ایهاالمظلوم
مدح-امام-سجاد-علیه-السلام
لطفاً برای جستجوی گریزهای متفاوت در این مناسبت به کادر جستجوی گریز مراجعه فرمایید
مورد
ملا فتح‌الله وفایی شوشتری
ملا فتح‌الله وفایی شوشتریمدح امام سجاد (علیه السلام)
به هر دیار که زد عشق خیمه ی اجلال
برای امن و سلامت دگر نماند مجال
 
امیر عشق به هر کشوری که رو آرد
بلا، مقدمة الجیش او بود لازال
 
به هر کجا که تجلّی نمود جلوه ی عشق
بلا، فکند در آنجا ز هر طرف زلزال
 
هماره عشق و بلا را، گریزی از هم نیست
بلا و عشق به هم توامند در همه حال
 
همیشه جام محبّت زغم بود لبریز
مدام ساغر عشق از بلاست مالامال
 
بلا، چو لازمه ی عشق شد مکن تشویش
هجوم لشگر غم گر، ترا کند پامال
 
ز خویش بگذر و بگذار پا به عرصه ی عشق
اگر که کُشته شوی هست غایت آمال
 
به خاطر آنچه رسد باشدش زوال زپی
به غیر عشق که او را نبود و نیست زوال
 
اگر که پرتو عشقی فتد به کلبه ی دل
ز یُمن او همه ادبارها، شود اقبال
 
کسی که از شرف عشق سربلندی یافت
دو گیتی ار، بدهندش برای اوست وبال
 
قبول عشق و بلا، گر نمی نمود آدم
هماره تا به ابد مانده بود در صلصال
 
گرفته ز آدم و نوح و خلیل و هُود و شُعیب
ز انبیا همه تا اوصیا و پس امثال
 
به قدر حوصله زین جام جرعه نوش شدند
نه چون محمّد و چون آل او به حدّ کمال
 
بلا و عشق به دوران تمام دور زدند
نیافتند حریفی به جز محمّد و آل
 
خصوص سیّد سجّاد مفخر ایجاد
دلیل راه هدایت اسیر قوم ضلال
 
به یک علیل چنان هردو چارموجه شدند
به کربلا که نگنجد تصوّرش به خیال
 
بلا، هرآنچه فزون گشت عشق افزون شد
رسید کار بجایی که درک اوست محال
 
منش خدای ندانم ولی روا، باشد
ز حلم او به خدائیش کرد استدلال
 
گر، از صفات جلالش یکی بیان سازم
ز عرش و فرش برآید صدای جلّ جلال
 
هر آنچه هست به گیتی ز ملک تا ملکوت
به خوان نعمت او ریزه خوار عمّ نوال
 
منظّم است از او کار آسمان و زمین
مرتّب است از او روز و هفته و مه و سال
 
زبان ناطقه لال است اگر چه تا به ابد
به مدح او بسر آید سخن چو درّ لئال
 
هوای مدحت او بود بر سرم امّا
فسرد طبع مرا، ماتمش در اوّل فال
 
غم مصیبتش از مدح شد عنان گیرم
فکند محنتش اندر وجود من زلزال
 
ثنای او همه ماتم ستایشش همه غم
مدیح او همه اندوه و وصف اوست ملال
 
مثال ذرّه و خورشید و قطره و دریاست
بلا و محنت او را، زنم به هر چه مثال
 
به دشت کرببلا، گویم از کدام غمش
غم عیال گفتار، یا غم اطفال
 
چگویم آه از آندم که خیل همچون سیل
روان شد از پی تاراجشان به استعجال
 
ز جور و کینه پس آنگه زدند آتش کین
به آشیانه ی آن طایران سوخته بال
 
ز تاب شعله ی آتش به پیچ و تاب شدند
چو مرغ سوخته پر یا که تیر خورده غزال
 
شد آن امام همام از هجوم غصّه چنان
که هست خود ز بیانش زبان ناطقه لال
 
بلای کرب و بلا را کشید با همه درد
که کوه ها نتوان گشت زیر او حمّال
 
ز دست ظلم و ستم چرخ دون نهاد و ربود
