ایهاالمظلوم
شعر و اشعار دو طفلان حضرت مسلم و صوت سبک و گریز اشعار
لطفاً برای جستجوی گریزهای متفاوت در این مناسبت به کادر جستجوی گریز مراجعه فرمایید
مورد
میرزا احمد الهامی کرمانشاهی
میرزا احمد الهامی کرمانشاهیدو طفلان حضرت مسلم امام حسین (علیه السلام) ، کربلا و کاروان
بفرمود زان پس به آل عقیل (علیه السلام)
که ای نو نهالان باغ خلیل
 
شما را همین قتل مسلم بس است
که تا حشر گریان بود هرکس است
 
ازیدر سپارید راه وطن
بمانید در خانه ی خویشتن
 
نخواهم که با من سوی کربلا
بیایید و بینید رنج و بلا
 
شنیدند ازشاه چون این سخن
عقیلی نژادان شمشیر زن
 
زده دست یکسر به دامان او
به زاری نهادند برخاک رو
 
بگفتند کای یادگار رسول
روان علی جسم و جان بتول
 
پس از مرگ مسلم ببراد مهر
زیکسر عقلیی نژادان سپهر
 
بر جنگجوی سپهبد به خون
پس از وی بگو چون بمانیم چون؟
 
سراو بریده تن ما درست
به دنیا چنین زندگی کس بجست
 
جهان را هنوز از غبار سپاه
نپیچیده بر تن لباس سیاه
 
ننالیده نای و نغریده کوس
نخورده اجل برسواران فسوس
 
درخشیدن تیغ گیتی فروز
نکرده به چشم یلان تیره روز
 
کمان ها نباریده باران تیر
نگشته زخون پهنه چون آبگیر
 
برابر نگشته سپاه ازدو سوی
به میدان نگشته یلی رزمجوی
 
نه رفته سری برفراز سنان
نه بگسسته از دست مردی عنان
 
نه پیموده سم ستوری زمین
نه گشته نگون جنگجویی ز زین
 
نزیبد زما روی برگاشتن
شه خویش را خوار بگذاشتن
 
تودانی که هریک چو اسب افکنیم
جهانی سپه را زجا بر کنیم
 
چو ساز نبرد دلیران کنیم
همه جامه از چرم شیران کنیم
 
نه بوطالب راد ما را نیاست؟
که پشت و پناه شه انبیاست
 
نه ما را برادر پدر شیر حق
که بازوی دین بود و شمشیر حق؟
 
نه ما راست فرخنده شاهی چو تو
که گیتی ندیده پناهی چو تو؟
 
سرافراز مسلم بد از ما تنی
کند کم چو یک خوشه خرمنی
 
همان دست و بازو همان تیغ و چنگ
که او داشت ماراست درروز جنگ
 
مبین خوار بردوده ی خویشتن
که بدخواه سوزند و لشگر شکن
 
همه یاور و دستیار توایم
به دشت بلا جان نثار توایم
 
پی رزم بد خواه آماده ایم
روان و تن و سر تو را داده ایم
 
تو خود گو چرا مردی اندوختیم؟
سواری برای چه آموختیم؟
 
برای نبرد ار نبود اوستاد
چرا تیغ راندن به ما یاد داد؟
 
زنان را پس پرده بودن نکوست
همه مرد را جوش و جنگ آرزوست
 
ز عمزاده گان شاه چون این شنید
وز ایشان چنان عزم مردانه دید
 
بسی آفرین ها به هریک بخواند
وزان پس سپه را از آنجا براند
میرزا احمد الهامی کرمانشاهی
میرزا احمد الهامی کرمانشاهیدو طفلان حضرت مسلم امام حسین (علیه السلام) ، کربلا و کاروان
درآن روز تا شام آن هردوتن
غنودند درخان آن نیک زن
 
