ایهاالمظلوم
شعر و اشعار مناجات با امام حسین و صوت سبک و گریز اشعار
لطفاً برای جستجوی گریزهای متفاوت در این مناسبت به کادر جستجوی گریز مراجعه فرمایید
مورد
بردیا محمدی
بردیا محمدیمناجات با امام حسین (علیه السلام) ، کربلا و کاروان
در خاستگاه رنج ، مجالِ سُرور نیست
قلبی که سوخت پای فراقت ، صبور نیست
 
هرجا که شمع بود ، پرم را گذاشتم
تا شعله ای به طعنه نگوید ، غیور نیست!
 
این دیده میلِ دیدن یوسف نمی کند…
یعقوبِ چشم منتظران تو ، کور نیست
 
از سنگ کمترم که دلت را شکسته ام
این خشتِ خام ، لایقِ تُنگِ بلور نیست
 
هنگام امتحانِ وصال تو جا زدیم
شرمنده ام که دورِ تو مردِ ظهور نیست
 
کِبرَم لباسِ زُهدِ مرا لَکّه دار کرد
در رخت بندگی که نخی از غرور نیست
 
با اختیار تام فقیرت شدم ، مَـران!
سائل اگر نشسته دمِ در ، به زور نیست
 
جانِ مرا بخواه ، تعلُّل نمی کنم
در جمع عاشقان تو ، اهلِ قصور نیست
 
حس می کنم همین که بمیرم ، تو می رسی
با بودنِ تو در دلِ من ترسِ گور نیست
 
دلتنگ کربلای حسینم ، مرا ببر
دیگر نگو بساطِ سفر جفت و جور نیست
 
کم طاقتم ، تو را به ذَبـیـحَ‌الْـقَـفـا بیا
لطفاً بگو که لحظه‌ی دیدار دور نیست
 
بالای نیزه ها..، وسطِ طشت‌ها..، قبول!
جای سرِ شریف که کُنج تنور نیست
 
اثبات کرد مطبخِ خولیِ بی صفت
ظُلمت حریفِ تابش آیاتِ نور نیست
مرضیه عاطفی
مرضیه عاطفیمناجات با امام حسین (علیه السلام) ، کربلا و کاروان
گیرم اصلا نبری کرب و بلا چندین سال
کرمت را که نباید ببرم زیر سؤال
 
من همینقدر که نامت به زبانم جاریست
به تو مدیونم و هستم به خدا خوش اقبال
 
راه دادی منِ آلوده به عصیان ها را
عزتم دادی و دادی به مقامم پر و بال
 
سخت درمانده ام از شکرِ همین یک نعمت
که رسید از تو همه عمر به من نانِ حلال
 
عاشقم کردی و این عشق بها داده به من
به أبالفضل بدهکارِ توام در هر حال
 
نیست لطف تو که محدود به این چند صباح
محض توصیف‌ گداپروری ات نیست مجال
 
بگذر از خبط و خطاهایم و آقا نگذار
دور از صحن و سرایت بروم رو به زوال
 
خواستن با تشر از ساحت تو بی ادبی ست
عرض حاجت به تو با حجب و حیا اوج کمال
 
حکمتی هست یقیناً که دو سال اینگونه
بشود یک سفرِ کرب و بلا خواب و خیال
 
تا ابد بسته شود راهِ حریم تو اگر…
اگر ای وای محقق شود این فرض محال-
 
-باز فریاد زنان پای علَم میگویم:
«بأبی أنت و أمی» نرسد بر تو ملال!
بردیا محمدی
بردیا محمدیمناجات با امام حسین (علیه السلام) ، کربلا و کاروان
حُزن شریفت ای دوست! با قلب ما چه‌ها کرد
تنها به غربت ما، داغ تو اعتنا کرد
 
