ایهاالمظلوم
شعر و اشعار شهادت امام حسن مجتبی علیه السلام و صوت سبک و گریز اشعار
لطفاً برای جستجوی گریزهای متفاوت در این مناسبت به کادر جستجوی گریز مراجعه فرمایید
مورد
حسن لطفی
حسن لطفیشهادت امام حسن مجتبی (علیه السلام)
ما حسینی گشته‌ایم از قبلِ دنیا با حسن
ما خودِ کرببلا هستیم اما با حسن
 
هرکه گرید بر حسن در وقت گریه بر حسین
طور دیگر قُرب دارد پیش زهرا با حسن
 
هست در نام حسن جان، هم جلال و هم جمال
من زیارت می‌کنم هر پنج‌تن را با حسن
 
یک کریم از هرچه دارد هر دو عالم کافی است
کارِ ما اُفتاده است امروز و فردا با حسن
 
من‌که هرچه درد دیدم شد مداوا با حسین
من‌که هر بیچاره دیدم گشت آقا با حسن
 
کم اگر آورده‌ای در دخل و خرج خانه‌ات
کاروبارت می‌شود تنها مُهیا با حسن
 
گاه‌گاهی شمع روشن کن به سقاخانه‌ای
نذر کن روز فرج را پیش آقا با حسن
 
نذر کن باهم حرم سازیم بر خاک بقیع
پیش قبر فاطمه آییم آنجا با حسن
 
ترس در این سیره هرگز جای اظهاری نداشت
یک طرف دنیا و ظلمش یک طرف ما با حسن
 
گفت: لا یوم… و در و دیوار با او گریه کرد
روضه خوانی پا گرفته از همانجا با حسن
 
حجره‌ی او شد حُسینیه حسینش مستمع
قبل عاشورا محرم گشت پیدا با حسن
 
قاسمش جای رجز فرمود انا ابن الحسن
تا به هم ریزد سپاه کفر تنها با حسن
 
ارزق شامی زمین اُفتاد قاسم نعره زد
کربلا کامل نمی‌گردید الا با حسن
 
روز محشر هرکسی دنبال آقاییست؛ کاش
مادرش آنجا صدا می‌کرد ما را با حسن
 
هر که گرید زیر این خیمه یقیناً می‌شود…
مادرش زهرا سلام‌الله علیها با حسن
وحید قاسمی
وحید قاسمیشهادت امام حسن مجتبی (علیه السلام)
اشک‌هایش به مادرش رفته
سینه‌ی پر شراره‌ای دارد
نه! به یک طشت اکتفا نکنید!
جگر پاره‌پاره‌ای دارد
 
از علی هم شکسته‌تر شده است!
علتش کینه‌ها، حسادت‌هاست
غربت چشم‌های مظلومش
سند محکم خیانت‌هاست
 
خواهرش را کسی خبر نکند!
مادرش خوب شد که اینجا نیست!
لخته خون‌ها سرِ لج افتادند
هیچ طشتی حریف آن‌ها نیست
 
از غرور شکسته‌اش پیداست
صبر هم‌صحبت دلِ آقاست
نه! من از چشم سم نمی‌بینم
کوچه‌ای شوم قاتل آقاست
 
کوچه‌ای تنگ، کوچه‌ای تاریک
شده کابوس هر شبِ آقا
برگه را پس بده... نزن نامرد...
چیست این جمله بر لبِ آقا؟
 
از صدایِ شکستن بغضش
چشم دیوارها سیاهی رفت
مادرش راه خانه‌ی خود را
تا زمین خورد، اشتباهی رفت
 
تا که باغش میان آتش سوخت
میله‌های قفس نصیبش شد
کودکی نه! بگو خزانِ بهار
پیری زودرس نصیبش شد
 
نفسش بندآمده ای‌وای!
به خدا نای روضه‌خوانی نیست
بازهم شکر! گوشه‌ی این طشت
لااقل چوب خیزرانی نیست
رضا قاسمی
رضا قاسمیشهادت امام حسن مجتبی (علیه السلام)
زخم‌های دست‌های سفره‌دارش را ببین
غربتش در دشمنستانِ دیارش را ببین
 
بارها مایَملَکش را داد، دور از چشمِ خلق
گفت ای دنیا! بیا تنها سه بارش را ببین
 
کیمیای پای او از خاک می‌سازد طلا
یک غبارش آفتابی شد، عیارش را ببین
 
نیست با "مَن لا رَفیقَ لَه" کسی جز او رفیق
در گذرگاهِ جُزامی‌ها گذارش را ببین
 
جانمازش را کشیدند و نیفتاد از قیام
در سجود و در قعودش اقتدارش را ببین
 
غربتش قاب است بر دیوارِ غربت‌خانه‌اش
بین دامِ میخ، تیغِ در حصارش را ببین
 
در سکوت او هیاهوی جمل را گوش کن
حیدر و تکبیرهای افتخارش را ببین
 
اژدهای فتنه را تیغِ سکوتش سر برید
صبر کن، در دستِ صلحش ذوالفقارش را ببین
 
از سپیدی‌های مویش روضه‌هایش را بخوان
در سیاهی‌های زلفش روزگارش را ببین
 
کودکی تا پیری‌اش را کوچه‌ی تنگی گرفت
عمرِ اشکش، روضه‌ی دنباله‌دارش را ببین
 
حاصلِ سرسبزی تاکش شراب سرخ شد
جامِ أحلیٰ مِن عسل را، یادگارش را ببین
 
گفت "لایَوم" و شهیدِ کشته‌ی گودال شد
مقتلش را، کربلای احتضارش را ببین
 
اشکِ اربابِ مقاتل حالِ یک غارت‌زده‌ست
فصل بعدی، پیشِ سقا انکسارش را ببین
 
مقتل مکشوفه‌ی او روضه می‌خواهد چه کار؟
روضه‌هایش را تماشا کن، مزارش را ببین
عبدالجواد جودی خراسانی
عبدالجواد جودی خراسانیشهادت امام حسن مجتبی (علیه السلام)
نادیده چشم دهر چو من یک بلاکشی 
باشد مرا به سینه ازین آب آتشی 
 
زین آب تومنوش که بعد از من از جفا 
دارد هنوز دور فلک با تو کارها 
 
باید که دشت کرببلایت وطن شود 
نخل قدت ز تیشه کین ریشه‌کن شود 
 
باید به کربلا توبه قاسم وفا کنی 
از بهر او تو بزم عروسی بپا کنی 
 
پوشی به‌جای خلعت دامادی‌اش کفن 
بندی حنا ز خون به کف او به صد محن 
 
باید که سرو قد تو گردد ز غم کمان 
از مرگ ناگهانی عباس نوجوان 
 
باید به پیش چشم تو از سوزش عطش 
در دشت کربلا به نماید سکینه غش
 
باید به جسم زار تو از فرقه شریر 
آید هزار و نهصد و پنجاه زخم تیر 
 
باید سنان به پهلویت از کین سنان زند 
تیغ آن یکی به فرق تو برقصد جان زند 
 
بر سینه مشبک تو شمر از جفا 
بنشیند و سر تو جدا سازد از قفا 
 
رأست جدا کند ز تنت چون به صد شتاب 
ماند سه روز جسم تو عریان در آفتاب 
 
از اهل‌بیت بی‌کس زار تو اهل شام 
آن یک کنیز خواهد و وان دیگری غلام 
 
جودی بس است سر امامت به روزگار 
بر خلق این زمانه مکن دیگر آشکار