ایهاالمظلوم
شعر و اشعار شام غریبان و اسارت و صوت سبک و گریز اشعار
لطفاً برای جستجوی گریزهای متفاوت در این مناسبت به کادر جستجوی گریز مراجعه فرمایید
مورد
عبدالجواد جودی خراسانی
عبدالجواد جودی خراسانیعصر عاشورا، شام غریبان و اسارت کاروان امام حسین (علیه السلام) ، کربلا و کاروان
امشب است آن شب که عرش ذوالجلال 
لرزد از درد و غم و رنج و ملال
 
امشب است آن شب که از سیلاب غم 
کشتی دهر است در گرداب غم
 
امشب است آن شب که از اشک ملک 
غرق در جیحون شود ملک و ملک
 
امشب است آن شب که آدم دم‌ بدم 
در سراندیب بلا نالد ز غم
 
امشب است آن شب که از اشک عیون 
نوح کشتی‌ راند اندر بحر خون
 
امشب است آن شب که داغ این قتیل 
گلستان را نار سازد بر خلیل
 
امشب است آن شب که موسای کلیم 
دل شود در سینه‌ی سینا دو نیم
 
امشب است آن شب که ایوب صبور 
از مقام صبر و طاقت مانده دور
 
امشب است آن شب که در عرش برین 
خون رود از چشم جبرئیل امین
 
امشب است آن شب که ختم انبیا 
می‌کند خون گریه در دشت بلا
 
امشب است آن شب که اندر دشت کین 
می‌زند بر سر امیرالمؤمنین
 
امشب است آن شب که زهرای بتول 
شکوه از دشمن نماید بر رسول
 
امشب است آن شب که جسم شاه دین 
مانده بی غسل و کفن روی زمین
 
امشب است آن شب که شاه کربلا 
می‌شود پامال از اسب جفا
 
امشب است آن شب که جسم چاک چاک 
زاده زهرا فتاده روی خاک
 
امشب است آن شب که قوم دین تباه 
بر زنند آتش ز کین در خیمه‌گاه
 
امشب است آن شب که از تیغ ستم 
دست عباس جوان گردد قلم
 
امشب است آن شب که از جور و جفا 
ام لیلا می شود ز اکبر جدا
 
امشب است آن شب که اندر مهد خاک 
خفته اصغر با گلوی چاک چاک
 
امشب است آن شب که با افسوس و آه 
حجله گاه قاسم آمد قتلگاه
 
امشب است آن شب که طفلان بی‌حجاب 
جمله را در گردن و بازو طناب
 
امشب است آن شب که زینب با فغان 
در سراغ کودکان بر سر زنان
 
امشب است آن شب که با حال حزین 
بسته‌ی زنجیر کین شد عابدین
 
امشب است آن شب که جودی هر زمان 
سوزد از ظلم و جفای ساربان
عبدالجواد جودی خراسانی
عبدالجواد جودی خراسانیعصر عاشورا، شام غریبان و اسارت کاروان امام حسین (علیه السلام) ، کربلا و کاروان
پس‌از وداع چو با عترت رسول انام 
نمود زینب مظلومه رو به جانب شام
 
