ایهاالمظلوم
شعر و اشعار مجلس ابن زیاد و صوت سبک و گریز اشعار
لطفاً برای جستجوی گریزهای متفاوت در این مناسبت به کادر جستجوی گریز مراجعه فرمایید
مورد
عبدالجواد جودی خراسانی
عبدالجواد جودی خراسانیمجلس ابن زیاد امام حسین (علیه السلام) ، کربلا و کاروان
زینب به کوفه جا چو به دارالاماره کرد
بی صبر شد چنان که به تن جامه پاره کرد
 
لب پر ز خنده دید به هر کس که بنگریست
کف پر خضاب دید به هر سو نظاره کرد
 
پوشید رخ ز موی پریشان و ز اشک و آه
گردون سیاه و خرمن مه پر ستاره کرد
 
ابن زیاد روی به زینب نمود و گفت
حرفی که رخنه ها بدل سنگ خاره کرد
 
دیری نماند تا ز غم کشتن حسین
منت خدای را که غمم زود چاره کرد
 
دیدی که تیغ شحنه ی قدرم چو شد بلند
نه رحم بر جوان و نه بر شیر خواره کرد
 
دیدی که دل شکسته تو را پای تخت من
حاضر زمانه با دف و چنگ و نقاره کرد
 
زینب چو رعد ناله ز دل برکشید و گفت
کای بی خبر ز حق تو ز باید کناره کرد
 
کشتی ز راه ظلم کسی را که از غمش
خیر النساء به خلد برین جامه پاره کرد
 
کشتی ز تیغ کینه کسی را که ذوالجلال
وصفش به آیه، آیه ی قرآن شماره کرد
 
پس آن لعین به خشم شد و از ره غضب
بر ظالمی به کشتن زینب اشاره کرد
 
یکباره چاک زد به گریبان سکینه گفت
آه و فغان که چرخ یتیمم دوباره کرد
 
«جودی» خموش باش که این آه آتشین
خرگاه مهر پر شرر از یک اشاره کرد
میرزا محمد باقر صامت بروجردی
میرزا محمد باقر صامت بروجردیعصر عاشورا، شام غریبان و اسارت کاروان امام حسین (علیه السلام) ، کربلا و کاروان
مجلس ابن زیاد امام حسین (علیه السلام) ، کربلا و کاروان
کرد رحلت سوی جنت چو رسول قرشی
تنگ شد وسعت یثرب به بلال حبشی
 
