ایهاالمظلوم
شعر و اشعار خروج امام حسین از مکه به عراق و صوت سبک و گریز اشعار
لطفاً برای جستجوی گریزهای متفاوت در این مناسبت به کادر جستجوی گریز مراجعه فرمایید
مورد
هستی محرابی
هستی محرابیحرکت از مکه به عراق امام حسین (علیه السلام) ، کربلا و کاروان
یا حسین اِبن علی اُخرُج اِلی ارضِ البَلا
قَد یَراکَ اللهُ مَقتولاً بِاَرضِ الکربلا
مِن سُیوفِ الخَصمِ مَطروحاً و مُلقاً فِی الثّرا
جسمِ تو صد چاک چاک و رأسِ تو گردد جدا
 
اشکِ خون می بارد آقا در فرازِ هر دعا
شد توسل با دل و جانش به درگاهِ خدا
بار اِلها! این حسین و این تو و اَمرِ قضا
هر چه باشد با دل و جانم رضایم بر رضا
 
ناگه از جانِ رسالت بر وی آمد این ندا
میوه ی جانِ پیمبر حجِ خود را کن رها
ترکِ این منزل، سفر کن سوی قومِ اشقیا
تا که اصلِ حجِ تو کامل شود در کربلا
 
قُرهً العینِ من ای فرزندِ زهرایِ بتول
باید این حجِ تو در کرببلا گردد قبول
باید از داغِ تو گردد سینه ی زینب ملول
غارتِ بیگانه گردد خیمه ی آلِ رسول
 
یا حسین اِبن علی اُخرُج اِلی ارضِ البَلا
قَد یَراکَ اللهُ مَقتولاً بِاَرضِ الکربلا
مِن سُیوفِ الخَصمِ مَطروحاً و مُلقاً فِی الثّرا
جسمِ تو صد چاک چاک و رأسِ تو گردد جدا
 
چون خدا خواهد ببیند تا تو را صد پاره تن
ظالمان غارت کنند از پیکرِ تو پیرَهن
در دلِ دشت و بیابان بی حنوط و بی کفن
تا بتازد نعلِ سمِ اسبها را بر بدن
 
تا حسین عزمِ سفر کرده به سویِ کربلا
تا ز لب جاری نموده ذکرِ تسبیح و ثنا
بانگِ حُزّانِ ملائک از منا تا کربلا
تا به گوشِ کعبه و تا زمزم و سعی و صفا
 
زین مصیبت ناگهان عرشِ خدا لرزان شده
دردِ این هجرت وجودِ جبرئیل نالان شده
فاطمه در اشک و آه و مرتضی گریان شده
بر حسینش نوحه گر پیغمبرِ سبحان شده
 
آن امامِ عشق گوید زینب و عباسِ من
جمله هم پیمان شویم ای لاله های یاسِ من
کن علَم بر پا برادر ماهِ نیک اَنفاسِ من
زینبِ محمل سوارم ای گُلِ احساسِ من
 
یا حسین اِبن عَلی اُخرُج اِلی ارضِ البَلا
قَد یَراکَ اللهُ مَقتولاً بِاَرضِ الکربلا
مِن سُیوفِ الخَصمِ مَطروحاً و مُلقاً فِی الثّرا
جسمِ تو صد چاک چاک و رأسِ تو گردد جدا!
عبدالجواد جودی خراسانی
عبدالجواد جودی خراسانیحرکت از مکه به عراق امام حسین (علیه السلام) ، کربلا و کاروان
باشد به سوی کعبه‌ی مقصود، روی ما
کآن جا برآید، آن چه بُود آرزوی ما
 