مرآن زن یکی شوی خود کام داشت
که اوحارث بدگهر نام داشت
 
زابلیس بد فتنه انگیزتر
زفرمانده ی کوفه خونریزتر
 
بدی جوهر شمرومغز یزید
که نفرین زدادار بادش مزید
 
زخاراش سنگین دلش سخت تر
زهر بخت برگشته بدبخت تر
 
تو پنداشتی زاده اهریمنش
سرشته خدا بهر دوزخ تنش
 
نبود آن دم آن بد رگ کینه ساز
که بانو دو مهمانش آمد فراز
 
مه نو چو با خنجر آبدار
شبانگه سرخود ببرید خوار
 
زن پارسا پیش از آن کان پیلد
به کوی خود از برزن آید پدید
 
خورش هر چه درخانه آماده بود
بر کودکان رفت و آورد زود
 
چه خوردند زان اندکی کودکان
بگسترد بستر به دیگر مکان
 
به بستر غنودند آن هردوتن
به خلوتگه خود روان گشت زن
 
بنالید کای غیب دان کردگار
زن شوی من این راز پوشیده دار
 
چو پاسی ازآن تیره شب درگذشت
سوی خانه حارث بیامد ز دشت
 
به دل مستمند و به بالا نوان
رخ ازخشم پر چین و تن ناتوان
 
ابر پشت بنهاده زین هیون
به خلوتگه بانو آمد درون
 
خروشان و جوشان و زار و نژند
زپشت خود آن زین به یکسو فکند
 
همی گفت افسوس وزد کف به کف
همی آمد و رفت درهر طرف
 
گهی لب بخائید وگه پشت دست
گهی ایستاد وگهی می نشست
 
بلرزید چون روی او دید زن
چو از باد سرو سهی درچمن
 
بدو گفت کای مرد پرخاشجوی
کجا بودی امروز با من من بگوی؟
 
هم ایدون که زی خانه برگشته ای
چنین از چه آسیمه سرگشته ای؟
 
رسیدی چنین از کجا مستمند
به پشت اندرت زین تازی سمند
 
سوارا چرا آمدی بی ستور
پیاده سپردی یکی راه دور
 
بگفتش: زمن هیچ پاسخ مجوی
سبک بهر آوردن خان بپوی
 
بدوگفت بانو ز رنج دراز
یکی با من ای مرد بگشای راز
 
بگفتا که آن هاشمی زاده گان
که بودی پرستارشان روزبان
 
ز زندان کوفه برون تاختند
به یثرب بر آهنگ ره ساختند
 
چنین گفت فرمانده ی این دیار
که هرکه آن دو را دست بربسته خوار
 
بیارد دهم هر چه خواهد بدوی
بیفزایمش نزد خود آبروی
 
من این چون شنیدم سبک تاختم
به هر سوی اسب اندر انداختم
 
تنم خسته و باره شد ناتوان
ندیدم نشان زآندو زیبا جوان
 
برفت از تنم توش و ازدل شکیب
نشد از اسیری پشیزی نصیب
 
بگفت این وزد نعره ی خشمناک
گرازانه بنهاد پهلو به خاک
 
نزد دم زبیمش زن ناتوان
برفت و بیاورد و بنهاد خان
 
بگفتمش به نرمی زحق شرم دار
تو را با کسان پیمبر چه کار؟
 
بر آشفت سنگین دل کینه جوی
خروشید بروی که یاوه مگوی
 
زنان را به کردار مردان چه کار
زبیهوده گفتن زبان بسته دار
 
چو گفت این شکم خواره ی بدمنش
به خوردن تهی کرد خان از خورش
 
به بستر سپس با دلی پر هراس
غنود آن ستمگر چو گاو خراس
 
چو نیمی گذشت از شب دیوسار
جهان چون دل اهرمن گشت تار
 
دو شهزاده از خواب برخاستند
به آه و فغان مویه آراستند
 
کشیدند از بربط دل خروش