کافری را بسر مسند دین والی دید
ز نبی مسجد و محراب نبی خالی دید
 
طاقتش طاق شد از گردش دور ایام
کرد هجرت ز مدینه به سوی کشور شام
 
بود در شام شبی خفته دل از غصه کباب
گفت با وی نبی امی مکی در خواب
 
کای وفاپیشه بدینسان ز چه مهجور شدی
که جفا کرده که از مرقد من دور شدی
 
کرد از شام به فرمان رسول مختار
باز رو سوی مدینه دل بی‌صبر و قرار
 
گفت روزی به علی فاطمه با درد و ملال
که فتاده بسر من هوس صوت بلال
 
غم هجران نبی ساخته پرخون جگرم
خواهم از او شنوم نام نکوی پدرم
 
ز علی کرد بلال از پی تسکین بتول
آخر از کثرت اصرار به ناچار قبول
 
شد چه آواز بلال از پی تکبیر بلند
بانک تکبیر دل فاطمه از جای بکند
 
صوت تهلیل چو برداشت به توحید اله
روز شد در نظر فاطمه چون شام سیاه
 
بعد توحید خدا چون پی تکمیل اذان
برد با گریه بلال اسم محمد به زبان
 
یاد ایام پدر کرد و برآورد خروش
رفت طاقت ز دل فاطمه وشد مدهوش
 
گشت دامان وی از خون جگر مالامال
از اذان گفتن خود شد ز محن لال بلال
 
ای دریغا که مرا شد جگر از غصه کباب
یادم آمد ز سکینه بره شام خراب
 
که بد آن غمزه را هر قدمی مد نظر
بسر نیزه خولی سر پر خون پدر
 
فرصت گریه نمی‌داد بر آن طفل صغیر
سیلی شمر ستم پیشه مردود شریر
 
بلکه می‌برد اگر نام حسین را به زبان
آمدی بر سر او از همه سو کعب سنان
 
زد شرر بر جگر او یکی از بی‌ادبی
خارجی گفت به اولاد رسول عربی
 
گشت در شام چو آرامگه آل رسول
در گذرگاه یهودان بنمودند نزول
 
یکی از لشگر بی‌دین یزید مردود
اینچنین کرد ندا سوی زن و مرد یهود
 
کاین اسیران که چون شیرند به قید زنجیر
همه هستند ز نسل علی خیبر گیر
 
آنکه بنمودند زن و مرد شما را به جهان
قتل و غارت همگی را به طریق عدوان
 
ز پی کینه دیرینه این بد عملی
حالیا وقت تلافی شده از آل علی
 
جمع گشتند یهودان سیه‌دل به تمام
پی آزار حریم نبوی از سر بام
 
آن یکی سنگ زد آن سوختگان را بر سر
دیگری خاک بیفشاند و دگر خاکستر
 
آن یکی آتش بیداد نبی برمی‌زد
بسر عترت مظلوم پیمبر می‌زد
 
داد از آن لحظه که با روی بسان خورشید
کرد جا زینب دلخون شده در بزم یزید
 
هر طرف کرد نظر حوصله شد بر او تنک
ز تماشایی انبوه نصارای فرنک
 
برد بی‌طاقتی وی ز کفش صبر و عنان
به میان اسراء کرد رخ از شرم نهان
 
آن زمان دل ببر دختر زهرا بطپید
که آشنا شد به لب لعل حسین چوب یزید
 
شد سراسیمه و مانند سپند از جاجست
باز از خوف نظرکردن حضار نشست
 
(صامتا) حشر از اشعار تو کرده است قیام
بهتر آنست که یک بار کنی ختم کلام
میرزا محمد باقر صامت بروجردی
میرزا محمد باقر صامت بروجردیمجلس ابن زیاد امام حسین (علیه السلام) ، کربلا و کاروان
بود اندر ملک آذربایجان
حاکمی از جانب نوشیروان
 
