ایهاالمظلوم
شعر و اشعار ورود كاروان اسرا به شام و مجلس یزید و صوت سبک و گریز اشعار
لطفاً برای جستجوی گریزهای متفاوت در این مناسبت به کادر جستجوی گریز مراجعه فرمایید
مورد
علی زمانیان
علی زمانیانورود كاروان اسرا به شام و مجلس یزید امام حسین (علیه السلام) ، کربلا و کاروان
آن روز از تمامی دیوار های شهر
با سنگ می رسید جواب سلام ها
 
در مدخل ورودی آن سرزمین درد
از بین رفته بود دگر احترام ها
 
وای از محلّه های یهودی نشین شهر
وای از صدای هلهله و ازدحام ها
 
یک کاروان به ناقه ی عریان گذر نمود
آهسته از میان نگاه امام ها
 
بر نیزه های گمشده در لابه لای دود
هجده سر بریده نشسته بدون خوود
 
در سرزمین شام خزان بهار بود
از گریه جاده ها همگی شوره زار بود
 
ناموس اهل بیت به صحرای بی کسی
بر ناقه ی بدون عماری سوار بود
 
در بین ناقه های یتیمان هاشمی
هجده عدد ستاره ی دنباله دار بود
 
آن روز نیزه دار سر حضرت حسین
تنها به فکر جایزه و کسب و کار بود
 
در جمع کاروان, کف پاهای دختری
زخمی تکّه سنگ, وَ یا این که خار بود
 
صف های چند بد صفتِ تازیانه دار
دور و بر کجاوه ی زینب قطار بود
 
گویا که بود لعل لب و مغز استخوان
آماده ی معانقه با چوب خیزران
محمد کیخسروی
محمد کیخسرویورود كاروان اسرا به شام و مجلس یزید امام حسین (علیه السلام) ، کربلا و کاروان
مناجات ها و مصیبتهای حضرت زینب بعد از عاشورا حضرت زینب (سلام الله علیها)
به روی رحل نیزه آنکه قرآن را نگه می داشت
دم دروازه دختر های گریان را نگه می داشت
 
خدا لعنت کند این شمر بدکردار را ، با پا
به زیر آفتاب ، مقتول عریان را نگه می داشت
 
غروب کربلا یادم نخواهد رفت ابن سعد
درون قتلگاه مرکب سواران را نگه می داشت
 
نسیم آمد  برای اینکه پوشیده بمانی تو
به روی پیکرت خاک بیابان را نگه می داشت
 
سنان میخواست دربیاورد هر بار اشکم را
روی نی دستباف مادرمان را نگه می داشت
 
بگردم‌‌ دور سقای حرم ؛ شرمنده اش هستم
سرش بر نی جلوی سنگ باران را نگه می داشت
 
مرا دق داد پاسبان بی ناموس شهر  شام
میان جمع ناموس تو مردان را نگه می داشت
 
خدا مرگش دهد نَخّاسِ در صومعه را ؛ عمداََ..
..سر بازار طیف چشم هیزان را نگه می داشت
 
قرارم ، بی قرارم‌ ، کاش دستان تو می آمد
درون سینه این قلب پریشان را نگه می داشت
نا مشخص
نا مشخصورود اهل بیت (علیهم السلام) به کوفه امام حسین (علیه السلام) ، کربلا و کاروان
ورود كاروان اسرا به شام و مجلس یزید امام حسین (علیه السلام) ، کربلا و کاروان
شب می‌رسید و دیر پر از عطر سیب بود
تنهاتر از مسیح سری بر صلیب بود
 
