ایهاالمظلوم
شعر و اشعار وفات حضرت ام البنين (سلام الله علیها) و صوت سبک و گریز اشعار
لطفاً برای جستجوی گریزهای متفاوت در این مناسبت به کادر جستجوی گریز مراجعه فرمایید
مورد
حسن لطفی
حسن لطفیوفات حضرت ام البنين (عليها السلام)
تمام عمر من و آستانِ اُم‌ِبنین
که در تمامیِ عمریم میهمانِ اُم‌ِبنین
 
“هزار دشمنم اَر می‌کنند قصدِ هلاک”
چه غم مرا که منم در امانِ اُم‌ِبنین
 
اگر هزار گره باشدم خیالی نیست
فقط همین که بگویم به جانِ اُم‌ِبنین
 
بقیع و خاکِ بقیع سرمه‌های مادرهاست
همان غبار که دارد نشان اُم‌ِبنین
 
دعای فاطمه با فاطمه اجابت شد
که گشت خانه‌ی او آشیان اُم‌ِبنین
 
چه برکتی است سرِ سفره‌اش نمی‌دانم
علی شد از همه دنیا از آن اُم‌ِبنین
 
نشسته پنج امامم کنار سفره‌ی او
و خورده‌اند همه آب و نانِ اُم‌ِبنین
 
بزرگ ، دُختِ قبیله ، کنیزِ زینب شد
همینکه گشت علی میزبان اُم‌ِبنین
 
رسید و خانه‌ی زهرا دوباره مادر دید
حسین دید به سر سایبان اُم‌ِبنین
 
رسید و گیسوی کلثوم شانه شد با هر….
نوازش نَفَسِ مهربانِ اُم‌ِبنین
 
گرفته است به دامن چهار جانش را
هزار شُکر که آمد به خانه اُم‌ِبنین
 
ولی چه حیف که غم آمد و زمانه نوشت
جگر خراش بود داستان اُم‌ِبنین
 
میان قافله خورشید و ماهِ او رفتند
به راه ماند ولی دیدگان اُم‌ِبنین
 
بشیر آمد و پیغام بی کسی آورد
خراب شد بخدا خانمان اُم‌ِبنین
 
برای چار جوانش نگفت اما گفت :
بگو حسین کجا هست؟ جانِ اُم‌ِبنین
 
همینکه دید شده بی حسین اُفتاد و
به روی خاک نشست آسمانِ اُم‌ِبنین
 
مدینه گفت که اُم‌البنین نمی‌شد پیر
گرفت ناله‌ی زینب توانِ اُم‌ِبنین
 
نه گاهواره رسید و نه کودک و نه رُباب
ولی رسید بجایش خزان اُم‌ِبنین
 
خمید و خاکِ دوعالم به رویِ معجر ریخت
عصا گرفت و سیه شد جهانِ اُم‌ِبنین
 
سکینه خورد زمین وقتِ دادِ زینب شد
میان روضه‌ی اَبرو کمانِ اُم‌ِبنین
 
عروسِ سوخته‌ی فاطمه رسید از راه
رُباب شد پس از آن روضه‌خوانِ اُم‌ِبنین
 
مدینه دید که بی‌بی چقدر روضه گرفت
چقدر روضه شنید از زبانِ اُم‌ِبنین :
 
حسین دست غریبی به روی زانو زد
برای جرعه‌ی آبی به حرمله رو زد…
رضا قربانی
رضا قربانیوفات حضرت ام البنين (عليها السلام)
از اول هر کجا که حرفی از مادرترین بوده
همیشه بعد اسم فاطمه ، ام البنین بوده
 
