ایهاالمظلوم
شعر و اشعار وفات حضرت زینب (سلام الله علیها) و صوت سبک و گریز اشعار
لطفاً برای جستجوی گریزهای متفاوت در این مناسبت به کادر جستجوی گریز مراجعه فرمایید
مورد
محسن عرب خالقی
محسن عرب خالقیوفات حضرت زینب (سلام الله علیها)
همه رفتند و من جا ماندم ای دوست
ز بخت بد به دنیا ماندم ای دوست
چرا رفتی مرا با خود نبردی
ببین بعد از تو تنها ماندم ای دوست
 
ببین از داغ تو خیلی شکستم
شکستم که چنین از پا نشستم
شکسته دشمنت از بس دلم را
چنان گشتم که نشناسی که هستم
 
به یادت در نوای آب آبم
چنان تو زیر تیغ آفتابم
تو راحت خفته ای در خانه ی قبر
ولی من از غمت خانه خرابم
 
لباس تو در آغوشم برادر
صدایت مانده در گوشم برادر
تو ماندی بی کفن بر خاک صحرا
چگونه من کفن پوشم برادر
 
ببین در دیده سوی دیدنم نیست
توان دادن جان در تنم نیست
چنان آبم نموده آتش تو
گمانم جسم در پیراهنم نیست
 
من وکابوس شمشیر و تن تو
تماشای به غارت رفتن تو
تو را سر نیزه ها بردند و مانده
برای من فقط پیراهن تو
 
سراسر نیزه میبینم به خوابم
سر و سرنیزه میبینم به خوابم
همین که پلک بر هم می گذارم
تو را بر نیزه میبینم به خوابم
 
دلم هر روز سوی نیزه میرفت
که خونت در گلوی نیزه میرفت
چه می شد مثل سرهای شهیدان
سر من هم به روی نیزه میرفت
حسن لطفی
حسن لطفیوفات حضرت زینب (سلام الله علیها)
در برت تقدیم جان میخواستم اما نشد
چون کبوتر آشیان میخواستم اما نشد
 
تا کنم گریه به یک زخم از سراپا زخم تو
روضه ای فوق زمان میخواستم اما نشد
 
زخم و خاک و آفتاب و خیمه ی غارت شده
من برایت سایبان میخواستم اما نشد
 
تا به جای تو لگد کوب سواران میشدم
من هزاران جان میخواستم اما نشد
 
دور تا از محمل زینب کند نامحرمان
غرش یک پهلوان میخواستم اما نشد
 
تا که شاید لحظه ی آخر به پایت دق کنم
مهلتی از ساربان میخواستم اما نشد
 
غسل و کفن و دفن و تشیع ات بماند آه من
بر سرت سنگ نشان میخواستم اما نشد
 
نه عمامه نه عبا خاتم نه در وقت سفر
از لب لعل لبت اذان میخواستم اما نشد
 
یک سال و نیم مانده غمت در گلوی من
هر  روز وشب تویی همه جا روبه روی من
 
در زیر آفتابم و تشنه شبیه تو
دنیا کشیده خنجر غم بر گلوی من
 
تصویر قتلگاه تو یادم نمی رود
یک بوسه از تنت شده  بود آرزوی من
 
از خاطرات آن شب مقتل کنار  تو
مانده هنوز لاله سرخی به روی من
 
یک لحظه چوب محمل و پیشانی ام شکست
تا رفت روی نیزه سرت پیش روی من
 
قاری روی نیزه شدی تا نگاه ها
آید به سوی نیزه نیاید به سوی من
 
سنگین ترین  غمم  غم دفن سه ساله بود
او رفت و رفت پیش شما آبروی من
 
بشکن سفال عمر مرا تا نفس کشم
دیگر بس است باده غم در سبوی من
مهدی قربانی
مهدی قربانیوفات حضرت زینب (سلام الله علیها)
بگو که صبر، همیشه به نامِ زینب شد
بگو که راحتِ دنیا حرامِ زینب شد
بگو که شاهیِ عالَم، مقامِ زینب شد
بگو که طایفهٔ ما غلامِ زینب شد
 
وجودِ او سببِ اقتدارِ آفاق است
بگو که مرکزِ فرماندهیِ عُشاق است
 
قَسَم به هر چه که خوبیست در زمین و زمان
ندیده هیچکسی مثلِ او چنین و چُنان
ندانم اینکه فرشته است یا که یک انسان
سِزاست تا که به تعظیمِ او شَود دو جهان
 