ز مرگ هم‌سفران داغ حسرتش بر دل 
ز سیل اشک روان پای ناقه اش در گل
 
ز قتلگاه چو نزدیک شد که دور شود 
چنان گریست که نزدیک بود کور شود
 
پس آن مخدره از پشت ناقه عریان 
نمود رو به سوی پادشاه تشنه‌لبان
 
که ای برادر باجان برابر زینب 
انیس و مونس قلب مکدر زینب
 
گشای چشم به بازوی بسته‌ام بنگر 
به روی ناقه عریان نشسته‌ام بنگر
 
خجالتم بود این بس برادرا بر تو 
کز آفتاب نبردم به سایه پیکر تو
 
نه فرصتی که نمایم در این گرفتار
بروی نعش تو یک لحظه گریه و زاری
 
کنون به شام روان گشته‌ام خداحافظ 
جدا چو جسم ز جان گشته‌ام خداحافظ
 
که ناگه آن بدن چاک چاک بی‌سر و دست 
ز جای جست و دو زانو بروی خاک نشست
 
چنان‌که رسم بود در قفای هم‌سفران 
بلند کرد ز حلق بریده صوت اذان
 
بیان نمود چو الله‌اکبر آن سرور 
بجای اشک ز چشم فلک فتاد اختر
 
چو گفت أشهد أن لا إله إلا الله 
فغان بلند شد از ساکنان عرش اله
 
شهاده گفت چو بر جد خویش آن سرور 
ز هوش رفت به جنت جناب پیغمبر
 
شهاده گفت چو بر باب خود در آن مأوا 
گریست کوثر و خم شد ز غم قد طوبی
 
پس‌از اذان به سوی خواهرش نمود خطاب 
که ای ستمکش مظلومه زینب بی‌تاب
 
وصیتی به تو دارم کنون من ای خواهر 
به‌حق فاطمه که از این وصیتم نگذر
 
هر آن ستم که ببینی تو خواهر از ره کین 
مباد آن‌که کنی آن گروه را نفرین
 
که امتان پیمبر گنهکارانند 
به حشر بهر شفاعت امیدوارانند
 
کنون به شام روانی برو خدا همراه 
به هرکجا که روانی مرا است بر تو نگاه
 
همین نه جودی ریزد از زبان آتش 
که همچو شمع فرو ریزد از بنان آتش 
عبدالجواد جودی خراسانی
عبدالجواد جودی خراسانیعصر عاشورا، شام غریبان و اسارت کاروان امام حسین (علیه السلام) ، کربلا و کاروان
ورود كاروان اسرا به شام و مجلس یزید امام حسین (علیه السلام) ، کربلا و کاروان
این فاطمه را شب عروسی 
جا بود به تخت آبنوسی
 
آن فاطمه حجله اش سیه بود 
چشمش به میان قتلگه بود
 
این فاطمه روی ناقه خندان 
اصحاب به‌ دور او ثناخوان
 
آن فاطمه با دو چشم گریان 
بنشست به ناقه‌های عریان
 
این فاطمه را به خاطر شاد 
بردند به بزم عیش داماد
 
آن فاطمه را به حالت زار 
بردند به شام چشم خون‌بار
 
این فاطمه را به بزم حیدر 
برداشت نقاب اگر پیمبر
 
آن فاطمه را گروه بی‌دین 
بردند ز فرق معجر از کین
 
این فاطمه را فلک به پابوس 
خور مشعله بود و ماه فانوس
 
آن فاطمه را دو دیده تر بود 
پیش رخ او سر پدر بود
 
این فاطمه را ز عز و تمکین 
بودیش چهار هزار کابین
 
آن فاطمه را به آه‌ و زاری 
صد نهر ز دیده بود جاری
 
این فاطمه داشت با رخ ماه 
چون فضه یکی کنیز همراه
 
آن فاطمه را ز بی تمیزی 
خواهش کردند بر کنیزی
 
جودی بگذار شرح این غم 
این عیش نبود بود ماتم
عبدالجواد جودی خراسانی
عبدالجواد جودی خراسانیعصر عاشورا، شام غریبان و اسارت کاروان امام حسین (علیه السلام) ، کربلا و کاروان
به روی زجر چو افتاد چشم آن افکار 
روان چو برگ گلی شد میان بوته خار
 
