ایهاالمظلوم
حبیب-ابن-مظاهر-اصحاب-امام-حسین-علیه-السلام
لطفاً برای جستجوی گریزهای متفاوت در این مناسبت به کادر جستجوی گریز مراجعه فرمایید
مورد
خوشدل تهرانی
خوشدل تهرانیحبیب ابن مظاهر اصحاب امام حسین (علیه السلام)
دیگر اصحاب اصحاب امام حسین (علیه السلام)
شد چو وارد شه، به دشت کربلا
گشت اندر کوفه، غوغایی به پا
 
شد به بازار، آن زمان روزی «حبیب»
دید بر پا گشته اوضاعی غریب
 
خاصه اندر سوق سیّافان شهر
عدّه‌ای تیغ و سنان بدْهند زهر
 
از یکی پرسید: تیغت بهر چیست؟
گفت: از بهر حسین بن علی است 
 
«مسلم بن عوسجه» در آن میان
با حنا در کوفه بود، آخر روان
 
گفت با وی، آن حبیب نکته‌یاب:
موی خود را کن ز خون سر، خضاب
 
زآن که محبوب من و تو کربلاست
خون ما، بر موی ما، آخر حناست
 
جو حنایی را که رنگش، ثابت است
خوشدل آن کاو این حنا بر مویْ بست
 
الغرض؛ گشتند هر دو ره‌سپار
چون شب آمد، سوی کوی عشق یار
 
چون رسیدند آن دو، نزد شه ز راه
هر یکی زد بوسه بر رخسار شاه
 
این شنیدستم که مسلم، زودتر
کشته گشتی از حبیب خوش‌سِیَر
 
چون به خاک افتاد آن محنت‌نصیب
بر سرش با شاه دین آمد، حبیب
 
گفت با مسلم، حبیب نیک‌خو:
گر وصیّت باشدت، با من بگو
 
کرد مسلم پس اشاره سوی شاه
که منه دامان شاه کم‌سپاه
 
تا نگشتی کشته چون من، ای حبیب!
برنداری دست از این شاه غریب 
 
این وصیّت را عمل، آن یار کرد
یاری شاهنشه ابرار کرد
 
هم‌چو مسلم، آن حبیب بی‌قرین
بُد سرش بر دامن سلطان دین
 
لیک شاه دین چو افتادی به خاک
با تن مجروح و جسم چاک‌چاک
 
کس در آن لحظه نیامد بر سرش
از بلندی در تماشا، خواهرش
 
ختم کن، «خوشدل»! که از این ماجرا
سوخت، قلب شیعیان مرتضی
میرزا محمد باقر صامت بروجردی
میرزا محمد باقر صامت بروجردیحبیب ابن مظاهر اصحاب امام حسین (علیه السلام)
جان به قربان وفایت یا حبیب بن مظاهر
به اسرار تن جدایت یا حبیب بن مظاهر
 