مُفسر است و کلامش کلامِ حیدر بود
یقین کنید که زینب از این جهان سر بود
 
زن است و قلبِ صبورش شده است غمخانه
زن است دُرِ حیا را شده است دُردانه
زن است و جان به کف آورده بود جانانه
زن است و پایِ غم ایستاد مرد و مردانه
 
همانکه بین اسارت ، به حق دلیل آورد
به چشم، واقعه را ماتمی جمیل آورد
 
مقام و منزلتش را ببین که خونِ خدا
به او سپرده که ای زینب، التماس دعا
نمازِ شب که نرفت از حضورِ او به قضا
نشسته خواند ولی بعدِ عصرِ عاشورا
 
زمین همیشه بِگردد به دورِ نافله اش
هزار جانِ گرامی فدایِ قافله اش
 
اگر که ام ابیهاست، مادرش زهرا
خودش که امِ مصائب شده در این دنیا
به صبر، سلسله کوه و دلش شده دریا
به عشق، سایهٔ همراهِ سید الشهدا
 
خدا کند که پَر از شهپَرش جدا نشود
دعاش بوده که از دلبرش جدا نشود
 
به رویِ صفحهٔ تاریخ، مجلسی برپاست
چه مجلسی که در آن خواستگارِ او آنجاست
پُر است خانهٔ مولا و این ندا برخواست…
حسین، شرطِ عروسیِ زینبِ کبراست
 
در آن زمان که گمانِ خطر رَود باشد
به هر کجا که حسینش سفر رَود باشد
 
شَمیمِ جنتِ اعلا ز بویِ چادرِ اوست
نجابت است غباری که رویِ چادرِ اوست
کسی که آبرو از آبرویِ چادرِ اوست
کدام دستِ پلیدی به سویِ چادرِ اوست؟
 
خداست حافظِ بنیانِ چادرِ زینب
ملائکند نگهبانِ چادرِ زینب
 
ازل برایِ ابد غم برایِ او میخواست
غمی به وُسعتِ عالَم برایِ او میخواست
بگو مصیبتِ اعظم برایِ او میخواست
وَ درد و داغِ دَمادم برایِ او میخواست
 
ز غصه اش قَدِ عالَم هنوز تا مانده
چه خاطراتِ عجیبی از او به جا مانده
 
به کودکی غمِ جانسوزِ مصطفی را دید
به مادرش اثرِ ضربِ کینه ها را دید
سَرِ شکسته و اَبرویِ مرتضی را دید
کسی که تَشتِ پُر از خونِ مجتبی را دید
هزار مرتبه خونِ جگر زِ چشمش ریخت
چقدر رختِ عزا را به پیکرش آویخت
 
رسید کرب وبلا با حسین و عاشورا
شکست قامتش از قصه هایِ کرب و بلا
دَوید در وسطِ خیمه ها که ای اَبنا!!!
برادرم شده تنها میانِ این اعدا
 
به گریه گفت سَری زیر دِین آوردم…
دو نوجوان به فدایِ حسین آوردم
 
گذشت تا که زمانِ وداعِ آخر شد
زمانِ زندگی اش با برادرش سر شد
زمین به لرزه درآمد که چشمِ او تر شد
زمانِ بوسهٔ زینب به زیرِ حنجر شد
 
نشست و گفت که جان میبری تو از خواهر
مباد اینکه ببینم تنِ تو را بی سر
 
فغان ز جانبِ عرشِ کبود می آمد
غروب، از وسطِ خیمه دود می آمد
وَ بویِ آبِ خُنک که نبود می آمد
حسین، تشنه ز مرکب، فرود می آمد
 
زمانِ قطعِ سرِ عشق، اولِ شب بود
وَ آنکه این همه را دیده بود زینب بود
 
رسید بر سرِ گودال و گفت ای مظلوم!!!
سلام بر تو که از آب هم شدی محروم
چه دید با دلِ خونین و چهره ای مغموم
سَری بریده شد اما به طرزِ نامرسوم
 
هزار و نهصد و پنجاه زخم، بر تن داشت
دوازده اثرِ ضربه پُشتِ گردن داشت
حسن لطفی
حسن لطفیوفات حضرت زینب (سلام الله علیها)
در چشمهای منتظرم نا نمانده است
یک چشم هم برای تماشا نمانده است
 