در حکومت ظالم و جبار بود
طاغی و یاغی و بدکردار بود
 
بر عموم خلق از برنا و پیر
ظلم می‌کرد از صغیر و از کبیر
 
پیر زالی بود در ملکش مقیم
سرپرست چند اطفال یتیم
 
داشت ملکی آن زن افسرده حال
از پی قوت معاش ماه و سال
 
ظلم حاکم قلب وی پرخون نمود
ملک را از دست وی بیرون نمود
 
شد مسافر آن زمان بی‌خانمان
از تظلم در بر نوشیروان
 
مدتی می‌بود اندر انتظار
تا بدیدش روز اندر رهگذر
 
عرض حال خویش را تقریر کرد
پای شاه از شکوه در زنجیر کرد
 
شاه را بر حالت وی دل بسوخت
آتش قهر و غضب را برفروخت
 
آن امیر جور را حاضر به پیش
کرد شاه اندر سریر عدل خویش
 
اول اندر پیش چشم خاص و عام
کرد در تحقیق مطلب اهتمام
 
چون معین شد خطایی آن امیر
حکم بر جلاد داد آن بی‌نظیر
 
در بر چشم سپاه و لشگرش
زنده زنده پوست کندند از سرش
 
دستگاه عدل خود آباد کرد
و آن زن مظلومه را دلشاد کرد
 
باز برگرداند آن بیچاره زن
با امینی موتمن سوی وطن
 
پس چرا داد دل زینب نداد
در سریر سلطنت ابن زیاد
 
آن زمان کان عصمت پروردگار
کرد جا در مجلس آن نابکار
 
از هجوم کثرت نامحرمان
ساخت اندر گوشه خود را نهان
 
گفت عبیدالله کاین افسرده کیست
این سیه بر سر برادر مرده کیست
 
یک کنیزی گفت با آن بی‌حیا
هذه بنت علی مرتضی
 
کف بلب آورد مانند شتر
از غضب رگهای گردن کرد پر
 
گفت دیدی آخر ای دخت علی
حق ز باطل گشت اکنون منجلی
 
دور گیتی همرهی با ما نمود
کاذبان را خائن و رسوا نمود
 
قلب زینب زین سخن شد پر ز درد
برکشید از آتش دل آه سرد
 
گفت ای شمع کلامت بی‌فروغ
شرم کن ظالم از این قول دروغ
 
روز محشر در بر ختمی مآب
آخر ای کافر چه می‌گویی جواب
 
سید سجاد محزون علیل
با عبیدالله بی‌شرم محبل
 
گفت خاموش ای پلید بی‌ادب
هست این زن دختر شاه عرب
 
بیش از این ظالم دلش را خون مکن
هتک عرض زینب محزون مکن
 
کرد از قهر آن پلید نشاتین
حکم بر قتل علی بن الحسین
 
دید زینب عابد بیمار را
بر سروی قاتل خون خوار را
 
زد بسر آویخت اندر دامنش
دست خود را کرد طوق گردنش
 
گفت با ابن زیاد سنگدل
کای جهان از نار ظلمت مشتعل
 
بگذر از قتل برادرزاده‌ام
من به جای وی به قتل آماده‌ام
 
کشتن وی گر کند قلب تو خوش
پس مرا ای سنگدل اول بکش
 
زیست یارای نوشتن خامه را
مختصر کن (صامت) این هنگامه را
نیر تبریزی
نیر تبریزیمجلس ابن زیاد امام حسین (علیه السلام) ، کربلا و کاروان
آه چشم خامه ام خونبار شد
کار محنت نامه ام دشوار شد
 
