ایهاالمظلوم
وفات-حضرت-سكينه-سلام-الله-علیها
لطفاً برای جستجوی گریزهای متفاوت در این مناسبت به کادر جستجوی گریز مراجعه فرمایید
مورد
مجتبی خرسندی
مجتبی خرسندیوفات حضرت سكينه (سلام الله علیها)
سرها به نیزه رفته و تن‌هاست بر زمین
داغی ندیده صفحه‌ی تاریخ این‌چنین
 
افتاده بود عرش خداوند روی خاک
وقتی «بلندمرتبه شاهی ز صدر زین…»
 
اما در آن میانه علم را بلند کرد
با عزت و وقار زنی از تبار دین
 
جانم فدای شیرزن و خطبه‌اش، که گفت؛
«صَبرَاً عَلی قَضائِکَ یارَبَّ‌العالَمین…»
 
آری، صدا صدای رسای سکینه بود
در اوج اقتدار و سرافرازی و یقین
 
آتش گرفت منبر شام و دل یزید
از آن خطاب حیدری و لحن آتشین
 
شان‌وشکوه‌وشوکت خود را به رخ کشید
با آن که بود لشکر کفّار در کمین
 
گفت؛ ای گروه ظالم! با اهل‌بیت حق
کاری که کرده‌اید، نکردند مشرکین!
 
اف بر شما که پاس امانت نداشتید
در حق خانواده‌ی پیغمبر امین
 
ای اهل مکر و حیله و عصیان؛ «تَبَاً لَکُم»
ای ننگ بر شما که ندارید غیر کین!
 
گیرم که پر شده‌ست جهان از یزیدیان
گیرم که سربه‌سر شده عالم پر از لعین
 
گیرم که آمده‌ست هزاران غم از یسار
گیرم هزار داغ رسیده‌ست از یمین
 
گیرم تبر شدند تمام درخت‌ها
گیرم که مارها زده بیرون از آستین
 
اما هزارشکر که نام «حسین» ما
شد بر رکاب خاتم پیغمبران نگین
 
این نام در دوعالم از این پس زبان‌زد است
وقتی به نام نامی حق است هم‌نشین
 
حق با تبار ماست که هرکس به حق رسید
هم بر «حق» آفرین زد و هم بر «حق‌آفرین»
 
تا روز حشر پرچم ما بر فراز رفت
پس با شما نشانه‌ی ننگ است بر جبین
 
بر کشته‌های کرب‌وبلا نوحه می‌کنند
در عرش حق ملائکه با ناله‌ی حزین
 
صبح و مسا امام زمان گریه می‌کند
بر این مصیبت‌وغم‌عظمی که شد قرین
 
پایان این معادله اما خوش است، خوش
تا از مناره می‌رسد این صوت دلنشین؛
 
از بام کعبه، حضرت خورشید اهل‌بیت
آمد به انتقام شهیدان…، بیا ببین.
علی سپهری,محمد جواد شیرازی
علی سپهری,محمد جواد شیرازیوفات حضرت سكينه (سلام الله علیها)
امشبم را سحر نمی آید
خواب, در چشمِ تر نمی آید
مدحش از من که بر نمی آید
چون سکینه دگر نمی آید
 
دختر شاه…گوهر نایاب
بی قرینه… درست مثل رباب
 
روضه می خواند, روضه با احساس
روضه اش داشت عطر و بوی یاس
شرم یک مرد… روضه ای حساس
وای از مشک پاره ی عباس
 
روضه ی دست و چشم و مشک عمو
روضه قطره قطره اشک عمو
 
روضه خوان چشم های خود را بست
مادرش دست می زند بر دست
رأس اصغر به روی نیزه نشست
پای نیزه قد سکینه شکست
 
خواهر اصغر است حق دارد
به خدا خواهر است حق دارد
 
به روی ناقه خواند نافله را
دور ناقه شنید هلهله را
چه کند خنده های حرمله را
چشم دشمن به سوی قافله را
 
