ایهاالمظلوم
مدح-امام-موسی-ابن-جعفر-الکاظم-علیه السلام
لطفاً برای جستجوی گریزهای متفاوت در این مناسبت به کادر جستجوی گریز مراجعه فرمایید
مورد
محمد قاسمی
محمد قاسمیمدح امام موسی ابن جعفر الکاظم (علیه السلام)
ولادت امام موسی ابن جعفر الکاظم (علیه السلام)
ایرانی ام ، رعیّـتِ موسی بن جعفرم
من شهـروندِ دولتِ موسی بن جعفرم
 
دنـبال هیـچ فرقه و حزبی نمی روم
در حیطه ی ولایتِ موسی بن جعفرم
 
مأمومم و به کوری مأمون پرست ها
دل داده ی امامتِ موسی بن جعفرم
 
در اوج فقـر رو به سُلیمان نمی زنـم
وقتی گدای ساحتِ موسی بن جعفرم
 
هم شُـغل با مَنند تـمام ملائکـه
مشغول تا به خدمتِ موسی بن جعفرم
 
امروز،زیر سایه ی الطـافِ دخترش
در حشر،جـزو أُمّتِ موسی بن جعفرم
 
با این حُسین گفتن و زینب شنـیدنم
پیوسته در حمایتِ موسی بن جعفرم
 
مدیون شدن به مردم دنیا بُـود گِـران
بر من که زیر منّتِ موسی بن جعفرم
 
با اینکه خاک پای سگش هم نمی شوم
دربست وقفِ خدمت موسی بن جعفرم
 
دارم هـوای دیـدنِ “بابُ المُراد”را
چشم انتظارِ دعوتِ موسی بن جعفرم
 
دیدید اگـر که بعد غدیرم هـنوز شــاد
خوشحال از ولادتِ موسی بن جعفرم
 
بعد از غدیر اگر که به “ابـواء”* پر زدم
چون تشنه ی کرامتِ موسی بن جعفرم
 
یوسف میا به جلوه گری پیش من که من
دیوانه ی ملاحـتِ موسی بن جعفرم
 
گر پُشت هم به کعبه کنم روبه قبله ام
وقتی که در زیارتِ موسی بن جعفرم
 
در آرزویِ بنده ی صالح شدن، مُدام
مُحـتاجِ اِستعـانتِ موسی بن جعفرم
 
از اینکه با امام رضا آشنا شـدم
ممنونِ لطفِ حضرتِ موسی بن جعفرم
 
حتّی برای قاتل خود نیز بد نخواست
حیران صبر و طاقتِ موسی بن جعفرم
 
هم سینه چاکِ روضه ی بابُ الحوائجم
هم کُشته ی مصیبتِ موسی بن جعفرم
 
از روی لاله گون شده ام در غمش بفهم
خونین دل از شهادتِ موسی بن جعفرم
 
آن ساقِ پای خُرد شده شاهد است که 
من داغـدارِ غُـربتِ موسی بن جعفرم
 
***
 
*ابواء نام (روستایی بین مکه و مدینه است) که محلّ ولادت امام هفتم است.
محمد مبشری
محمد مبشریمدح امام موسی ابن جعفر الکاظم (علیه السلام)
از همه زندگی ام عشق فقط حاصل شد 
عشق حرفی است که از کنج لبت نازل شد  
گر چه جولانگه تو پهنه ی اقیانوس است 
کشتی مهر تو را کنج دلم ساحل شد 
خواستم از دم هویِ تو هدایت یابم
سوی درگاه تو آمد دل من سائل شد 
تا که سرگشته شدم ذکر تو را من خواندم 
دینم از مهر و تولای علی کامل شد
بهر شکرانه ی آن که تو شدی مولایم 
جان دهم گر چه تو را هدیه ی ناقابل شد 
 
من از آن روح طهورایی تو می خواهم 
راه روشن کنی و با تو بیابم راهم 
 
کمترین سایه ی یک سایه ی تو خورشید است 
درگه لطف تو تنها حرم امید است 
مات از نور فروغ رخ تو تا محشر 
زهره و اختر و شمس و قمر و ناهید است 
هر چه بارید به عالم همه از یُمنِ تو بود 
در شگفتم چه کسی از کرمت نومید است 
بیدمجنونِ دلم شاخه به خاکت انداخت 
دلم از شوق نسیم تو به سان بید است 
هر که دم می زند از ذات احد می داند 
که ولایت همه ی رمز همین توحید است 
 
شرح تو هیچ نیاید ز کسی غیر خدا 
اوست شایسته فقط تا کند وصف تو را 
 
هر چه گوییم همه شعر و محبت باشد 
همگی زمزمه ای بهر ارادت باشد
می شد ای کاش به غیر تو نبندم دل را 
کار نا ممکن ما درک مقامت باشد  
تو خودت معرفتت را به دل ما بچشان
فقط این معرفت از راه کرامت باشد 
یک نگاه تو بس است ای گل زهرا ما را
گوشه ی چشم تو وَاللهِ قیامت باشد 
هر که آید به حریمت دل او میگیرد 
کاظمینت به خدا عرش ولایت باشد
 
از ازل مهر ولایت به دلم می بارد 
نام زیبای علی در تو تجلّی دارد 
 
اولین کار تو در هر دو جهان دلبری است
اصل شأن تو همان منصب پیغمبری است
حکم حق ختم نبوت شده ورنه بی شک 
روح والای تو شایسته ی این سروری است 
دل ما را گرهِ حبل متین عشقت 
کِشد آن جا که تویی و به جنان برتری است 
دل سپردن به تو معنای خدایی شدن است
هر که شد پیرو راهت به خدا حیدری است 
وقت جان دادنم ای زاده ی زهرا به لبم 
نام زیبای تو آن زمزمه ی آخری است 
 