ما را خیال یک سر مو نیست، غیر دوست
بر حال ما گواه بُوَد مو به موی ما
 
بذری فشانده ایم و خوریم آن گهش، ثمر
کآبش دهد زمانه ز خون گلوی ما
 
ما رو به جویبار بلایی نهاده ایم
کآبی به غیر اشک نباشد، به جوی ما
 
ماییم ساکن در میخانه‌ای که ریخت
ساقی، بلا به جای می اندر سبوی ما
 
جز عشق نیست، پیشه‌ای ما و خود از ازل
خو کرده بر طبیعت عشّاق، خوی ما
 
گشتیم ما مسافر و گویی در این سفر
جز تیر و تیغ و نی نکند، جست و جوی ما
 
کردیم رو به سوی دیاری که هر قدم
باشد بلا مقابل، اجل روبه روی ما
 
در کعبه‌ای مقام نماییم کز صفا
مسجود کائنات بُود خاک کوی ما
 
بر قبله‌ای برای نماز آوریم روی
کآن جا بُوَد ز خون سر ما، وضوی ما
 
کردیم رو به سوی دیاری که از عطش
جای نفس برآید، دود از گلوی ما
 
شُستیم دست خویشتن از جان، چنان که دهر
از خون حلق ما بدهد، شست و شوی ما
 
ماییم شرح حال شهیدان کوی عشق
با غیر، «جودیا»! نبُود گفت و گوی ما
عبدالجواد جودی خراسانی
عبدالجواد جودی خراسانیحرکت از مکه به عراق امام حسین (علیه السلام) ، کربلا و کاروان
ای هم‌سفران کوی محنت
خیزید ز خوابگاه راحت
 
خیزید که سخت راه دوراست
سرمنزل وعده‌گاه دور است
 
خیزید که وقت وقت یاری است
شام غم و صبح جان‌سپاری است
 
آن روز که قسمت بلا شد 
سرمنزل ما به کربلا شد
 
روزی که حق ارمغان ز ما خاست
قربانی ما به نینوا خواست
 
برخیز ز خواب اکبر من
ای نور دو دیده‌ی تر من
 
برخیز که اول جوانی
قربانی راه شیعیانی
 
عباس برادر رشیدم
برخیز جوان ناامیدم
 
در دشت بلا شوم چو بی یار 
بر لشکر من تویی علم‌دار
 
ای قاسم دل فکار برخیز
ای شمع شبان تار برخیز
 
برخیز که خاطرت شود شاد
در کرب و بلا شوی تو داماد
 
برخیز که حجله ات سیاه است 
جایت شب عیش قتلگاه است
 
ای زینب دل فکار برخیز
محنت‌کش روزگار برخیز
 
برخیز که از جفای ایام
گردی تو اسیر در ره شام
 
اکبر ز طریق غم‌گساری
بهر تو کند رکاب‌داری
 
برخیز ز خواب دختر من
ای نور دو دیده تر من
 
ای مهر حرم مه مدینه
نور دل و دیده‌ام سکینه
 
برخیز نشانمت به محمل
دلشاد رسانمت به منزل
 
برخیز که بعد من ز سیلی
گردد رخ چون مه تو نیلی 
 
برخیز که گردنت چو نخجیر
مجروح شود ز بند و زنجیر 
 
برخیز که در خرابه شام
روز تو شود سیاه چون شام
 
جودی بگذر ز شرح این غم
کفتاد شرر به جان عالم
غلامرضا سازگار
غلامرضا سازگارحرکت از مکه به عراق امام حسین (علیه السلام) ، کربلا و کاروان
کعبه، ای بیت خداوند جلیل
ای به سنگت، اثر پای خلیل
 