بد انسان که رفت ازسر چرخ هوش
 
همی این بدان آن بدین می گریست
بدان دو سپهر و زمین می گریست
 
محمد که مهتر برادر بدی
نکو خوی و فرخنده گوهر بدی
 
به کهتر برادر براهیم گفت
که ما را همانا شده مرگ جفت
 
چنین دید هوش من امشب به خواب
به خرم جنان روی فرخنده باب
 
که با پاک پیغمبر و مرتضی
درگ بانوی خلد خیرالنساء
 
خرامان به گلزار مینو بدند
زهر سوی و هر در سخنگو بدند
 
پیمبر چو بر چهر ما بنگریست
دلش گشت غمگین و لختی گریست
 
چنین گفت با مهربان بابمان
که چون می شدی سوی مینو چمان
 
چرا این دو فرزند فرخ نژاد
به همره نیاوردی ای پاکزاد؟
 
بدو گفت بابم که ای رهنما
دگر شب شوند این دو مهمان ما
 
همانا که کوتاه شد زنده گی
سرآمد به ما روز و پاینده گی
 
براهیم این راز از او چون شنفت
به الماس مژگان در اشک سفت
 
بدو گفت کای یادگار پدر
به یکتا جهاندار پیروزگر
 
که دیدم من امشب همین خواب را
ازآن ریزم ازدیده خوناب را
 
بیا تا بنالیم هردو به هم
درین نیمه شب تا گه صبحدم
 
خزیدند هردو در آغوش هم
نهادند سربه سر دوش هم
 
چو اندر قفس کرده مرغان زار
فغان برزدند از دل داغدار
 
شد از بخت خوابیده ی آن دو تن
سراسیمه بیدار زشت اهرمن
 
به زن گفت: این بانگ فریاد چیست؟
دراین نیم شب این خروشنده کیست؟
 
فرو مانده بانو زگفتار شوی
ندانست پاسخ چه گوید بدوی
 
زجا جست زشت اختر بد گهر
که شاید به دست آورد مویه گر
 
دمان نزد شهزاده گان چون رسید
دو اختر به یک برج رخشنده دید
 
بگفتا: شما از نژاد که اید؟
درین خانه پنهان برای چه اید؟
 
درین نیم شب ناله تان بهر کیست؟
بدینگونه فریاد بیهوده چیست؟
 
بگفتند آن کودکان جمیل
زآل رسولیم و نسل عقیل
 
پدرمان بدی مسلم نامدار
که درکوفه شد کشته بی غمگسار
 
چو حارث زشهزادگان این شنید
به خود گفت صبح امیدم دمید
 
ز پی آنچه راسخت بشتافتم
به هامون درین خانه اش یافتم
 
دو گیسوی مشکینشان چون زره
گرفت و بتابید و برزد گره
 
مر آن نورسان را برون از سرای
نمود آن ستمگستر تیره را ی
 
درآن شب همی تا گه صبحدم
بدند آن دو تن مویه ساز و دژم
 
چه سر زد خور از پرده ی لاجورد
زمین شد به کردار یاقوت زرد
 
ستمکار حارث کمندی به دست
بهم برد و بازوی طفلان ببست
 
سپس زی فرات آمد او رهسپر
ابا کودکان و غلام و پسر
 
شد از کرده ی شوی زن درشگفت
خروشان به دنبالشان ره گرفت
 
بدو گفت کز داور آزرم دار
ز پیغمبر راستیم شرم دار
 
نه این کودکان زآل پیغمبرند
دو نوباوه از گلشن حیدرند
 
نه این هر دو مهمان خوان تواند
زهر بد همی درامان تواند
 
تو را اینچنین زشت کردار چیست؟
ستم بر به مهمان سزاوار نیست
 
بتابید ازو شوی از دین بری
ز بانو نپذیرفت پوزشگری
 