ما هنوز از کرمت شوق عنایت داریم 
به خدا بر حرمت میل زیارت داریم 
محمود یوسفی
محمود یوسفیولادت امام موسی ابن جعفر الکاظم (علیه السلام)
مدح امام موسی ابن جعفر الکاظم (علیه السلام)
امشب زمین ز نور وجودش منور است
امشب زمان ز عطر حضورش معطر است
امشب شب پیمبر و آل پیمبر است
امشب شب ولادت موسی بن جعفر است
 
موسی بن جعفری که رخش منظر خداست
باب الحوائج همه مشکلات ماست
 
 
امشب تمام عرض و سما زیر پای اوست
حالی اگر که هست به لطف هوای اوست
شیعه در اوج شورو شعف از ولای اوست
ایمان ما نتیجه یا ربنای اوست
 
او جلوه ای ز چشمه جوشان کوثر است
آیینه جلال و جمال پیمبر است
 
لحظه به لحظه با نفسش خو گرفته ایم
از عطر ناب پیرهنش بو گرفته ایم
ما ناگرفته های خود از او گرفته ایم
پس از تمام آینه ها رو گرفته ایم
 
همواره از عنایت او در تلاطمیم
ما پیروان حضرت خورشید هفتمیم
 
لطفش به ما چه ساده و آسان رسیده است
خوبی او به شیعه فراوان رسیده است
بیش از همه به کشور ایران رسیده است
یک جلوه قم یکی به خراسان رسیده است
 
جز خاندان او به کسی دل نداده ایم
جارو کشان خانه این خانواده ایم
 
 
شکر خدا که نوکر موسی بن جعفریم                     
در زیر سایه سر موسی بن جعفریم
همسایگان دختر موسی بن جعفریم                      
ما ساکنان کشور موسی بن جعفریم
 
این خاک تا به روز ابد زیر دین توست
دل، تنگ دیدن حرم کاظمین توست
غلامرضا سازگار
غلامرضا سازگارمدح امام موسی ابن جعفر الکاظم (علیه السلام)
ولادت امام موسی ابن جعفر الکاظم (علیه السلام)
ای کلیم‌اللَه تماشا کن کلام الله را
بر فراز دست خورشیدِ ولایت، ماه را
نور انوار نهم، هفتم چراغ راه را
در زمین و آسمان‌ها رهبری آگاه را
 
روح رحمان، جان قرآن، نخل طور است این پسر
گوهر رخشندۀ شش بحر ‌نور است این پسر
 
این پسر بدرالمنیر و این پسر شمس‌الضحاست
این پسر باب‌الکرم، باب‌الولا، باب‌العطاست
این پسر باب‌المرادِ انبیا و اولیاست
این پسر هم مصطفی هم مرتضی هم مجتباست...
 
صاحب خلق و خصال و خوی احمد کیست؟ او
نفس پاک صادق آل محمد کیست؟ او
 
ماه ذی‌الحجه‌ست محو آفتاب روی او
جنس آدم قبضه‌ای از خاک پاک کوی او
چشم عیسی از فراز آسمان‌ها سوی او
عروة الوثقای ارباب کرامت موی او
 
آیۀ عفو الهی بر لب خندان اوست
کشور ایران زیارتگاه فرزندان اوست
 
ای جمال چهارده معصوم در رخسار تو
وحیِ ساعد خیزد از لب‌های گوهربار تو
آفرینش در پناه سایۀ دیوار تو
روح پاک انبیا و اولیا زوار تو
 
آسمان چشم انتظار ذکر یارب یاربت
حضرت معبود مشتاق مناجات شبت...
 
ای دُرِ شش بحر و بحر پنج دُر! روحی فداک
آسمان در صحن تو بنهاده پیشانی به خاک
با غبار کاظمینت روحِ هر ناپاک، پاک
بی‌ولایت می‌شود رحمت، عذاب دردناک
 
"میثم" آلوده‌ای عبد و ثناگوی شماست
هر که بوده، هر که باشد، سائل کوی شماست
سید رضا موید خراسانی
سید رضا موید خراسانیمدح امام موسی ابن جعفر الکاظم (علیه السلام)
ای آفتاب حُسن به زیبایی‌ات سلام
وی آسمان فضل به دانایی‌ات سلام
در صبر شاخصی به شکیبایی‌ات سلام
تنها تو کاظمی که به تنهایی‌ات سلام
 
هرگه غضب به قلب رئوف تو یافت دست
از آب عفو آتش خشمت فرو نشست
 
ای صرف گشته عمر گران تو در نماز
دُرِّ خداست اشک روان تو در نماز
مطلوب ایزد است بیان تو در نماز
واجب بُود درود به جان تو در نماز
 
آن‌سان که نور عشق خدا در وجود توست
از صبح تا به ظهر، زمان سجود توست
 
تو عبد صالح و به کفَت قدرت خداست
هر ادعا ز قدرت و عزت تو را سزاست
هارون چگونه صاحب این دعوی خطاست
کی ابر هر کجا که بباری ز ملک ماست
 
قدرت از آن توست که بر ابر پیل‌وار
فرمان دهی و شیعۀ خود را کنی سوار...
 
