ایهاالمظلوم
شعر و اشعار صلح امام حسن مجتبی علیه السلام و صوت سبک و گریز اشعار
لطفاً برای جستجوی گریزهای متفاوت در این مناسبت به کادر جستجوی گریز مراجعه فرمایید
مورد
ملا فتح‌الله وفایی شوشتری
ملا فتح‌الله وفایی شوشتریمدح امام حسن مجتبی (علیه السلام)
صلح امام حسن مجتبی (علیه السلام)
شهی کز آستینش آشکارا دست یزدان شد
به خاک آستانش حضرت جبریل دربان شد
 
وجودش در تجلّی از عدم باشد بسی اقدم
حدوثش در حقیقت با قِدم یکرنگ و یکسان شد
 
زهی سودای باطل کی توانم مدح آن شاهی
که مدّاحش خدا، راوی پیمبر مدح قرآن شد
 
چنین شاهی که خلقت شد جهان یکسر به فرمانش
ببین کاهل جهان را عاقبت در تحت فرمان شد
 
مگو انصار و یاری داشت آن مظلوم بی یاور
که هرجور و جفایی شد بر او ز انصار و یاران شد
 
ز ناچاری به بیعت داد دست آن شاه بی لشگر
چو یک انسان نبودش یاور آخر کارش اینسان شد
 
مگو بیعت که از شمشیر خوردن صعب تر بودش
چو او با زاده ی سفیان قرین عهد و پیمان شد
 
مگوئید آب کز آتش بسی سوزنده تر بودش
همان آبی کزان مرغ دلش در سینه بریان شد
 
چرا ناید مرا خوناب دل از دیده بر دامن
که در یک آب خوردن خون دل او را به دامان شد
 
دو سبط مصطفی دادند جان از آب و بی آبی
ز بی آبی حسین امّا حسن از آب بی جان شد
 
حسین پیش از شهادت گر نشان تیز شد امّا
حسن بعد از شهادت نعش پاکش تیرباران شد
 
حسین را، گر علی اکبر شد از جور خسان کشته
حسن هم قاسمش پامال از سمّ ستوران شد
 
«وفایی» گر، زغمهایش بگوید تا صف محشر
بیان کی می تواند، زان یکی از صد هزاران شد
قاسم صرافان
قاسم صرافانصلح امام حسن مجتبی (علیه السلام)

آن ماه که در دامن زهرا بنشیند
باید که چنین در دل دنیا بنشیند

ای عرش نشین! شأن قدمهای تو تنها
این است که بر شانه‌ی طاها بنشیند

حالا که تویی آیه‌ای از سوره‌ی کوثر،
باید که به تفسیر تو مولا بنشیند

شد لؤلؤ حُسن تو، فقط قسمت آن دل،
آن دل که به درگاه دو دریا بنشیند

آنقدر کریمی که فقیر آمد و گفتی:
از ماست، بگویید که بالا بنشیند

آقای جوانان بهشت است، جماعت!
دورِ که نشستید؟ که تنها بنشیند

اسلام شما چیست؟ که در آن پسر هند،
جای پسر امّ ابیها بنشیند

شاید پسر فاطمه از پای بیفتد،
اما که شنیده است که از پا بنشیند؟

صلح تو چنان تیر که در چله نشسته ست
گیرد هدف امروز، که فردا بنشیند

در حیرتم از جَعده، چگونه دلش آمد،
آن زهر، به کام تو دل‌آرا بنشیند؟

این تیر که اینجا کفنت را به تنت دوخت
فرداست که بر دیده سقا بنشیند

لعنت به دلِ سنگ و سیاهی که سبب شد
داغت به دلِ گنبد خضرا بنشیند

شیرین دهن کرببلا، گل‌پسر توست
از توست که اینگونه به دلها بنشیند

می‌گفت: عمو! نامه‌ی باباست به دستم
برخوان و بگو قاسمت آیا بنشیند؟

با اذن برادر، پسر تو، شب آخر
برخاست که خیمه به تماشا بنشیند

جسم پسرت، آه! شبیه جگرت شد
تا خونِ تو هم، در دل صحرا بنشیند