از بسکه گریه کرده ام و خون گریستم
اشکی برای دختر زهرا نمانده است
 
نزدیک ظهر و بستر زینب در آفتاب
جانی ولی در این تن تنها نمانده است
 
چیزی برای آنکه فشارم به سینه ام
جز این لباس کهنه خدایا نمانده است
 
غارت زده منم که پس از غارت دلم
زلفی برای شانه زنها نمانده است
 
ای شاه بی کفن،کفنم کن برادرم
با دست خود به چادر مشکی مادرم
 
آه از خیام شعله ور و از شراره ها
از خنده ها،هلهله ها و اشاره ها
 
غارتگران پس از تو به ما حمله ور شدند
بستند پیش ما همه ی راه چاره ها
 
غارت شدند جوشن و پیرآهن و علم
حتی زخیمه ها همه ی گاهواره ها
 
در دستها نبود به جز تازیانه ها
بر پنجه ها نبود به جز گوشواره ها
 
چیزی نمانده بود که معجر بخوانیش
بر گیسوان شعله ور از تکه پاره ها
 
در پیش چشم مادر و خواهر به روی نی
می خورد تاب سر شیر خواره ها
 
از بس زدند بال و پر کودکان شکست
از بس زدند چوب تر خیزران شکست
حامد خاکی
حامد خاکیوفات حضرت زینب (سلام الله علیها)
لحظه ها لحظه های آخر بود
آخرین ناله های خواهر بود
خواهری که میان بستر بود
خنجری خشک و دیده ای تر بود
 
چقدر سینه اش مکدر بود
 
دستش رو به قبله تا کرده
روی خود را به کربلا کرده
مجلس روضه را بپا کرده
باز هم یاد درد ها کرده
 
یاد باغ گلی که پرپر بود
 
پلکهایش کمی تکان دارد
رعشه ای بین بازوان دارد
پوست نیروی استخوان دارد
یادگاری ز خیزران دارد
 
چشم از صبح خیره بر در بود
 
تا علی اکبرش اذان ندهد
سروِ قدش تا نشان ندهد
تا علمدار سایبان ندهد
تا حسینش ندیده جان ندهد
 
انتظارش چه گریه آور بود
 
زیر این آفتاب می سوزد
تنش از التهاب میسوزد
یاد عباس و آب میسوزد
مثل روی رباب میسوزد
 
یاد لبهای خشک اصغر بود
 
میزند شعله مرثیه خوانیش
زنده ماندن شده پشیمانیش
مانده زخمی به روی پیشانیش
آه از روز کوچه گردانیش
 
چقدر در مدینه بهتر بود
 
سه برادر گرفته هر سو را
و علی هم گرفته بازو را
دور تا دور قد بانو را
تا نبینند چادر او را
 
آه از آن دم که پیش اکبر بود
 
ناگهان یک سپاه خندیدند
بر زنی بی پناه خندیدند
او که شد تکیه گاه خدیدند
مردمی با نگاه خندیدند
 
بعد از آن نوبت برادر بود
 
آن همه ازدهام یادش هست
جمع کوفی و شام یادش هست
چشمهای حرام یادش هست
حال و روز امام یادش هست
 
چشمها روی چند دختر بود
 
یک طرف دختری که رفته از حال
یک طرف تل خاک در گودال
زیر پای جماعتی خوشحال
یک تن افتاده تا شود پامال
 
باز دعوا میان لشکر بود
 
جان او تا ز صدر زین افتاد
خیمه ای شعله ور زمین افتاد
نقش یک ضربه بر جبین افتاد
گیسویی دست آن و این افتاد
 
حرمله هم کمی جلوتر بود 
 
یک نفر گوئیا سر آورده
زیر یک شال خنجر آورده
عرق شمر را در آورده
وای سر روی دست مادر بود
محمود ژولیده
محمود ژولیدهمناجات ها و مصیبتهای حضرت زینب بعد از عاشورا حضرت زینب (سلام الله علیها)
وفات حضرت زینب (سلام الله علیها)
ای درد و بلای تو بجانم
جان میدهم و تو را بخوانم
 