***از سعادت سر به پای سبط پیغمبر نهادی
سر فدای خاک پایت یا حبیب بن مظاهر
 
طینت خاک تو را حق چون ز علیین سرشته
لاله توحید را در گلشن قلب تو کشته
 
***نام نیکوی تو را در دفتر ایمان نوشته
ساخت از اهل ولایت با حبیب بن مظاهر
 
چون سرت عهد است کسر بار در گرو شد
در مقام امتحان چون اختلاف نو بنوشد
 
***طرقوا گویان ز کوفه پیک هر دل پیشرو شد
برد سوی کربلایت یا حبیب بن مظاهر
 
خواستی اندر وطن سازی محاسن را خضابی
در دلت پیدا شد از شور حسینی انقلابی
 
***در زمین کربلا کردی ز یکرنگی شتابی
تا ز خون گردد حنایت یا حبیب بن مظاهر
 
در هوای نفس گردد شوق جانبازی فزونی
خویش را وارسته بنمودی ز دونی و زبونی
 
***کرد آخر تیر معشوق کمان ابروی خونی
کشته با خون خدایت یا حبیب بن مظاهر
 
بارور گشتی به ظل رافت نخل امامت
گشت خاک تربتت مصداق اعجاز کرامت
 
***بابی انتم زوال روز و شب و بس تا قیامت
ازگدا و پادشاهت یا حبیب بن مظاهر
 
شوق دریانی به درگاه حسینت بود بر سر
لله الحمد این سعادت شد برای تو میسر
 
***کامران گر دیدی اندر بذل جان تا روز محشر
گشت درد تو دوایت یا حبیب بن مظاهر
 
چون تو بودی حافظ قرآن از آن رو شد به دوران
چون سر تو با حسین بر نوک نی چون مهر رخشان
 
***راس شاه کربلا بر نی چو (صامت) چشم گریان
خواند قرآن از برایت یا حبیب بن مظاهر
میرزا احمد الهامی کرمانشاهی
میرزا احمد الهامی کرمانشاهیحبیب ابن مظاهر اصحاب امام حسین (علیه السلام)
زهیر از جهان چون بپرداخت جای
حبیب گزین گشت رزم آزمای
 
