ایهاالمظلوم

سامانه اشعار آئینی و مذهبی ایهاالمظلوم

جستجو و مطالعه اشعار، سبک‌ها، مناسبت‌ها، گریزها و صوت‌های آئینی در فضایی آرام، فارسی و خوش‌خوان.

اشعار عاشورا امام حسین (علیه السلام) ، کربلا و کاروان

مناسبت‌های نزدیک و اشعار منتخب امروز را سریع‌تر ببینید و بین موضوع‌ها گم نشوید.

شعر
صوت
گریز
  • فهرست اشعار مناجات با امام زمان (عج)
  • مناجات با امام حسین (علیه السلام)
  • مناجات با امام زمان با گریز امام حسین
  • تمرکز تقریبا پنجاه درصدی اشعار سایت به معاصر و قدما
  • قابلیت جستجوی آبشاری بین اشعار
  • امکان انتخاب گریز برای اشعار هر مناسبت
  • قابلیت جستجوی پیشرفته با عناوین متفاوت
  • امکان ثبت نام وپروفایل مشترک ویندوز و موبایل
  • دیگر امکانات سایت
  • ارسال نظر
تقویم مناسبت‌ها

مناسبت فعلی، قبلی و بعدی

برای مرور ساده و پیوسته مناسبت‌ها، کارت‌ها را ورق بزنید.

اشعار منتخب

اشعار عاشورا امام حسین (علیه السلام) ، کربلا و کاروان

مشاهده اشعار بیشتر با گریز
عبدالجواد جودی خراسانی
عبدالجواد جودی خراسانیعاشورا امام حسین (علیه السلام) ، کربلا و کاروان
شه لب تشنه چو در دشت بلا تنها ماند
بیکس و زار و غریب از ستم اعدا ماند
لب خشکیده و عطشان به لب دریا ماند
روبرو با سپه غافل و بی پروا ماند
 
باز گرداند سوی اهل حرم مرکب را
شد در خیمه و بنمود طلب زینب را
 
گفت ای خواهر غمدیدۀ مظلومۀ زار
این وداعی است که نایم ببرت دیگر بار
زود آن پیرهن کهنۀ من را تو بیار
زینب آورد و شهش چاک زد اندر هر تار
 
آنگه از اشک روان سر بسر آن را تر کرد
زیر پیراهنش آن پیرهن اندر بر کرد
 
زینب دل شده زین غم ز جگر آه کشید
سرّ این واقعه از شاه شهیدان پرسید
شاه گفتا سرم از تن به تقاضای یزید
از قفا می کند امروز جدا شمر پلید
 
دست غارت ز تنم جامه چو بیرون آرد
شاید این جامۀ صد پاره بجا بگذارد
 
زینب زار از این غصّه به تن جامه درید
خون دل در عوض اشک ز چشمش به چکید
گفت ای وای که شد شام به من صبح امید
شد یقینم که تو خواهی شدن امروز شهید
 
که مرا داده خبر فاطمه کاین پیراهن
به صف کرببلا بهر حسین است کفن
 
بی تو ای جان جهان زینب نالان چکند
بیکس و یار در ایندشت و بیابان چکند
با جفا و ستم لشگر عدوان چکند
با غم و درد بسازد به یتیمان چکند
 
آخر ای قافله سالار که رو در سفری
سفرت باد مبارک سوی من هم نظری
 
شه چو بنمود نظر بر رخ او کامده مات
شد پیاده ز غمش دیدۀ خود کرد فرات
گفت ای غمزده از چیست تو را رفته حیات
دخت زهرائی و باید چو وی آئی به ثبات
 
این هنوز اول راه است پریشان شده ای
مگر از عهد ازل حال پشیمان شده ای
 
دل قوی دار که این بادیه شورانگیز است
خنجر عشق بلند آمده و خونریز است
ابر غم ژاله فشان گشته و طوفان خیز است
فاش گویم که تو را جام بلا لبریز است
 
ساعتی بیش نمانده است که گریان گردی
خیمه ات سوخته و بی سر و سامان گردی
 
شصت و شش زن همه سرگشته و بر سینه زنان
جمله از کعب نی و ضربت سیلی نالان
همه در دشت و بیابان بالا سرگردان
همه از داغ عزیزان و جوانان گریان
 
باید آری به نظر حال پریشان مرا
جمع سازی ز بیابان تو یتیمان مرا
 
شب چو آید همه را آر به پیرامن خویش
یک به یک را بنشان تو بروی دامن خویش
دامنی صبر بهر یک بده از خرمن خویش
بند بردار از ایشان و بنه گردن خویش
 
چون پدر نیست تو می باش پدر بر سرشان
نیست چون مادرشان باش تو چون مادرشان
 
در ره شام غم اطفال یتیم من زار
هر که از ناقه بیفتند تو بنمای سوار
نگذاری که یتیمان مرا در شب تار
پا برهنه بدوانند بخواری سر خار
 
که از این غم دل زهرا به جنان خون گردد
جان پیغمبر از این واقعه محزون گردد
 
اندر آن روز که گردی ز جفا وارد شام
بود اندر سر هر رهگذری شورش عام
پیش هر ناقه سری با رخ چون ماه تمام
سنگ بارند چو بر فرق شما از در و بام
 
واقف آن روز تو از حال تباه همه باش
کودکان را تسو ببرگیر و پناه همه باش
 
در خرابه شودت جای چو در شام خراب
خلق در منزل خود جمله به بستر در خواب
برتو شبها نه چراغ است و نه نان است و نه آب
متّکا خشت بود بر تو و بالین ز تراب
 