دور و ارون سپهر نیل فام
داد خاصان را مکان در بزم عام
 
پور مرجانه در آن بیت الصنم
بر سریر کامرانی محتشم
 
سبط بیمار شه خیبر فکن
چون اسیر زنج بر گردن رسن
 
بانوانش از یسار و از یمین
بسته صف چون رستۀ در ثمین
 
شه ستاده بندگانش بر سریر
سرنگون بادت سریر ای چرخ پیر
 
پیش تخت زر سر شاه جلیل
همچو در بتخانۀ آذر خلیل
 
زادۀ مرجانه از مستی قضیب
میزدش بر حقۀ لعل رطیب
 
پور ارقم را از آن کردار زشت
دل برآشفت و شکیب از دست هشت
 
لب گزان گفت ای لعین چوب جفا
بازگیر از بوسه گاه مصطفی
 
عین نادانی بود بر روبهان
شیر نر را دست بردن بر دهان
 
این لبی کش میزنی چوب ای غبی
سوده بر وی بارها لعل نبی
 
لؤلؤ بحرین گوهر ز است این
کز نژاد حیدر و زهراست این
 
سالها این درّ لاهوتی صدف
قدسیان پرورده در بحر شرف
 
آری آری نی شگفت از بدگهر
کاین گهر را نزد او نبود خطر
 
چون گدائی را فتد درّی بچنگ
از جهالت بکشند او را بسنگ
 
با سیه دل پند او سودی نداد
شد از آن جمع برون آن پیر راد
 
ناگهان دید آن سیه بخت جهول
در میان بانوان دخت بتول
 
من چگویم که زبان را بار نیست
داستانم در خور گفتار نیست
 
که چه با بیغاره آن ناپاک دین
گفت با دخت امیرالمؤمنین
 
اینقدر دانم که با وی هر چه گفت
شد سیه رو آن چه در پاسخ شنفت
 
خواست کشتن سید سجاد را
قطب کون و علت ایجاد را
 
گفت زینب مهلاً ای پور لئام
بس ز خون عترت خیر الانام
 
من نخواهم داشت دست از دامنش
با منش کش گر بخواهی کشتنش
 
سبط حیدر آمد از غیرت بجوش
با تلطف گفت کای عمه خموش
 
زان سپس لب بر تکلّم بر گشاد
گفت با وی مهلاً ای پور زیاد
 
ما نداریم از قضای حق گله
عار ناید شیر را از سلسله
 
من زجان خواهم شدن در خون غریق
کی سمندر باز ترس از حریق
 
کشته گشتن عادت دیرین ماست
وین کرامت دیدن و آئین ماست
 
عهد معهودیست ما را این نمط
هان مترسان بچۀ بط را ز شط
 
با مدادان کاین معلق کوی زر
بر عمود سیمگون شد جلوه گر
 
آن سریر خون که شستی جبرئیل
تار گیسویش بآب سلسبیل
 
کرد آن کافر دلان خیره رو
نیزه گردانش بکوفه کوبکو
 
بر فراز نیزه آن رأس کریم
ترزبان از آیۀ کهف و رقیم
 
پور ارقم کاین صدا زائر شنید
نالۀ از سینه چون نی بر کشید
 
گفت بالله ای شه پیمان درست
اعجب از کهف این سریر خون تست
 
بر فراز نی سر پرخون که دید
لب تر از صوت خداوند مجید
 
سر چه باشد کردگار ذوالمنن
با زبان خود همی گفتی سخن
 
نار موسی که انا الله میسرود
هم سخنگو زین لسان الله بود
 
شیخ اگر زین قصه آید در خروش
نص معراج بنی خوانش بگوش
 
آنکه با احمد شب اسری نهفت
از لب او گفت ایزد آنچه گفت
 
ترجمان آن سخن گو این سر است
کاشتقاقش زان همایون مصدر است
 
زین حکایت بس شگفتانه بایست
عاشقان را زندگی در مردگی است
میرزا احمد الهامی کرمانشاهی
میرزا احمد الهامی کرمانشاهیمجلس ابن زیاد امام حسین (علیه السلام) ، کربلا و کاروان
کنون بشنو از من که پور زیاد
چه بد کرد با آل خیرالعباد
 