کنیزی کرد زینب را مقامش رفت بالاتر
اگر ام‌البنین ، ام‌البنین شد اینچنین بوده
 
خودش را روز اول پای زینب روی خاک انداخت
کسی که پیش اقوام خودش بالانشین بوده
 
ادب را شیر کرد و نوش جان بچه هایش کرد
که بی شک همسر شیرخدا شیرآفرین بوده
 
برای بچه های فاطمه مادر شدن کم‌نیست
فقط او لایق این مرتبت روی زمین بوده
 
اگر او را بخواهم در عناوینی بگنجانم
علی تاج ولایت بود و این بانو نگین بوده
 
اگر نانی به سائل داده گفته یادشان باشد
که نان سفره اش نان امیرالمومنین بوده
 
هزار عباس اگر می‌داشت تقدیم علی می‌کرد
نخوان ام‌البنین اورا که ام‌العارفین بوده
 
ازاین که عالَمی حاجت گرفت از دست پُرمِهرش
یقین دارم خودش دستِ خدا در آستین بوده
 
شبیه کربلایی ها بخواه اول از او حاجت
چرا که پیش از عباسش به فکر زائرین بوده
 
امام دین در عاشورا به عباسش پناه آورد
از این منظر ببینی زیر دِینش رکن دین بوده
 
علمدارش زمین افتاد اگرچه‌ روز عاشورا
علمدار بساط روضه بعد از اربعین بوده
 
به داغ شیرخواره گریه کرده نه به شیرانش
فداکاری ببین ، انگار اُمِّ بی‌بنین بوده
 
به سینه میزد و میگفت ای تنهای بی مادر
تمام فکر و ذکرش لحظه‌ی هل من معین بوده
 
نبایستی برایش از حسین اینگونه میگفتند
که ساعاتی به زیر زانوی شمر لعین بوده
 
نمیزد اینقدر لطمه، اگر با او نمیگفتند
که یک نیزه به پایش خورد وقتی روی زین بوده
 
سوالی کرد که با سر چه‌ها کردند بعد از ذبح
بشیر آهسته گفت ام‌البنین در خورجین بوده
 
خجالت می‌کشید از فاطمیات بنی‌هاشم
که در کوفه حجاب دخترانش آستین بوده
 
همان بهتر نبود آنجا ببیند دخترانش را
میان مجلسی که حرمله بالانشین بوده
 
کسی نشنیده از او که بگوید: وای عباسم…
ولی سردردهایش از عمود آهنین بوده
مهدی نظری
مهدی نظریوفات حضرت ام البنين (عليها السلام)
ای که از عشق علی پیرو الله شدی
مطمئن باش که بی فاطمه گمراه شدی
 