ما دلخوشی نداریم، غیر از حسین گفتن
پس خوش‌به‌حال آنکه، نام تو را صدا کرد
 
تا لحظه‌ی وفاتم، مدیون مادرم من
دست مرا گرفت و، در روضه‌ها رها کرد
 
دنبال دسته‌هایت، از کودکی دویدیم
ما را از اهل دنیا، تیغ علم سوا کرد
 
خِشت منازلِ ما، تکیه به پرچمت داد
الطافِ بیرق تو، این خانه را بنا کرد
 
سجّاده‌ی نمازم، دارالشَّفای من شد
مُهری که تربت توست، درد مرا دوا کرد
 
دار و ندار مایی، سرمایه‌ی گدایی
اشک تو چشم ما را، مَشکی گران‌بها کرد
 
نوکر برای گریه، سیری نمی‌شناسد
شوری اشک هیئت، ما را خوش‌اشتها کرد
 
از پادویی روضه، بهتر چه افتخاری؟
یک کفش جفت کردم، زهرا مرا دعا کرد
 
در جاده‌ی شریعت، شش‌گوشه مقصد ماست
سِلکی که انبیا را، راهی کربلا کرد
 
خرجی اربعینم، پیش ابوتراب است
اسباب رفتنم را، هر بار دست و پا کرد
 
داغ تو را چشیدن، ولله کار ما نیست
حقِّ مصیبتت را، زینب فقط ادا کرد
 
آیات پیکر تو، در سطح دشت پخش است
از بس که روی جسمت، مرکب برو_بیا کرد
 
از وضع کفْن و دفنت، این‌قدر می‌توان گفت:
قوم بنی اسد را، درگیر بوریا کرد
آرش براری
آرش براریمناجات با امام حسین (علیه السلام) ، کربلا و کاروان
خوشا به حال دو چشمی که هست گریانت
خوش آن زبان که فقط هست مرثیه خوانت
 
خوش آن دهان که به ذکر تو می‌شود خوش بو
خوش آن کسی که شود ذاکر خوش الحانت
 
مگر چه کرده‌ای آخر که هر شب جمعه
پیمبران و خدا می‌شوند مهمانت
 
برایم از همه در زندگی عزیزتری
حسین جان! پدر و مادرم به قربانت
 
چه می‌شود سر این رو سیاه را چون جُون
زمان مرگ بگیری به روی دامانت
 
چه لطف‌ها به نمک ناشناس‌ها کردی
لئیم‌ها متنعم شدند از خانت
 
اطاعت از تو نکردند مردم کوفه
اگرچه بود دو عالم مطیع فرمانت
 
خدا هرآنچه بلا خلق کرده در دنیا
به کربلا همه یک جا نشست بر جانت
 
چنان تو صبر برای مصائبت کردی
فرشتگان الهی شدند حیرانت
 
ببین رسیده کجا کارت ای حسین غریب!
حرام زاده شده دست بر گریبانت
 
مگر که چنگ به خورشید میتوان انداخت؟
که شمر پنجه کشیده به روی تابانت!
 
چرا خراب نشد آسمان؟ نمی‌دانم!
سه روز روی زمین ماند جسم عریانت!
 
بریده باد دو دست یزید و ابن زیاد
که می‌زدند چنان خیزران به دندانت
 
علی کجاست ببیند که بین کوفه و شام
کسی نبود نوازشگر یتیمانت؟!
جواد کریم زاده
جواد کریم زادهمناجات با امام حسین (علیه السلام) ، کربلا و کاروان
هستی ام اشک، کوله بارم اشک
حاصل عمر و روزگارم ، اشک
 