سپیده دمان سر برهنه چو مهر
خرامید در بارگاه سپهر
 
نشست از بر تخت آن زشت کیش
سران را زهر دوده بنشاند پیش
 
ز هر دسته ای نیز قومی فزون
ستاده به پا از درون و برون
 
سرشاه را دریکی طشت زر
نهادند در پیش آن بد گهر
 
چو آن انجمن گشت زانگونه راست
اسیران آل علی (علیه السلام) را بخواست
 
ببستند شان در یکی پالهنگ
ببردند چون بردگان فرنگ
 
چو دید آنچنان بانوی راستین
بپوشید رخساره با آستین
 
میان کنیزان به کنجی نشست
بدیدش ولی مرد شیطان پرست
 
بگفتا: که این پر منش زن که بود؟
که بر ما نیاورد رای درود
 
چو نامش بگفتند و او را شناخت
پی سرزنش، زشت آوا فراخت
 
بگفتا: بدان پاک یزدان درود
که از کارتان پرده برداشت، زود
 
همه هیچ شد ریو و رنگ شما
برستند مردم ز ننگ شما
 
دل بانو از گفتش آمد به جوش
ز جای اندر آمد بگفتا: خموش
 
ستایش بدان پاک داور رواست
که بر پاکی ما، کلامش گواست
 
نیای مرا داد پیغمبری
ز بد داشت اولاد او را بری
 
گنهکار رسوا شود در جهان
دروغ است سرمایه ی گمرهان
 
تویی آن، نه ماییم ای بد گهر
که از خشم یزدان نداری خبر
 
دگر باره گفتش بد اندیش مرد
که دیدی خدا با شما خود چه کرد؟
 
برادرت و یاران او را به سر
چه آمد زپاداش از دادگر؟
 
بفرمود بانو که ازکردگار
ندیدم به جز نیکویی هیچ کار
 
خدا از نخست اینچنین داشت خواست
که ما کشته گردیم بر راه راست
 
حسین (علیه السلام) را نیا داده بود آگهی
کز این کشتن او را رسد فرهی
 
برادرم دانسته بهر بلا
بیامد بزد خیمه درکربلا
 
سر و مال و فرزند و خویش و تبار
فدا کرده در راه پروردگار
 
تو را نیز این راه باشد و به پیش
به زودی روی سوی بنگاه خویش
 
چو یزدان به پیش آورد داوری
بیندیش، تا خود چه عذر آوری
 
برآشفت چون گفت بانو شنفت
شدش خشم، باکین دیرینه جفت
 
به دژخیم گفتا: که با تیغ تیز
نشان برسر نطع و خونش بریز
 
چو دیدند این، خردسالان شاه
هم آوا کشیدند، افغان و آه
 
گرفتند با مویه پیرامنش
زهر سوی چسبیده بر دامنش
 
ازایشان چو عمر و حریث این بدید
دل سنگش از غم ز جا بر دمید
 
بگفتا: کسی بر زنان ای امیر
نگیرد به ویژه زنان اسیر
 
تو دانی که این را چه آمد به سر
ز مرگ برادر ز داغ پسر
 
بپذیرفت ازو گمره پر ستیز
به دژخیم گفتا که خونش مریز
 
دگر باره بی شرمی آغاز کرد
به آزار بانو سخن، ساز کرد
 
بگفتا: خداوند یزدان پاک
چو بنمود پور علی (علیه السلام) را هلاک
 
چنان دان که شد کام هایم روا
همه درد دیرینه ام شد دوا
 
رها گشتم از بیم آشوب او
که شاهی طلب بود و آشوب جو
 
دگرباره آن بانوی سرفراز
به پاسخ بدو گفت: کمتر بناز
 
که کشتی شهی را که پیغمبرش
چو جان داشتی روز و شب دربرش
 
دراین کارت ار بود داروی درد
بدا روزگار تو ناپاک مرد
 
یکی درد از این کار اندوختی
کز آن خویش را تا ابد سوختی
 
بد اختر بپیچید از گفت اوی
ز بانو پر از خشم برتافت روی
 
نگه کرد بر پور شاه انام
بگفتا: که این ناتوان را چه نام؟
 
بگفتند: پور شه کربلاست
علی(علیه السلام) نامش و پایمال بلاست
 
بگفتا: که در کربلا آن پسر
شنیدم که شد کشته پیش پدر
 
بگفتند: او خود علی اکبر است
که درروی و خو همچو پیغمبر است
 
برآورد سر، گفت شاه زمن
که آری بدان شاه مهتر زمن
 
به یزدان که فردا ز بدخواه او
خداوند دین است پیکار جو
 
چو بشنید گفتار زین العباد
دلش پر ز خشم آمد ابن زیاد
 
بگفتا: که باشد هنوزت به تن
توانی که گویی بدینسان سخن
 
هنوز این سخن ها نشد باورت
هوای برگی است خود در سرت
 
به دژخیم پس گفت آن بدگهر
که بردار از این جسم بیمار، سر
 
چو گفتار او بانوی دین شنید
تن ناتوانش به بر در کشید
 
بگفتا: مگر نیست سیری تو را
ز خونریزی آل پیغمبرا
 
بسی ناروا خون آل رسول
روان کردی و نیست جانت ملول
 
بخواهی اگر ریختن خون او
نبخشی براین جان محزون او
 
زنان را بکش پیش از این ناتوان