به پای او غل و از پای دختران خلخال
 
به ذرّه یی ز غمش پیک عقل ره نبرد
چو پایش آبله دار است پای وهم و خیال
 
قدی کز او الف امر «فاستقم» شد راست
شد از تطاول ناراستان دین چون دال
 
ز جور دشمن غدّار و از تجلّی دوست
رُخش چو بدر، درخشنده قامتش چو هلال
 
شها، منم که مرا نیست در صیحفه ی عمر
به جز ثنای تو کو هست افضل الاعمال
 
ولی ثنای من اندر خور جلال تو نیست
که کس ثنای تو نتوان جز ایزد متعال
 
چو نام من ز وفا مام من نهاد و بگفت
«وفایی» است و ستایشگر محمّد و آل
 
گِلم به مهر و وفا چون سرشت دست قضا
قدر، به ناصیه ی من نوشت حسن مأل
 
اگر، ز زیور الفاظ شعر من عاریست
چو ساده ایست که خالی است از خط و خال
رضا دین پرور
رضا دین پرورولادت امام سجاد (علیه السلام)
مدح امام سجاد (علیه السلام)
هرچه بین راه گفتم شد علی
هرچه وصف ماه گفتم شد علی
هرچه مدح شاه گفتم شد علی
هرچه بسم الله گفتم شد علی
 
تا حسین از برکت اولاد گفت
سجده و سجاده یاسجاد گفت
 
حاجت شاه و گدا پیوست شد
از شلوغی، کوچه ها بن بست شد
ساقی آمد میکده یکدست شد
شهربانو قبل ساقی مست شد
 
ریخت از تسبیح او بی معطلی
یا علی بن حسین بن علی
 
این حسین است و صدای او علی است
کعبه و سنگ بنای او علی است
مروه و سعی و صفای او علی است
اسم کلّ بچه های او علی است
 
من که ویران همین آبادی ام
نوکر اربابم و سجادی ام
 
ما رکاب و تاج ما سنگ یمن
او پیمبر، ما اویسی از قرن
بار داده نخل عمر پنج تن
آمده دلبند عباس و حسن
 
جلوهء مولاست، شکل حیدر است
سیرتش مثل علی اکبر است
 
انس دارد عشق با تب، بیشتر
بنده دارد خواهش از رب، بیشتر
ماه دارد جلوه در شب، بیشتر
ذوق دارد عمه زینب، بیشتر
 
در مدینه حال مردم عالی است
بین خانه جای زهرا خالی است
 
می نشیند نور سیمایش به دل
می نشاند کشتی غم را به گل
سائلانش را نمی بینی خجل
می شود هر یاعلی “یا مَن تُحِل”
 
اعتقادم بر امامم محکم است
چونکه او مشکل گشای عالم است
 
هر زمان که خورده چشمانش به آب
سقف دنیا بر سرش گشته خراب
چونکه دیده سوخته طفل رباب
قبر او هم مانده زیر آفتاب
 
پیکر ارباب یادش مانده است
بی مزار و بی حرم افتاده است
 
ماجرای شام را یادش نرفت
مردمان عام را یادش نرفت
سنگ روی بام را یادش نرفت
خیزران و جام را یادش نرفت
 
داغِ روی سینهء صد چاک شد
دختری که در خرابه خاک شد
محمد جواد شیرازی
محمد جواد شیرازیمدح امام سجاد (علیه السلام)
بسم عشقی که نشسته در دلم
عُلقه اش آمیخته شد با گلم
هست کل آبرو و حاصلم
فخر دارم تا قیامت سائلم
 
خوشه چینم، خوشه چینم، خوشه چین
خوشه چین بر خوان زین العابدین
 
بهره می گیرد زمین از خنده اش
شمس، سائل بر رخ تابنده اش
بنده ی حق است و عالم بنده اش
هست زین العابدین زیبنده اش
 
شکر، نامم عبد خانه زاد شد
نام او هم حضرت سجاد شد
 
آشنا کرده دلم را با حسین
یاد داده تا بگویم یا حسین
گفته در هر غم بگو تنها حسین
پشت بر هر کس نما الا حسین
 