ای کشتی نجات به دریای حادثات
دارند شیعیان به شما چشم التفات
لب‌تشنه‌ایم تشنۀ یک جرعۀ فرات
بر ما ببخش از کرم خویشتن برات
 
در آستان قدس رضا نور عین تو
دل پر زند به سوی تو و کاظمین تو
 
چون قلب مرده از دم تو جانم آرزوست
چون خاک تشنه، قطرۀ بارانم آرزوست
سر تا به پای دردم و درمانم آرزوست
پا تا به سر نیازم و احسانم آرزوست
 
بر من ببخش آنچه کند جودت اقتضا
سوگند می‌دهم به جگرگوشه‌ات رضا
محمدعلی مجاهدی
محمدعلی مجاهدیولادت امام موسی ابن جعفر الکاظم (علیه السلام)
مدح امام موسی ابن جعفر الکاظم (علیه السلام)
امشب تمام مُلک و مَلک در ترنم است
چون موسم دمیدن خورشید هفتم است
 
آن فیض لایزال که مشتق ز نور او
خورشید آسمان رضا، نور هشتم است
 
آن پرتو جمال خدایی که طور او
آیینه‌زار حضرت معصومه در قم است
 
موسای طور قرب که در پیشگاه او
صدها کلیم بی «اَرِنی» در تکلم است
 
بگرفت دست عیسی مریم ولای او
کز پای دارِ فتنه، به چرخ چهارم است
 
هر صبحدم فریضۀ حق بر امین وحی
بر حضرتش ادای سلام ٌعلیکم است
 
دلتنگی‌اش مباد که در غنچۀ لبش
لطف شکوفه‌باری باغ تبسم است...
 
نور خدا در آینۀ آفتاب تو
حیرت‌فزای دیدۀ افلاک و انجم است
 
عدل مجسمی تو و هر دادخواه را
در بارگاه لطف تو شوق تَظَلُّم است
 
یزدان نخواست تا غم روزی خورد کسی
با لطف تو که قاسم الارزاق مردم است
 
آن سر که نیست خاک درت در تنزُّل است
وان دل که نیست جای تو، جای تألُّم است
 
طاعات منکران تو در روز رستخیز
آتش‌بیار معرکه مانند هیزم است
 
در روز حشر جز تو شفیعی مبادمان
جایی که آب هست چه جای تیمم است؟
 
با نعمت ولای تو «پروانه» را چه غم
عمری‌ست در بهشت که غرق تنعم است
یوسف رحیمی
یوسف رحیمیمدح امام موسی ابن جعفر الکاظم (علیه السلام)
ولادت امام موسی ابن جعفر الکاظم (علیه السلام)
هر شاعری‌ست تشنۀ تحسین چشم تو
از بس سرودنی‌ست مضامین چشم تو
چشم جهان به مقدمت ای عشق! روشن است
از لحظۀ طلوع نخستین چشم تو
از ابتدای خلقت خود، اهل آسمان
دل باختند، دل به تو و دین چشم تو
دل باختند و نور خدا داشت جلوه‌ها
از پشت پلکت از پس پرچین چشم تو
دیگر شکوه خلدبرین دیدنی شده
وقتی شده‌ست منظر و آیینه چشم تو
گل کرده بر لب غزلم باغی از رطب
امشب به لطف لهجۀ شیرین چشم تو
چشمت بهشت مهر و بهار کرامت است
یعنی خوشا به حال مساکین چشم تو
حالا دو خط دعا به لبم نقش بسته است
در انتظار لحظۀ آمین چشم تو:
 
«آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند
آیا شود که گوشۀ چشمی به ما کنند»
 
خوش عالمی‌ست عالم باب الحوائجی
با توست نورِ اعظم باب الحوائجی
مهر شماست حلقۀ وصل خدا و خلق
داری به دست خاتم باب الحوائجی
در عرش و فرش واسطۀ فیض و رحمتی
بر دوش توست پرچم باب الحوائجی
در آستان تو احدی نا امید نیست
وقتی برای ما همه باب الحوائجی
بی‌شک شفیع ماست نگاه رئوف تو
در رستخیز واهمه، باب الحوائجی
دلبستۀ سخای اباالفضلی توام
مانند ماه علقمه، باب الحوائجی
 
صحنت دوباره غرق گل یاس می‌شود
وقتی که میهمان تو عباس می‌شود...
 
در سایه‌سار کوکب موسی بن جعفریم
ما شیعیان مکتب موسی بن جعفریم
لطفش به گوشه گوشۀ ایران رسیده است
یعنی گدای هر شب موسی بن جعفریم
هستی ماست نوکری اهل‌بیت او
ما خانه‌زاد زینب موسی بن جعفریم
قم آستان رحمت آل پیمبر است
در این حرم، مُقرَّب موسی بن جعفریم
چشم امید عالم و آدم به دست اوست
مات مرام و مشرب موسی بن جعفریم
حتی قفس براش مجال پرندگی‌ست
مدیون ذکر یا رب موسی بن جعفریم
 
وقت قنوت، قبلۀ حاجات می‌شود
عالم پر از شمیم مناجات می‌شود
مجید تال
مجید تالمدح امام موسی ابن جعفر الکاظم (علیه السلام)
ولادت امام موسی ابن جعفر الکاظم (علیه السلام)
ذره ای در نزد خورشید درخشان توأیم 
تشنه‌ای در حسرت یک جرعه باران توأیم
 