نوکر شیرخدا باش و ببین شاه شدی
خوش بحال تو اگر عابر این راه شدی
 
***شعر من در پی خود دیده تر می جوید
گوش کن ام بنین باپسرش می گوید:
 
بازوانت چقدر مثل پدر می ماند
روی نورانی تو مثل قمر می ماند
 
لعل لبهای تو شیرین چو شکر می ماند
صورتت کعبه و خالت چو حجر می ماند
 
***وارث غیرت مولای زمینی پسرم
سند مادری ام بنینی پسرم
 
اینقدر آه نکش ناله نزن گریه نکن
هرچه دیدی الم و درد و محن گریه نکن
 
با زمین خوردن و افتادن من گریه نکن
حداقل جلوی چشم حسن گریه نکن
 
***چونکه در کودکی ازدست کسی رنجیده
وسط کوچه ای افتادن مادر دیده
 
قسمتم شد در این خانه کنیزی پسرم
با کنیزیست رسیدم به عزیزی پسرم
 
من نبودم قدحی اشک نریزی پسرم
گوش واکن که بگویم به تو چیزی پسرم
 
***بنگر تاب و قرار دل بی تابت را
این حسین است ببین صورت اربابت را
 
این کبوتر همه جا بر پر خود حساس است
نوکرش باش که بر نوکر خود حساس است
 
پسر فاطمه بر خواهر خود حساس است
بیشتر از همه بر مادر خود حساس است
 
***پیش او شانه به مویت نزدم گریه نکن
یا اگر بوسه به رویت نزدم گریه نکن
 
پیش این غمزده باید که رعایت بکنم
پیش او از تو نباید که حمایت بکنم
 
پیش او کم به تو شاید که محبت بکنم
گرنشد در بر او بوسه نثارت بکنم
 
***نشو دلگیر از این قصه نکن مأیوسم
در عوض نیمه شب انقدر تو را می بوسم
 
بین این مردم بد ذات هوادارش باش
سپرش باش و نگهبان و نگهدارش باش
 
توامان نامه نگیر از کسی و یارش باش
علمش را که به تو داد علمدارش باش
 
***سعی کن باهمه نیروت علم را بردار
غیرت مادری ات را به تماشا بگذار
 
کربلا می روی و مونس آنها هستی
یک تنه ارتش با غیرت آقا هستی
 
گوش کن تو سپر عترت زهرا هستی
پس رکاب قدم زینب کبری هستی
 
***حرفم این است که همواره مؤدب باشی
بیشتر دور و برحضرت زینب باشی
 
می شوی یک تنه سرلشگر و سقای حرم
میشوی مایه آرامش دل های حرم
 
پسرم شاهرگت را بده در پای حرم
نگذاری که بیایند تماشای حرم
 
***نگذاری که غمی قسمت زینب باشد
یاکه چشمی به قد و قامت زینب باشد
 
کودکان تشنه که باشند خودت سقایی
تشنه باشد علی اصغر بشود غوغایی
 
مایه راحتی و دلخوشی آنهایی
مطمئند که با مشکِ پری می آیی
 
***گرچه از سوز عطش پیکر تو غرق تب است
قطره ای آب نخور اصغرشان تشنه لب است
 
مشک بردار که خشکیدن لبها حتمی ست
عجله کن تو که پاییدن دریا حتمی ست
 
موقع آمدنت حمله اعدا حتمی ست
تیربارن شدن چشم تو آنجا حتمی ست
 
***جای باران پسرم تیر سویت می ریزد
مشک اگر پاره شود آبرویت می ریزد
 
ماه دنیایی و مهتاب به تو وابسته ست
ساقی خیمه ای و آب به تو وابسته ست
 
دل دردانه بی تاب به تو وابسته ست
تو علمداری و ارباب به تو وابسته ست
 
***تو که برخاک بیافتی سپرش می شکند
علم تو که بیافتد کمرش می شکند
 
گرچه ازلشگر بی شرم بلا می بینی
در سیاهی زمین نور خدا می بینی
 
گرچه از نیزه و شمشیر جفا می بینی
در عوض گل پسرم فاطمه را می بینی
 
***پسرم ازمن دلخسته سلامی برسان
جای من چادر خاکی شده اش را بتکان
قاسم نعمتی
قاسم نعمتیوفات حضرت ام البنين (عليها السلام)
تو شاهکار عشق بازی در زمینی
تو دست پنهان خدا در آستینی
 
