ایهاالمظلوم
شعر و اشعار عاشورا امام حسین و صوت سبک و گریز اشعار
لطفاً برای جستجوی گریزهای متفاوت در این مناسبت به کادر جستجوی گریز مراجعه فرمایید
مورد
عبدالجواد جودی خراسانی
عبدالجواد جودی خراسانیعاشورا امام حسین (علیه السلام) ، کربلا و کاروان
شه لب تشنه چو در دشت بلا تنها ماند
بیکس و زار و غریب از ستم اعدا ماند
لب خشکیده و عطشان به لب دریا ماند
روبرو با سپه غافل و بی پروا ماند
 
باز گرداند سوی اهل حرم مرکب را
شد در خیمه و بنمود طلب زینب را
 
گفت ای خواهر غمدیدۀ مظلومۀ زار
این وداعی است که نایم ببرت دیگر بار
زود آن پیرهن کهنۀ من را تو بیار
زینب آورد و شهش چاک زد اندر هر تار
 
آنگه از اشک روان سر بسر آن را تر کرد
زیر پیراهنش آن پیرهن اندر بر کرد
 
زینب دل شده زین غم ز جگر آه کشید
سرّ این واقعه از شاه شهیدان پرسید
شاه گفتا سرم از تن به تقاضای یزید
از قفا می کند امروز جدا شمر پلید
 
دست غارت ز تنم جامه چو بیرون آرد
شاید این جامۀ صد پاره بجا بگذارد
 
زینب زار از این غصّه به تن جامه درید
خون دل در عوض اشک ز چشمش به چکید
گفت ای وای که شد شام به من صبح امید
شد یقینم که تو خواهی شدن امروز شهید
 
که مرا داده خبر فاطمه کاین پیراهن
به صف کرببلا بهر حسین است کفن
 
بی تو ای جان جهان زینب نالان چکند
بیکس و یار در ایندشت و بیابان چکند
با جفا و ستم لشگر عدوان چکند
با غم و درد بسازد به یتیمان چکند
 
آخر ای قافله سالار که رو در سفری
سفرت باد مبارک سوی من هم نظری
 
شه چو بنمود نظر بر رخ او کامده مات
شد پیاده ز غمش دیدۀ خود کرد فرات
گفت ای غمزده از چیست تو را رفته حیات
دخت زهرائی و باید چو وی آئی به ثبات
 
این هنوز اول راه است پریشان شده ای
مگر از عهد ازل حال پشیمان شده ای
 
دل قوی دار که این بادیه شورانگیز است
خنجر عشق بلند آمده و خونریز است
ابر غم ژاله فشان گشته و طوفان خیز است
فاش گویم که تو را جام بلا لبریز است
 
ساعتی بیش نمانده است که گریان گردی
خیمه ات سوخته و بی سر و سامان گردی
 
شصت و شش زن همه سرگشته و بر سینه زنان
جمله از کعب نی و ضربت سیلی نالان
همه در دشت و بیابان بالا سرگردان
همه از داغ عزیزان و جوانان گریان
 
باید آری به نظر حال پریشان مرا
جمع سازی ز بیابان تو یتیمان مرا
 
شب چو آید همه را آر به پیرامن خویش
یک به یک را بنشان تو بروی دامن خویش
دامنی صبر بهر یک بده از خرمن خویش
بند بردار از ایشان و بنه گردن خویش
 
چون پدر نیست تو می باش پدر بر سرشان
نیست چون مادرشان باش تو چون مادرشان
 
در ره شام غم اطفال یتیم من زار
هر که از ناقه بیفتند تو بنمای سوار
نگذاری که یتیمان مرا در شب تار
پا برهنه بدوانند بخواری سر خار
 
که از این غم دل زهرا به جنان خون گردد
جان پیغمبر از این واقعه محزون گردد
 
اندر آن روز که گردی ز جفا وارد شام
بود اندر سر هر رهگذری شورش عام
پیش هر ناقه سری با رخ چون ماه تمام
سنگ بارند چو بر فرق شما از در و بام
 
واقف آن روز تو از حال تباه همه باش
کودکان را تسو ببرگیر و پناه همه باش
 
در خرابه شودت جای چو در شام خراب
خلق در منزل خود جمله به بستر در خواب
برتو شبها نه چراغ است و نه نان است و نه آب
متّکا خشت بود بر تو و بالین ز تراب
 