کعبه، ای خانه‌ی امّید همه
کعبه، ای مرکز توحید همه
 
کعبه، ای محفل انوار خدا
کعبه، ای زادگه شیر خدا
 
کعبه، ای شاهد غم‌های حسین
کعبه، ای جای قدم‌های حسین
 
کعبه، ای قبله‌گه اهل نیاز
کعبه، ای بُرده به تو خلق، نماز
 
من و لطفِ احدِ سرمد تو
احترام حجرالاسود تو
 
همه با دیدن تو بی تابند
همه از زمزم تو سیرابند
 
ای خدا داده تو را قدر و جلال
ای به بام تو اذان گفته بلال
 
تو همه هستِ خلیل اللّهی
هنرِ دست خلیل اللّهی
 
بیت رحمان و رحیمی، کعبه
صاحب حجر و حطیمی، کعبه
 
پرده‌ات بافته از رشته‌ی دل
خود تویی عضو جدا گشته‌ی دل
 
کعبه! من بر تو پناه آوردم
کاهم و کوه گناه آوردم
 
گر چه بیچاره‌ام و روسیهم
نگهم کن، نگهم کن، نگهم
 
گر چه یک عمر خلاف آوردم
در مَطاف تو طواف آوردم
::
کاش تا دور تو می‌گردیدم
مهدی فاطمه را می‌دیدم
 
در طواف تو شدم پابستش
تا که یک بوسه زنم بر دستش
 
نام او آمده نُقل دهنم
منم و ناله‌ی یابن الحسنم
::
کعبه کی از تو جدا گشت حسین
محو در ذات خدا گشت حسین
 
کاش جانم رسد از غصّه به لب
کعبه کی از تو جدا شد زینب
 
دور تو باغ گل یاسی بود
اکبر و قاسم و عبّاسی بود
 
کعبه مهمان تو یک مادر بود
کودکی داشت، علی اصغر بود
 
کعبه از سوز درون داد بزن
گریه کن ناله و فریاد بزن
 
میهمان تو بیابانی شد
حاجی فاطمه قربانی شد
 
در منای اَحَدِ دادگرش
سر جدا شد عوض موی سرش
 
شاخه‌ی یاس جدا شد، کعبه
دست عبّاس جدا شد، کعبه
 
کعبه‌ی او پسر فاطمه بود
حج عبّاس تو در علقمه بود
 
زخم بر برگ گل یاس زدند
تیر بر دیده‌ی عبّاسِ زدند
 
چهره از اشک بشویم کعبه
از حسین تو بگویم کعبه
 
یوسف فاطمه را سنگ زدند
گرگ‌ها بر تن او چنگ زدند
 
چون بریدند سر از پیکر او
کرد با گریه نگه مادر او
 
کعبه، مرهون حسین است حسین
زنده از خون حسین است حسین
 
"میثم" از بیت خدا داد سلام
به حسین و حرمش باد سلام
میرزا احمد الهامی کرمانشاهی
میرزا احمد الهامی کرمانشاهیحرکت از مکه به عراق امام حسین (علیه السلام) ، کربلا و کاروان
چو لختی خداوند دین ره برید
به سر منزل ثعلبیه رسید
 