که محرم نداریم جز این جوان
 
بشد نرم از زاری اش سنگدل
گذشت ازسر خون آن تنگدل
 
یکی چوب بودش به دست آن پلید
جز این چاره ی خشم خود را ندید
 
که برزد به دندان و لب شاه را
بیازرد دل های آگاه را
 
چه دندان و لب؟ آنکه خیرالبشر
بدان بوسه می داد شام و سحر
 
چه لب ها؟ که بوسید روح الامین
ز روی نیازش به عرش برین
 
یکی پیر بود اندر آن انجمن
ز یاران پیغمبر موتمن
 
که او بود زید ابن ارقم به نام
بسی برده سر، با رسول انام
 
چو دید از بد اندیش آن کار زشت
بشد خشمگین، بیمش ازدل بهشت
 
خروشید و گفتا به بیدادگر
که آخر بکن شرمی از دادگر
 
مزن چوب بر لب، چنین شاه را
زماهی مکن تیره تا ماه را
 
که من خود بدیدم ز حد بیشتر
همی زد بدان بوسه، خیرالبشر
 
لبی کان زبان نبی را مکید
کجا می توان زیر چوب تو دید
 
بگفت این و بگریست پس زار زار
غو گریه برخاست از هر کنار
 
بداختر بدو گفت: ای بی خرد
چرا می زنی بهر ما فال بد؟
 
چو درشادی ما نباشی توشاد
تو را چشم، بی گریه هرگز مباد
 
چو پیری رسد راست قد، خم شود
خرد مرد آگاه را کم شود
 
همان سستی رای و موی سپید
زشمشیر خشم منت بر خرید
 
وگرنه بفرمودی تا سرت
بگیرند از این بی خرد پیکرت
 
بدو پیر گفتا: که ای نابکار
بداندیش پیغمبر و کردگار
 
تو را گر بد آمد زگفتار من
به جانت زنم آتش از این سخن
 
بدیدم همی شاه لولاک را
حسن (علیه السلام) را و این کشته ی پاک را
 
به زانو نشاند از یمین و یسار
بگفتا: که ای پاک پروردگار
 
من این هر دو نوباوه ی خویش را
که هستند مرهم دل ریش را
 
سپردم به تو از بد بدکنشت
همی تا در آیند اندر بهشت
 
همی خواهشم هست اسلامیان
کز این دو بدارند دست زبان
 
کس آزارد ار زاده گان مرا
چنان دادن که آزرده جان مرا
 
تو اکنون چنان دان که با چوب کین
زنی بر لب سیدالمرسلین (صل الله علیه و آله)
 
بگفت این و برخاست مردکهن
برون رفت گریان از آن انجمن
 
همی گفت: کای کوفیان پلید
چه بد برشما از پیمبر رسید؟
 
که کشتید فرزانه فرزند او
همه دوده و خویش و پیوند او
 
به جایش گزیدید بیگانه را
همان پور ناپاک مرجانه را
 
که گیرد روان از روان شما
شویدش چو بنده بدان شما
 
پس از رفتن زید، پور زیاد
سر شاه را برگرفت از عناد
 
زمانی بدان روی و مو، خیره شد
یکی هول از آن بردلش چیره شد
 
نماند ایچ نیرو در آن بد نهاد
سر پاک شه را به زانو نهاد
 
چکید از سر شه یکی قطره خون
به رانش، وزآنسوی آمد برون
 
فرو رفت برخاک آن خون پاک
همی تاکه بد زنده، بد درد ناک
 
وز آن بوی بد آمدی بر مشام
نهادی برآن مشک هر صبح و شام
 
ولی بوی گندش همی شد فزون
چو گندی که آمد ز زخم هیون
 
بد اختر بشد تیره زان، دستبرد
به دست اندرش بود یک تیغ خرد
 
نگویم بدان تیغ با شه چه کرد؟
دل مصطفی (صل الله علیه و اله) را نیارم به درد
 
حرم را سپس گفت آن بد گمان
برد، جا به زندان دهد روزبان
 
به نزدیک مسجد یکی خانه بود
بسی سال بود آن که ویرانه بود
 
درآن خانه آل علی (علیه السلام) را مقام
بدادند چون شد جهان، نیلفام
 
به کاشانه ی چرخ برگرد ماه
گرفتند چو اختران جایگاه
 
گزیدند برگرد دخت بتول (سلام الله علیها)
به ویرانه، جا کودکان رسول
 
هم آغوششان یاد جان های پاک
خورش، خون دل بود و بستر، زخاک
 
سرشک روان بود برجای آب
نه درجسم، تاب و نه درچشم، خواب
 
دلا خویش را خوش به گیتی مساز
که او بد نواز است و نیکوگذار
 
گمان بهی، بر زمانه مبر
که او بد نواز است و نیکو گداز
 
گمان بهی، بر زمانه مبر
که این باغ را نیست جز رنج، بر
 
شنیدی که با آل حیدر چه کرد
مراین چرخ پر فتنه ی گرد گرد
 
به ویرانه جا داد آن را کز اوی
شد اینگونه گردنده و تیز پوی
 
چو با داور خود چنین کرد، کار
تو امید آسایش از وی مدار
 
یکی گوش بگشا بر این داستان
که گیتی چه ها کرد با راستان
مناسبت‌های مرتبط

پیشنهادهای نزدیک به جستجوی شما