نان چو خواهند یتیمان بده از لخت جگر
آب چون می طلبندت بده از دیدۀ تر
 
چون نشیند بسر تخت یزید از سر ناز
هر گروهی ببرش هست بصد عجز و نیاز
گوید آرید در این بزم اسیران حجاز
چون برفتی تو در آن بزم بصد سوز و گداز
 
شامیان را نگذاری که عزیزی خواهند
دخترم فاطمه را بهر کنیزی خواهند
 
در همه درد و غم و رنج و بلا شاکر باش
در بر تیر بلا از دل و جان حاضر باش
شاد از این واقعه در باطن و در ظاهر باش
گر خورد چوب جفا بر لب من صابر باش
 
که در این واقعه سرّیست عیان خواهد شد
این سفر مایۀ سود دو جهان خواهد شد
 
«جودیا» گفتی از این واقعه هر نوع سخن
تازه کردی بدل ماتمیان داغ کهن
لیک نسرودی از این قصّۀ پر سوز و محن
که یتیمی ز حسین ابن علی پا به رسن
 
تشنه و گرسنه در کنج خرابه جان داد
داغی از نو بدل زینب غمدیده نهاد
عبدالجواد جودی خراسانی
عبدالجواد جودی خراسانیعاشورا امام حسین (علیه السلام) ، کربلا و کاروان
حسنین با دل خون گشته و با دیده‌ی تر 
وارد خانه چو گشتند پس‌از دفن پدر 
بانوان حرم خاص نبی را یک‌سر 
سوی ایشان چو بیفتاد به یک‌بار نظر
 
بس فغان شد به فلک گوش فلک کر گردید 
ز اشک غم چهره‌ی خورشید پر اختر گردید
 
گفت کلثوم حسن را به صد افغان و خروش 
کی فلک بنده‌ی درگاه ترا حلقه‌به‌گوش 
طاقتم نیست کزین بیش توان بود خموش 
ده جوابم که مرا نیست دگر طاقت و توش
 
یا حسن دست من و دامن تو بابم کو 
خون شد از غم جگرم آن در نایابم کو
 
گفت کلثوم چو راز دل خود را به حسن 
زینب غم‌زده شد سوی حسین در شیون 
کرد فریاد که گشتیم گرفتار محن 
ای برادر به تو من گریه نمایم تو به من
 
که به چشم من و تو روز جهان تاریک است 
سفر کرببلای من و تو نزدیک است
 
یاد دارم که شبی حضرت زهرای بتول 
بود تا صبح به افغان و بزاری مشغول 
گفتم ای مادر افکار پریشان و ملول 
از چه باشی به فغان گفت مرا گفته رسول
 
حسن از زهر شود کشته حسین از شمشیر 
ام‌کلثوم چو زینب شود از کینه اسیر
 
چون حسین دید که زینب به فغان و آه است 
رنگ او از غم و اندوه بسان کاه است 
اشک و آهش شده بر ماهی و بر از ماه هست 
دلش از واقعه کرببلا آگاه است
 
به فغان آمد و با او غم دل افشا کرد 
چشمه‌ی چشم به یک چشم زدن دریا کرد
 
گفت ای خواهر غم‌دیده محنت‌کش زار 
ای بهر درد و بهر رنج مرا همدم و یار 
آری آری شده نزدیک که از شهر و دیار 
رخت بر بسته و باهم بگذاریم قرار
 
باقی عمر هم بی‌سروسامان باشیم 
پیش استاد ازل گوش به فرمان باشیم
 
آخر کار شود کرببلا منزل ما 
بنشیند به گل از اشک روان محمل ما 
چون شب تیره شود روز ز آه دل ما 
نوک هر خار در آن دشت شود قاتل ما
 
نان ما از غم دل خون جگر خواهد شد 
آب ما ز آتش جان اشک بصر خواهد شد
 
تا در آن دشت مرا بی‌کس و یاور بینی 
بهر قتلم تو هزاران صف لشکر بینی
قامتم خم ز غم مرگ برادر بینی 
سینه‌ام چاک ز داغ غم اکبر بینی
 