مثل یک مرد… مثل عمه ی خود
صبر می کرد… مثل عمه ی خود
 
قلبش از غصه ها کباب شده
بعد سقا فقط عذاب شده
مثل او از خجالت آب شده
وارد مجلس شراب شده
 
خیزرانِ یزید پیرش کرد
حرف مردی پلید پیرش کرد
 
دختر بی قرینه ی پدرش
روضه خوان مدینه ی پدرش
همه جا شد سکینه ی پدرش
یادش افتاده سینه ی پدرش
 
زیر پای سوارها افتاد
روی گل, ردِ خارها افتاد
 
یادش افتاد آه آهِ حسین
غرق در خون همه سپاه حسین
بود یک نیزه تکیه گاه حسین
داد می زد که قتلگاهِ حسین…
 
…پر شد از خونِ زخم های تنش
پر شد از تیر و نیزه ها بدنش
 
وسط حجره ی محقر خود
چشم گریان… میان بستر خود
باز در لحظه های آخر خود
یادش افتاد داغِ خواهر خود
 
کنج ویرانه خواهرش جان داد
سر بابا برابرش… جان داد
محمد قاسمی
محمد قاسمیوفات حضرت سكينه (سلام الله علیها)
چگونه پلک ترت میل خواب داشته باشد ؟
اگر برادر تو درد آب داشته باشد
 
تو خواهری و برای گلوی نازک اصغر
طبیعی است دلت اضطراب داشته باشد
 
خدا کند که از این لشگر خبیث , اقلّاً
یکی بیاید و قصد ثواب داشته باشد
 
خدا کند پدرت وقت باز گشت به خیمه
رباب را که ببیند جواب داشته باشد
 
حسین “شیعتی ” از حلق پاره گفت به گوشت
که شعر روضه مضامین ناب داشته باشد
 
هزار مرتبه راضی به مرگ می شوی آری
اگر پدر , سرِ از خون خضاب داشته باشد
 
اجازه می دهی از شام چند جمله بگویم ؟
به شرط اینکه مصیبت حجاب داشته باشد
 
چگونه هضم کنم ؟ ای وقار محض , سکینه
که دستهای تو ردّ طناب داشته باشد
 
چگونه هضم کنم که یزید , چوب به یک دست
به دست دیگر خود هم شراب داشته باشد
 
نخواستی که بفهمد کسی , چرا که کشیدی
چه قدر می شود این غم عذاب داشته باشد!
 
اراده کرد خداوند بعد رفتن اصغر
تو را به خانه کنارش , رباب داشته باشد
 
تصوّرش به خدا غیرممکن است برایم
که شصت سال, دلی , پیچ و تاب داشته باشد
 
تو هم شبیه ربابی به سایه کار نداری
پس از حسین و علی اصغرش قرار نداری
امیرعظیمی
امیرعظیمیوفات حضرت سكينه (سلام الله علیها)
بار دیگر عزای عاشوراست
از غمی بی قرینه باید گفت
دو سه خط سوگواره ی غربت
در عزای سکینه باید گفت
 
قطره از وصف بحر درمانده
من کجا، مدح دختر ارباب
ای که بوده حسین مداحت
السلام ای سکینه بنت رباب
 
در کرامات حضرتش کافیست
شیر او را رباب داده، همین
در غریبی او فقط بنویس
به عمو مشک آب داده، همین
 
کربلا بود دشتی از روضه
او بلاهای خویش را دیده
در عبایی پر از علی اکبر
روح بابای خویش را دیده
 
روضه می خواند دور دارالحرب
نعش ها را یکی یکی که شمرد
دید بابا علیِ اصغر را
به امیدی گرفت و با خود برد
 
پدر آمد ولی چه آمدنی!
غرق خون کرد چشم قافله را
دید دور جنازه ی اصغر
همه گفتند لعن حرمله را
 
از وداع سکینه و ارباب
جگر کائنات خون شده بود
آه از آن دم که دید این دختر
زین باباش واژگون شده بود
 
با تنی خون گرفته از گودال
آمدی ذوالجناح بی بابا
کاش می شد رها نمی کردی
وسط تیر و نیزه ها او را
 