هر که هستی هر چه هستی بنده باش
با حسین بن علی پاینده باش
 
او به ما لحن دعا آموخته
در صحیفه رازها آموخته
هم ابوحمزه به ما آموخته
هم بساط روضه را آموخته
 
با علی بن حسین بن علی
شد به دل ها نور ایزد منجلی
 
ما همه انسان سجادیم و بس
تشنه ی عرفان سجادیم و بس
در پی رضوان سجادیم و بس
دست بر دامان سجادیم و بس
 
کاش ما را در کلاسش جا دهد
مشق حب حیدر و زهرا دهد
 
حال خوبم بد شد از یک داغ و غم
قامتم را یک مصیبت کرده خم
با که گویم ای خدا از این ستم
مانده آقای دو عالم بی حرم
 
بر خلاف هر کسی مولای من…
سنگ قبری هم ندارد، وای من
 
در بقیعش مشهدی خواهیم ساخت
صحن های بی حدی خواهیم ساخت
روی قبرش مرقدی خواهیم ساخت
بر فرازش گنبدی خواهیم ساخت
 
قبر او هم چون خراسان می شود
شهربانو شاد و خندان می شود
میرزا محمد تقی قمی (محیط)
میرزا محمد تقی قمی (محیط)مدح امام سجاد (علیه السلام)
یک دو روزی در کفم آن سیم ساق افتاده بود
یاد آن ایام خوش، کین اتفاق افتاده بود
 
بهره ای کز عمر خود بردیم، این اوقات بود
که اتفاق صحبت اهل وفاق افتاده بود
 
با خیالش بس که مشغولم ندانستم به عمر
کی وصالش اتفاق و کی فراق افتاده بود
 
عَقد اُلفت نو عروس دهر با هرکس به بست
از نخستین روز در فکر طلاق افتاده بود
 
واعظ شهرم به ترک عشق دعوت می نمود
لیک نشنیدم که بس تکلیف شان افتاده بود
 
دوش در بزم از فروغ جام و عکس چهر یار
مهر و مه را خوش قرانی اتفاق افتاده بود
 
دست گر نگرفته بودش همت خاصان شاه
دل زپا از کید ارباب نفاق افتاده بود
 
سید سجاد زین العابدین چارم امام
آن که با غم جفت و از هر عیش طاق افتاده بود
 
آن مریض عشق کو را تلخی زهر بلا
در هوای دوست شیرین در مذاق افتاده بود
 
کاش آن ساعت که از تاب تبش می سوخت تن
لرزه بر ارکان این نیلی رواق افتاده بود
 
بار دادندی اگر حجاب درگاهش «محیط»
هم چو عرش آنجای با صد اشتیاق افتاده بود
محمد جواد پرچمی
محمد جواد پرچمیولادت امام سجاد (علیه السلام)
مدح امام سجاد (علیه السلام)
ماییم مست جام تو یا زین العابدین
خانه خراب نام تو یا زین العابدین
هستیم مرغ بام تو یا زین العابدین
مست علی الدوام تو یا زین العابدین
 
پس می‌ دهم سلام تو یا زین العابدین
 
دردم همین‌ که با تو دوا می‌ شود بس است
ذکرم همین‌ که نام شما می‌ شود بس است
لطف تو دستگیر گدا می‌ شود بس است
وقتی‌ که مستجاب دعا می‌ شود بس است
 
با رحمت مدام تو یا زین العبادین
 
با خاک تیره جز تو چه کس کرد زرگری ؟
آب دهان کیست چنین کیمیاگری
آورده‌ ام برات اگر دیده ی تری
فهمیده‌ ام شکسته دلی خوب می‌ خری
 
به به به این مرام تو یا زین العابدین
 
نزدیک شمس مثل عطارد شدیم ما
سنگیم و از دعات زمرد شدیم ما
کردی نگاه و مرد تهجّد شدیم ما
فطرس که نه کنار تو هدهد شدیم ما
 
با اشتیاق دام تو یا زین العابدین
 
مهر غلامی پدرت بر جبین ماست
حب الحسین روز قیامت نگین ماست
شهبانوی مجلله شورآفرین ماست
نامش شرافت همه ی سرزمین ماست
 