باز آی حسین من کجایی
پایان بدهی بر این جدایی
 
 
یادم نرود چه ها کشیدی
در بارشِ نیزه ها چه دیدی
 
تا حرمت تو شکست دشمن
بر سینۀ تو نشست دشمن
 
آندم که مرا صدا زدی تو
دیدم که چه دست و پا زدی تو
 
وقتی که سرت برید قاتل
فریاد سرم کشید قاتل
 
طفلان تو در نظاره بودند
اعضای تو پاره پاره بودند
 
دیدم که به پیکرت چه ها رفت
دیدم که سرت به نیزه ها رفت
 
هم نعشِ تو، غرق نور دیدم
هم زیر سُمِ ستور دیدم
 
سرها که به نیزه رفت بالا
پس شعله ز خیمه رفت بالا
 
در شعله امام خود که دیدم
من مرگ به جان خود خریدم
 
 
تا حرفِ فرار را شنیدند
یک یک همه کودکان دویدند
 
هر که بسویی ز بیم میرفت
معجر ز سر یتیم میرفت
 
دشمن که دریده بود و خندان
غارت به حرم نمود آسان
 
دیدی چه گذشت بر حریمت
کردیم ز مقتلت عزیمت
 
یک باغِ بخون نشسته دیدیم
بس نیزۀ سر شکسته دیدیم
 
دیدیم تو را که سر نداری
افتادی و بال و پر نداری
 
دختر چو نمود با پدر راز
شد حملۀ تازیانه آغاز
 
در هجمۀ بی هوای عدوان
بودم سپر بلای طفلان
 
پیشِ همه حرمتم شکستند
دستان مرا طناب بستند
 
بردند مرا به سربزیری
همراه حرامیان اسیری
 
ما را به سرود و ساز بردند
بر ناقۀ بی جهاز بردند
 
از کرب و بلا غم و بلا بود
تا کوفه و شام، ابتلا بود
 
در کوفه شدیم ما به زندان
در شام شدیم کنج ویران
 
داغ تو ز عمر، سیرمان کرد
غمهای رقیه پیرمان کرد
 
حالا منم و قد خمیده
مرگِ منِ دل غمین رسیده
 
 
باز آی که تشنۀ وصالم
رحمی، مددی أخا به حالم
 
بازآ که دهَم به بی قراری
پیراهن کهنه یادگاری
عبدالجواد جودی خراسانی
عبدالجواد جودی خراسانیوفات حضرت زینب (سلام الله علیها)
غریب و بیکس و بی یار و آشنا زینب
به درد و رنج و غم و غصه مبتلا زینب
 
کنون که وقت وداع است زین جهان خراب
به حال خویش دمی نوحه سرنما زینب
 
فغان که جان به غریبی سپردی و نبود
کسی به دور تو از خویش و اقربا زینب
 
ز صبح روز ازل تا به شامگاه ابد
برون نشد ز تنت جامۀ عزا زینب
 
در این دو روزۀ عمر اندر این جهان خراب
زجور چرخ کشیدی چه ظلمها زینب
 
زگریه چشمۀ چشمت چوبحر شد چون دید
شکسته گوهر دندان مصطفی زینب
 
گشوده شد دَرِ غم بر رُخت دمی که شکست
ز ضرب در کمر خیره النسا زینب
 
زمانه خاک غمت آن زمان فشاند بسر
که گشت شق سر سلطان اولیا زینب
 
توئی که با دل صد پاره در لگن دیدی
هزار پاره دل زار مجتبی زینب
 
تو آن اسیر بلائی که کاروان بلا
عنان کشید تو را سوی کربلا زینب
 
توئی که برتو بلا بر سر بلا آمد
چو گشت جای تو آن دشت پر بلا زینب
 
توئی که تشنه سر شش برادرت از تیغ
به پیش چشم تو شد از بدن جدا زینب
 
توئی که شمر ستمگر به پیش دیدۀ تو
سر حسین تو ببرید از قفا زینب
 
توئی که زیر سم اسب اشقیا دیدی
تن برادر خود را چو توتیا زینب
 
توئی که بر قد اکبر کفن تو پوشیدی
به جای خلعت شادی به صد نوا زینب
 
توئی که سینه نمودی ز پنجۀ غم چاک
چو چاک شد گلوی اصغر از جفا زینب
 
توئی که کتف تو باشد هنوز نیلی فام
ز تازیانۀ بیداد اشقیا زینب
 
توئی که بر سر بازار شام از ره ظلم
زدند برسر تو سنگ برملا زینب
 
توئی که با دل آزرده نزد ابن زیاد
بدی ستاده و می خورد او غذا زینب
 
توئی که بازوی زار تو از جفا بستند
ز ریسمان ستم قوم بی حیا زینب
 
توئی که بود تو را در خرابه شب تا صبح
ز خاک بستر و از خشت متکا زینب
 
به حال مرگ اگر دوش «جودیا» بودی
از این مکالمه دادی تو را شفا زینب
محمد حسین رحیمیان
محمد حسین رحیمیانوفات حضرت زینب (سلام الله علیها)
به نام زینت مولا، به نام سیده زینب
شهنشاهان به قربان ِ غلام سیده زینب
 