پدرم را غریب بین دو نهر
نحر کردند با لب عطشان
السلام علیک ای بی سر
السلام علیک ای عریان
محمود ژولیده
محمود ژولیدهوفات حضرت سكينه (سلام الله علیها)
نقش جلیله دخترِ ارباب سرجدا
بعد از شهادت پدرش، بعد نینوا…
 
کمتر نبود از هنرِ عمه های خود
با شعر، خطبه، نوحه، تباکی، بکا، دعا
 
یعنی پس از شهادت شاه شهیدمان
مرهون نوحه های سکینه ست کربلا
 
آن بانویی که عابدۀ اهلبیت بود
با سوز خویش داده چنین درسِ دین بما
 
تیغ زبان گشود، به فریادِ فاطمی
گفت از هزار داغ، یکی را برای ما
 
وقت غروب بود و أذانی نمی رسید
إلاّ صدای هلهلۀ لشگر دَغا
 
دیدم به چشم خویش در اطراف خیمه گاه
در لابلای شیون و غوغای ماجرا
 
یک دسته نیزه، رأسِ بریده کنند حمل
یک فوج نیزه، معجرِ زنهای با حیا
 
دست خودم نبود که فریاد میزدم
معجر مگیر از سرِ ما، پَستِ بی حیا
 
دیدم ز پای خواهر من زیوری ربود
یک نابکار، با طمع و حرص، بی هوا
 
در بینِ دود و آتشِ خیمه، بدست خصم
دیدم چکید خون، ز همه گوشواره ها
 
دیدم فرارِ خواهر دیگر در آن میان
با دامنِ به شعله نِشسته ،سوی کجا؟
 
میگفت با تمام نواهای زخمی اش
اینجاست موجِ خونِ خدا، موج کربلا
 
این موجِ کربلا همه را غرق می کند
مستغرق خدا چو سکینه، نه در بلا
مسعود یوسف پور
مسعود یوسف پوروفات حضرت سكينه (سلام الله علیها)
کند تکیه بر اقتدارت خیام
که رکن خیامی و والا مقام
 
سکونی به سکّانِ فُلک نجات
از این رو سکینه تو را گشته نام
 
گواهم همین تلّ در پیش روست
تو را سجده برده ست دشت قیام
 
به نفس نفیس تو هم باز گشت
ضمیرِ “علیکنَّ مِنّی السّلام”
 
تو آن کعبه ی تیره پوشی که نور
حجاب تو را کرده است استلام
 
کمالی چنین و جلالی چنان
علی وار و زهرا نشانی تمام
 
نرفته نخ معجرت دست باد
ندیده جمال تو را صبح شام
 
تجلّی زهرا! نبود این بعید
که خیر النّسایت بنامد امام
 
بکش تیغِ آه و دو دم سر بده
الا ذوالفقار علی در نیام
 
بخوان خطبه تا یادمان آوری
“کلامُ الامیرِ امیرُ الکلام”
 
به تعظیم شانت جهانی اجیر
امیری تو و شام و کوفه اسیر
 
علی خویی و زین أب منصبی
از آن رو که آیینه ی زینبی
 
وقاری که جلباب پوشیده است
حیایی که در نور پیچیده است
 
از آن خانه ای که تویی و رباب
نرفته حسینت به پای شتاب
 
عفیفه، جلیله، کریمه، لقب
تو نور خدایی نسب در نسب
 
چه نوری که بر عالمی چیره شد
به خورشید کی میتوان خیره شد؟
 
ندیدند جز نور در محضرت
گره های کوری‌ست بر معجرت
 
به یک آه تو خم شود پشتِ دین
بیا مثل زینب به منبر نشین
 
علی گونه با خطبه کولاک کن
بخوان مسجد کوفه را خاک کن
 
بخوان تا بلرزد زمین و زمان
بگو اسکتوا لب ببندد جهان
 
که کوفه علی را تجسّم کند
که زنگ شتر دست و پا گم کند
 
که مسجد بلرزد ستون تا ستون
بکش کار ما را به مرز جنون
 
بدا آنکه شد گرمِ توهین تو
کند کاخ را خاک، نفرین تو
 
به زینب ولی اقتدا می‌کنی
تو هم جای نفرین دعا می‌کنی…
غلامرضا سازگار
غلامرضا سازگاروفات حضرت سكينه (سلام الله علیها)
ای دسته گل وحی به گلزار مدینه
قرآن حسین ابن علی بر روی سینه
بر عمۀ سادات همانند و قرینه
دریای کمالی و وقاری و سکینه
 