ایران فدای مام تو یا زین العابدین
 
گرچه اسیر شد ، امت الله شد فقط
روشن‌ ترین ستاره پس از ماه شد فقط
آواره ی حسین در این راه شد فقط
مهریه‌ اش بهشت رخ شاه شد فقط
 
دلبست بر امام تو یا زین العابدین
 
نخل بهشت از رطبت بوسه می‌ گرفت
جبریل از نماز شبت بوسه می‌ گرفت
سجاده نیز از لقبت بوسه می‌ گرفت
آنقدر حسین از دو لبت بوسه می‌ گرفت
 
جانم به این مقام تو یا زین العابدین
 
نزدیک ذات ، جای سجودت مشخص است
بالای ساق عرش عمودت مشخص است
یکپارچه علی است وجودت ، مشخص است
زهرا در این قیام و قعودت مشخص است
 
حق کرده احترام تو یا زین العابدین
 
ذکر عروج حلقه ی رندان صحیفه‌ ات
شد روشنایی شب ایمان صحیفه‌ ات
نهج البلاغه‌ ای است فروزان صحیفه‌ ات
شد خط به خط برادر قرآن صحیفه‌ ات
 
دارد شکر کلام تو یا زین العابدین
 
کیسه به دوش شب به شب مهربان شهر
آه ای یتیم دوست خرما و نان شهر
آقای دوستان خدا ، ای امان شهر
ابری شده است بار دگر آسمان شهر
 
با سجده ی غلام تو یا زین العابدین
 
مشتاق بوسه بر رخ ماه تو زینب است
ازاین به بعد پشت و پناه تو زینب است
یک اربعین تکیه گاه تو زینب است
وقتی علم به دوش سپاه تو زینب است
 
شد استوار گام تو یا زین العابدین
 
کشتی عشق را تو به ساحل رسانده‌ ای
با دست‌ های بسته اگر خطبه خوانده‌ ای
ابن زیاد را سر جایش نشانده‌ ای
کاخ یزید را تو به خاری کشانده‌ ای
 
احسنت بر قیام تو یا زین العابدین
 
آویز دست مادر من نذر مرقدت
دو گوشوار دختر من نذر مرقدت
فرشی که هست در بر من نذر مرقدت
چیزی نداشتم ، سر من نذر مرقدت
 
قبر بدون بام تو یا زین العابدین
 
شاید دوباره صحن و سرایی درست شد
بین مدینه نیز بنایی درست شد
یک گنبد امام رضایی درست شد
آخر ضریح‌ های طلایی درست شد
 
آنجا به احترام تو یا زین العابدین
 
با ما ز دردهای شب قافله بگو
از زخم گردن و اثر سلسله بگو
از خار و پا و سوختن و آبله بگو
از طرز خنده‌ های بد حرمله بگو
 
دور و بر خیام تو یا زین العابدین
 
با تو حدیث کرببلا ترجمه شد و
دانه به دانه ی شهدا ترجمه شد و
با یک حصیر مرثیه‌ ها ترجمه شد و
جسم مرمل بدما ترجمه شد و
 
با اشک صبح و شام تو یا زین العابدین
جویای تبریزی (میرزا دارا)
جویای تبریزی (میرزا دارا)مدح امام سجاد (علیه السلام)
ز ابروی تو تفاوت بسی است تا شمشیر
کجا مهابت موج بلا، کجا شمشیر؟
 