به نام شیربانوی ِ مجاهدهای هر دوران
خدا زد استقامت را به نام سیده زینب
 
نیاورده به ابرو خم ، در آن دریای طوفان ها
که ترس از ظالمان باشد ، حرام سیده زینب
 
فراوان دیده این عالم ، قیامت آفرین اما
قیامت کرده در عالم ، قیام سیده زینب
 
ندیده غیر زیبایی ، به رغم میل دنیایی
که یک لحظه نچرخیده ، به کام سیده زینب
 
نه حَوا هست و آسیه ، نه مریم هست و نه هاجر
بُوَد بالاتر از این ها ، مقام سیده زینب
 
پس از زهرا به زن های دو عالم برتری دارد
کسی که گردن سبطین ، حق مادری دارد
 
به نام این همه ایمان ، به نام غیرت زینب
غلامم من ، غلامم‌ من ، غلام همت زینب
 
به نام نافله خوان ِ سحرهای پر از ظلمت
به نام این همه تقوا ، به نام عصمت زینب
 
نزاید مادری دیگر ، خدیجه تر از این بانو
شده خرج خدا یک عمر ، کل ثروت زینب
 
امیر المومنین در دین ما تنها بُوَد مردی
که دارد یادگاری در ، جهان چون حضرت زینب
 
چو عباس است در عالم، همیشه پرچمش بالا
بگیرد هر که بر شانه ، لوای نصرت زینب
 
هزار و چار صد سال است در دنیا حرامی ها
نمی خواهند باشد الگوی زن عفت زینب
 
الا ای دشمن دین ، جنگ با حق درد سر دارد
بدان با چادر زینب ، در افتادن خطر دارد
 
حماسه آفرینی های زینب آفرین دارد
چو زهرا مادرش حق گردن دنیا و دین دارد
 
الا ای مردم عالم ، علی تنها نمی ماند
اگر زهرای اطهر مثل زینب جانشین دارد
 
تمام شیر زن های جهان قربان آن زن که
کفیلی چون یل شیر افکن ِ ام البنین دارد
 
چه باید گفت از آن بی معلم عالمه وقتی
که مداحی گرامی مثل زین العابدین دارد
 
زبانش لال هر که دست بسته خوانده آن را که
چو بابایش علی دست خدا در آستین دارد
 
به فردوس برین فردای محشر می بَرَد ما را
همین بانو که در سوریه فردوس برین دارد
 
اگر هستی حسینی یاد فردا غم نخور دیگر
به محشر حضرت زهرای سوریه کُنَد محشر
 
سلام ای حضرت ریحانه ی ریحانه ی طه
سلام ای قدر بسیارت ، فراتر از معماها
 
سلام ای مَحرم ِ درد دل عباس و قاسم ها
ز مادر با محبت تر ، برای پور لیلا ها
 
که پای قول خود مانده است مثل تو در این عالم؟
که پای اعتقاد خود ، چنین زد دل به دریاها
 
تو با فرعون شامی کرده ای کاری که تا محشر
بُوَد بالاتر از درک ِ همه هارون و موسی ها
 
سلام ای آخر آزادگی ، دریای آزادی
ذلیل عزم تو بانو ، اگر ها گشت و اماها
 
به تو رو میزنم هر وقت ، دلتنگ نجف هستم
که دختر جور دیگر قرب دارد پیش ِ باباها
 
دو عالم بر علی نازد ، علی نازد بر این دختر
ندیدم زینبی تر از ، امیرالمومنین حیدر
 
علی با چادر زهرا ، چه غوغایی ، چه تصویری
حسین بن علی دارد ، عجب همشیره ی شیری
 
من از آن خطبه هایی که ، عقیله خواند فهمیدم
حریف حرف حق هرگز ، نخواهد گشت شمشیری
 
زنی با دست بسته کرد مشت حیله‌ ها را رو
زنی مردانه شد کابوس هر زوری و تزویری
 
به هر جمله که می گوید ، به روی منبر محمل
ز سرهای بریده می رسد آوای تکبیری
 
زنان کوفه این بانو ، که قرآن یادتان داده
نباشد حق الطافش ، به قرآن سنگ تکفیری
 
بریز ای چوب محمل اشک خون با آسمانی ها
نشد خواهر کُنَد بهر برادر گریه ی سیری
 
حسینش رفت در عالم ، چه آمد بر سرش یا رب
نمی شد باور ام حبیبه ، این بُوَد زینب
سید جعفر حیدری
سید جعفر حیدریوفات حضرت زینب (سلام الله علیها)
چگونه دم بزند از تو طبع محدودم؟
چگونه شعر شود واژه های معدودم؟
 