مرآن پیر فرخ که بادش درود
زاصحاب پیغمبر پاک بود
 
که در کودکی شاه بطحا دیار
بپرورده او را بسی در کنار
 
بسی بوسه داده به چشم و سرش
به هر جمع بوده ستایشگرش
 
پرستنده ای بود شب زنده دار
شه اولیا را به جان دستیار
 
کتاب خدا را ز بر داشتی
به طاعت شب و روز بگذاشتی
 
به هر شب در آن پیر فرخ گهر
یکی ختم قرآن نمودی زبر
 
برادرش خواندی همال بتول
وزو شاد بودی روان رسول
 
فزون برگذشته بدو ماه و سال
ز پیری خمیده قدش چون هلال
 
چو دستوری آن پیر فرخنده خواست
بدو گفت شاهنشه داد راست
 
که زین غم میافزا مرا رنج و درد
همان تا دگر کس بجوید نبرد
 
نوانی ترا تاب پیگار نیست
شتابت به مرگ خود از بهر چیست
 
فراغت مرا پشت می بشکند
همان کوی آباد ویران کند
 
یکی کهنه تیغی تو در دست من
روانکاه و تن سوز و زشت اهرمن
 
به مرگ تو ای پیرمرد سره
نگون گرددم رایت میسره
 
مرا یادگاری تو از بوتراب
چو بینمت یاد آورم زان جناب
 
بدو گفت پیر ای خداوند من
ببین بر دل آرزومند من
 
بر آر از شهادت مرا کام جان
سرافراز گردان به هر دو جهان
 
مرا موی از آن گشت کافور گون
که رنگین شود در رکابت به خون
 
به پیرانه سر نوجوانی کنم
پس از مرگ خود کامرانی کنم
 
جوانان چو دادند جان شادمان
چرا پیر مردان نبازند جان
 
من از کوفه بهر همین آمدم
به جانبازی شاه دین آمدم
 
به ناچار شه داد دستوری اش
اگر چند غمگین بد از دوری اش
 
سوار جوان نیرو و پیر سر
بیامد به میدان و چون شیر نر
 
خروشید کای لشکر سنگدل
که پیغمبر است از شما تنگدل
 
جهانجو حبیب مظاهر منم
شهنشاه را یار و ناصر منم
 
چو آرم به مردی کمر بر میان
نترسم ز صد بیشه شیر ژیان
 
چو شمشیر در پهنه ی کین زنم
سرو ترک مردان به خاک افکنم
 
اگر چند از سالخوردی توان
براز خود ندانم یکی پهلوان
 
بسی سرد و گرم جهان دیده ام
من از مرگ هرگز نترسیده ام
 
منم سرفشان تیغ دست یلی
یک جان نثار از حسین علی
 
فرستید گردی به میدان کار
که مردی هر کس شود آشکار
 
بگفت این و بر دشمنان حمله کرد
بیافکند برخاک شصت و دو مرد
 
یکی زشت مرد تمیمی نژاد
بیفکند میدان بر آن کارزار
 
بزد نیزه ای کش تن جنگجوی
نگون آمد از باره ی گرمپوی
 
همی خواست برخیزد از جای خویش
دگر باره گیرد ره جنگ پیش
 
بدیل صریم ازکمین گاه تاخت
سرازنامور پیکرش دور ساخت
 
بیاویخت بر گردن بادپای
روان شد سوی مکه آن تیره رای
 
شنیدم یکی پور بودش حبیب
که درکودکمی بدسعادت نصیب
 
به بطحا زمین اندرون جای داشت
قدم روزی از شهر بیرون گذاشت
 
براو بر به ناگه سواری گذشت
که تازان همی آمد از پهندشت
 
سری بربه فتراکش آویخته
به خونش بر باره آمیخته
 
چو لختی بدان پاک سر بنگریست
سرباب خود را بدید و گریست
 
یکی سنگ سخت اززمین برگرفت
عنان سمند ستمگر گرفت
 
بدان سنگ بشکافت مغز سوار
بیفکندش از باره ی راهوار
 
بیاورد از آن پس سرباب پیر
بشستش به مشک و گلاب وعبیر
 
به خاکش نهان کرد و شد مویه گر
همی تا که بد زنده بهر پدر
 
به فرخ حبیب از جهان آفرین
زاندازه بیرون رساد آفرین
میرزا احمد الهامی کرمانشاهی
میرزا احمد الهامی کرمانشاهیحبیب ابن مظاهر اصحاب امام حسین (علیه السلام)
شنیدم در آن دشت با شهریار
سپه بد هزار و پیاده هزار
 