ازآن جایگه نیز بسپرد راه
به امر جهان آفرین با سپاه
 
چو آن شهریار فراز و نشیب
بیامد به نزدیک آب عذیب
 
بفرمود قیلوله درنزد رود
چو بیدار شدناله ازدل گشود
 
علی اکبر آن سوگواری چو دید
شتابان برباب فرخ چمید
 
به زاری ببوسید روی زمین
بگفتا: که ای داور راستین
 
غم روزگار ازدلت دور باد
دل دوستان ازتو مسرور باد
 
پی چیست این ناله و آه تو؟
بگرید ز غم چشم بدخواه تو
 
بدو گفت: شاه: ای گرامی پسر
که روشن زتو باد چشم پدر
 
دراین دم چو خراب ازسرم برد هوش
خروشی به گوش آمدم ازسروش
 
که شاها شتابنده با ساز و برگ
به پای خود ایدون روی سوی مرگ
 
چنان دانم ای زاده ی نامدار
که دراین سفره کشته گردیم زار
 
به فرخ پدر پور فرخنده گفت
ازآن پس که بس گوهر اشک سفت
 
که شاها اگر ما به حق نیستیم
در این ره روان ازن پی چیستیم؟
 
شهش گفت: کای پور نام آورم
جوان نکو روی خوش گوهرم
 
منم با حق و نیز حق با من است
نهفته مرا حق به پیراهن است
 
زما گر بود کودکی حق نماست
به باطل بود هر که بدخواه ماست
 
بدو گفت شهزاده ی نامدار
چو با ماست حق ای گزین شهریار
 
به دل پس چرا درد و غم ره دهیم؟
همه در ره دین حق سرنهیم
 
بدو شاه فرمود: کای پور راد
زجان آفرین آفرین برتو باد
میرزا احمد الهامی کرمانشاهی
میرزا احمد الهامی کرمانشاهیحرکت از مکه به عراق امام حسین (علیه السلام) ، کربلا و کاروان
زعبدالله بن سنان این خبر
بدین سان نوشتند اهل سیر
 
که او گفت روزی که شاه حجاز
سفر رازبطحا زمین کرد ساز
 
شدم تا ببینم جمالش همی
همان دستگاه و جلالش همی
 
چو رفتم بدانجا که بودش سرای
بدیدم یکی درگه عرش سای
 
بدان نامور درگه پر شکوه
زهر دست مردم گروها گروه
 
کشیده بسی توسن راهوار
بسی ناقه با هودج شاهوار
 
زمانی بسی خیره کردم نگاه
بدان شوکت و حشمت و دستگاه
 
که ناگه زسویی یکی بانگ خاست
کزآن مغز آفاق گفتی بکاست
 
جوانی پدید آمد آراسته
به اندام چون سرو نو خاسته
 
سنانیش درکف چو پیچیده مار
یکی تیغش اندر میان آبدار
 
به گرد اندرش چند زیبا جوان
دلیر و سرافراز و روشن روان
 
یکایک به سیما چو سیمای روی
تناتن به بالا چو بالای اوی
 
پژوهش نمودم که این مردکیست
ز یاران شاهنشهش نام چیست
 
بگفتند: کاین پوردخت علی است
هنرمند شیر کنام یلی است
 
مر او را رقیه است فرخنده مام
گرامی پدر مسلم نیک نام
 
همین است عبدالله مسلما
دلیر و جوان از بنی هاشما
 
دگر سرورانند ز آل عقیل
به مردی همه بی نظیر و عدیل
 
چو آنان گذشتند برخاست غو
رسیدند از پی گروهی زنو
 
همه آسمان قدر و خورشید چهر
نپروده همتای هر یک سپهر
 
دو زیبا جوانشان شده پیشرو
به برج شرف هر یکی ماه نو
 
پژوهنده گشتم من از نامشان
هم از پروز و باب وهم مامشان
 
مرا پاسخ آور چنین گفت باز
که هستند شهزاده گان حجاز
 
همه در گهر مجتبی زاده اند
چو فرخنده باب خود آزاده اند
 
مرآن دو جوان قاسم و احمدند
که مهر افسر و آسمان مسندند
 
چو رفتند آن سروران ازنظر
یکی ویله برخاست بار دگر
 
جوانی مرآن جمله را پیشتاز
که همتا نبودش به مرز حجاز
 
فزون از فلک فر والای او
چو شیر خدا چهر و بالای او
 
ابر دست فرخنده ی آن جناب
درفشی درخشان تر از آفتاب
 
زچهرش هویدا فروغ جلال
نماز آور ابروانش هلال
 
بپرسیدم این مرد را چیست نام
که همتای او ناید از هیچ مام
 
یکی گفت عباس این صفدر است
که در زور و بازوی چون حیدراست
 
دگر پر دلان اند اخوان اوی
که ازشیر غژمان نتابند روی
 
چو اینان گذشتند آمد زپس
دو سرورکه گفتی رسولند و بس
 
دوتن برتر ازعرش معراجشان
ز دستار پیغمبری تاجشان
 
یکی وارث صفوت مصطفی
یکی صاحب صولت مرتضی (علیه السلام)
 