کشان برد دژخیم نا هوشمند
سوی رود بار آن دو سرو بلند
 
که از خونشان خاک مرجان کند
دو جان را تن خسته بیجان کند
 
غلام نکو خوی از پیش خواند
بدین گونه با او سخن باز راند
 
که این تیغ برنده بستان زمن
جداکن ز پیکر سراین دو تن
 
زبیدادگر خواجه در –دم غلام
گرفت آبگون تیغ و برداشت گام
 
که اندر لب رود آب روان
زپای اندرآرد دو سرو جوان
 
به ره بر یکی زان دو تن بی پناه
چنین گفت با آن غلام سیاه
 
که ای نکیخو مرد فرخ جمال
تورا چهره ماند به چهر بلال
 
بدو گفت آن بنده ی پاکزاد
که از آتش دوزخ آزاد باد
 
که برگو – شما از نژاد که اید؟
شناسا به فرخ بلال از چه اید؟
 
محمد چنین پاسخش داد باز
که ماییم شهزاده گان حجاز
 
زمسلم دو پور گرانمایه ایم
که مهر افسر و آسمان پایه ایم
 
بلال نکو رو که فرخنده بود
خداوند مارا یکی بنده بود
 
غلام این سخن ها چو زو کرد گوش
به تن جامه بدرید و برزد خروش
 
بیفکند شمشیر و بنهاد روی
به پای دو شهزاده ی نیکخوی
 
به زاری بگفت ای دو فرخ تبار
زپیغمبر هاشمی یادگار
 
نخواهم که در هر دو گیتی سیاه
شود رویم ازشومی این گناه
 
سرازخاک برداشت پس با شتاب
گذر کرد چون باد از روی آب
 
بدو بد گهرخواجه زد نعره سخت
که ای تیره رو بنده ی شوربخت
 
چرا رخ ز فرمان من تافتی؟
ازیدر بدان سوی بشتافتی؟
 
بگفتش که روی از تو برتافتن
به ازخشم یزدان به خود یافتن
 
نیاید زمن هرگز این کار بد
تو را زیبد این رسم و هنجار بد
 
بد اختر چو از بنده شد نا امید
به فرزانه فرزند خود بنگرید
 
بدو گفت کای پور فرمان پذیر
زدست پدر تیغ بران بگیر
 
جدا کن سراین دو موینده زود
بینداز تنشان درین ژرف رود
 
پسر تیغ از آن زشت گوهر گرفت
پی کشتن آن دو ره بر گرفت
 
بگفتش یکی زان دو طفل یتیم
که من بر تو ترسم زنار جحیم
 
جوانی ستم برجوانان مکن
که چرخت کند شاخ هستی زبن
 
به خویشان پیغمبر خویشتن
مورز ای جوان کین و بشنو سخن
 
چو آن هردو را پورحارث شناخت
بدان سوی آب از برباب تاخت
 
بدو بر خروشید از کین پدر
که نفرین رسادا به چونین پسر
 
سبک تیغ بگرفت آن بدگمان
روان گشت از خشم زی کودکان
 
ازو سخت طفلان هراسان شدند
به جان و تن خویش ترسان شدند
 
ز چشم اشک خونین فرو ربختند
به دامان حارث درآویختند
 
که ای شیخ مارا به بازار بر
غلامانه بفروش و باز آر زر
 
بگفت ار بدین سان کنم بی بها
شما را کنند از کف من رها
 
بگفتند کاین گفت ما در پذیر
ببر زنده ما را به نزد امیر
 
بگفتا نخواهم چنین کار کرد
کی این کار مرد هشیوار کرد؟
 
ازیرا که یاران شیر خدا
برهتان کنند ازکف من رها
 
بگفتند ما خویش پیغمبریم (ص)
قریشیلقب هاشمی گوهریم
 
میازار پیوستگان رسول (ص)
مکش کینه از بستگان رسول (ص)
 