اُمُّ الادب ،  اُمُّ الوفا ، اُمُّ البنینی
دلگرمی و وصف امیرالمونینی
 
***در پیشگاه تو ادب تعظیم کرده
قرص قمر میر عرب تعظیم کرده
 
مانند نور آمدی تابیدی و بعد
با دست زهرا مورد تأییدی و بعد
 
خود را دم بیت ولایت دیدی و بعد
آن چارچوب سوخته بوسیدی و بعد
 
***گفتی اگرچه در حرم تازه عروسم
من آمدم دستان زینب را ببوسم
 
دیدی چگونه گریه کن ها گریه کردند
غمدیده ها با یاد زهرا گریه کردند
 
مانند یک ... گریه کردند
یا فاطمه می گفت هر جا گریه کردند
 
***آن روز تنها خواهش قلبت همین شد
یا فاطمه تبدیل بر ام البنین شد
 
شهر مدینه در هیاهو زین خبر شد
شکر خدا ام البنین صاحب پسر شد
 
اما کلامی باعث خون جگر شد
زخم زبان ها بر دل تو نیش تر شد
 
***گفتند با تو بعد ازین کم میگذارد
بر این یتیمان دیگر او کاری ندارد
 
اما دهان یاوه گویان را تو بستی
پای قرار خویش با زهرا نشستی
 
دیدن از جام رضای یار مستی
چون رشته ی فرزند و مادر را گسستی
 
***گفتی اگرچه بین تان خیلی عزیزم
در خانه عباسم غلام و من کنیزم
 
زینب تو را با نور ایمان آشنا کرد
با یک نظر دلداده ی آل عبا کرد
 
برآتش عشقش تو رب الفدا کرد
آن قدر پیشت صحبت کرببلا کرد
 
***تا اینکه شاخ و برگ هایت پر ثمر شد
دار و ندارت چهار فرزند پسر شد
 
کم کم پسرهای تو بال و پَر گرفتند
دور و بَرَت را مثل یک لشگر گرفتند
 
درس شجاعت از خود حیدر گرفتند
بوی امیر فاتح خیبر گرفتند
 
***گوییم از اوصاف عظیم تو همین حد
زینب پس از زهرا تو را مادر صدا کرد
 
ای وای از روزی که قلبت را شکستند
حجاج زهرا بار بیت الله بستند
 
دیدی همه سرها گرفته روی دستند
با چه شکوهی روی محمل ها نشستند
 
***بر زانوی عباس زینب پاگذارد
شُکر خدا که محمل او پرده دارد
 
اما پس از شش ماه شام غم سحر گشت
با دیدن یک صحنه ای چشم تو تر گشت
 
از این مصیبت عالمی خونین جگر گشت
باور نمی کردی ولی دل با خبر گشت
 
***بالاترین روضه همین در عالمین است
از راه آمد زینب اما بی حسین است
 
فریاد زد اُمُّ البنین گیسو سپیدم
مادرنبودی عصر عاشورا چه دیدم
 
از خیمه تا گودال با زحمت دویدم
با دست خود از پهلویش نیزه کشیدم
 
***امُّ البنین تاج سرم را سَر بریدند
پیراهنش را از تَنَش بیرون کشیدند
 
مادر نبودی پس گوش کن از این خبرها
از داغ عباس تو خم گشته کمرها
 
واشد به روی من نگاه اهل نظرها
چادر به سر دارد دویدن دردسرها
 
***عباس رفت و آبروی خواهرش رفت
دعوا شد و چادر ز روی خواهرت رفت
 
اُمُّ البنین اول دو بازویش بهم ریخت
تیری رسید و چشم و ابرویش بهم ریخت
 
ضرب عمودی آمد و مویش بهم ریخت
تا روی نیزه رفت گیسویش بهم ریخت
 
***عباس نامردی عمود آهنین خورد
بی دست از بالای مرکب بر زمین خورد
 
دروازه ی کوفه قیامت ساختم من
بر مرکب طوفانِ خطبه تاختم من
 
تا چشم روی نیزه ها انداختم من
در یک نظر عباس را نشناختم من
 
***از درد غیرت صورتش چرخاند مادر
بستند او را تا به نیزه ماند مادر
 
مادر دعا کن منتقم دیگر بیاید
چون او گره از اَبروی زهرا گشاید
 
صحن و سرایی در بقیع بر پا نماید
پایان هر روضه دعا کردیم شاید
 
***ما کاشف الکرب امام خویش گردیم
دار و ندار خویش نذر یار گردیم
احمد ایرانی نسب
احمد ایرانی نسبوفات حضرت ام البنين (عليها السلام)
مدح حضرت ام البنين (عليها السلام)
مهربان و همدم و مادرترین نامادری
آبرویی یافت از ام البنین، نامادری
 