دهم شب که شه کردشان آزمون
به گردش نماندند ازصد فزون
 
بد انسان که خواهد شدن گفته باز
چو هنگام آن زین پس آید فراز
 
حبیب مظاهر ز یاران شاه
چو دید آن فزونی ز کوفی سپاه
 
سوی داور دادگر شد روان
خم آورد بالا چو شاخ نوان
 
چنین با خداوند دین راند راز
که قوم من ای شاه گیتی طراز
 
دراین سرزمین اند نزدیک و دور
فزونند درمردی و فر و زور
 
همه با من ای رهنمای جهان
زیک پروزند وز یک دودمان
 
بفرمای دستوری ام کاین زمان
شوم نزد آن نامداران چمان
 
ازایشان یکی بهره یار آورم
به لشگرگه شهریار آورم
 
شه حیدری فر جوازش بداد
روان گشت پیر خردمند شاد
 
چو نزدیک خیل خود آمد فراز
شدندش اسد گوهران پیشباز
 
بسی در برش پوزش آراستند
همه عذر شرمنده گی خواستند
 
که شاد آمدی ای شبان رمه
تو را بنده گانیم از جان همه
 
ستاده همه تا چه فرمان دهی
که مان مهتر قوم و پیر رهی
 
به ایشان چنین گفت فرخ حبیب
که ای دوده را تن به تن فر و زیب
 
شما گر بخواهید روز شمار
زخشم خدا آمدن رستگار
 
پناه جهان اندرین سرزمین
غریب است و بی یاور و بی معین
 
به لشگر گهش روی یاری نهید
به مردانگی پیش او جان دهید
 
چو لختی به اندرزشان لب گشاد
به پوزش بگفتند کای پیر راد
 
همه کهترانیم و بر ما بزرگ
تویی ای سرافراز – پیر سترگ
 
به فرمان تو گوش بنهاده ایم
سرو پیکر جان تو را داده ایم
 
شنید این چو از دوده فرزانه مرد
ستایش به هر یک بی اندازه کرد
 
نود مرد رزم آور تیغ دار
گزین کرد از آنان پی کارزار
 
به همره بیاورد و بسپرد راه
که پیوسته گردد به یاران شاه
 
ستمکار بن سعد ناپاکزاد
گروهی ز لشگر به ازرق بداد
 
فرستاد زی رزم آنان دمان
ابا نیزه و تیغ و تیر وکمان
 
چو دیدند نامی جوانان خیل
که آمد سپاهی به کردار سیل
 
کشیدند ازدل چوتندر خروش
پی رزم آنان سپردند هوش
 
به هم بر دو رویه سپه تاختند
دم گاودم پر نوا ساختند
 
چو لختی نمودند با هم نبرد
به چرخ ازسم اسبشان خاست گرد
 
به یاران فرخنده گوهر حبیب
زکوفی سواران درآمد نهیب
 
هم از بد سگالان تنی صد نگون
به خاک آمدند از فراز هیون
 
چو دیدند یاران پاکیزه رای
که درجنگ دشمن ندارند پای
 
ز رزم بداندیش رخ تافتند
سوی بنگه خویش بشتافتند
 
حبیب سرافراز زینسان چو دید
سوی لشگر شاه تنها چمید
 
به شه گفت زان کوشش وکارزار
هم از کار آنان که آورد یار
 
شهنشه از آن داستان عجب
شگفتی به لا حول بگشاد لب
میرزا احمد الهامی کرمانشاهی
میرزا احمد الهامی کرمانشاهیحبیب ابن مظاهر اصحاب امام حسین (علیه السلام)
رسید آنچه بر آل احمد ستم
همه ازعرب بود نی از عجم
 