بگفتا شما را نه پیوستگی است
به پیغمبر پاک و نی بستگی است
 
بگفتند بگذار لختی که ما
پرستش گر آییم نزد خدا
 
دمی بازدست نیاز آوریم
به جا یک دو رکعت نماز آوریم
 
بگفتا فرازید دست نیاز
گذارید چندان که شاید نماز
 
نماز آن دو نورس چو بگذاشتند
به پوزشگری دست برداشتند
 
که ای دادگر داور مهربان
به هم رشته پیوند روز و شبان
 
بده کیفر بد به روز شمار
بدین مرد سنگیندل نابکار
 
به جان آتش دوزخش بر فروز
تن از شعله ی نار خشمش بسوز
 
چو لختی بدین گونه راندند راز
به کین گشت دست ستمگر دراز
 
به مهتر برادر بیازید چنگ
که برگیردش سرزتن بی درنگ
 
بیاویخت کهتر برادر بدوی
به رازش بگفتش که ای کینه جوی
 
مرا پیش ازو خون ز پیکر بریز
که مهتر برادر بود بس عزیز
 
مرا دیدن مرگ او تاب نیست
جز او یادگاریم ازباب نیست
 
ندارم جز او درجهان همدمی
مبادا زیم بی برادر دمی
 
ستمگر شد اززاریش درشگفت
گریبان کهتر برادر گرفت
 
چو فرزند مسلم بدینگونه دید
زجا جست و سوی برادر دوید
 
ببوسید روی و ببویید موی
روان کرد ازدیده بر رخ دوجوی
 
گهی سود رخساره بر سنبلش
کشیدی گهی دست برکاکلش
 
که ای ناز پرور نهال پدر
کهین کودک خردسال پدر
 
پس از تو مرا زندگانی مباد
به گیتی درون کامرانی مباد
 
چسان بی منت ای گل باغ دین
زخون ارغوانی رخ نازنین
 
زبس مویه کرد این برآن آن براین
برآشفت اهریمن سهمگین
 
سبک خنجر آبگون بر کشید
سر بیگناه محمد برید
 
ز پای اندر افتاد سرو جوان
شدش برزمین ازگلو خون روان
 
بدو دیده ی عرش بگریست زار
شد ازماتم او نبی (ص) سوگوار
 
برادر بدو مویه اندرگرفت
سر بی تنش راز خون برگرفت
 
به لعل لبش سود یاقوت ناب
ز جزع تر انگیخت در خوشاب
 
همی گفت راز ای بلند اخترا
بریده سرا غرقه خون پیکرا
 
چه دیدی ازین دامگاه جهان
که ازدام زود گشتی چمان
 
تو رفتی و من ماندم ایدر به جای
گرفتار دژخیم ناپاک رای
 
مشو دل گران کاینک از پی دوان
روانم به سوی تو گردد روان
 
وزان پس به باد صبا راز گفت
که ای باد راز از تو نبود نهفت
 
زمن برهم اکنون بر یثرب پیام
بگو اینچنین با- دل افسرده مام
 
که ای مادر داغدیده بچم
یکی جانب کوفه با درد و غم
 
ببین نونهالان بستان خویش
دو رخشنده شمع شبستان خویش
 
یکی سر بریده به شمشیر کین
یکی مویه پرداز و اندوهگین
 
دریغا ز کوی تو گشتیم دور
به تن ناتوان و به دل نا صبور
 
ببردیم نادیده روی تو را
به دیگر جهان آرزوی تو را
 
نه یک تن که بر ما بپوشد کفن
نهان سازد اند دل خاک تن
 
دریغا که بی ما بسی روزگار
بیاید خزان و بیاید بهار
 
وزد بادها درجهان مشک بیز
شود در چمن ابرها اشک ریز
 
زمام جهان و زباب سپهر
بسی کودک آید همه خوب چهر
 
دریغا که آن دم زما درجهان
نبیند کسی هیچ نام و نشان
 
یکی ماد را مویه بنیاد کن
جوانی چو بینی زما یاد کن
 
چو بینی دو تن نوخط دلستان
خرامند با هم سوی بوستان
 
زگلگونه ی ما که از خون نگار
به یاد آر ای مادر داغدار
 
پدر نیست بر سر تو برما بموی
بزن چاک بر جامه بخراش روی
 
بگفت این و خون برادر به چهر
بمالید آن کودک از روی مهر
 
بگفتا بدین روی از خون نگار
روم نزد پیغمبر تاجدار
 
پس آنگاه از مویه دم درکشید
به قتلش بد اندیش خنجر کشید
 
سر نامدارش زتن دور کرد
جهان را پر از شیون و شور کرد
 
پس آنگه سر کودکان با شتاب
گرفت و بیفکند تنشان درآب
میرزا احمد الهامی کرمانشاهی
میرزا احمد الهامی کرمانشاهیدو طفلان حضرت مسلم امام حسین (علیه السلام) ، کربلا و کاروان
چو شد مسلم اندر بهشت برین
زفرو شکوهش تهی شد زمین
 