برنی سری شکفته‌تر از فرق لاله‌ها
در پای نیزه نوحه صد عندلیب بود
 
اسلام بین مسجدیان آشنا نداشت
شاهی میان مملکت خود غریب بود
 
می دید پیر دیر ظهور مسیح را
نه نه مسیح منتظر این طبیب بود
 
با یک نگاه بر سر او دل ز دست داد
بر نی هنوز دلبریش بی‌رقیب بود
 
سر را بغل گرفت و دل سیر گریه کرد
گویا تمام عمر پی این حبیب بود
 
تطهیر کرد آب روان را ز خون او
اینکه فقیه بود مسیحی عجیب بود
 
اشکش گداخت تا به لب خشک او رسید
از تشنگی هنوز لبش در لهیب بود
 
جای رقیه خالی از او بوسه‌ای گرفت
از این وصال قافله ای بی نصیب بود
 
بر گیسوان سوخته او شانه می کشید
از تاول تنور دلش بی شکیب بود
 
معلوم بود سر ز قفایش بریده‌اند
رویش تمام خاکی و خد التریب بود
 
معلوم بود داغ جوان از محاسنش
رخسار او ز واقعه شیب الخضیب بود
 
یک تن به او نگفت چه آمد سر حسین
وقت حدیث روضه یابن شبیب بود
سید محسن حبیب الله پور
سید محسن حبیب الله پورمناجات ها و مصیبتهای حضرت زینب بعد از عاشورا حضرت زینب (سلام الله علیها)
ورود كاروان اسرا به شام و مجلس یزید امام حسین (علیه السلام) ، کربلا و کاروان
یک زینب است و کوهی از غم‌های بسیارش
اصلا کدام را بگوید با دل زارش
 
کوفه که من را می‌شناخت، شام حالا هیچ
بد بود با دخت علی آن کوفه رفتارش
 
رأس تو بر بالای نیزه کُشت زینب را
هر جا که رفت رفتم و گشتم گرفتارش
 
ظالم به من می‌گفت «هی» رسوا شدید آخر
خیلی دلم آتش گرفت از زخم گفتارش
 
پیشم به دندان و لبانت خیزران می‌زد
اصلا نخواست تا دهد پایان به این کارش
 
تغییر کردم، قامتم خم شد، کبودم من
زینب عوض شد ای برادر رنگ رخسارش
 
دف می‌زدند و دور زینب رقص می‌کردند
خون شد دو چشم زینب و قلب عزادارش
 
آنقدْر قلبم درد آمد فحش می‌دادند
خیلی به من برخورد در آن شام و بازارش
 
برده فروشی را ندیدم در تمام عمر
مِن بعد زینب را دگر زنده مپندارش
 
دیدم رباب را با سر شش ماهه دق می‌کرد
بیچاره او را حرمله می‌داد آزارش
 
داداش!! باید هم به معجرها شود حمله
وقتی نباشد قافله سالار، علمدارش
 
هرجا رقیه گفت بابا سخت سیلی خورد
تا آنکه آخر آمدی با سر به دیدارش
 
سر را که دید دخترت قلبش ز کار افتاد
احیا نشد هرکار کرد آن دم پرستارش
 
از بس که زخم بر تن طفل سه ‌ساله‌ت بود
من یاد مادر کردم و آن زخم مسمارش
امیرعظیمی
امیرعظیمیورود كاروان اسرا به شام و مجلس یزید امام حسین (علیه السلام) ، کربلا و کاروان
شهر آبستن یک فاجعه ی سنگین است
دامن عرش حق از خون جگر رنگین است
 