سال‌ها نان خورده‌ایم از سفره‌ی اولاد تو
روزی ما می‌رسد چون بر سر خوان توأیم
 
گوشه‌ای از صحن آیینه و یا صحن عتیق
هرکجا هستیم گویی کنج ایوان توأیم
 
زائران دختر تو زائران فاطمه‌اند
تا ابد ممنون این لطف دو چندان توأیم
 
ما غذای خانه‌هامان هم غذای حضرتی‌ست
درمیان خانه هم در اصل مهمان توأیم
 
بی گمان ایل و تبارت عزت این کشور‌اند
در حقیقت اهل جمهوری ایران توأیم
 
بچه‌های تو در ایران پادشاهی می‌کنند 
حضرت غربت‌نشین! مدیون احسان توأیم
 
شش امامی نیستیم و نیستیم اهل وقوف
امر، امر توست آقا، تحت فرمان توأیم
 
بی گمان بی حب تو اسلام ابتر می‌شود
دین هر کس پای خود، ما که مسلمان توأیم
 
قبله‌ی ما را کشاندی سوی مشهد، در عوض_
بنده‌ی ناقابل شاه خراسان توأیم
 
عبد صالح بوده‌ای، باب الحوائج بوده‌ای
ماهم آقا از مریدان عموجان توأیم
 
مست بودیم از غدیر خم، دوباره عید شد
تو به دنیا آمدی، مستی ما تمدید شد
حسن اسحاقی
حسن اسحاقیمدح امام موسی ابن جعفر الکاظم (علیه السلام)
تا عشق کار حضرت موسی بن جعفر است
دل در مدار حضرت موسی بن جعفر است
 
عیسی نفس کشیده به لطف شفای او
موسی دچار حضرت موسی بن جعفر است
 
مردی که با اشاره ی او نیل قلب ما
وا شد دوباره حضرت موسی بن جعفر است
 
آنکه رئیس مذهب عشق است در جهان
آموزگار حضرت موسی بن جعفر است
 
لبخند و مهر در عوض خشم، این صفت
در انحصار حضرت موسی بن جعفر است
 
زندان حصار روح امامست؟ نه… جهان
خود در حصار حضرت موسی بن جعفر است
 
تنها نه ما که شاه خراسان امام عشق
دل بی قرار حضرت موسی بن جعفر است
 
امشب کلید قلب رضا جان و خواهرش
در اختیار حضرت موسی بن جعفر است
 
از هر امامزاده که حاجت گرفته ای
ایل و تبار حضرت موسی بن جعفر است
 
خوشبخت من که دوست من بچه سیدیست
او یادگار حضرت موسی بن جعفر است
 
دوری نبود مانع من در زیارتش
قلبم مزار حضرت موسی بن جعفر است
 
آماده ی عزای حسین است بعد از این
هر کس که یار حضرت موسی بن جعفر است
ملا فتح‌الله وفایی شوشتری
ملا فتح‌الله وفایی شوشتریمدح امام موسی ابن جعفر الکاظم (علیه السلام)
همچو احمد سیر در قوسین و اوادنی کند
کنج زندان را «فسبحان الذی اسری» کند
 
قامت موزون او سروی زباغ «فاستقم»
تا ابد نشو و نما در سایه اش طوبی کند
 
هرکجا او را، مکان آنجاست رشک لامکان
خود وجود اقدسش بغداد را بطحا کند
 
هست این موسی چه موسایی که هرکس موسویست
ناز بر موسی بن عمران فخر بر عیسی کند
 
سیّد قرآن لقب یاسین نسب طاها حسب
آنکه ظاهر از دو لب اسرار «ما اوحی» کند
 
هل اتی خود والضّحی رو آن مه واللّیل مو
کش خم حامیم ابرو قصّه از طاها کند
 
شد بدا، در شأن او شأنی دگر بر شان او
خواست محکمتر خدا امر وی از ابدا کند
 
قطب ایمان کعبه ی دین قبله ی اهل یقین
طوف بر گرد حریمش مسجدالاقصی کند
 
چونکه دایم شیوه مظلومیست در این سلسله
باید او هم اقتدا، بر شیوه ی آبا کند
 
خواست تا مظلوم باشد زان سبب مسموم شد
ورنه عبدی کی تواند حکم بر مولی کند
 
ظلم هارونی که شد فرعون از آن منفعل
شد به این موسی که فرعون گریه بر موسی کند
 
بهر او «سندی شاهک» قتل آن مظلوم را
ملتزم شد چون اعانت بر شقی اشقا کند
 
هست در عالم مسلّم هرکه ننگ عالم است
خاک عالم بر سر دنیا و مافیها کند
 
دود ظلم و ظلمت هارون ظالم بین که او
خواست خاموش آن چراغ دوده ی زهرا کند
 
دود ظلم انگیخت امّا گشت روشنتر چراغ
نور حق را مدبری کی می توان اطفا کند
 
کرده ای مدح و ثنا امّا «وفایی» کی توان
کس ثنای «سبّح اسم ربّک الاعلی» کند
 
باید ایزد وصف خود را خود کند از بهر ما
کس نباید قصّه از «الله و الاّ اله» کند
 
آنکه مثوی دشمنان را، می دهد بئس القرار
آنکه مأوا، دوستان را جنّة المأوا کند
ملا فتح‌الله وفایی شوشتری
ملا فتح‌الله وفایی شوشتریمدح امام موسی ابن جعفر الکاظم (علیه السلام)
عاشق آن باشد که چون سودا کند یکجا کند
هر دو عالم با سر یک موی او سودا کند
 