زائری خسته آمدم از راه
بیقرارم ، شود قرارم اشک
 
نوکری بیش نیستم ارباب
در رکاب تو گشته کارم اشک
 
نیست در این بساطِ من جز آه
گاه همراه آه دارم اشک
 
همه سرمایه ام همین اشک ست
که بیاید مگر بکارم اشک
 
توشه ای نیست تا کنم تقدیم
مگر از چشم اشکبارم اشک‌
 
هر قدم هر نفس میانه ی راه
بود هر لحظه غمگسارم اشک
 
تا رسیدم به صحن و ایوانت
شد تسلای حال زارم اشک
 
چشمم افتاد تا به سوی ضریح
سجده ها کرد بر نگارم اشک
 
چه نگاری ، نگار دلجویی
که به مدحش بسی نگارم، اشک
 
اشکم افتاد بر قدمهایت
گفت ارباب، خاکسارم، اشک
 
چشم شد ابر روضه های غمت
تا که در ماتمت ببارم اشک
 
ریزم آنقدر اشک در غمتان
تا که روشن کند مزارم اشک
 
ریزم آنقدر اشکِ ماتمتان
تا به آتش شود حصارم اشک
 
گر بپرسند روز حشر بگو
که چه داری، شود شعارم اشک
 
بی کفن ای ذبیح تشنه حسین
کشته ی تیغ و تیر و دشنه حسین
ایمان دهقانیا
ایمان دهقانیامناجات با امام حسین (علیه السلام) ، کربلا و کاروان
خُلقِ ما را به باده خو بدهید
از سرِ صبح ذکرِ – هو – بدهید
 
دستِ تقدیر ، قدرِ یک خوشه
مِیِ انگور بر گلو بدهید
 
یقه پاره نموده ی هجرم
با وصالش یقه رفو بدهید
 
من که چشمم به پیر کنعان بود
بویِ یار آورید و سو بدهید
 
معصیت های دیده ام را با
زمزمِ اشک شست و شو بدهید
.
مثل مادر که طفل گم کرده ست
اضطرابی به جست و جو بدهید
 
مردنم پایِ روضه باشد و بعد
مرده ام را به مرده شو بدهید
 
کفنم هم کنید با این شرط
هر چه برده حسین ، همو بدهید
 
کاش خاکم کنید در حرمش
کاش تعجیل آرزو بدهید
 
جایِ کافور در دلِ قبرم
کمی اسفندِ روضه بو بدهید
 
گفت هر حاجتی ز من دارید
به ابالفضل سمت و سو بدهید
 
رو به باب الحوائج آوردم
سگِ عبّاس را سبو بدهید
 
بر سرِ کویِ صاحبش سگ را
لااقل جلوه ای نکو بدهید
 
از پرِ آبروی آب آور
پر و بالِ مرا رفو بدهید
 
پای من را به علقمه بکشید
قطره را راه سمتِ جو بدهید
 
هم ابالفضل را به جان حسین
هم حسین را قسم به او بدهید
 
جانِ آن مشکِ آبرو رفته
به دو چشمانم آبِ رو بدهید
 
در قنوت نماز بر دستم
حسرتِ دست های او بدهید
 
قسمِ تشنگیِّ اصغر را
به پدر نه ، به این عمو بدهید
 
دمِ آخر به شمر رویی زد ؛
آب بر اصغرش بگو بدهید
 
بی وضو محضرِ حسین نرود
خاک و خون یاریِ وضو بدهید
نا مشخص
نا مشخصمناجات با امام حسین (علیه السلام) ، کربلا و کاروان
کار من در زندگی این است تنها، نوکری
کار تو لحظه به لحظه از گدایان دلبری
 
من که با پای خودم اینجا نمی‌آیم، فقط
می کشد من را به اینجا دست لطف مادری
 
دود اسپند تو را در شهر پیدا میکنم
تا نشیند بر سرم از آتش ات خاکستری
 
از دیار خویش هر شب زائر صحن توام
می‌شود از روضه وا سوی بهشت تو دری
 
میخری اشک مرا هم قیمت دُرّ و گُهر
مثل تو پیدا نخواهم کرد جایی مشتری
 
بی شک از گریه کنانت بوده اند اجداد من
می‌رسد این منصب از نسلی به نسل دیگری
 
من کجا روضه کجا اینجا پیمبر پرور است
بوده اشک روضهء تو رزق هر پیغمبری
 
بی گمان سوی برادر می‌رود فکر همه
هر کجا که دست، بر سر می‌گذارد خواهری
 
می‌گذارد خواهری گودال را روی سرش
می‌رسد تا شمر بالای سرت با خنجری
 
شمر از گودال بیرون رفت اما ساربان
دست بر شال کمر انداخت با خیره سری
 
هر کسی سهم خودش را می‌بَرد از پیش تو
سهم خواهر می‌شود از کربلا در به دری
مناسبت‌های مرتبط

پیشنهادهای نزدیک به جستجوی شما