هم فرش‌نشین استی و هم عرش مقامی
همه عمه و هم خواهر و هم دختِ امامی
 
سر تا قدم آیینۀ پا تا سرِ زهرا
زهرا به تو بالد که تویی کوثرِ زهرا
هم کوثر زهرایی و هم دختر زهرا
با زینب کبرا شده هم سنگر زهرا
 
گردون شرف را ز ازل قائمه‌ای تو
در شرم و حیا فاطمۀ فاطمه‌ای تو
 
هنگام دعا مرغ سحر با تو سخن گفت
هفتاد و دو تابنده قمر با تو سخن گفت
خورشید به بالای شجر با تو سخن گفت
از حنجر ببریده پدر با تو سخن گفت
 
ای نهضت سالار شهیدان به تو مدیون
تـو دختر قرآنی و قرآن بـه تو مدیون
 
نه نام سکینه، که وجود تو سکینه است
سر تا قدمت راضیه، مرضیه، امینه است
مهر تو به طوفان بلا نوح و سفینه است
جز زینب و کلثوم چه کس بر تو قرینه است؟
 
تو قلب حسین‌استی و تو روح ربابی
در هُـرم عطش مـادر آیینه و آبی
 
پیغمبر و زهرای مطهر به تو نازد
هنگام سخنرانی، حیدر به تو نازد
عباس و حسین و علی‌اکبر به تو نازد
بر شانۀ بابا علی اصغر به تو نازد
 
در کوفه گشودی لب خود را به تکلم
دیدم پـدرت زد بـه سرِ نیزه تبسم
 
دیدی پدرت سر به کف دست نهاده
چون شعله کشیده سر و چون کوه، ستاده
بـر رفتن میدان ز حرم کرده اراده
تنها تـو او را کردی، از اسب پیاده
 
پای فرسش را بـه کف دست گرفتی
انگار که یک لحظه از او هست گرفتی
 
ای فاطمۀ فاطمه، ‌ای کوثر بابا
همسنگر عمه به کنار سر بابا
الحق که تویی پاره‌ای از پیکر بابا
وز حنجر ببریده پیام آور بابا
 
تنها نه همین در دل آرام حسینی
تـا روز جزا حامل پیغام حسینی
 
تو یک گل نیلوفری از گلشن زهرا
دامان تو عکس گلی از دامن زهرا
زیبد به تن پاک تو، پیراهن زهرا
حتی بدنت گشت شبیه تن زهرا
 
آغاز شد از دامن گودال، خروجت
تا گوشۀ ویرانه چهل بار عروجت
 
ای جای لبت مانده بر آن حنجر پاره
اشک تو به هفتاد و دو خورشید، ستاره
عباس به تبخال لبت کرده نظاره
حتی سر نی از تو خجل گشت دوباره
 
روئید گل از شرم تو بر صورت عباس
تو دست گرفتی به رخ از خجلت عباس
 
هر خانه که دارای رباب است و سکینه
آن خانه بوَد خانه‌ای از شهر مدینه
ای مانده تو را داغ روی داغ به سینه
ای خون خدا را به ره شام، رهینه
 
وصف تو جـز از عترت اطهار نیاید
از «میثم» بی دست و زبان، کار نیاید
غلامرضا سازگار
غلامرضا سازگاروفات حضرت سكينه (سلام الله علیها)
تو کیستی؟ چراغ بهشت مدینه ای
آیینه دار حُسن حسینی، سکینه ای
باید به رتبه زینب ثانی بخوانمت
چون عمه ات به صبر نداری قرینه ای
 