چه کرده ام که به خونریزیم چو خار زگل
نشد ز پنجهٔ رنگین او جدا شمشیر
 
شهید عشقم و مانند شمع درگیرد
اگر دهند ز خاکسترم جلا شمشیر
 
همیشه از گره ابروش هراسانم
فزون ببرد با قبضه است تا شمشیر
 
به پیش ابروی او نیست قیمتی مه را
به قدر جوهر باشد گرانبها شمشیر
 
ز خون بسمل نازش نگار چون بندی
بود به دست تو زیباتر از حنا شمشیر
 
حذر ز صاف دلیهای خلق کاین قومند
برابر تو چو آئینه در قفا شمشیر
 
برآ ز خویش و بزن کوس خسروی که شود
چو از غلاف برآید جهان گشا شمشیر
 
فلک ز آه دلم شاید ار حذر نکند
که زال را نفتاده است کار با شمشیر
 
بگو به چرخ ستم پیشهٔ دنی پرور
چه نبست است ترا ای عجوزه با شمشیر
 
مصالح مه نو صرف بدر سازی کن
بود به آینه کار زنان نه با شمشیر
 
حذر ز آه من از سینه چون هوا گیرد
کند برهنه چو گردید کارها شمشیر
 
گشایدم گره از دل ز جنبش ابرو
به یک اشاره کند حل عقده ها شمشیر
 
به چنگ مهر ندیدی اگر هلال ببین
بدست حضرت سلطان اولیا شمشیر
 
علی ابن حسین آن شهی که از اعجاز
چو مهر در کف او شد جهان گشا شمشیر
 
به روز معرکه از هیبتش بود بیکار
بدست خصم چو دست ز تن جدا شمشیر
 
تپد در آرزوی استخوان دشمن او
میان بیضهٔ فولاد چون هما شمشیر
 
جهان به دور تو گردید مأمنی شاها
که هیچگه نزند برق برگیا شمشیر
 
به رزمگاه تو همچون نهنگ خونخواری
میان خون عدو می کنند شنا شمشیر
 
برآمدی چو به قصد غزا برای شگون
فلک ز ماه نو آورد رولفا شمشیر
 
به دستش از اثر آتش غضب در بزم
شعله کشید تیغ در عصا شمشیر
 
بغل گشاده ز روی غضب در بزم
فرود آری هر گه به مدعا شمشیر
 
بریده گاو زمین را عجب نباشد اگر
کند به پهلو ماهی چو خار جا شمشیر
 
ز فیض آنکه به دست تو آشنا شده است
توان بی وقت دعا کرد ذکر یا شمشیر
 
به یک نیام به سان دو مغز در یک پوست
ترا ظفر به کمر جا گرفته با شمشیر
 
کنی به معرکه هنگام تیغ رانی خصم
به قصد رد چو به شمشیرش آشنا شمشیر
 
جدا ز قبضه چنان در کفش بلند شود
که گوییا رگ ابری است بر هوا شمشیر
 
به هر چه تیغ فرو آوری اگر کوه است
شود دو لخت زهی دست و مرحبا شمشیر
 
چنانکه خط شعاعی ز پنجهٔ خورشید
کند ز پهلوی دستت نما نما شمشیر
 
براستی چو کنی امر در جهان چه عجب
شود به حکم تو گر راست چون عصا شمشیر
 
جهان ز پرتو خورشید تا بود روشن
بود نظام مهمات تا که با شمشیر
 
فلک به کام محبان خاندان تو باد
خورد عدوی تو دایم به اشتها شمشیر
فیاض لاهیجی
فیاض لاهیجیمدح امام سجاد (علیه السلام)
شکر خدا که با فلکم هیچ کار نیست
بر خاطرم ز هر دو جهان یک غبار نیست
 