یکی شربتی از لبش سلسبیل
یکی بنده ای بردرش جبرئیل
 
گشودم چو چشم آن دو را برعذار
دل ازدست من رفت و دستم زکار
 
خبر باز پرسیدم ازآن دو تن
چنین گفت و بنده با من سخن
 
که هستند درچرخ دین نیرین
دو فرزند فرخ رخ انداز حسین
 
علی هردو را نام و عالی مقام
دو نوباوه از دخت خیرالانام
 
چو آن جمله رفتند زی پیشگاه
چمیدم من ازبهر دیدار شاه
 
برفتم بدیدم که آن شهریار
زده تکیه برکرسی اقتدار
 
رده بسته یاران همه گرد شاه
چو انجم به گرد درخشنده ماه
 
همانگه شهنشه در راز سفت
به فرخ برادرش عباس گفت
 
که با خود هم ایدون ایا نامور
همه هاشمی زاده گان را ببر
 
بیار از حرم خواهران را برون
سبک درعماری نشان برهیون
 
بگو تا نماند کسی درسرای
زاصحاب و یاران فرخنده رای
 
چو گفت این همه حاضران از حضور
یکی تیر پرتاب گشتیم دور
 
به فرمان شه رفت سالار راد
پیام برادر به خواهر بداد
 
چو زینب نیوشید از و این سخن
زمانی بپیچید بر خویشتن
 
بگفت ای برادر به دارای دین
زگفتار من باز گوی اینچنین
 
که تا خود نیایی روان دربرم
نخواهم برون پا نهاد ازحرم
 
سپهبد ز دخت پیمبر (صلی الله علیه و آله) پیام
سبک برد زی سبط خیرالانام
 
چو شاه ازبرادر بدین سان شنید
به نزدیک فرخنده خواهر چمید
 
زمانی بدو دید و بگریست زار
نوازش نمودش برون ازشمار
 
پس ازپرده آن بانوی پرده گی
که کردی به جان مریمش بنده گی
 
برآمد خرامان به همراه شاه
به برج عماری درون شد چو ماه
 
ابوالفضل بنمود زانو دو تو
که ماه حرم پا گذارد بدو
 
به زانوی عباس بنهاد پای
به نفس نفیس آن شه پاکرای
 
بزد دست و بازوی خواهر گرفت
هم او نیز دوش برادر گرفت
 
به دوش شهی پنجه زد استوار
که شد برسردوش احمد سوار
 
چو بی کس شد آن دختر بوتراب
چرا آسمانا نگشتی خراب؟
 
دریغا چو برناقه می شد سوار
پس ازشاه آن بانوی داغدار
 
نه فر برادر بدی برسرش
نه عباس و نه قاسم و اکبرش
 
غرض آن سرافراز دخت رسول
درآن روز ازپرده همچون بتول
 
برآمد بر آن شوکت و اقتدار
نشست اندر آن هودج نشین
 
دگر بانوان شه راستین
ابر ناقه گشتند هودج نشین
 
دگر کودکان و پرستنده گان
گرفتند هریک به محمل مکان
 
سپس شاه برناقه ی راهوار
چو پیغمبر آمد به رفرف سوار
 
به زین برنشستند یاران همه
برآمد زلاهوتیان زمزمه
 
سرافیل بنواخت کوس رحیل
به چاووشی آمد چمان جبرییل
 
سوی کوفه با رنج و تیمار و غم
امیر حرم ره سپرد ازحرم
 
چو آمد به تنعیم شه با سپاه
بیا سود از رنج و تیمار راه
میرزا احمد الهامی کرمانشاهی
میرزا احمد الهامی کرمانشاهیحرکت از مکه به عراق امام حسین (علیه السلام) ، کربلا و کاروان
کنون راز بشنو ز شاه امم
که چون کرد قصد عراق از حرم
 
