پساز وداع چو با عترت رسول انام
نمود زینب مظلومه رو به جانب شام
ز مرگ همسفران داغ حسرتش بر دل
ز سیل اشک روان پای ناقه اش در گل
ز قتلگاه چو نزدیک شد که دور شود
چنان گریست که نزدیک بود کور شود
پس آن مخدره از پشت ناقه عریان
نمود رو به سوی پادشاه تشنهلبان
که ای برادر باجان برابر زینب
انیس و مونس قلب مکدر زینب
گشای چشم به بازوی بستهام بنگر
به روی ناقه عریان نشستهام بنگر
خجالتم بود این بس برادرا بر تو
کز آفتاب نبردم به سایه پیکر تو
نه فرصتی که نمایم در این گرفتار
بروی نعش تو یک لحظه گریه و زاری
کنون به شام روان گشتهام خداحافظ
جدا چو جسم ز جان گشتهام خداحافظ
که ناگه آن بدن چاک چاک بیسر و دست
ز جای جست و دو زانو بروی خاک نشست
چنانکه رسم بود در قفای همسفران
بلند کرد ز حلق بریده صوت اذان
بیان نمود چو اللهاکبر آن سرور
بجای اشک ز چشم فلک فتاد اختر
چو گفت أشهد أن لا إله إلا الله
فغان بلند شد از ساکنان عرش اله
شهاده گفت چو بر جد خویش آن سرور
ز هوش رفت به جنت جناب پیغمبر
شهاده گفت چو بر باب خود در آن مأوا
گریست کوثر و خم شد ز غم قد طوبی
پساز اذان به سوی خواهرش نمود خطاب
که ای ستمکش مظلومه زینب بیتاب
وصیتی به تو دارم کنون من ای خواهر
بهحق فاطمه که از این وصیتم نگذر
هر آن ستم که ببینی تو خواهر از ره کین
مباد آنکه کنی آن گروه را نفرین
که امتان پیمبر گنهکارانند
به حشر بهر شفاعت امیدوارانند
کنون به شام روانی برو خدا همراه
به هرکجا که روانی مرا است بر تو نگاه
همین نه جودی ریزد از زبان آتش
که همچو شمع فرو ریزد از بنان آتش