ولی به هر نگهی کو به سوی او می‌دید 
به خود ز خوف سراپا چو بید می‌لرزید
 
ز فرط واهمه آن طفل جان نه بر تن داشت 
نه پای رفتن و نه جرات نشستن داشت
 
دمی نشست ز خون چشم خویش دریا کرد 
چو تنگ حوصله رو به سوی صحرا کرد
 
دگر نه در دل او جای صبر و حوصله بود 
نه پای رفتن از بس به پاش آبله بود
 
دوان ز خوف چو قدری در آن بیابان شد 
ز پا درآمد و بر سر فتاد و گریان شد
 
رسید زجر و بگفتا چرا در افغانی 
نهاده سر به بیابان چرا گریزانی
 
جواب داد که خواهم روم به رنج و تعب 
به هر کجا که روان گشته عمه‌ام زینب
 
بگفت کیستی ای دختر نکو منظر 
جواب گفت منم خواهر علی اکبر
 
بگفت چیست تو را خواهش دل بی‌تاب 
بگفت سوختم از تشنگی مرا دریاب
 
پس از مشقت ره با هزار رنج و تعب 
رسید چون که به نزدیک محمل زینب
 
گرفت بازوی آن طفل زجر سنگین دل 
بلند کرد و بی افکند جانب محمل
 
چنان فکند سوی محملش ز راه عناد 
که او ز جانب دیگر به روی خاک افتاد
 
فغان کشید که جان رفته عمه ز اعضایم 
به هم شکست روی سنگ استخوان‌هایم
 
جز آنکه جان سپارم نیست حاجت دگرم 
به غیر آنکه فتد دیده بر سر پدرم
 
چو دید زینب از آن طفل ناله گشت بلند 
ز پشت ناقه سر خویش را به زیر افکند
 
به برکشید چو جان آن علیل بی جان را 
فغان کشید ز دل چاک زد گریبان را
 
ز مهر بر گل رویش گلاب اشک افشاند 
به هر طریق که بود او به محملش بنشاند
 
بسوز جودی از این غم که در خرابه شام 
شدی به آل علی زندگی دهر حرام
عبدالجواد جودی خراسانی
عبدالجواد جودی خراسانیعصر عاشورا، شام غریبان و اسارت کاروان امام حسین (علیه السلام) ، کربلا و کاروان
ای وای سرور سینه‌ام کو 
ای همسفران سکینه‌ام کو
 
کو نور دو دیده تر من 
کو دخترک برادر من
 
با قافله او اگر روان بود 
هر دم چو درآی کاروان بود
 
ای جان برادرم کجایی 
همشیره اکبرم کجایی
 
در بادیه تشنه جان سپردی 
یا زیر سم ستور مردی
 
از پشت شتر کجا فتادی 
جانا به کجا ز پا فتادی
 
این نیمه شب کجا کنم روی 
ای گل به کجا کنم تو را بوی
 
چون چاره کار ناید از من 
ناچار روم به نزد دشمن
 
پس زینب مبتلای غمگین 
رو کرد به ابن سعد بی‌دین
 
کای زاده سعد بی سعادت 
ای آنکه تو را جفاست عادت
 
طفلی ز حسین شاه عطشان 
افتاده ز ناقه در بیابان
 
بنگر تو بسوز سینه من 
بر من نگر و سکینه من
 
زین آتش غم دلم فسرده 
کو را پدرش به من سپرده
 
پس زاده سعد زشت آیین 
رو کرد به سوی زجر بی‌دین
 
که زجر برو به زجر بسیار 
این طفل حزین به نزد من آر
 
پس زجر ستمگر جفاجو 
شد تلخ و ترش نمود ابرو
 
برگشت به سوی او روان شد 
از قهر به هر طرف دوان شد
 
ناگاه بدید در بیابان 
آن در یتیم را در افغان
 
بگرفت دو دست نازنینش 
زد سیلی چند بر جبینش
 
آن کودک ناتوان به صد آه 
ناچار نهاد روی در راه
 
می‌رفت به روی خار و خاره 
آن طفل پیاده او سواره
 
جودی بگذر ز شرح این غم 
کافتاد شرر به جان عالم
عبدالجواد جودی خراسانی
عبدالجواد جودی خراسانیعصر عاشورا، شام غریبان و اسارت کاروان امام حسین (علیه السلام) ، کربلا و کاروان
امشب شب غریبی اولاد مصطفی است
زینب اسیر شمر وحسین سر زتن جداست
 
