چه حاصل است دلا باغ و راغ گردیدن
ز غم بنال که آمد زمان نالیدن
گشای دیده به گلزار کربلا ای دل
به سر فتاده تو را گر هوای گل چیدن
شها مرا ز لب خشک و دیده تر تو
حرام باد گر آب حیات نوشیدن
ز نوک تیر دریغا نبود در بدنت
ز بهر زینب مظلومه جای بوسیدن
پس از نگون شدن نخل قامت عباس
چسان به سایه طوبی توان خرامیدن
ز داغ عشرت قاسم به بزم عیش و سرور
ز فرط گریه ندارم مجال خندیدن
ز تیر حرمله و حلق اصغر بیشیر
به بسته بر گلویم عقده راه نالیدن
ز بهر زینب و بزم یزید و مجلس عام
سزد ز پنجه غم آنکه جامه بدریدن
از آن زمان که برون کرد شمر پیرهنت
حرام کرد به جودی لباس پوشیدن