من در آن روز تو را در غم و افغان بینم 
دل خون گشته پرستار یتیمان بینم
 
در لب شط نگری تو لب عطشان مرا 
بینی از تیغ سنان زخم فراوان مرا 
به روی خاک ببینی تن عریان مرا 
زیر خنجر نگری حنجر سوزان مرا
 
من تو را سینه زنان دیده ز خون تر بینم 
گرم شیون ببر شمر ستمگر بینم
 
نرم بینی تو تن من اگر از سم ستور 
کفن از خون نگری خاک سیاهم کافور 
ز جفا و ستم خولی دون مغرور 
رخ خاکستریم بنگری و کنج تنور
 
من بسی داغ روی داغ تو در دل بینم 
سر بشکسته ات از چوبه محمل بینم
 
گر تو بینی سر خونین مرا بر سر نی 
پای آن نی به نوا چنگ و رباب و دف و نی 
سر من پیش و تو بر ناقه عریان از پی 
کوفیان را به کف از شوق و شعف ساغر می
 
من تو را از سر نی در غم و افغان بینم 
دست‌بسته بروی ناقه عریان بینم
 
گر تو بینی به روی نیزه اعدا سر من 
بینی از خون جبین گشته به فرق افسر من 
پیش رویم نگری گر تو سر اکبر من 
بنگری گر ز غمش دیده از خون تر من
 
من تو را بسته زنجیر خزان می‌نگرم 
پای پر آبله سرگرم فغان می‌نگرم
 
گر تو بینی به محاق است مرا کوکب بخت 
گر تو آویخته بینی سر من را به درخت 
بنگری گر تو یزید است که بنشسته به تخت 
گر تو بینی به لبم چوب زند با دل سخت
 
پای آن تخت تو را من به صد افغان بینم 
مو کنان مویه کنان زار و پریشان بینم
عبدالجواد جودی خراسانی
عبدالجواد جودی خراسانیعاشورا امام حسین (علیه السلام) ، کربلا و کاروان
شها تویی که چو نورت ز پرده کرد ظهور
دگر نماند پس پرده هیچ سر مستور 
 
هنوز آدم و حوا عزب بدند و عقیم 
نبود ذات تو از آفرینش ار منظور 
 
فتاد از تو چه عکسی به وادی ایمن
کلیم را بکشانید سوی وادی طور
 
بدند یکسره باقی به عین ظلمت و کفر 
نیافت مشعل اسلامیان اگر ز تو نور
 
ز خاک کوی تو یک شمه ای حدیث جنان 
ز جام فیض تو یک قطره‌ای شراب طهور
 
چگونه پای قدر تو آیدم به خیال 
که وهم را به جناب تو نیست راه عبور
 
ندانم از تو و قدر تو لیک می‌دانم 
که بود ذات تو ز ایجاد ما سوی منظور
 
جهان ز بهر تو ایجاد گشت از چه نبود 
به کوفه بهر سرت جا به غیر کنج تنور
 
تو نوربخش مه و مهر و روی خاکستر 
سر تو از چه نهادند در شب دیجور
 
تو زیب و زینت دوش پیمبری و چرا 
تن تو نرم نمودند زیر سم ستور
 
تو را که سینه به آیات حق بود مخزن 
ز نوک تیر چرا گشت خانه زنبور
 
تو را که خاک قدم بود زیب عرش از چه 
کفن ز خون شد و از خاک کربلا کافور
 
چه دید غیر وفا از تو ساربان که گرفت 
پی بریدن دست تو از جفا ساطور
 
به نوک نی چو عیان شد سرت نهان شد مهر
دو آفتاب به یک روز کی نمود ظهور
 
به راه شام رخت زنده داشت زینب را 
وگرنه جان بسلامت نبرد زان ره دور
 
به کودکان تو پایی نه کو نشد مجروح 
به راه شام دویدند بس شب دیجور
 
به حیرتم که قیامت چرا قیام نکرد 
یزید برد عیال تو چون به بزم حضور
 
بنال جودی از این غم که روی کرسی زر 
همه نشسته و ایستاده عابد رنجور
عبدالجواد جودی خراسانی
عبدالجواد جودی خراسانیعاشورا امام حسین (علیه السلام) ، کربلا و کاروان
بود در آن عرصه پر شور و شین 
پنج انگشتر در انگشت حسین
 