نان چو خواهند یتیمان بده از لخت جگر
آب چون می طلبندت بده از دیدۀ تر
 
چون نشیند بسر تخت یزید از سر ناز
هر گروهی ببرش هست بصد عجز و نیاز
گوید آرید در این بزم اسیران حجاز
چون برفتی تو در آن بزم بصد سوز و گداز
 
شامیان را نگذاری که عزیزی خواهند
دخترم فاطمه را بهر کنیزی خواهند
 
در همه درد و غم و رنج و بلا شاکر باش
در بر تیر بلا از دل و جان حاضر باش
شاد از این واقعه در باطن و در ظاهر باش
گر خورد چوب جفا بر لب من صابر باش
 
که در این واقعه سرّیست عیان خواهد شد
این سفر مایۀ سود دو جهان خواهد شد
 
«جودیا» گفتی از این واقعه هر نوع سخن
تازه کردی بدل ماتمیان داغ کهن
لیک نسرودی از این قصّۀ پر سوز و محن
که یتیمی ز حسین ابن علی پا به رسن
 
تشنه و گرسنه در کنج خرابه جان داد
داغی از نو بدل زینب غمدیده نهاد
عبدالجواد جودی خراسانی
عبدالجواد جودی خراسانیعاشورا امام حسین (علیه السلام) ، کربلا و کاروان
حسنین با دل خون گشته و با دیده‌ی تر 
وارد خانه چو گشتند پس‌از دفن پدر 
بانوان حرم خاص نبی را یک‌سر 
سوی ایشان چو بیفتاد به یک‌بار نظر
 
بس فغان شد به فلک گوش فلک کر گردید 
ز اشک غم چهره‌ی خورشید پر اختر گردید
 
گفت کلثوم حسن را به صد افغان و خروش 
کی فلک بنده‌ی درگاه ترا حلقه‌به‌گوش 
طاقتم نیست کزین بیش توان بود خموش 
ده جوابم که مرا نیست دگر طاقت و توش
 
یا حسن دست من و دامن تو بابم کو 
خون شد از غم جگرم آن در نایابم کو
 
گفت کلثوم چو راز دل خود را به حسن 
زینب غم‌زده شد سوی حسین در شیون 
کرد فریاد که گشتیم گرفتار محن 
ای برادر به تو من گریه نمایم تو به من
 
که به چشم من و تو روز جهان تاریک است 
سفر کرببلای من و تو نزدیک است
 
یاد دارم که شبی حضرت زهرای بتول 
بود تا صبح به افغان و بزاری مشغول 
گفتم ای مادر افکار پریشان و ملول 
از چه باشی به فغان گفت مرا گفته رسول
 
حسن از زهر شود کشته حسین از شمشیر 
ام‌کلثوم چو زینب شود از کینه اسیر
 
چون حسین دید که زینب به فغان و آه است 
رنگ او از غم و اندوه بسان کاه است 
اشک و آهش شده بر ماهی و بر از ماه هست 
دلش از واقعه کرببلا آگاه است
 
به فغان آمد و با او غم دل افشا کرد 
چشمه‌ی چشم به یک چشم زدن دریا کرد
 
گفت ای خواهر غم‌دیده محنت‌کش زار 
ای بهر درد و بهر رنج مرا همدم و یار 
آری آری شده نزدیک که از شهر و دیار 
رخت بر بسته و باهم بگذاریم قرار
 
باقی عمر هم بی‌سروسامان باشیم 
پیش استاد ازل گوش به فرمان باشیم
 
آخر کار شود کرببلا منزل ما 
بنشیند به گل از اشک روان محمل ما 
چون شب تیره شود روز ز آه دل ما 
نوک هر خار در آن دشت شود قاتل ما
 
نان ما از غم دل خون جگر خواهد شد 
آب ما ز آتش جان اشک بصر خواهد شد
 
تا در آن دشت مرا بی‌کس و یاور بینی 
بهر قتلم تو هزاران صف لشکر بینی
قامتم خم ز غم مرگ برادر بینی 
سینه‌ام چاک ز داغ غم اکبر بینی
 
من در آن روز تو را در غم و افغان بینم 
دل خون گشته پرستار یتیمان بینم
 
در لب شط نگری تو لب عطشان مرا 
بینی از تیغ سنان زخم فراوان مرا 
به روی خاک ببینی تن عریان مرا 
زیر خنجر نگری حنجر سوزان مرا
 
من تو را سینه زنان دیده ز خون تر بینم 
گرم شیون ببر شمر ستمگر بینم
 
نرم بینی تو تن من اگر از سم ستور 
کفن از خون نگری خاک سیاهم کافور 
ز جفا و ستم خولی دون مغرور 
رخ خاکستریم بنگری و کنج تنور
 
من بسی داغ روی داغ تو در دل بینم 
سر بشکسته ات از چوبه محمل بینم
 
گر تو بینی سر خونین مرا بر سر نی 
پای آن نی به نوا چنگ و رباب و دف و نی 
سر من پیش و تو بر ناقه عریان از پی 
کوفیان را به کف از شوق و شعف ساغر می
 
من تو را از سر نی در غم و افغان بینم 
دست‌بسته بروی ناقه عریان بینم
 
گر تو بینی به روی نیزه اعدا سر من 
بینی از خون جبین گشته به فرق افسر من 
پیش رویم نگری گر تو سر اکبر من 
بنگری گر ز غمش دیده از خون تر من
 
من تو را بسته زنجیر خزان می‌نگرم 
پای پر آبله سرگرم فغان می‌نگرم
 
گر تو بینی به محاق است مرا کوکب بخت 
گر تو آویخته بینی سر من را به درخت 
بنگری گر تو یزید است که بنشسته به تخت 
گر تو بینی به لبم چوب زند با دل سخت
 
پای آن تخت تو را من به صد افغان بینم 
مو کنان مویه کنان زار و پریشان بینم