چگونه از تو بخواند زبان الکن من؟
که این لباس نباشد قواره تن من
 
چگونه از تو بگویم که بی معلمه ای؟
که مانده ام تو علی هستی یا که فاطمه ای
 
فهیمه ای و نجابت کنیز درگاهت
فرشتگان فلک مستفیضِ درگاهت
 
کجا به خفت و خواریِ ظلم تن دادی؟
تو اعتبار دوباره به نام زن دادی
 
چه عزتی همه کائنات حیرانت
چه هیبتی که اباالفضل شد نگهبانت
 
نوشته اند که جان تو بود و جان حسین
جهان من به فدای تو ای جهان حسین
 
ملیکه ای و پرستار می شوی گاهی
عفیفه ای و علمدار می شوی گاهی
 
جنان و جاه و جلالش به زیر پرچم توست
خوشا به حال تو بانو، حسین همدم توست
 
تو از هرآنچه که گفتم فراتری…زینب
به این نتیجه رسیدم که محشری…زینب
 
بگو چه بر سر شام و سپاهش آوردی؟
خودت بیا و بگو نفس حیدری…زینب
 
برای ما سخن “ما رأیت” کافی بود
نیاز نیست به اعجاز دیگری…زینب
 
پیام کرببلا را رسانده ای به جهان
اگر غلط نکنم پس پیمبری…زینب
 
تو فخر هاشمیونی، عقیله العربی
به قول فاطمه علیا مخدری…زینب
مجتبی دسترنج ملتمس
مجتبی دسترنج ملتمسوفات حضرت زینب (سلام الله علیها)
آسمانی پر از بلا دارم
سینه ای غرق ربنا دارم
بر دلم آه بی صدا دارم
در سرم شور نینوا دارم
 
***زینبم من عصاره ی زهرا
دخت محبوبِ حضرت مولا
 
کودکی با بلا عجین بودم
در صبوری چو بی قرین بودم
اسوه‌ی صبر صابرین بودم
اینچنین شد که برترین بودم
 
***بالِ جبریل پا خورم باشد
پرده‌ی عرش چادرم باشد
 
آمدم زینت پدر باشم
راویِ ضرب میخ در باشم
شاهد پاره‌ی جگر باشم
کربلا راهی خطر باشم
 
***من شب تیره را سحر هستم
بَهرِ مولای خود سپر هستم
 
مادر دو شهید خوش نامم
بانوی پاکِ دین اسلامم
سر پرست و بزرگِ ایتامم
شهد غربت چکیده در کامم
 
***کربلا سنجشِ غرورم بود
قتلگاهش که اوج شورم بود
 
لحظه‌ی سخت من همان دم شد
لحظه ای که فضا پُر از غم شد
..وَ غمی در نهاد عالم شد
آسمان ناگهان جهنم شد
 
***این ندا آمد و زمین لرزید
شمر دون رأس شاه را بُبْرید
 
رأس او را بروی نی بردند
چه بگویم کجا و کی بردند
تا که بردند، بر او پی بردند
سوی بزم حرام و می بردند
 
***سر آقا کجا و تشت طلا
لب آقا کجا و چوب جفا
 
از سرش بگذریم ، پیکر او
در کنارش فتاده مادر او
خون رَوَد از رگ و زِ حنجر او
زخم شمشیر شد سراسر او
 
***نعل اسب و تن مطهر شاه
نیزه‌ی غارتی و پیکر شاه
 
بعد او نوبت حرم آمد
چه بگویم، چه بر سرم آمد
آتشی سوی معجرم آمد
تازیانه به پیکرم آمد
 
***چون کبوتر اسیرِ در دامم
برده اند سوی کوفه و شامم
 
کوفی و بی حیایی و پستی
خطبه های من و می و مستی
سنگِ از روی بام و یک دستی
..بُرده از من تمامیِ هستی
 
***کوفه شادی و هلهله دارد
کوفه خولی و حرمله دارد
 
شامی و سیلی و کبودی ها
بزم شام و غم حسودی ها
آتش و کینه و یهودی ها
چشمِ هیزِ کلاهخودی ها
 