زکین رزم جستند با داورا
نه با سبط مظلوم پیغمبرا
 
کسی کو بود شاه دنیا و دین
بود رزم آن رزم جان آفرین
 
چو پر گشت از لشگر آن دشت کین
به شه گفت شهزاده ی راستین
 
علی اکبر آن شبه خیرالبشر
حسین علی را گرامی پسر
 
که از کوفه آید پیاپی سپاه
پی رزم ما ای جهاندارشاه
 
شگفتا که نامد برون یک سوار
پی یاری ما زکوفه دیار
 
به فرزند فرمود فرخنده شاه
که آیند یاران ما هم ز راه
 
درآندم یکی گردآمد پدید
چو آن گرد را داور دین بدید
 
بفرمود کای جان نثاران من
مر این گرد باشد ز یاران من
 
سراسر نماییدشان پیشباز
به سوی من آرید با خود فراز
 
چو رفتند یاران پاکیزه خوی
بدیدند دو پیر کافور موی
 
که تازند باهم تکاور به راه
پیاده به همره غلامی سیاه
 
سرو روی و دستار مو پر غبار
از ایشان عیان نور پروردگار
 
نوردیده فرسنگ های گران
پی یاری داور داوران
 
دو پیر سرافراز با فر و زیب
یک مسلم راد و دیگر حبیب
 
که بودند ز اصحاب خاص رسول
به دین پیرو پاک شوی بتول
 
چو دیدند آن مهتران را زدور
زبان پر ز تسبیح و سر پر زشور
 
سراسر ز توسن به زیر آمدند
بر آن دو فرزانه پیر آمدند
 
بگفتند شان بس درود و سلام
وزان پس چمیدند سوی امام
 
چو بیننده شان روی شه را بدید
بسودند برخاک روی سپید
 
پس آنگه نهادند با اشک و آه
به پوزش سرخویش بر پای شاه
 
که ای درخور کرسی کبریا
سرافراز سبط شه انبیا
 
به پابوس تو گرچه دیر آمدیم
پی جانفشانی دلیر آمدیم
 
چو در پای تو جانفشانی کنیم
به پیرانه سر نوجوانی کنیم
 
کشید اندر آغوششان شاه تنگ
بزد بوسه برموی کافور رنگ
 
بفرمود: کای پیروان رسول
زکردارتان شاد شوی بتول
 
بسی شاد گشتم ز دیدارتان
خدا باد راضی زکردارتان
 
کشیدید سختی به راهم همی
ازین رنجتان عذر خواهم همی
 
شنیدم که آن هر دو پیر کهن
به کوفه درون داشتندی وطن
 
شه دین چو جا کرد درکربلا
به کوفه شد این داستان برملا
 
حبیب مظاهر شنید این خبر
به دل کرد پنهان خیال سفر
 
یکی روز از خانه بیرون چمید
به بازار کوفه به مسلم رسید
 
بدیدش که استاده آن پاک هوش
بر دکه ی مرد حنا فروش
 
بدو گفت: بعد از درود و سلام
که دهان ای برادر تو را چیست کام؟
 
بدو گفت: حنا بخواهم خرید
که سازم بدان سرخ موی سپید
 
بدو گفت آن مهتر کامیاب
بیا تا نمایم تو را آن خضاب
 
که تنها نه رنگین کند موی تو
کند سرخ پیش خدا روی تو
 
خضابی کز آن زیور دین کنند
وزان عاشقان چهره رنگین کنند
 
خضابی که اندر دم واپسین
گذارند بر موی مردان دین
 
بگفتا به جز خون به میدان عشق
خضابی ندارند مردان عشق
 
تو را زین خضاب است گر آرزوی
سوی کربلا با من اکنون بپوی
 
که درآن زمین خسرو کم سپاه
به عزم شهادت زده بارگاه
 
به همراه او اهل بیت رسول
غریب اند و بی یار و زار و ملول
 
چو مسلم شنید این سخن را حبیب
برفت از سرش هوش و از تن شکیب
 
همان لحظه با یار روشن روان
سوی خانه رفتند زار و نوان
 
حبیب سر افراز با بنده گفت
که رازی است از من بباید شنفت
 
از آن پروریدستمت سالیان
که راز من ازخلق داری نهان
 
ستور من و مسلم نامور
نهانی ز مردم به دروازه بر
 
بمان اندر آنجا که آییم ما
وز آنجا شتابیم زی کربلا
 
مرآن بنده ی راد ازجای جست
برفت و ابر توسنان بر نشست
 
زکوفه برون رفت و از راه دور
باستاد برکف عنان ستور
 
زمانی همی سوی ره بنگرید
رخ خواجگانش نیامد پدید
 
به خود گفت گویا که ازبیم جان
پشیمان شدند از سفر خواجگان
 
همان به که من خود شتابم همی
مگر این سعادت بیابم همی
 
بزد اسب و آمد بدانسو روان
که گشتند پیدا برو خواجگان
 
حبیبش بزد بانگ کای بیوفا
عنان بازکش کآمدم از قفا
 
گمانم نبد کاندرین روز تنگ
گریزی و نام اندر آری به تنگ
 
چو آن بنده بشنید آوای پیر
باستاد و از باره آمد به زیر
 
به جان آفرین خورد سوگند سخت
که ای نامور خواجه ی نیکبخت
 
نبودم به دل برخیال فرار
زمن کی زند سرچنین زشت کار؟
 
چو لختی دراینجای کردم درنگ
نگشتید پیدا و شد وقت تنگ
 
بگفتم همانا زین ترکتاز
شما را پشیمانی آمد فراز
 
سوی کربلا کردم آهنگ راه
که خود جان کنم برخی جاه شاه
 
بدو خواجگان آفرین خواندند
سپس باره زی کربلا راندند
 
نبشتند اینگونه اهل خبر
که درکربلا شاه پیروزگر
 
پس از قتل مسلم به جا بود از وی
یکی جفت با کودکی خوبروی
 
که آن ماهرو نیز با سعی مام
بشد کشته اندر رکاب امام
 
ندانم که آورد با خویشتن
بدان رزمگه مسلم آن هر دوتن
 
ویا از پی او سپردند راه
پی یاری داور کم سپاه