در آسمان صبر فروزنده کوکبی
بین تمامی اُسرار رکن زینبی
 
دشمن ذلیل عزّو وقار سکینه است
فریاد کربلای حسینی به سینه است
در مکتب مجاهدت و صبر و ابتلا
ایثار و استقامت و ایمان گزینه است
 
هر چند درد و رنج اسارت کشیده ای
تو خصم را به بند حقارت کشیده ای
 
روی تو آفتاب تماشای باب بود
آئینه تمام نمای رباب بود
در منطق تو معجزه نطق مرتضی
پیغام تو حیا و عفاف و حجاب بود
 
از سنگ و تازیانه که در شکوه نیستی
در قتلگه ز بردن چادر گریستی
 
در مجلس یزید که قلبت کباب بود
دیدی میان طشت طلا آفتاب بود
نامحرمت به دور و غمت بی حساب بود
بر چهره آستین و دو دستت حجاب بود
 
فریاد و آه و اشک و غم از گریه تو سوخت
حتی دل یزید هم از گریه تو سوخت
 
گاهی صدای گریه اصغر شنیده ای
گه ناله در شهادت اکبر کشیده ای
گاهی به روی خار مغیلان دویده ای
گه حنجر بریده به گودال دیده ای
 
در هر بلیّه حمد الاهیت بر لب است
الحق تو را مقاومت و صبر زینب است
 
ای یادگار فاطمه ای دختر حسین
همگام زینبینی و هم سنگر حسین
در راه شام راهنمایت سر پدر
منزل به منزلی تو پیام ­آور حسین
 
هر خانه ای که هست رباب و سکینه اش
باشد صفای روضه شهر مدینه اش
 
تو مصحف حسین و بهشت است دامنت
بر صفحه جمال فروزنده احسنَت
پامال حرمتت شده از جور دشمنان
با تازیانه آیه نوشتند بر تنت
 
تو راز ناشنیده ز بابا شنیده ای
تو قاصد پیام گلوی بریده ای
 
ای پاکی و عفاف و حیا شرمسار تو
دشمن حقیر منزلت و اقتدار تو
پیوسته باد باغ شهادت بهار تو
تا روز حشر گریه “میثم” نثار تو
 
قلب حسین و چشم و چراغ مدینه ای
سرتا قدم جلال و وقار و سکینه ای
محمد قاسمی
محمد قاسمیوفات حضرت سكينه (سلام الله علیها)
ای‌جلوه‌گاه‌ِعصمت خاتون‌عالمین
پرده‌نشین‌ِ قصرِ حیا؛دخترِحسین
 
ای وام‌دار نور وجودِ تو آفتاب
مَکنُونه گوهر صدف دامن رُباب
 
بسیار گشته‌ایم؛ نداری قرینه‌ای
بیخود که نیست درخور نام سکینه‌ای
 
بر ما رسیده‌این‌ سُخن‌از شاهِ‌کربلا
تو غرق‌ در خدا شده‌ای از اَلَست‌ها
 
شعری‌که‌صَرف‌مدح‌توشددُرّ‌ِقیمتی‌ست
در خانه‌ای‌که‌نام‌توباشدچه‌برکتی‌ست!
 
بر من که در دلم احدی نیست غیر تو
آرامش است در گِرو ذکر خِیر تو
 
فارغ نبوده‌ای نفسی از غم حسین
ای‌شصت‌سال‌سوخته‌در ماتم‌حسین
 
در کوچه‌های کوفه غرورت‌ شکسته شد
چون دست‌های‌کوچکت از پُشت بسته شد
 
مرثیه‌خوان داغ شهیدان کربلا
طوبای قدخمیده ز طوفان کربلا
 
سجده به‌خاک‌پای تو چون رزق ما نبود
شد سهم خارهای بیابان کربلا
 
یادت‌که‌هست پیش نگاه تو موج موج
((خون می‌گذشت از سر ایوان کربلا))
 
از‌حال‌رفت‌گوش‌‌ِ تو وقتی‌که‌ دشمنان
((کردند رو به خیمه‌ی سلطان کربلا))
 