بعد زهرا و خدیجه بس که او پُر مهر بود
بر مسلمانان شد “ام‌المؤمنین” نامادری
 
بچه ها وقتی پریشان‌حال مادر می‌شدند
شانه می‌زد موی آنهارا همین نامادری
 
آنقَدَر بانو محبت داشت قطعا تا ابد
مادر دنیا نمی‌آرد چنین نامادری
 
دست مادرها به سوی اوست تا رزقی دهد
بر رکاب مادران گردد نگین نامادری
 
چارتا نوکر برای چار زهرازاده داشت
آفریده نوکران مه جبین نامادری
 
هم خدا و هم رسول و فاطمه دم میدهند
آفرین و آفرین و آفرین نامادری
 
فاطمه در کربلا شاهد ولیکن در بقیع
روضه ها میخواند با صوتی حزین نامادری
 
می‌کُشد مارا دم “وَیْلِی عَلَى شِبْلِی” او
روضه میخواند از عمود آهنین نامادری
 
فاطمه چون روی منبر روضه خوانی می‌کند
وقت روضه می‌نشیند بر زمین نامادری
 
من بهشتم زیر پای اوست، از بس مادر است
دست من را می‌کشاند پای دین نامادری
حسین قربانچه
حسین قربانچهوفات حضرت ام البنين (عليها السلام)
وقتی که زد به شانه من دست انتخاب
گشتم عروس حیدر و فخر بنی کلاب
 
ام البنینم و لقبم مادر همه
جاروکش اتاق یتیمان فاطمه
 
ام البنینم و به همین مفتخر شدم
سجده به پای عشق زدم تاج سر شدم
 
وقتی که پا به خانه زهرا گذاشتم
جز خاک پا شدن سر دیگر نداشتم
 
خدمتگزار خانه این پنج تن شدم
مادر که نه ، کنیز حسین و حسن شدم
 
بر من خدا کرامت و احساس را که داد
عثمان و عون و جعفر و عباس را که داد
 
گفتم که چهار تا پسرم یا علی فدات
عباس من غلام شب و روز بچه‌هات
 
گفتم میان چهار پسر چهار نور عین
عباس من به درد علم می‌خورد حسین
 
گفتم که در محاصره قوم بت پرست
غمگین مباش دست اباالفضل من که هست
 
حالا پس از مفارقت چهار بچه شیر
جانم رسیده برلبم از روضه بشیر
 
او گفت دشمنان همه با نیزه آمدند
با یک سه شعبه چشم ابالفضل را زدند
 
او گفت مشک پر شده از آب را گرفت
قوت حیات طفلک بی‌تاب را گرفت
 
آمد که سوی خیمه بیاید ولی نشد
سر را گذاشت در وسط زانوان خود
 
می خواست تا برون بکشد تیغ تیز را
اما عمود آهنی از پشت بی‌هوا
 
آمدبه فرق ساقی لشکر نشست و بعد
فرق سر عموی یتیمان شکست و بعد
 
در ساحل فرات صدا زد که یا اخا
زهرا رسیده است کجایی بیا بیا
 
سالار دین خمیده کنار تنش رسید
زینب به روی سر زد و دنبال او دوید
 
داغش بزرگ بود حرم را کلافه کرد
زینب گره به روسری خود اضافه کرد
 
عباس رفت حمله و پامال شد شروع
بعد از غروب غارت خلخال شد شروع
حسین قربانچه
حسین قربانچهوفات حضرت ام البنين (عليها السلام)
این نخل کهنسال ثمر داشته روزی
منظومه ی او چند قمر داشته روزی
این مادر بی کس که سر قبر نشسته
در دامن خود چند پسر داشته روزی
دنبال سر فاطمه تا سر حد جانش
در بیت ولا سینه سپر داشته روزی
هم فضه هم أسما اگر او بود نبودند
این فاطمه از بسکه هنر داشته روزی
یک فاطمه این است و یک فاطمه آن است
آن هم ز همین کوچه گذر داشته روزی
در بین همین کوچه ی غم موقع برگشت
زهرای جوان درد کمر داشته روزی
جز خدمت اولاد علی مادر عباس
هیهات اگر میل دگر داشته روزی
 
از شدت اشک عطر گل یاس گرفته
در خانه ی خود روضه ی عباس گرفته
 
عباس نگو ماه شبم تار شد و رفت
در کرببلا حیدر کرار شد و رفت
این خوش قدوبالا شدنش دردسرش شد
ما بین دو صد تیر گرفتار شد و رفت
گفتند عمودی به سرش خورد و زمین خورد
گفتند که تیر سپری خار شد و رفت
شرمنده ام از روی رباب و علی اصغر
با هلهله ی حرمله بیدار شد و رفت
از خیمه ی زنها خبر آمد به مدینه
زینب دو سه جا راهی بازار شد و رفت
پوریا باقری
پوریا باقریوفات حضرت ام البنين (عليها السلام)
تا صدا میرسد از ساحتِ خونبارِ بقیع 
مرد و زن اشک بریزند ، به دیوارِ بقیع 
یک زن و صورتِ قبری ، به دلِ زارِ بقیع 
دلِ ما هم ، بخدا گشته گرفتارِ بقیع 
 