گذشته بد از ماه شعبان سه روز
که شد روی شه مرز بطحا فروز
 
درآن جایگه بود ماهی چهار
همی بد پرستشگر کردگار
 
ازآن پس که ذیحجه آمد فراز
شه دین زبطحا سفر کرد ساز
 
نفرموده اعمال حج را تمام
به عمره بدل گشت حج امام
 
ازآنرو که بدخواه احمد یزید
که بادش عذاب خدایی مزید
 
سه ده تن فرستاده بد نابکار
نهانی به خونریزی شهریار
 
که تیغی بدان شاه بی کبر ولاف
به خانه برانند گاه طواف
 
زبطحا سفر کرد زانرو امام
که ماند حرم را به جای احترام
 
زذیحجه بگذشت چون هشت روز
بفرمود دارای گیتی فروز
 
که آرند خرگه ز بطحا برون
عماری زند ساربان برهیون
 
پس آنگه یکی خطبه آغاز کرد
خدا را ستایش درآن سازکرد
 
همه یاوران رابرخود نشاند
چنین راز با انجمن بازراند
 
که ای قوم کس را به جان زینهار
نباشد ز تقدیر پروردگار
 
هرآنچ آورد بر سر ازخوب و زشت
نگردد دگرگونه اش سرنوشت
 
اجل کان نبخشد کسی را امان
قلاده است برگردن مردمان
 
چو بسیار سوی نیاکان خویش
ستوده بزرگان و پاکان خویش
 
مرا اشتیاق است ای انجمن
چو یعقوب بر یوسف خویشتن
 
نمود از ازل پاک پروردگار
پی دفن من بقعه ای اختیار
 
که ازبقعه های زمین سربه سر
گرامی تر است آن بردادگر
 
کنم سوی آن بقعه باید شتاب
زفیض شهادت شوم کامیاب
 
فراز آمدم گاه رنج و بلا
به جایی که نامش بود کربلا
 
خبر داده جدم رسول امین
ازآنچ آیدم پیش در آن زمین
 
کنون هر که را شوق جانبازی است
به سر بر هوای سرافرازی است
 
نماید به زودی بسیج سفر
ازاین مرز با من شود رهسپر
 
سحر چون بدین بختی گرم ساز
درخشنده خورشد عماری طراز
 
به فرمان شاهنشه رهنمون
نهادند هودج به پشت هیون
 
چو از ساربانان حدی گشت راست
محمد سراسیمه ازجای خاست
 
بزد دست و جامه به تن بر درید
خروشان به نزد برادر دوید
 
به رخ بر ز جزع تر انگیخت در
نگه داشت بر کف مهار شتر
 
به شه گفت کای زنده جانم ز تو
سرور و شکیب و توانم زتو
 
به درگاهت از ناقه بانگ درای
شنیدم مرا دل برآمد ز جای
 
پریشان دل و مویه ساز آمدم
به سوی تو با صد نیاز آمدم
 
مگر زین سفر باز دارم تو را
ویا درقدم جان سپارم تو را
 
مکن دستم ازدامن خویش دور
مبر از تنم جان و ازدیده نور
 
بدو شاه گفتا: که ای نامور
مرا یادگار از گرامی پدر
 
چو رفتی بدیدم به خواب اندرا
شبانگاه دیدار پیغمبرا
 
مرا گفت: بشتاب وایدر بپای
به آنجا که فرمودت ایزد گرای
 
زمان رحیلت فراز آمده است
به روی تو ما را نیاز آمده است
 
من اینک به امر وی از این دیار
روانم تو بر جا بمان بردبار
 
محمد به ایوان ز درگاه شاه
خرامید ناچار با اشک و آه
میرزا احمد الهامی کرمانشاهی
میرزا احمد الهامی کرمانشاهیحرکت از مکه به عراق امام حسین (علیه السلام) ، کربلا و کاروان
چو روزی سه ازماه شعبان گذشت
زدیدار شه مکه پر نور گشت
 