از برای سوختن پروانه سان پر، وا کند
نی ز سر در راه جانان نی ز جان پروا کند
 
در خَم چوگان حکم دوست گردد همچو گوی
خود نبیند در میان تا فرق سر از پا کند
 
عاشق آن باشد که چون در بزم جانان بار یافت
باده اشک سرخ و ساغر دیده دل مینا کند
 
چون حدیث لعل جانان بشنود از تار تار
در مزاجش تار، کار نشئه صهبا کند
 
آنچنان سازد ز خود خود را، تهی وز دوست پُر
دوست را، مجنون خویش و خویش را لیلا کند
 
عاشق آن باشد که عشقش طعنه بر، وامق زند
وز عذار گلعذارش ناز بر عذرا کند
 
آن بت بالابلایش گر فرستد صد بلا
خود، نمی بیند بلا تا روی در بالا کند
 
از بلا هرگز نپرهیزد، که در راه طلب
جذب جانان خار را گل خاره را، دیبا کند
 
عشق را، نازم که چون می تازد اندر کشوری
غیر خود هر چیز بیند سربسر یغما کند
 
کیست آن عاشق که در زندان هارون هفت سال
شکر تنهایی برای خالق تنها کند
 
شد پسند خاطرش یکتایی و زندان از آن
تا، دوتا خود را به پیش ایزد یکتا کند
 
نیست در توحید استثنا به غیر از ذات حق
جان فدای آن شهی کوکار مستثنی کند
 
گر قَدر گردد مقدّر نیست بی فرمان او
ور قضا باشد مصوّر حکم او امضا کند
 
یک اشاره گر کند عالم شود یکسر عدم
عالمی ایجاد باز از نو به یک ایما کند
 
بر جبین ابلیس را او داغ ابلیسی نهد
بوالبشر را آدم او از «علّم الاسما» کند
 
زآب و آتش نوح و ابراهیم را بخشد نجات
آب را، غبرا و آتش لاله ی حمرا کند
 
حضرت موسی بن جعفر کاظم و جاذم که او
ناظم دین است و دین را عزم او انشا کند
 
یارب این موسی چو موسائیست کز یک جلوه یی
رخنه ها، درجان موسی و دل سینا کند
 
می شکافد سینه ی سینا و عمران زاده را
از ظهور یک تجلّی «خرّمغشیّا» کند
 
گه عصا را، در کف موسی نماید اژدها
گاه از همدستی اش موسی یدوبیضا کند
 
یکدمی شد همدمش تا یافت این دم ازدمش
ورنه عیسی کی تواند مرده را احیا کند
 
زان سبب باب الحوائج شد لقب او را که او
هر مراد و مطلبی حاصل «کماترضی» کند
 
هر که شد امروز چون ابلیس زین در، بی خبر
خاک محرومی به سر در موقف فردا کند
 
مطلعی گردید طالع بازم از عرش خیال
جبرئیل خامه را، برگو که تا انشا کند
محمدحسین ملکیان
محمدحسین ملکیانمدح امام موسی ابن جعفر الکاظم (علیه السلام)
دوباره چنگ زدم دامن خراسان را
به کاظمین رساندم صدای لرزان را
 
برای حاجت کوچک نمی روم آن جا
دریغ اگر که بگویم به او غم نان را
 
منی که هیچ ندارم برای عرض ادب
چه تحفه ای ببرم پیشکش کنم؟ جان را
 
دو پادشاه به یک سرزمین نمی گنجند
کنار هم به خدا دیده ام دو سلطان را
 
که دیده در وسط آسمان دو تا خورشید؟
که دیده پا قدم آفتاب، باران را؟
 
ببین چه بخت بلندی! به دست کوتاهم
گرفته ام من بی دست و پا دو دامان را
 
ببین کسی که خودش میهمان زندان بود
چه بی مضایقه دارد هوای مهمان را
 
به چشم دیده اسیری ست در دل زندان
به چشم دل به اسیری گرفته زندان را
 
بر او که لحظه به لحظه مسافر عرش است
گماشته ست چه دیوانه ای نگهبان را؟
 
براو چگونه اثر کرده زهر؟ در عجبم!
که خلق در نفسش دیده اند درمان را
 
کریم ترجمه ی دیگر ابوالحسن است
که جمع دیده ام اطراف او فقیران را
 
وداع با حرمش ساده نیست،‌حق دارم
عقب عقب بروم تا ته خیابان را
میرزا محمد تقی قمی (محیط)
میرزا محمد تقی قمی (محیط)مدح امام موسی ابن جعفر الکاظم (علیه السلام)
یار برفت و دور از او، صبر و قرار شد زکف
سیل سرشک از پیش، گشت روان به هر طرف
 
تا شده از نظر نهان، نقطه ی خال دلکشش
دایره سان به دور دل، اندوه و غم کشیده صف
 
بی رخ و طُرّه ات مرا، ای مه آفتاب رو
روز سیاه شد زغم، دیده سپید از أسف
 
مشعل آفتاب شد، تیره زدود آه من
تا مه عرضت گرفت از خط مشک سا کلف
 
زیبد اگر به عالمی، فخر کنی که سال ها
مادر دهر ناورد هم چو تو نازنین خلف
 
یار کمان کشید و من، دل بر او به چابکی
آمد از این کِشاکِشم، تیر مراد بر هدف
 
هر که به غیر عاشقی، پیش گرفت پیشه ای
کرد به یاوه زابلهی، عمر عزیز را تلف
 
از خط جام ساقیا، آیت مغفرت به خوان
بخشش دوست را سبب، لغزش ما است لا تخف
 
گردش آسمان مگر، گوهری سخن شده
آن که نیاز از سفه، فرق زُمرّد از علف
 
بهر نشاط قدسیان، زهره به جام آسمان
نظم طرب فزای من، خواند به بانگ چنگ و دف
 
هشت بهشت را بها، مدح امام هفتمین
موسی کاظم است و من، آمده ام بها به کف
 
والی دین ولی حق، آن که نموده از ازل
عرش زفرش درگهش، کسب سعادت و شرف
 
دل صدف است و گوهرش، مهر گران بهای او
بهتر از این گهر دگر، هیچ نپرورد صدف
 
کاش «محیط» چون شود، خاک بر غم خارجی
خاک وجود او بَرَد، باد صبا سوی نجف
میرزا محمد رفیع (رفیع‌الدین) (واعظ قزوینی)
میرزا محمد رفیع (رفیع‌الدین) (واعظ قزوینی)مدح امام موسی ابن جعفر الکاظم (علیه السلام)
نیست با دوستی خلق جهان هیچ دوام
در نمک خوارگی ابنای زمانند چو کام
 
چشم سختند، چو آیینه پی دیدن عیب
نرم چشمند ولیکن همگی چون بادام
 
مهرشان را چو بجویند، پر است از کینه
مدحشان را چو بکاوند، پر است از دشنام
 
در سلوکند سراسر همه بی اندامی
لیک در وقت خرامند سراپا اندام
 
هیچ نندوخته از داد و دهش، غیر فریب
هیچ نشناخته از راه و روش، غیر خرام
 
همه سرسخت، ولی در ره دین سست قدم
جمله ناقص بدل، اما بزبانند تمام
 
همچو شاهین ترازو، همه چشمند و زبان
تا بدان سو که بود پیش، نمایند سلام!
 