روز عاشورا به دست خویشتن 
جمله را بخشید آن فخر زمن
 
خاتم اول به صد افسوس و آه 
داد قاسم را چو شد در حجله گاه
 
خاتم دوم خود آن نیکونهاد 
در دهان تشنه اکبر نهاد
 
خاتم سوم امام سومین 
کرد در انگشت زین‌العابدین
 
خاتم چهارم چو گشت از خیمه‌گاه 
عازم رزم سپاه دین تباه
 
در پناه نخل شخصی را بدید 
بهر قتل شاه دین خنجر کشید
 
آن لعین افتاد اندر پای شاه 
گفت شاها روسیاهم روسیاه
 
بین مرا در اضطراب و واهمه
بگذر از قتلم به‌حق فاطمه
 
اندر آن حالات امام دین‌پناه 
رو به او کرد و به گفت ای رو سیاه
 
دانم اندر دل چه داری آرزو 
دانم از چه گریه داری در گلو
 
چون ز شهر کوفه ای بیدادگر 
از پی قتلم تو بربسته کمر
 
دخترت آمد به‌پیش راه تو 
گفت بادا این سفر دلخواه تو
 
بازگشتی شاد چون از این سفر 
خواهمت سوغات خوبی ای پدر
 
آرزویم نیست چیز دیگری 
جز که آری بهر من انگشتری
 
حالیا ای کافر شوم پلید 
دخترت مگذار ماند ناامید
 
من گذشتم از تو و از خون تو 
شاد خواهم دختر محزون تو
 
این‌چنین خاتم که باشد بی‌همال 
من ببخشیدم تو را ای بدسگال
 
بازگشتی چون به شهر از این سفر 
بهر طفل خویش این خاتم ببر
 
لیک بر گو تو به طفل خویشتن 
چون به کوفه آورند اطفال من 
 
او چو اطفال دگر از بام‌ودر 
می نریزد سنگ ایشان را به سر 
 
خاتم پنجم خود آن دست کریم 
داد بعد از قتل بر ابن سلیم 
 
آه از آن ساعت که آن شوم پلید 
بر سر آن پیکر بی‌سر رسید 
 
دید نعشی در میان خون و خاک 
قطعه قطعه پاره‌پاره چاک چاک 
 
نی دگر مانده لباسی در تنش 
کرده‌اند از تن برون پیراهنش
 
از سر بالین شاه کم سپاه 
خواست تا مأیوس برگردد ز راه 
 
اندر آن حال آن شهنشاه شهید 
خواست تا او برنگردد ناامید 
 
خود ندانم این‌که اندر آن زمان 
ز آن تن بی‌سر چه معجز شد عیان 
 
آن‌قدر دانم که چشم آن لعین 
دید خاتم را به دست شاه دین 
 
چون به خاتم چشم آن کافر فتاد 
بهر خاتم آخرت از دست داد 
 
سعی بنمود آن‌چه آن ملعون دون 
نامد از انگشت شه خاتم برون 
 
در غضب شد از کمر خنجر کشید
شورشی افکند در عرش مجید 
 
پس به چندین ضربت جور و ستم
کرد انگشت شه دین را قلم 
 
جودیا خاموش کز خلق زمین 
بانگ افغان برشد از عرش برین
عبدالجواد جودی خراسانی
عبدالجواد جودی خراسانیعاشورا امام حسین (علیه السلام) ، کربلا و کاروان
فلک جوری که پنهان داشتی آخر عیان کردی
بهار باغ دین را از سموم کین خزان کردی
 