مادرِ حضرتِ عبّاس ، پریشانِ توأیم 
سال ها در به درِ سفره ی احسانِ توأیم 
 
 
تو که بودی؟ که خدا همسرِ مولایت کرد؟ 
تو چه کردی؟ که چنین غرقِ تَوَلّایت کرد؟ 
مادرِ چهار گلِ حضرتِ زهرایت کرد 
صدفِ گوهرِ نایاب... چو سقّایت کرد 
 
با تواضع ، به درِ خانه ی مولا رفتی 
این چنین بود ، که تا عرش تو بالا رفتی 
 
 
سائل آمد به درِ خانه ، تفضّل کردی 
تو به اولادِ نَبی ، خوب توسّل کردی 
زحمتِ حاجتِ دنیا ، که تقبّل کردی 
 لطف کردی و مرا نیز تحمّل کردی 
 
بابِ حاجاتِ همه ، نامِ شما باشد و بس 
چشمِ ما نیز به اکرامِ شما باشد و بس 
 
 
پسرانت همه رفتند ، تو تنها ماندی 
سال ها گریه کنِ بچّه ی زهرا ماندی 
مرحمِ زخمِ دلِ زینبِ کبریٰ ماندی 
همه رفتند به یاریِ حسین... جا ماندی 
 
پسرت نقشِ زمین شد ، به غمش خندیدند 
همه بر مشک و دو دستِ قلمش خندیدند 
 
 
زینبت گفت «حسین» و... جگرت تیر کشید 
تا شنیدی که سرش رفت... سرت تیر کشید 
وسطِ کوچه نشستی... کمرت تیر کشید 
گفت «انگشتر» و... هی بال و پرت تیر کشید 
 
بخدا سوزِ دلت ، کرده دلم را بی تاب 
قدری آرام بخوان روضه برای ارباب 
 
 
روضه ای از سَرِ احساس... دلت ریخت بهم 
رنجِ پرپر شدنِ یاس... دلت ریخت بهم 
خنده ی دشمنِ خنّاس... دلت ریخت بهم 
روضه ی حضرتِ عبّاس... دلت ریخت بهم 
 
رفتنی گشته ای از بس که بزرگ است غمت 
کاش میشد که بسازیم به زودی حَرَمت 
 
 
بعدِ زهرا تو شدی مادرِ ما نوکرها 
سایه ات کم نشود از سَرِ ما نوکرها 
تو نظر کن به دلِ مضطرِ ما نوکرها 
وقفِ عباسِ تو ، چشمِ تَرِ ما نوکرها 
 
ما همه نوکر و درمانده ی فردای توأیم 
تو هنوز امِّ بَنینی و پسر های توأیم
رضا خورشید فرد
رضا خورشید فردوفات حضرت ام البنين (عليها السلام)
میان بارش بارانی از ستاره رسید
اگرچه مثنوی... اما چهارپاره رسید
 