به فرمانده ی کوفه ابن زیاد
یکی گفت زان مردم پر فساد
 
که درکوفه ازمسلم نامدار
دو فرزند مانده به جا یادگار
 
صدف گشته این مرز و آن دو زبیم
نهانند در وی چو در یتیم
 
بد اختر پرستنده گان راسرود
که آن هردو راباز یابید زود
 
بد هر خانه بینید آن کودکان
نمایید ویرانه اش درزمان
 
چو یک هفته زین ماجرا درگذشت
به ایوان روان قاضی کوفه گشت
 
مرآن هردو شهزاده را پیش خواند
چو جان و دل اندر برخود نشاند
 
به ایشان همی مهربانی فزود
زدیده به رخ اشک خونین گشود
 
چو دیدند آن کودکام بزرگ
که گرید چنان زار مرد سترگ
 
بگفتندش ای چون پدر مهربان
به ما ازچه داری بدینسان فغان؟
 
درین مرز مانا زخصم پلید
به فرخ پدرمان گزندی رسید؟
 
گروهی که بردند فرمان او
نمودند جان ها گروگان او؟
 
نهادند سر در مدد کاری اش
و یا پا کشیدند ازیاری اش؟
 
به پاسخ چنین گفت پیر نوان
که ای دو گرانمایه زیبا جوان
 
همی هستی ازنیستی شد پدید
سوی نیستی باز خواهد چمید
 
درختی بود زندگانی که مرگ
فرو ریزدش عاقبت بار و برگ
 
شکیبابی از داور دادگر
بخواهید درمرگ فرخ پدر
 
که شد کشته از تیغ بد خواه زار
ازآن پس که جست اوبسی کارزار
 
شکستند پیمان او کوفیان
نبستند بر یاری او میان
 
دو شهزاده ی داد فرخنده فر
چو گشتند آگه زمرگ پدر
 
فتادند برخاک زار ونوان
تو گفتی روانشان زتن شد روان
 
زمانی ز سر رفته بد هوششان
گرفته زمین اندر آغوششان
 
به بالین آن دو چو ابر بهار
گرستی همی قاضی کوفه زار
 
چو بگذشت لختی به هوش آمدند
زمرگ پدر درخروش آمدند
 
گشودند ازدیده خوناب را
چنین مویه کردند سرباب را
 
که کوشنده نام آورا سرورا
گرانمایه اسپهبدا صفدرا
 
فروغ جهان بین آزاده گان
به جا مانده از نامور زاده گان
 
گزین پور عم شاه لولاک را
برادر پسر حیدر پاک را
 
به رزم آتش خرمن دشمنان
شهاب روان سوز اهریمنان
 
کجا روی فرخنده بر گاشتی؟
دو فرزند خود زار بگذاشتی؟
 
چرا راه مینو گرفتی به پیش؟
نبردی دو نوباوه همراه خویش؟
 
همانا دریغ آمد ای گل تو را
که بر شاخ نالد دو بلبل تورا
 
به باغ بهشت اندر ای راد سرو
نبودت گریز ازدو نالان تذرو
 
کجا ای درخت تناور شدی؟
به سر بر که را سایه گستر شدی؟
 
کجا گشتی ای مهر رخشان نهان؟
که درچشم ما تار کردی جهان؟
 
کجات آن فروزنده فریلی؟
کجات آن هنرمندی و پر دلی؟
 
کجا آنهمه مهر با بی کسان؟
پرستاری بی پدر نورسان؟
 
کجات آنهمه رزم در راه دین؟
پی یاری تاجور شاه دین؟
 
کجات آن خروشیدن رعدوار؟
به نام آوران درصف کارزار؟
 
دریغ از تو ای پاک جان همه
که بگسستی از تن توان همه
 
ببراد دستی که زد برتو تیغ
چرا برتو هیچش نیامد دریغ؟
 
همانا و خصمی که با تیغ کین
ز پیکر بریدت سر نازنین
 
دریغا که دور از دیار آمدی
چنین کشته درکوفه زار آمدی
 
تو دور ازشهنشه شدی و زتو دور
شدند این دو غمناک آواره پور
 
پس ازمرگ تو ای دلاور پدر
دو پور تو را تا چه آید به سر؟
 
پس ازتو که مارا شود دلنواز؟
به آواره گی مان شود چاره ساز؟
 
به مرگ توبد ای سرافراز باب
بناهای آباد گیتی خراب
 
نه شب باد دیگر جهان را نه روز
نه ماه و نه خورشید گیتی فروز
 
نه مردی نهد پای مردی به جنگ
نه گردی نشیند به زین خدنگ
 
نه سر پنجه ای تیغ بازد همی
نه دستی سنان برفرازد همی
 