***وجه مجهول شد سرت را شام
عاقبت کُشت دخترت را شام
مجتبی خرسندی
مجتبی خرسندیوفات حضرت زینب (سلام الله علیها)
به جلوه آمد و گفتند انعکاس علی‌ست
علی دیگری امروز در لباس علی‌ست
 
به “لا‌یُقاسُ بِنا” روح تازه‌ای بخشید
چرا که زینب او قابل قیاس علی‌ست
 
دوباره نام علی را سر زبان‌ها برد
اگرچه گفت که شاگردی از کلاس علی‌ست
 
همان کلام، همان لحن، با همان هیبت
چنان شبیه که در اصل اقتباس علی‌ست
 
به تیغ خطبه چنان هوش می‌برد، انگار
که چشم‌های همه خیره از هراس علی‌ست
 
اساس کاخ ستم را به باد خواهد داد
که عدل‌و‌حکمت او نیز بر اساس علی‌ست
 
کسی که زینب او را شناخته‌ست، فقط
در این مقایسه‌ها لایق شناس علی‌ست
 
جهان به جان دوباره رسیده با زینب
که ذکر هر دل درمانده است؛ یازینب
 
نوشته‌اند به هر قلّه نام زینب را
کجاست آن که نداند مقام زینب را؟
 
“به‌جان عشق قسم مارایت الّا عشق”
شنیده گوش دوعالم پیام زینب را
 
اگر برای رضای خداست، شیرین است
که داغ تلخ نکرده‌ست کام زینب را
 
حسین جام بلا را خودش گرفته و ریخت
لبالب از هنر صبر جام زینب را
 
نه غصه قامت او را به لرزه آورده‌ست
نه داغ سست نموده‌ست گام زینب را
 
کسی که با دل‌و‌جانش مدافع حرم است
خدا رسانده به گوشش سلام زینب را
 
به کوه صبر، به کوه حیا، به کوه شرف
نوشته‌اند به هر قلّه نام زینب را
 
هنوز حد کسی فهم شان زینب نیست
چرا که جام کسی از بلا لبالب نیست
 
کجاست آن که سزاوار این لقب باشد؟
اگر بناست که نام تو “زِیْنِ‌أب” باشد
 
هزار داغْ قیام تو را نمی‌شکند
گرفتم این که نماز تو مستحب باشد
 
به گوش می‌رسد از خطبه‌ات صدای علی
عجیب نیست اگر کوفه در عجب باشد
 
چه‌جای صحبت کفتارهاست، آن‌جایی
که دختر اسدالله در غضب باشد
 
بعید نیست که حماله‌الحطب بشود
چرا که دشمنت از نسل بولهب باشد
 
تو بر زمینی و ابن‌زیاد بر تخت است!
که راه کفر به اسلام یک‌وجب باشد
 
به اهل‌بیت نبی ظلم شد در آن وادی
بدیهی است که هر روز شام شب باشد
 
در آن هجوم مصیبت امام زینب بود
“قسم به صبح که خورشید شام زینب بود”
 
حسین ماه زمین و ستاره‌اش زینب
که بوده یاور و یار هماره‌اش زینب
 
حیا و صبر و شکوه و وقار و حلم و شرف
چه واژه‌ها که شده استعاره‌اش زینب
 
چه کاخ‌ها که بنا کرده اهل ظلم، ولی
به هم زده همه را با اشاره‌اش زینب
 
جهان به مرکبی از چوب فتح خواهد شد
اگر هرآینه باشد سواره‌اش زینب
 
اگر تمام زمین مسجدالحرام شود
به گوش می‌رسد از هر مناره‌اش؛ “زینب”
 