از حجم این مصیبت سنگین قدت خمید
بی‌سر تورا پدر چو در آغوش خود کشید
 
بیخودپدرنخوانده‌به‌گوش‌تو((شیعتی))
از تشنگی نبود فزون‌تر مصیبتی
 
با بُغض گریه کردی و راه گلو گرفت
وقتی‌عمو درعلقمه از خون وضو گرفت
 
پس بعد از آنکه آب ز‌ شرم تو آب شد
اشک تو شصت سال نثار رباب شد
 
دیدی‌چقدر در پی هم استخوان‌شکست
بس تازیانه بر بدن دختران‌ نشست
 
اینها نداشت تازگی آری که پیش‌تر
پیچیده تازیانه به بازوی یک نفر
 
شلّاق‌خورد بسکه‌درآن‌کوچه‌ از سپاه
انگشت‌های فاطمه بی‌جان شدند ! آه
 
قنفذ به بال زخمی بانو نکرد رحم
شمشیر در غلاف به بازو نکرد رحم
 
دنیا خراب شد به سر شاه لافتی
از هوش رفت حوریّه‌اش بین کوچه‌ها
بردیا محمدی
بردیا محمدیوفات حضرت سكينه (سلام الله علیها)
لوح تقدیر تا قلم برداشت
از دل قصه ، فصل غم برداشت
 
خضر از عُمرِ ماتمت گله کرد
نوح با نوحه ی تو هروله کرد
 
وَجهِ تو وِجهه‌‌ای ز مادر داشت
چشم تو آیه‌آیه کوثر داشت
 
عرش را قائمه شدن عشق است
نوه ی فاطمه شدن عشق است
 
شتر فتنه را تو پِی کردی
کوفه را حیدرانه طِی کردی
 
صاحبِ شأن بی قرینه ، سلام
دختر شاهِ من ، سکینه! سلام
 
به تو گفته پدر که : جانِ منی
لایقِ فَخْرَهُ‌ النِّسا شدنی!
 
چهره‌ات خوش‌ترین نگاهِ حسین
خانه‌ات بهترین پناه حسین
 
چشمه ی‌ اشک! رَبِّ آبی ، تو
همه‌ی هستیِ ربابی ، تو
 
پنج نوبت..،عبادت همه ای
خواهرِ بابِ حاجتِ همه ای
 
اصغری که زعیم هر بشر است
به اَخا گفتنِ تو مفتخر است
 
طفلِ گهواره‌خواب با تو خوش است
شیرخوارِ رباب با تو خوش است
 
نُطق تو لفظ های حیدر بود
منبرت شانه‌های اکبر بود
 
التماس فرات ، جوی تو بود
خواهش مشک‌ها ، سبوی تو بود
 
عطشِ تو شرر به دل ها زد
تحت امرت ، عمو به دریا زد
 
ظهرِ دل‌کندنت سحر را کُشت
” رُدَّنا ” گفتنت پدر را کشت
 
پای بالت تمام پرها سوخت
” شیعَتی ” خواندی و جگرها سوخت
 
کاتب روضه‌های جنجالی
شاعر لحظه‌های گودالی
 
روی پیشانی تو چین افتاد
شاهِ لب‌تشنه تا زمین افتاد
 
جامه ی غصه را رفویش کرد
شمر با چکمه پشت و رویش کرد
 
کاخِ اُمّید تو خراب شده
سهم دستان تو طناب شده
 
در بهاران خزان‌ شدن سخت است
همکلامِ سنان‌ شدن سخت است
 
شعله‌ در جان معجرت افتاد
زجر دنبال خواهرت افتاد
 
عمه را بی پناه می دیدی
کوچه کوچه ، گناه می دیدی
 
نیزه‌دارانِ سر ، تو را زده اند
پیش چشمِ پدر تو را زده اند
 
من بمیرم ! نگو کجا رفتی…
سرِ بازار برده ها رفتی
 
حقِّ تو این همه عذاب که نیست
جای تو مجلس شراب که نیست
 
عاقبت بخت با تو یار نشد
خیزران آخرش مهار نشد