قوت ماسکه پر زورتر از جنگل باز
دیده طامعه گیرنده تر از دیده دام
 
جودشان ساخته چون ریزش آب تصویر
سودشان عاریه، چون گرمی آب حمام
 
نشود کلبه درویشی از ایشان روشن
گر چه پیه اند و فتیله همه چون مغز حرام
 
پیش درویش فلانند، همه خواجه فلان
خواجه بهمان چو درآید، همه گردند غلام
 
در صف رزم، چو رنگ رخ خود جمله گریز
در گه بزم، چو ساغر همگی خون آشام
 
ناگوارند و دل آزار، چو ناپخته کباب
خشک و ناساخته و بیمزه و چون میوه خام
 
همه چون آب نهارند طبیعت آزار
همه چون خواب پسین اند کدورت انجام
 
چون عبوس گه بزمند، همه بی موقع
چون خروس شب وصلند، همه بی هنگام
 
همه رنج و خنکی، چون بزمستان صرصر
همه دلگیری و اندوه، چو در غربت شام
 
رویهاشان، گل صبحست و، درونها دل شب
طبعهاشان همه چون شیشه و، دلها چو رخام
 
از سه مستی غفلت، همه چون شیشه می
موی بر سر شده چون پنبه، شکم پر ز حرام
 
همه تن سرو صفت ناز و خرامند، ولی
هیچ در بار ندارند بغیر از اندام
 
خضر و الیاس از آن زنده جاوید شدند
که ز چشم بد این خلق، نهانند مدام
 
هر که گردیده بر این دشت پر از موج سراب
نخورد مرغ دلش آب جز از چشمه دام
 
هر دمش صورت نادیدنیی باید دید
جای رحمتست بر آیینه از این زشت مقام
 
زین سبع خویان، مجنون اگر ایمن بودی
خویشتن را نکشیدی بحصار دد و دام
 
سگ ازین گشته خروشان، که شدش شهر وطن
کبک از آن رو شده خندان، که شدش کوه مقام
 
عیش بر خاطر، ازین زهرسرشتان شده تلخ
زندگی بر دل ازین مرده دلان گشته حرام
 
نه چنان تلخ ازین بیمزه مردم شده است
که دگر بار تواند شدنم شیرین، کام
 
مگر از شهد شکر خایی مدح شه دین
که بعالم علم از مدحت او گشت کلام
 
«حضرت موسی کاظم » که بود پیرویش
بر صف جمله طاعات و مبرات امام
 
حیف باشد که شود صرف نه در مدحش حرف
ظلم باشد که زند دم ز جز این حرف کلام
 
بر فلک ماه بخود بالد، کاو را بنده است
در جهان صبح علم گشته، که اوراست غلام
 
تا کند سرمه ز گرد گذر موکب او
همه تن دیده شده مهر و دود بر درو بام
 
تا بچیند گلی از گلشن شبخیزی او
مه رود دامن مهتاب بکف، ز اول شام
 
گرد شب، مهر بمژگان ز در او روبد
در جهان زین شرفش نیر اعظم شده نام
 
بسکه در سوختن دشمن او بیتابست
شعله آتش یک لحظه ندارد آرام
 
شط بغداد بحسرت گذرد و از خاکش
بختور اشک، که سر بر قدمش داشت مدام
 
بود محبوس اگر گوهر پاکش چو نگین
حکم او لیک روان بود در آفاق تمام
 
پای در قید و دلش رسته ز قید عالم
تن اسیر قفس و، طائر جان عرش مقام
 
دامن پاک ز چشم گهر افشانش پر
همچو دامان طمع از کف آن رحمت عام
 
معدن از کوه چو سیلاب روان گشتی اگر
خواستی همت او مال برای انعام
 
گر دهندش بمحیط کرم او نسبت
آن قدر بحر زند جوش که آید بقوام
 
بسکه از رشک چراغ حرمش سوخته است
هیچ در سنگ نمانده است ز آتش جز نام
 
گر شبانی بر او شکوه برد از گرگی
شیر را تب همگی لرز شود بر اندام
 
پا گذرد اگر آوازه قدرش بر کوه
نتواند شرر از سنگ نهد بیرون گام
 
آب حملش بمثل گر گذرد از دل سنگ
طمع پختن از آتش طمعی باشد خام
 
موری از خانه خرابی کند ار شکوه به او
کوه را سیل چو رگ خشک شود بر اندام
 
سخنش ار چو شکر خواند اگر بی ادبی
دگر از شادی در پوست نگنجد بادام
 
گرد اشکال ز رخ مسأله ها می شستند
آب علمش چو روان میشدی از جوی کلام
 
نتوانند حق مدحت او کرد ادا
گر کنند اهل جهان جمله زبان از هم وام
 
کوشش واعظ دلخسته بجایی نرسد
مطلبی نیست مدیحش که پذیرد انجام!
 