چهار پاره‌ی تن، نه چهارپاره‌ی دل
چهار ماه شب بی‌کسی ولی کامل
 
 
چهار ابر به باران رسیده در ساحل
چهار رود به پایان رسیده، دریادل
 
چهار فصل طلایی ولی میان خزان
چهار بغض غم‌انگیز و مادری نگران
 
چهار مرتبه وقتی به غم دچار شوی
برای دشمن خود نیز گریه‌دار شوی
 
مدینه، حسرت دیرینه‌ی دو چشم ترش
چهار قبر غریب است باز در نظرش
 
چقدر خاطره مانده‌ست در مفاتیحش
و دانه‌دانه‌ی اشکی که بوده تسبیحش
 
نشسته بود شب جمعه‌ای کنار بقیع
کمیل زمزمه می‌کرد در جوار بقیع
 
غروب، لحظه‌ی تنهایی‌اش دوباره رسید
غروب‌ها دل او خون‌تر است از خورشید
 
به غصه‌های جگرسوز می‌زند پهلو
دوباره شعله کشیده است آب وقت وضو
 
 
شروع می‌کند او لیلة المصائب را
همین‌که دست به پهلو نماز مغرب را…
 
چهار رکعت دلواپسی پس از مغرب
چهار نافله در بی‌کسی پس از مغرب
 
در آسمان نگاهش که بی‌ستاره شده
چهار آینه مانده، هزار پاره شده
 
شکست آینه‌هایش میان گرد و غبار
شلمچه، ترکش و خمپاره، کربلای چهار
 
از آن زمان که پسرهای او شهید شدند
یکی یکی همه موهای او سفید شدند
 
و همسری که به دل غصه‌ای گذاشت، وَ رفت
نماز صبح سر از سجده برنداشت، وَ رفت
 
اگرچه بین غم و غصه‌های خود تنهاست
ولی چهارم هر ماه روضه‌اش برپاست
 
طراوتی که نرفته‌ست سال‌ها از دست
بهشت خانه‌ی او سفره‌ی اباالفضل است
 
صدای گریه بلند است بین مرثیه‌ها
چه دلنواز شده یا حسین مرثیه‌ها
 
 
نشسته گوشه‌ی ایوان کنار گلدان‌ها
برای بدرقه با اشک خود به مهمان‌ها - 
 
- در التماس دعایش چه حرف‌ها گفته است
به لطف آن کمر خسته کفش‌ها جفت است... 
 
یکی یکی
همه رفتند و
باز هم تنهاست...
عبدالحسین میرزایی
عبدالحسین میرزاییوفات حضرت ام البنين (عليها السلام)
ویلی علی شبلی که چشمش تیر خورده
از هر طرف هم نیزه هم شمشیر خورده
 
ویلی علی شبلی دو دستش را بریدند
قد رشیدش را به خاک و خون کشیدند
 
ویلی علی شبلی که سد شد راه چاره
با تیر کین شد مشک آبش پاره پاره
 
ویلی علی شبلی که آن ماه مدینه
شرمنده شد هم از رباب هم از سکینه
 
ویلی علی شبلی عمود آهنین خورد
با صورت از مرکب علمدارم زمین خورد
 
ویلی علی شبلی که فرقش را شکستند
راس جدایش را به روی نیزه بستند
 
ویلی علی شبلی به غارت رفت هستش
پیش از سرش بالای نیزه رفت دستش 
 
ویلی علی شبلی به داغش خنده کردند
او را شبیه بسمل پرکنده کردند
 
ویلی علی شبلی وفایش را نشان داد
در پیش دریا بود اما تشنه جان داد
 
ویلی علی شبلی چه غوغایی به پا شد
با رفتنش پای عدو در خیمه وا شد
 
ویلی علی شبلی که از بالای نیزه
دیده کتک خورده رقیه پای نیزه
 
ویلی علی شبلی که با چشمان خونبار
می دید زینب را میان کوچه بازار
 
ویلی علی شبلی که از زینب شنیدم
دارد چه قبر کوچکی سرو رشیدم
مرضیه عاطفی
مرضیه عاطفیوفات حضرت ام البنين (عليها السلام)
مدح حضرت ام البنين (عليها السلام)
بعد من، خانم خوبِ خانۂ حیدر شدی
یار بی چون و چرای ساقی کوثر شدی
 
نیست بعد از من کسی غیر از تو هم-کفو علی
در محبت، در ادب، در خانه داری سر شدی
 
 
دورشان گشتی و آشوبِ دلم آرام شد
تا برای بچه هایم مادری دیگر شدی
 
من شدم أم أبیها و تو هم أم البنین
با أبالفضلت ولی از ساره هم سرتر شدی
 
تا شنیدی که حسینم جان سپرده تشنه لب
 بر سر و صورت زدی! شرمنده و مضطر شدی
 
بر زمین افتاد عباس و رسیدم علقمه
گفتمش مادر دو دستت کو؟ چرا پرپر شدی؟!
 