شهر آذین شده، امروز چه در سر دارد
آه، اینجا چقدر کفر برادر دارد
 
مطربی مشق طرب دارد و هی می رقصد
شاعری شعر به لب دارد و هی می رقصد
 
شام با نقشه ی ابلیس هماهنگ شده
بام این شهر پر از خار و خس و سنگ شده
 
شام شهریست که با ظلم و ستم آباد است
شامی از دیدن اندوه اسیران شاد است
 
توی این شهر که از زخم زبان لبریز است،
توی این شهر که از چشم چران لبریز است،
 
چقدر عمه ی سادات معطل شده بود
پشت دروازه ساعات معطل شده بود
 
عاقبت شهر پر از هلهله شد، واویلا
نوبت آمدن قافله شد، واویلا
 
دلقکان دور و بر قافله می رقصیدند
همه بر وضعیت قافله می خندیدند
 
اسرا، آه در اینجا چقدر آشفتند
خارجی، بس که به اولاد پیمبر گفتند
 
وای، این هاچقدر سنگ به سرها زده اند
چوب طعنه به لب زاده ی زهرا زده اند
 
خیزران بود در اینجا به روی لب می خورد
سنگ تکفیر به پیشانی زینب می خورد
 
روز این شهرِ پر فتنه عجب تاریک است
کوچه هایش چقدر بی ادب و باریک است
 
آه، این قوم که ناموس ندارد ای کاش
اُسرا را سر بازار نیارند،ای کاش
 
سر بازار دل عمه بجوش آمده بود
چقدر دور حرم برده فروش آمده بود
 
سر بازار شرر بر دل ایوب زدند
چکمه شمر لعین را چه گران چوب زدند
 
همه جا در سر بازار چنین پخش شده
خاک پای پسر سعد شفابخش شده
 
نعل آن اسب که از پیکر آقا رد شد
قیمتش سر به فلک برده شد و بی حد شد
 
این جماعت که به نیزه سر سقا دیدند
در کنارش سر شش ماهه ی مولا دیدند
 
از رباب، آه ببین خون جگر می خواهند
همه از حرمله یک تیر سه پر می خواهند
 
قافله مستحق این همه آزار نبود
که عبورش بدهند از گذر اهل یهود
 
همه گفتند که حیدر شده امروز اسیر
دختر فاتح خیبر شده امروز اسیر
 
به طلبکاری خیبر همه سنگش بزنید
جای پیشانی حیدر همه سنگش بزنید
غلامرضا سازگار
غلامرضا سازگارورود كاروان اسرا به شام و مجلس یزید امام حسین (علیه السلام) ، کربلا و کاروان
فتنه و بیداد و بلا بود شام
سخت تر از کرب و بلا بود شام
 
شام بلا تیره تر از شام بود
عصمت حق در ملأ عام بود
 
ساز و نی و نغمه و آهنگ بود
دسته گل سنگدلان سنگ بود
 
خلق به دور اسرا صف زدند
کوچه به کوچه همگی کف زدند
 
فاطمه های حرم فاطمه
زخم زبان مرهم زخم همه
 
هرکه به آن خسته دلان رو نهاد
زخم زبانی زد و دشنام داد
 
خنده به رأس شهدا می زدند
سنگ به ناموس خدا می زدند
 
قافله تا وارد دروازه شد
داغ جگر سوختگان تازه شد
 
پای سر رهبر آزادگان
عید گرفتند زنازادگان
 
آل ابوسفیان در هلهله
آل رسول الله در سلسله
 
وای ندانم که چه تقدیر بود
دست خدا در غل و زنجیر بود
 
ماه سر نیزه پدیدار بود
یا سر عباس علمدار بود
 
چهره چو خورشید بر افروخته
از عطشِ تشنه لبان سوخته
 
دوخته چشم از سر نی بر حسین
محو شده، غرق شده در حسین
 
دیده ی اطفال به سیمای او
چشم سکینه شده سقای او
 
مانده سر نیزه به حال سجود
مهر جبینش شده محو از عمود
 
دیده ی اکبر سر نی نیم باز
مانده به لب هاش اذان نماز
 
هرکه به خورشید رخش چشم بست
گفت که این سر، سر پیغمبر است
 
رأس امام شهدا نوک نی
کرده چهل مرحله معراج، طی
 
زلفِ غباریش پر از بوی مُشک
لعل لبش خشک تر از چوب خشک
 
ماه خجل از رخ نورانیش
سنگ زده بوسه به پیشانیش
 
هیچ شنیدید که از گَرد راه
پرده کشد باد به رخسار ماه
 
هیچ شنیدید که در موج خون
صورت خورشید شود لاله گون
 
رخ زگل زخم، بهاران شده
وجه خدا ستاره باران شده
 
اشک همه سیل شد از سرگذشت
خون، دل میثم شد از این سرگذشت
مناسبت‌های مرتبط

پیشنهادهای نزدیک به جستجوی شما