به روی چشمه عین‌الحیات آب روان بستی
ازین غم خضر را در ظلمت غم بی روان کردی
 
حسین تشنه لب را بر لب آب روان کشتی
ازین غم خون دل جاری ز چشم انس و جان کردی
 
قدش را چون کمان و دیده اش را چشمه جیحون
ز داغ اکبر و از مرگ عباس جوان کردی
 
تنش عریان میان آفتاب افکندی و آنگه
ز چوب و نیزه‌ها و تیر و پیکان سایبان کردی
 
حمایل بود آن دستی که اندر گردن احمد
جدا از بند از تیغ جفای ساربان کردی
 
گرفتی از سلیمان جهان انگشت و انگشتر
دل اهریمنان را شادمان اندر جهان کردی
 
شهی کز گرد فرشش بود بر عرش برین زینت
تنش را نرم از سم ستور کوفیان کردی
 
به پیش چشم زینب کشتی آخر شش برادر را 
به راه شام با شمر و سنانش هم‌عنان کردی
 
ز دود آتشی کافروختی در خیمه‌گاه او 
سیه چون شب به چشم عالمی روز جهان کردی
 
رساندی بر فلک آه و فغان عاقل و مجنون 
تو لیلا را به روی نعش اکبر در فغان کردی
 
از آن تیری که جای آب آمد بر لب اصغر 
ز بار غم قد شیر خدا را چون کمان کردی
 
زدود آه جودی تیره کردی روز عالم را 
تو رأس شاه دین در مطبخ خولی نهان کردی
عبدالجواد جودی خراسانی
عبدالجواد جودی خراسانیقتلگاه امام حسین (علیه السلام) ، کربلا و کاروان
عاشورا امام حسین (علیه السلام) ، کربلا و کاروان
شد غرق خون ز غم دل غم پرور حسین 
آمد بس از زمانه جفا بر سر حسین
 
با اشک و آه کرد چو رو سوی خیمه‌گاه 
جز شصت و چار زن نبدی لشکر حسین 
 
گفتی ز فرط واهمه شد عرش سرنگون 
افتاد تا ز زین به زمین پیکر حسین
 
زینب به آه و ناله برآمد به قتلگاه 
خنجر نهاد شمر چو بر حنجر حسین 
 
خورشید منکسف شد و شد ماه منخسف 
تا شد به نوک نیزه اعدا سر حسین
 
آه از دمی که با لب عطشان به زیر تیغ 
سوی فرات بود دو چشم تر حسین 
 
لیلا درید جامه به تن چون ز تیغ کین 
شد پاره پاره جسم علی اکبر حسین 
 
پشت علی به خلد کمان شد ز بار غم 
آمد چو تیر بر گلوی اصغر حسین
 
سیراب وحش و طیر ز شط فرات و بود 
وز تشنگی کبود لب دختر حسین 
 
آتش ز سوز سینه زهرا زبانه زد 
بگذاشت در تنور چو خولی سر حسین 
 
گردون به بر نمود سیه چون کبود شد 
از ضرب چوب کینه لب انور حسین
 
جودی درید جامه ز بی طاقتی به تن 
کردند پیرهن چو برون از بر حسین
عبدالجواد جودی خراسانی
عبدالجواد جودی خراسانیعاشورا امام حسین (علیه السلام) ، کربلا و کاروان
به دهر شورش یوم الحساب می‌بینم 
دو کون را همه در انقلاب می‌بینم 
 
به کربلا چو نظر می‌کنم به دیده تر 
به بحر خون همه در خوشاب می‌بینم 
 
تنی که گیسوی زهرا سایبان بودی 
بخون فتاده و در آفتاب می‌بینم
 
به نوک نیزه و بزم شراب و غرقه به خون 
سر و تن پسر بوتراب می‌بینم 
 
خیام سوخته اطفال روی در صحرا 
ز کین به گردن عابد طناب می‌بینم 
 
به روی کشته داماد با فغان و خروش 
عروس را به کف از خون خضاب می‌بینم
 
به پیش روی حسین شاهزاده اکبر را 
هزار پاره به عهد شباب می‌بینم 
 
جهانیان همه سیراب و بهر جرعه آب 
دل سکینه عطشان کباب می‌بینم
 
به پای یک یک اطفال از پیاده‌روی 
هزار آبله همچون حباب می‌بینم 
 
به روی ناقه عریان سوار زینب را 
به آه و ناله و در اضطراب می‌بینم 
 
به بزم عیش یزید لعین چو مه به خسوف 
سر حسین ز درد شراب می‌بینم
 
ز بس سرشک روان شد ز دیده جودی 
ز سیل اشک جهان را خراب می‌بینم
مناسبت‌های مرتبط

پیشنهادهای نزدیک به جستجوی شما