نمای هند زنان را تو یک زمان خاموش
به گفتوگوی اسیران بده زمانی گوش
که این گروه اسیران گمان من عرب اند
بزرگ و کوچکشان جمله صاحب نسب اند
یکی سخن ز خدا گوید و یکی ز رسول
یکی برد ز علی نام و دیگری ز بتول
فغان ز خلق به صد شور و شین میشنوم
ز حاضرین همه نام حسین میشنوم
شده به چشم من ای هند روز همچون شب
یکی بود چو سکینه یکی بود زینب
مباد این اسرا ز آل مصطفی باشند
که در چنین غم و اندوه مبتلا باشند
چو گفت این سخن آن زن به هند زار و ملول
بگفت شرم کن ای زن تو از خدا و رسول
خموش باش که زینب کجا و شام کجا
عزیز فاطمه در بزم خاص و عام کجا
حسین عزیز خدا در مدینه سلطان است
چنین خیال به عاقل کمال نقصان است
دقیقهای در صحبت به رویهم بستند
نظارهگر سوی مجلس خموش بنشستند
که ناگهان به لب گوشوار عرش مجید
بلند گشت به مجلس صدای چوب یزید
چو خورد بر لب او چوب زینب از جا جست
نداشت طاقت دیدار پس دوباره نشست
به گریه گفت که ای شمع عالمینم وای
عزیز فاطمه سلطان دین حسینم وای
ندانم ای سر دور از بدن توراست چه شور
که گه به دیری و گه بر سنان و گه به تنور
گهی به مجلس ابنزیاد شوم پلید
گهی به خانهی خولی گهی به بزم یزید
ترا کشند شها بهر اسم و آوازه
تو گوشواره عرشی نه زیب دروازه
کجاست شیر خدا و کجاست پیغمبر
که تا خلاص کنندت ز دست این کافر
کجاست فاطمه بیند که پیش زینب تو
یزید میزند از کینه چوب بر لب تو
چو هند واقف از احوال زار زینب شد
ز دود آه جهان پیش دیدهاش شب شد
ز غرفه نعرهزنان خویش را به زیر افکند
سر برهنه صدا را به گریه کرد بلند
یزید دید چو بیپرده روی انور او
عبا ز دوش گرفت و فکند بر سر او
بگفت از چه درین بزم این سمن سیما
میان خلق نمودی مرا چنین رسوا
جواب داد عبا افکنی چرا به سرم
مگر ز زینب مظلومه من عزیزترم
من آگهم به خدا از عزیزی زینب
که سالها بنمودم کنیزی زینب
همین ز آه تو جودی نه جسم و جان سوزد
زمین ز شعر تو خون گرید آسمان سوزد