سرو را، نیست مرا قدر ثناگویی تو
این قدر بس که ازین شهد کنم شیرین، کام
 
شرف هر دو جهان گر همه قسمت گردد
نرسد بیش ازینم که ترا بردم نام
 
دیگرم شکوه ز ناکامی دنیا غلط است
کز ثنای تو مرا هردو جهانست بکام
 
هرچ کم نیست مرا، گر نظر لطف تو هست
همچو مه کرده مرا پرتو مهر تو تمام
 
تاج سرهاست، هر آنکس که ترا خاک رهست
باشد آزاد زغم، آنکه ترا هست غلام
 
تا نشسته است مرا مهر تو در دل، دیگر
ننشیند ز ادب گرد ملال از ایام
 
دیدنی نیست رخم گر چه ز عصیان، لیکن
چشم دارم نظر مرحمتت روز قیام
 
با عذاب گنه خویش، گرفتم سازم؛
پیش اعدای تو مپسند شوم دشمنکام!
 
در ره مدح تو گر خامه درآید از پای
مینماید بدعا از دل و جان لیک قیام
 
تا که ساید علم صبح بگردون هر روز
تا بود زیر نگین خور تابان ایام
 
علم دین نبی، باد فلک سا دائم
دولت آل علی باد جهانگیر مدام
میرزا محمد باقر صامت بروجردی
میرزا محمد باقر صامت بروجردیمدح امام موسی ابن جعفر الکاظم (علیه السلام)
شهادت امام موسی ابن جعفر الکاظم (علیه السلام)
بشنو این معجزه از شاه سریر اعجاز
حضرت موسی جعفر شه اقلیم حجاز
 
دید در مکه به نزدیک منا پیره‌زنی
کودک خورد بپیرامن وی چند تنی
 
ماده گاوی ببر آن زن محزون غمین
مرده افتاد در آن بادیه بر روی زمین
 
به هر گاو آن زن دلسوخته با این اطفال
گشته دامان وی از خون جگر مالامال
 
حجت بالغه آن مظهر لطف یاری
کرد رو جانب آن زن ز پی دلداری
 
گفت ای زن ز چه گریانی و اندوه تو چیست
این دل افسرده یتیمان پریشان از کیست
 
گفت این چند تن کودک مهجور یتیم
هست اطفال من بیوه نالان الیم
 
شوهرم مرده و می‌بود ایا عرش سریر
شیر این گاو معاش من و اطفال صغیر
 
از سیه بختی ما سوخته جان نومید
مرده این گاو دگر گشته ز ما قطع امید
 
گفت با آن زن گریان ز غم افسرده
شاید این گاو تو الحال نباشد مرده
 
گفت ای مرد ترحم نکنی چون تو بما
منما مسخره بر من دگر از بهر خدا
 
باز فرمود در درج ولایت با زن
هست با سرعت تاثیر دعایی با من
 
بهر تو زنده کنم گاو تو را اگر خواهی
تا شود بر تو عیان دعوی سر اللهی
 
گفت زن گر ز غمم بازرهانی چه غم است
تو کریمی و سزاوار کریمان کرم است
 
آن شهنشاه که در مصر وفا بود عزیز
زد بدان گاو سرپایی و فرمود که خیز
 
گاه از معجزه سبط رسول دو سرا
زنده گردید و بپا خاست به فرمان خدا
 
گشت آن زن به هواداری آن عیسی دم
با یتیمان دل افکار پریشان خرم
 
این همان پاست که در کنده هرون شریر
بود نه سال به بغداد به قید زنجیر
 
که فرستاد کنیزان پی خدمت ببرش
تا کند متهم و او فکند از نظرش
 
که رود کرد ز عدوان ببر حجت حق
آن سیه روی پی مضحکه سرگین به طبق
 
که طلب کرد پی قتل شه عرش اورنک
همچو خود چند نفر کابر به دین ز فرنک
 
در غریبی به جز از لطف خدا یار نداشت
مونس خلق خدا یاور و غمخوار نداشت
 
به جز از ناله زنجیر چو مرغ قفسی
بهر آن شاه نبود همدمی و همنفسی
 
آب گردید ز صدمه بدن لاغر او
گشت کاهنده به زندان بلا پیکر او
 
آخر از زهر جانسوز به ملک بغداد
زیر زنجیر ستم موسی جعفر جان داد
 
چهار حمال فرستاد به خفت هارون
بهر دفن بدن مظهر ذات بی‌چون
 
شیعیان زین غم عظمی چه خبردار شدند
همه با هم پی‌دفن تن او یار شدند
 
عود عنبر همه با گریه به مجمر کردند
خاک محنت به عزایش همه برسر کردند
 
دفن کردند به عزت تن آن گوهر پاک
مخزن آن گهر پاک شد اندر دل خاک
 
هیچ کس بی کس و مظلوم نرفت از دنیا
به خدا در همه عالم چو عزیز زهرا
 
آنکه پرورده دوش نبی اطهر بود
خاک پایش بسر روح‌الامین افسر بود
 
بدان بی‌سر او ماند سه روز از ره کین
بعد قتل از ستم شمر ستمگر به زمین
 
ساربان کرد جدا در عوض غسل و کفن
بهر انگشتری انگشت شریفش ز بدن
 
عوض دفن تن سبط رسول خاتم
گتش چون سرمه ز جولان سم اسب ستم
 
خواهرش با دف و با چنگ و رباب
رفت از کرببلا تابسوی شام خراب
 
یک پسر داشت گرفتار سپاه دشمن
پا به زنجیر و غل و جامه‌اش در گردن
 
روز و شب با تن تب‌دار و پریشان و ملول
همچو (صامت) به عزاداری دلبند رسول
میرزا محمد باقر صامت بروجردی
میرزا محمد باقر صامت بروجردیمدح امام موسی ابن جعفر الکاظم (علیه السلام)
ای ز شور نشئه دنیای فانی سرگران
سرگران از ساغر سودای صهبای جهان
 