سالها در خلوتت؛ بر خاک، زیر آفتاب
روضه خوان ِ قتلگاه و خشکی حنجر شدی
 
در میان روضه ها رو میگرفتی از رباب
بیشتر انگار بیتابِ علی اصغر شدی
 
می نشستی پای اشک زینبم گریه کنان
سوختی و پابه پای خیمه شعله ور شدی
 
 
هق هق افتادی همینکه گفت از شمر و سنان
بیقرارِ غارتِ گهواره و معجر شدی
 
مادر ساداتم و اجر تو را هم میدهم
مادر عباس ِ من هستی و نام آور شدی!
سید جعفر حیدری
سید جعفر حیدریوفات حضرت ام البنين (عليها السلام)
تار می دیدم و به شک بودم
این صدا از گلوی پنج تن اسـت
عطر سیب ات که در هوا پیچید
با خودم گفتم این حسین من است 
 
وقت مرگ آمدی به دیدن من
حاضری پیش جان محتضرم
لطف کردی، به زحمت افتادی
من توقع نداشتم پسرم 
 
جرعه آبی بنوش، خسته راه
نفسی تازه کن، برم بنشین
ساعتی صبر کرده بودی اگر
محضرت می رسید ام بنین 
 
تاج منت گذاشتی به سرم
تو تمنایم از دو دنیایی
من کجا این شکوه و رتبه کجا
من کنیزم تو کنزِ زهرایی 
 
کربلا قسمتم نشد آخر
حسـرت دل شمیم تربت توست
گریه ام از هراس مردن نیست
اشک هایم برای غربت توست 
 
گریه از دست من کلافه شده
از جگر آه می کشم شب و روز
آهِ سردم گواه درد دلی ست
شعله ور تر از آفتاب تموز 
 
روز اول که دیدمت گفتم
در غمت باید امتحان بدهم
چار قل خواندم و قسم خوردم
پای تو چار دفعه جان بدهم
 
با هدف می گذشت روز و شبم
تلخی روزگار شیرین بود
بچه هایم فدایی ات بشوند
همه آرزوی من این بود 
 
معرفت را به حوصله با ذوق
کاشتم در نهاد تک تک شان
گشت سیراب از اشک های سحر
ریشه اعتقاد تک تک شان 
 
نیمه شب ها به جای لالایی
دائم اسم تو را به لب بردم
قبل هر دفعه شیر دادن شان
جای خرما غم علی خوردم 
 
گرد غربت به صورتت که نشست
تا مسیرت به نینوا افتاد
یک به یک عرضه داشتند ای دوست
با تو هستیم هرچه باداباد 
 
با من از کربلا بگو پسرم
خیمه بی پناه یعنی چه؟
زینت دوش مصطفی تو بگو
گودی قتلگاه یعنی چه؟ 
 
گاه کابوس آب می بینم
غرق آشفتگی ست احساسم
گفت راوی که تشنه جان دادی
نکند کم گذاشت عباسم 
 
خواهرت از وفای او می گفت
با سر و چشم و دست شد سپرت؟
آه از روضه عمود اما
هرچه آمد سرش فدای سرت 
 
ساربان در شلوغیِ گودال
خاتمت را ندیده بود ای کاش
شمر جای سرِ مطهرِ تو
سر من را بریده بود ای کاش 
 
گر عبا و عمامه را بردند
غارت پیرهن برای چه بود؟
بدنی با هزار و نهصد زخم
نعل تازه زدن برای چه بود؟ 
 
نفسم به شماره افتاده
از عنایت نظر به حالم کن
ملک مرگ هم رسید از راه
این دم آخری حلالم کن 
 
بدنم بر زمین نمی ماند
کفنم خاک و خون نخواهد شد
جانم از تن بُرون شود اما
داغت از دل برون نخواهد شد
مناسبت‌های مرتبط

پیشنهادهای نزدیک به جستجوی شما