درون خیمه، دم قتلگاه، در میدان
هزار مرتبه بوده‌ست چاره‌اش زینب
 
حسین کشته شد و آب خوش ننوشیده
به احترام لب پاره‌پاره‌اش زینب
 
سرم شکست و دلم خون شد و قدم خم شد
همین که سایه‌ی لطف تو از سرم کم شد
 
از آن طلوع غم‌‌انگیز چل غروب گذشت
گلایه نیست برادر که با تو خوب گذشت
 
چه در میانه‌ی صحرا، چه در خرابه‌ی شام
فقط تو باخبری که چه بر قلوب گذشت
 
تمام روز و شب ما در این مسیر بلا
به ذکر جمله‌ی “یا کاشف الکروب” گذشت
 
سپرده‌ام که به گوش جهانیان برسد
از آن چه بعد وداع تو بر جیوب گذشت
 
چه حکمتی‌ست که هرکس به دیدنت آمد
ندیده از سر آن جسم سینه‌کوب گذشت
 
به شرق و غرب دوعالم رسید قصه‌ی ما
که تا شمال رسید و که از جنوب گذشت
 
اگرچه سنگ به پیشانی‌ات زدند ولی
اگرچه بر لب تو مانده جای چوب، گذشت…
 
به انتظار نشستیم تا خبر برسد
که صبح سر زده و موسم غروب گذشت
 
شبی سپیده بر این تیره شام می‌آید
یکی به واقعه‌ی انتقام می‌آید
حسن کردی
حسن کردیوفات حضرت زینب (سلام الله علیها)
کوه از کمر خم می شود در پای زینب
پیدا نگردد واژه ای همتای زینب
 
مثل چکاچک های ناب ذولفقار است
هر خط به خط از خطبه ی غرای زینب
 
یک شهر ساکت می شود وقتی بخواهد
طوفان کند فریاد یا زهرای زینب
 
تهدید تاج و تخت حتی در اسیری
هست از کلام معجزه آسای زینب
 
پرچم به دوش کربلای بی حسین است
نامی نبود از کربلا منهای زینب
 
عطر حماسه می وزد هر جا که باشد
صدها قصیده می شود غوغای زینب
 
مریم تر از مریم به عفت رنگ و بو داد
دارد به زهرا می رسد تقوای زینب
 
از بس قنوت عرش پیما داشت هر شب
شد ملتمس بر وتر او مولای زینب
 
غمهای عالم غم نخواهد بود هرگز
در پیش یک غم از همه غمهای زینب
 
جا داشت یک دریا ببارد آسمان اشک
وقت مرور صبر پر معنای زینب
 
دین در کُمای بدعت بوزینه ها بود
امروز زنده مانده با احیای زینب
 
خفاش ها دشمن ترین هستند با او
نورٌ علی نور است، بس، سیمای زینب
 
با دست بسته معجرش را حفظ کرده
غیرت از او آموخته سقای زینب
 
سر می سپارم زیر تیغ غیرت عشق
فتوا نمی خواهم به جز فتوای زینب
مهدی مقیمی
مهدی مقیمیوفات حضرت زینب (سلام الله علیها)
همیشه غرقِ غمم نقلِ این دقایق نیست
که حال و روزِ من آن حال و روز سابق نیست
 
من آن صنوبر خشکم که شعله ور شده ام
از آنچه فکر کنی بی تو پیر تر شده ام
 
نصیب من شده این قامتی که خم شده است
ز گریه نور دو چشمم چقدر کم شده است
 
مدینه بی تو برایم همیشه تاریک است
گمان کنم که زمان وصال نزدیک است
 
به خانه غصّۀ هجده شهید آوردم
سرِ شکسته و موی سپید آوردم
 
ز دست گریۀ ما اهل شهر خسته شدند
چقدر زینب و ام البنین شکسته شدند
 
هوای نوحه سرایی گرفته ایم حسین
چقدر روضه دوتایی گرفته ایم حسین
 
چقدر ما دو نفر مستمع شدیم و رباب
برای ما دو نفر خواند روضۀ غمِ آب
 
هنوز حرفِ نگفته زیاد دارم من
هنوز کرببلا را به یاد دارم من
 
هنوز  در تبِ داغِ خیام میسوزم
هنوز گریۀ بر توست کارِ هر روزم
 
هنوز ملتهب از بودنم به بزمِ مِی ام
هنوز در شوکِ دیدارِ تو به روی نِی ام
 
هنوز هر طرفی ظرف آب می بینم
مدینه را به سرِ خود خراب می بینم
 
هنوز جان به لبِ نعل و استخوان توأم 
هنوز گریه کنِ زخم خیزران توأم 
 
هنوز جسم علی اکبرت به یادم هست
هنوز تشنگیِ اصغرت به یادم هست
 
نوشته روی دلم روضۀ مُفَصَّلِ تو
فضای سینۀ من شد کتابِ مقتل تو
 
قسم به تربتِ پنهان و خاکیِ مادر
مدینه بی تو به دردم نمی خورد دیگر
 
منی که آینۀ غصه های ساداتم
دوباره راهیِ پس کوچه های شاماتم
 
زِ قبرِ طفل تو باید غبار گیرم من
کنار قبر سه ساله ، قرار گیرم من