از جهالت سود را بنموده سودا با زیان
بشنوی تا الرحیل همرهان از کاروان
 
***کن علاج گوش هوش خویش از رنج صنم
 
چند روزی داده مهلت ز امتحانت کردگار
می‌زنی بربام گردون گاه کوس اختیار
 
گه سوی تفویض می‌رانی سمند اقتدار
می‌کنی گه میل سوی جبر و در پایان کار
 
***نیک و بد را می نهی در گردن جف القلم
 
آنکه داند از طبیعت اصل بود کن فکان
می‌کند این کار صنع کردگار لامکان
 
حرق را از نار بیند غرق از آب روان
قطع را از آهن و از معده هضم آب و نان
 
***گو بمال از خواب غفلت چشم را اندک به هم
 
پس چرا شد آتش سوزان گلستان بر خلیل
موسی عمران نشد بهر چه غرق رود نیل
 
نامد اسمعیل از تیغ خلیل از چه قتیل
در نجات یونس از بطن سمک برگو دلیل
 
***یا نما اذعان به ایجاد حدای ذوالنعم
 
صنعه اللهی که دارد در همه اشیا ظهور
کی شود مستور چون خورشید غیر از چشم کور
 
آنکه دارد کبریا را سعی در اطفاء نور
هست چون ابلیس از سر منزل توفیق دور
 
***در وجود وی بود شایسته معنای عدم
 
کن علاج این غبار لغزش عمی بصر
از غوایت شو به اقلیم هدایت ره سپر
 
بهر تحصیل طریق مذهب اثنی عشر
سوی طور معرفت چون پور عمران کن سفر
 
***شو به ظل رافت موسی بن جعفر معتصم
 
حضرت باب الحوائج عبد صالح رکن دین
نور چشم مصطفی شبل امیرالمومنین
 
قبله اسلام صاحب افسر ملک یقین
پیشوای شرع احمد مقتدای راستین
 
***فخر مکه زیب زمزم اصل ارکان حرم
 
شمع مصباح و چراغ دوده عبدمناف
آنکه از تیغ زبان با زمره اهلی خلاف
 
چون علی کرده به حفظ شرع پیغمبر مصاف
گرنبد ذاتش معین موسی دریا شکاف
 
***بود تا صبح قیامت جای او در قعریم
 
پنجه الله شکلش همچو حیدر بت‌شکن
صرصر قهرش بلای جان عباد وئن
 
شهریار عالم امکان ولی ذوالمنن
واقف پنهان و پیدا کاشف سر و علن
 
***منبع جود و سخا سرچشمه فضل و کرم
 
کاظم الغیظی که حلمش کرده دین را پایدار
قدرت یزدان ز ایجاد وجودش آشکار
 
حارث ملک و ملک فرمانده لیل و نهار
مظهر ذات خدا اسرار غیب کردگار
 
***باعث ایجاد خلق ماسوا از بیش و کم
 
مصدر صنع ازل دیباچه اصل قدیم
در دریای امامت معنی فرع کریم
 
رهبر دنیا و دین مجموعه خلق کریم
جنت موعود باقی مخزن علم حکیم
 
***ماه برج طا و ها سر سوره نور و قلم
 
صد چو موسی کلیم اللهش از بهر سئوال
مانده حیران «رب ارنی» گوی در طور جمال
 
گرچه یکتایی بود مخصوص ذات ذوالجلال
لیک ذات وی چو ذات کردگار لایزال
 
***از تقرب مشتبه گشته حدوثش با عدم
 
در عبادت خامه «عبدی اطعنی» سالها
با خدای لامکن در کنج زندان آشنا
 
بسته همچو شیر در زنجیر تسلیم و رضا
هشت سال آن یوسف مصر شهادت مبتلا
 
***تازد از دنیای فانی جانب عقبی قدم
 
از شرار ظلم هارون مشتعل شد پیکرش
گشت از زهر جفا کاهیده جسم اطهرش
 
در غریبی شد برون از جسم جان انورش
نی حبیبی به ببالین نی طبیبی بر سرش
 
***مونس وی آه عالم سوز و اشک دم به دم
 
وقت جان دادن بسی از زندگی دلگیر بود
جان شیرینش ز فکر الفت تن سیر بود
 
ناله‌اش از بی‌کسی بسیار با تاثیر بود
کند اندر پا و اندر گردنش زنجیر بود
 
***شد مسافر چون به جنت زین دیار پرالم
 
با زبان حال می‌فرمود با باد سحر
کای صبا نزد رضا اندر مدینه کن گذر
 
گو ندارد ای رضا باب غریبت نوحه‌گر
روی بالین پدر یک دم قدم نه ای پسر
 
***در نگاه واپسینت کن مرا فارغ ز غم
 
داد در بغداد چون جان آن امام نا مراد
چار تن حمال را هارون فرستاد از عناد
 
حجت حق را به روی نردبانی جای داد
شیعیان پاک طینت جمع گشتند از وداد
 
***تا به عزت دفن کردند آن امام محترم
 
داد از مظلومی نوباوه خیرالانام
زاده زهرا حسین بی‌معین تشنه‌کام
 
شاه مذبوح از قفا کز ظلم بی‌رحمان شام
در زمین کربلا کردند جای احترام
 
***پیکرش را پایمال سم اسبان از ستم
 
شمر بی‌دین با لب عطشان ز جسمش سرگرفت
به جدل بی‌دین از او انگشت و انگشتر گرفت
 
ساربان از بند دستش بهر بند زرگرفت
(صامت) از بهر عزایش خامه و دفتر گرفت
 
***او فکند اندر مصیبت لرزه بر لوح و قلم