همه مکیان پیشباز آمدند
به سوی خدیو حجاز آمدند
 
در پوزش ولابه کردند باز
ببردند بر موکب شه نماز
 
که شاد آمدی ای شه راستین
زفر تو خرم شد این سرزمین
 
همه شهر ما از تو پر نور شد
روان های ما جمله مسرور شد
 
سپس کرد آن یادگار رسول
به جایی که شایسته بودش نزول
 
چو آمد به سوی عراق این خبر
که شد مکه سالار دین را مقر
 
یکی نامور بد خزاعی نژاد
که نامش سلیمان بد آن پاکزاد
 
به دل دشتی مهر شیر خدای
زیاران حیدر بد آن پاکرای
 
بزرگان کوفی به بنگاه اوی
برفتند و کردند سر گفتگوی
 
نخستین حبیب آن جوانمرد پیر
و دیگر مسیب یل شیر گیر
 
دگر دوستان کزولای علی (ع)
بد آیینه ی قلبشان صیقلی
 
سخن را سلیمان زبان برگشاد
نخست آن دلاور چنین کرد یاد
 
که ای نامداران فرخنده بخت
زگیتی معاویه بربست رخت
 
به جایش نشسته بد اختر پسر
که باماست همچون پدر کینه ور
 
شه دین رخ از بیعتش تافته
زیثرب سوی مکه بشتافته
 
مراین آرزو بودمان دیر باز
که این روزگار خوش آید فراز
 
برآورد آن آرزو کردگار
که بد در دل ما بسی روزگار
 
هم ایدون یکی رای فرخ دهید
خرد گرد آرید و پاسخ دهید
 
اگر نیست جز راستی کارتان
زکژی به یکسوست هنجارتان
 
بخوانید شه راسوی مرز خویش
ره یاری او بگیرید پیش
 
مباد آنکه شه رابه مرز عراق
بخوانید و جویید با وی نفاق
 
چو این گفت یاران زجا خاستند
بدین گونه پاسخ بیاراستند
 
که ما هرگز از راستی نگذریم
به جز راه فرمانبری نسپریم
 
کسی را ندانیم فرمانروای
ابر خویش جز پور شیر خدای
 
هم ایدر بدینگونه پیمان کنیم
که جان درراه شه گروگان کنیم
 
چو کوته شد این گفتگوی دراز
سوی شه یکی نامه کردند ساز
 
که ای داور تختگاه شرف
گرانمایه فرزند شاه نجف
 
شه شامیان زین جهان دو روی
سوی دار دیگر بیاورده روی
 
جهان شد به کام دل دوستان
گل خرمی رست ازبوستان
 
کنون چشم بیدار فتنه بخفت
شد انصاف پیدا ستم رخ نهفت
 
تویی باور دین پیغمبری
تویی وارث مسند حیدری
 
تو دانی که ما را همه درجهان
به پیکر پی یاری توست جان
 
چو آسوده مانی به بطحا زمین
بچم زی عراق ای خداوند دین
 
که لشگر بسی داری آراسته
همه ازدل و جان تو را خواسته
 
نخواهیم بر خود روا حکم کس
تویی حکمران برهمه خلق و بس
 
چو آن نامه را شد به پاسخ سخن
نهادند مهرش همه انجمن
 
به پیکی سپردند چون تند باد
فرستاده آورد وشه را بداد
 
شهنشاه نگشود لب درجواب
به پاسخ نفرمود چندی شتاب
 
پیاپی همی آمدش بر ورا
زکوفه پیام و پیام آورا
 
مرآن نامه ها نزد اهل سیر
ده و دو هزار آمد اندر شمر 
محمدحسین بهجت تبریزی(شهریار)
محمدحسین بهجت تبریزی(شهریار)حرکت از مکه به عراق امام حسین (علیه السلام) ، کربلا و کاروان
شیعیان دیگر هوای نینوا دارد حسین
روی دل با کاروان کربلا دارد حسین
 