چو لختی مرآن هردو فرخ پسر
به مرگ پدر مویه کردند سر
 
شنیدم درآن تیره شام سیاه
سپردند آن کودکان هرچه راه
 
نگشتند جز اندک ازکوفه دور
که اختر سیه بود و برگشته هور
 
به ناگه بدان کودکان بازخورد
هم از کوفیان چند شبگرد مرد
 
مرآن بیکسان را به ره یافتند
گرفتند و زی کوفه بشتا فتند
 
سوی پور مرجانه بردندشان
بدان زشت گوهر سپردندشان
 
هم او گفتشان سوی زندان برند
به دست یکی روزبان بسپرند
 
که مشکور بودی نکو نام او
نکو گوهرش زاده بد مام او
 
دلش پر ز نور هدایت بدی
هوادار شاه ولایت بدی
 
چو مشکور دیدارشان بنگرید
همان حیدری فر ایشان بدید
 
ز دیدارشان درشگفتی بماند
بدیشان بسی نام یزدان بخواند
 
بپرسید از آن هردو نام و نژاد
چو بشناخت خون ازدو دیده گشاد
 
به پای ازدرلابه سر سودشان
بدان خردسالی ببخشودشان
 
به زنجیر و بند گرانشان نبست
تن پاکشان زان شکنجه نخست
 
ز زندان به جای دگر بردشان
زدل غم به تیمار بستردشان
 
زکف حرمت هردو نگذاشتی
همی پاس حرمت نگهداشتی
 
چو بگذشت ازآن داستان روزچند
همه پست شد فتنه های بلند
 
روان شد به زاری شبی ازشبان
برآن دو زیبا جوان روزبان
 
برآن دو شهزاده ی پاک خوی
بگفت این و بنهاد برخاک روی
 
که ای نو نهالان باغ خلیل
دو نوباوه از بوستان عقیل
 
به نادانی ار سر زد از من گناه
به رخ شرمسارم به لب عذر خواه
 
بخواهید ازدادگر کردگار
که بخشد گناهم به روز شمار
 
گر ازپور مرجانه بینم گزند
وگر بگسلد پیکرم بند بند
 
نخواهم سپردن شما رابدوی
زمن کی زند سر چنین زشت خوی
 
نمانم که دربند مانید زار
فرستم شما را به یثرب دیار
 
چو رفتید با من هر آنچ ازستم
کند پور مرجانه زان نیست غم
 
جوانان شنیدند چون گفت پیر
بگفتند کای پیر روشن ضمیر
 
تورا دل زدادار پر نور باد
چو نام تو سعی تو مشکورباد
 
بکن آنچه خواهی که فرمان تو راست
همان فرد نیکو ز یزدان تو راست
 
چو خور شد به بنگاه مغرب درون
مه از تیره زندان شب شد برون
 
سبک روزبان آن دو شهزاده را
به باغ مهی سرو آزاده را
 
ز زندان برون سوی دروازه برد
بدان هر دو تن خاتم خود سپرد
 
بگفتا شوید ای دو زیبا جوان
ازین ره سوی قادسیه روان
 
در آنجا مرا یک برادر بود
که از دوستداران حیدر بود
 
نمایید این خاتم من بدوی
سوی یثرب آیید از او راه جوی
 
نشان چون زمن بیند آن مرد دین
رساند شما را به یثرب زمین
 
بدو کودکان پوزش آراستند
ورا مزد نیکو ز حق خواستند
 
جوانان برفتند واو بازگشت
دگرگونه نقشی زنو ساز گشت
 
چو لختی برفتند درنور ماه
نهان شد مه و گشت گیتی سیاه
 
چناه تیره گی برزمین چیره گشت
که بیننده ی آسمان تیره گشت
 
درآن تیره شب گم نمودند باز
جوانان فرزانه راه حجاز
 
چو کین جستن آمد جهان کام او
نیارد تنی جستن ازدام او
 
چو آمد سپیده دمان آفتاب
به سوی ره خاور اندر شتاب
 
بدیدند خود را دوگردون فراز
به بیرون دروازه ی کوفه باز
 
زکین بد اندیش ترسان شدند
به خود زین شگفتی هراسان شدند
 
درآنجا چو کردند لختی عبور
بدیدند خرماستانی ز دور
 
روان سوی خرماستان آمدند
به زیر درختی نهان آمدند
 
چو بلبل به گلبن گرفتند جای
شدند ازسر سوگ دستانسرای
 
ز سوز دل خویش بریان شدند
به خود بر یتیمانه گریان شدند
 
چنین تا که پیشین دم آمد فراز
بدند آن دو تن گرم سوز و گذار
 