ازخیمه های سوخته بس دود برفلک
رخسار ماه وچهره ی خورشید بی ضیاست
 
اطفال بی پدر به  بیابان در آفتاب
آن یک دل شکسته وآن یک برهنه پاست
 
شصت و چهار زن همه بسته به ریسمان
یک را چو رعد ناله و یک را چو نی نواست
 
لیلا به آه وناله چو مجنون به کوه ودشت
اکبر هزار پاره ز شمشیر اشقیاست
 
بیرق نگون ومشک تهی و سینه پر ز زخم
عباس را جدا زبدن دست از جفاست
 
گهواره ماند خالی و اصغر به مهد خاک
از سینه رباب ز غم ، ناله برسماست
 
مهر رخ سکینه ز سیلی و تشنگی
نیمی چو ماه نیلی ونیمی چو کهرباست
 
بر روی تخت زر پسر سعد سنگدل
عریان به روی خاک تن سبط مصطفی است
 
در دست ساربان ستمگر شکسته تیغ
از بهر زر زبند دو دست حسین جداست
 
این ظلم جودیا به که گویم که بعد قتل
جسم حسین به زیر سم اسب توتیاست
عبدالجواد جودی خراسانی
عبدالجواد جودی خراسانیعصر عاشورا، شام غریبان و اسارت کاروان امام حسین (علیه السلام) ، کربلا و کاروان
ای دیده امشب از غم دل ترک خواب کن 
ای دل درآ ز دیده و دامن پر آب کن
 
ای چشم اشکبار به یک چشم هم زدن 
سیلی فرو بریز و جهان را خراب کن
 
ای فرقدان ز فرق شه و تاج افتخار 
کف الخضیب را به کف از خون خضاب کن
 
جان جهان به ترک جهان دل ز جان گرفت 
ای جان به رفتن از تن عالم شتاب کن
 
شد بر سنان عیان سر سلطان عالمین 
ای آفتاب چهره نهان در سحاب کن
 
ای بوتراب آر برون از تراب سر 
مدفون تن حسین خود اندر تراب کن
 
مرکب به سینه شه دین تاخت ابن سعد 
ای دست کردگار تو پا در رکاب کن
 
جسمی که داشت سایه ز گیسویت ای بتول 
عریان بیا مشاهده در آفتاب کن
 
افتاده نخل قد علی اکبرت ز پا 
در خون نظاره‌اش تو به عهد شباب کن
 
بنموده بزم عیش عروسی حسین به پا 
ای مجتبی بیا کف قاسم خضاب کن
 
بیمار بسته شد به طناب ای کمند برق 
دوری بزن به گردن دوران طناب کن
 
زینب به پشت ناقه عریان سوار شد 
ای مهر ز آفتاب رخش اجتناب کن
 
از کربلا سکینه سوی شام تشنه رفت 
ای ابر تیره دامن صحرا پر آب کن
 
روز حساب جودی دل خسته را شها
جودی نما و چاکری از خود حساب کن
عبدالجواد جودی خراسانی
عبدالجواد جودی خراسانیعصر عاشورا، شام غریبان و اسارت کاروان امام حسین (علیه السلام) ، کربلا و کاروان
بود به عرش چرا ناله و فغان امشب 
مگر که زینت او شد به خون طپان امشب
 
فتاده نعش حسین بی کفن به روی زمین 
که تیره گشته رخ ماه آسمان امشب
 
جهان و آنچه در او صورتی است خود بی جان 
مگر که جان ز بدن رفته از جهان امشب
 
صبا به شیر خدا گو بیا رسن بردار 
شها ز گردن سجاد ناتوان امشب
 
بیا تو ای شه خیبرگشا به کرب و بلا 
گشا ز بازوی زینب دو ریسمان امشب
 
فغان و ناله لیلا رسد به عرش مگر 
به خون طپیده علی اکبر جوان امشب
 
ز تیر حرمله و حلق نازک اصغر 
رباب راست قد از بار غم کمان امشب
 
سکینه ناله کنان در کنار نعش پدر 
بود چو بلبل گم کرده آشیان امشب
 
به جای قاری قرآن در آن زمین بلا 
به پیش نعش حسین ماند ساربان امشب
 
سر حسین مگر امشب به مطبخ خولی است 
که هست فاطمه آنجا به صد فغان امشب
 
خموش جودی از این شرح غم که جای سرشک 
فتاده مردمک دیده از جهان امشب
مناسبت‌های مرتبط

پیشنهادهای نزدیک به جستجوی شما