از حریم کعبه ی جدش به اشکی شست دست
مروه پشت سر نهاد، اما صفا دارد حسین
 
می برد در کربلا هفتاد و دو ذبح عظیم
بیش ازین ها حرمت کوی منا دارد حسین
 
پیش رو راه دیار نیستی، کافیش نیست
اشک و آه عالمی هم در قفا دارد حسین
 
بسکه محمل ها رود منزل به منزل با شتاب
کس نمی داند عروسی یا عزا دارد حسین
 
رخت و دیباج حرم چون گل به تاراجش برند
تا به جایی که کفن از بوریا دارد حسین
 
بردن اهل حرم دستور بود و سرّ غیب
ورنه این بی حرمتی ها کی روا دارد حسین
 
سروران، پروانگان شمع رخسارش ولی
چون سحر روشن که سر از تن جدا دارد حسین
 
سر به قاچ زین نهاده، راه پیمای عراق
می نماید خود که عهدی با خدا دارد حسین
 
او وفای عهد را با سر کند سودا ولی
خون به دل از کوفیان بی وفا دارد حسین
 
دشمنانش بی امان و دوستانش بی وفا
با کدامین سر کند، مشکل دوتا دارد حسین
 
سیرت آل علی (ع) با سرنوشت کربلاست
هر زمان از ما،یکی صورت نما دارد حسین
 
آب خود با دشمنان تشنه قسمت می کند
عزت و آزادگی بین تا کجا دارد حسین
 
دشمنش هم آب می بندد به روی اهل بیت
داوری بین با چه قومی بی حیا دارد حسین
 
بعد ازینش صحنه ها و پرده ها اشکست و خون
دل تماشا کن چه رنگین سینما دارد حسین
 
ساز عشق است و به دل هر زخم پیکان زخمه ای
گوش کن عالم پر از شور و نوا دارد حسین
 
دست آخر کز همه بیگانه شد دیدم هنوز
با دم خنجر نگاهی آشنا دارد حسین
 
شمر گوید گوش کردم تا چه خواهد از خدا
جای نفرین هم به لب دیدم دعا دارد حسین
 
اشک خونین گو بیا بنشین به چشم شهریار
کاندرین گوشه عزایی بی ریا دارد حسین
وحید قاسمی
وحید قاسمیحرکت از مکه به عراق امام حسین (علیه السلام) ، کربلا و کاروان
آقا چه شد که حج شما نیمه کاره ماند
شب های شهر مکه چرا بی ستاره ماند
 
بار سفر مبند، دلم شور می زند
گویا قیامت است، مَلک صور می زند
 
من خواب دیده ام، سرتان را به نی زدند
گرگان تشنه، زوزه کشان لب به مِی زدند
 
دیدم نسیم شانه به گیسوت می زند
مَرهم به زخم گوشه ی ابروت می زند
 
دیدم تو را به نیزه شه مِی گسارها
هو می کشند دور و برت نی سوارها
 
آقای من، شما که مسیح عشیره ای
در کوفه متهم به گناهی کبیره ای
 
اینجا بمان که حرمت کعبه تویی حسین
آقا مرو، که عزت کعبه تویی حسین
 
دیدم که حاجیان منا لنگ می زدند
شیطان پرست ها به خدا سنگ می زدند
 
حالا که می روی سفری پر خطر حسین
پس لااقل سه ساله ی خود را مبر حسین
 
پاشیدم آب پشت سر محمل رباب
با ظرف اشک دیده ی خونین جگر حسین
 
فکری به حالِ روز مبادای ایل کن
چندین قواره چادر دیگر بخر حسین
 
این ساربان به درد مسیرت نمی خورد
یک ساربان اهل نظر را ببر حسین
 
او نقشه ها کشیده که دور و بر شماست
چشمش مدام خیره به انگشترِ شماست
 
با بردنش نمک به جگر می خورد حسین
شش ماهه ی تو زود نظر می خورد حسین
 
با اینکه مست ذکر خوش یارب توأم
اما هنوز مضطرب زینب توأم
 
یعقوب چشم آینه ها پیر می شود
این شهر بی حضور تو دلگیر می شود
 
دارد ز دیده قافله ات دور می شود
کم کم بساط روضه ی ما جور می شود
مناسبت‌های مرتبط

پیشنهادهای نزدیک به جستجوی شما