زکارش دژم پور مرجانه شد
بدانسان که ازخویش بیگانه شد
 
بفرمود یاران گمراه را
که آرند آن پیر آگاه را
 
مراو را به فرمان آن کینه خواه
کشان زار بردند در پیشگاه
 
چو افکند سویش نگه کینه جوی
زدیدار او پر زچین کرد روی
 
بگفتا که ای بی خرد روزبان
چه کردی بدان ماهرو کودکان؟
 
همانا نترسیدی ازکین من؟
ندانستی آن رسم و آیین من؟
 
که از بند کردی رها دشمنم
کنون شاخ عمرت زبن بر کنم
 
بدو گفت مشکور کای نابکار
بداندیش دین دشمن کردگار
 
ازآن شان رها ساختم من زبند
که ازتو به ایشان نیاید گزند
 
زکیهان خدا هرکه شد بیمناک
زهر بنده ای دردلش نیست باک
 
تو را گر چه زین کرده آزرده ام
بود زین نکویی که من کرده ام
 
اگر زنده ماندم مرانام نیک
وگر کشته گردم سرانجام نیک
 
من آن کرده ام کز نکویان سزاست
تو آن کن که بد گوهران را سزاست
 
مرا مزد نیکو ز یزدان بس است
تورا گوهر بد نگهبان بس است
 
پدرشان بکشتی تو از کینه زار
نترسیدی ازخشم پروردگار
 
به خون پدر کشته گان ریختن
کنون کین نو خواهی انگیختن
 
گرآن هردو رفتند من بی دریغ
نهادم سر خویش درزیر تیغ
 
به مینو در از کوری چشم تو
روم چون شوم کشته از خشم تو
 
شنید این چو بد خو ازآن نیکمرد
مرآن تیره دل را دو رخ گشت زرد
 
به دژخیم بد خویش آنگه سرود
که این را به دار اندر آویز زود
 
به فرموده دژخیم خوارش کشید
نترسید ازحق به دارش کشد
 
زدش تازیانه به بر پنج صد
که نفرین رسادش به کردار بد
 
نخستین بدو تازیانه فرود
چو آمد به پاکی خدارا ستود
 
دوم تازیانه چو بروی رسید
شکیب ازخدا جست و دم درکشید
 
زدش چون سیم تازیانه به بر
همی خواست آمرزش ازدادگر
 
به چارم چنین گفت آن بی گناه
که ای دادگر داور هوروماه
 
گوا باش کایدون به آیین پاک
شدم کشته در یاری دین پاک
 
به پنجم چنین گفت آن نامدار
که ای پاک یزدان به روز شمار
 
مراساز بر باغ خلد برین
به پیغمبر و آل پاکش قرین
 
پس آنگه شد از راز گفتن خموش
همی بود تا از تنش رفت توش
 
درآن دم ازو تشنگی برد تاب
ازآن ناکسان خواست یک خرعه آب
 
نیارست یک تن جوابش دهد
زبیم بد اندیش آبش دهد
 
بلی سر چو در راه جانان دهند
شهیدان حق تشنه لب جان دهند
 
تنی چند پوزش برآراستند
تن ازچوب دارش رها خواستند
 
بد اختر نپذیرفت خواهشگری
بیفزود بر خشم وکین گستری
 
به فرجام یاران خود را سرود
که از دارش آرید پیکر فرود
 
به زیر آمد ازدار چون مرد پیر
چنین گفت با آن گروه شریر
 
شماگر ندادیم ازکینه آب
من از حوض کوثر شدم کامیاب
 
زجام عطا ساقی سلسبیل
به من کرد صهبای مینو سبیل
 
بگفت این و از این جهان بست بار
به خلد اندر آسوده شد شاد خوار
 
رسیدش درآن جانفزا گلشنا
درود ازخدا بر روان و تنا
 
زعشق آید آری چنین کارها
چنین عاشقان راست هنجارها
 
چنین عاشقان را دهد عشق یار
گهی سر به تیغ و گهی تن به دار
 
دهند ار چه سرها به میدان عشق
نمیرند هرگز شهیدان عشق
 
مگو کشته عشاق را زنده اند
مپندار فانی که پاینده اند
 
تو در بندی آن قوم وارسته اند
به حق بسته از غیر او جسته اند
 
به دیگر دیار است بنگاهشان
به سوی جهان دگر راهشان
 
ز دلدارشان هست کام دگر
نشان دگر هست و نام دگر
 
نه هر کس تواند شکست این طلسم
کجا عالم جان کجا ملک جسم؟
مناسبت‌های مرتبط

پیشنهادهای نزدیک به جستجوی شما