آن پای بر جهان زده رندم که بر دلم
اندوه آسمان و غم روزگار نیست
 
مستغنیم به طبع بلند از بلند و پست
در طبعم آسمان و زمین را عیار نیست
 
فخرم همین بس است که اندر جهان مرا
روی نیاز جز به در کردگار نیست
 
جز درگه نیاز که درگاه مطلق است
روی دلم ز هیچ در امیدوار نیست
 
گو از حسد بمیر, مرا هر که دشمن است
اینم خدای داده و زین هیچ چار نیست
 
برگیر چرخ گو ز برم استخوان من
طبع هما طبیعت من خوار و زار نیست
 
خورشید جلوه درنظر ما چه می‌کند
یاقوت, نوشداروی ما را به کار نیست
 
گردون, به ما زیاده ازین سرگران مباش
این کهنه سایبان تو هم پایدار نیست
 
من گوهر شریف‌تر از چرخ و عنصرم
طبعم ز جنس گوهر این هفت و چار نیست
 
در بر مرا لباس تجرد نکوترست
جلد هیولوی مرا اعتبار نیست
 
ما عین صورتیم هیولی چه کاره است؟
او جز به پیش صورت ما پرده‌دار نیست
 
ازبس پرم ز وضع جهان گوییا جهان
نزدم به غیر خانه پر زهرمار نیست
 
در غربت وجود چنین خوار گسته‌ام
ورنه کسی به موطن خود خوار و زار نیست
 
زندان تن وجود مرا خوار و زار کرد
نیکو چو بنگری چو منی در دیار نیست
 
خوارم مبین که عزت عشقست بر سرم
هرکس عزیزکرده عشقست خوار نیست
 
بیم و امید عشق دلم را دو نیم کرد
کین عرش را به غیر دلم گوشوار نیست
 
از نیستی به صورت هستی رسیده‌ام
حیف این دقیقه بر همه کس آشکار نیست
 
از عشق گیر سکه نقد وجود خویش
کاین سکه دروغ ترا اعتبار نیست
 
هستی تست سیم دغل دور کن ز خویش
جز نقد نیستی را اینجا عیار نیست
 
دل در جهان مبند که این سیل تند را
غیر از ز جان خویش گذشتن گذار نیست
 
کم گوی از زمین و پر از آسمان ملاف
جنبش به غایت است و سکون برقرار نیست
 
گردی است این نشسته, غباریست آن, به‌پا
جز تیرگی نصیب ز گرد و غبار نیست
 
در کوچه حدوث نخیزد به جز غبار
عالم تمام گرد, ولی یک سوار نیست
 
بیکار نیست گرچه کسی در جهان ولی
رفتم میان کار, یکی مرد کار نیست
 
نادان اگر نسیم شود بار خاطرست
دانا به فرض کوه بود هیچ بار نیست
 
پست و بلند دهر رها کن که سیل را
در معرض بلندی و پستی قرار نیست
 
طول امل رها کن و بنشین که این عمل
بحریست بی‌کرانه که هیچش کنار نیست
 
حاصل که غیر حبل متین رضای دوست
دست امل به هرچه زنی استوار نیست
 
ز افتادگی به جای بلندی رسیده‌ام
معراج را به پایه پستیم بار نیست
 
این شکر چون کنم که به چندین مناسبت
از من تراست عار و مرا از تو عار نیست
 
در خون نشسته شکر غم و غصه می‌کنم
دل پاره‌پاره چون گل و جز خنده کار نیست
 
در دل نشسته بر سر هم لاله‌لاله داغ
لیکن چو لاله داغ‌دلم آشکار نیست
 
بی‌داغ نیست یک سر مو بر دلم ز عشق
لیک از فلک دلم سر مو داغدار نیست
 
بی‌آب و نانیم ز فلک داغ کی کند
لخت دلم به خون جگر ناگوار نیست
 
هر ذره در هوای الهی به جنبشند
در شهر بند عشق زمین را قرار نیست
 
گر کم کنم سخن ز فلک دلنشین‌ترست
زیرا که نزد عقل سخن خوار و زار نیست
 
قطع نظر ز هرچه کنم خوشتر آیدم
جز درگهی که بانی او روزگار نیست
 
درگاه پادشاه دو عالم که از شرف
ناخوانده گر رود فلک آنجاش بار نیست
 
آن پادشاه عرصه دین کز علو قدر
خورشید را بر اوج جلالش گذار نیست
 
شهزاده زمین و زمان زین عابدین
شاهی که در زمانه چو او شهریار نیست
 
دین یادگار اوست چو او یادگار دین
چون اهل بیت را به جز او یادگار نیست
 
گر بندگان درگه او بشمرد کسی
بیرون ازو به غیر خداوندگار نیست
 
حکم مطاع جاری او بس که نافذ است
جاری همین به حضرت پرودگار نیست
 
فوج عقول فیض اشارت ازو برند
خیل نفوس را به جز او مستشار نیست
 
انجم ز نور خاطر اویند مقتبس
افلاک را به غیر در او مدار نیست
 
در عرصه‌ای که خاطر او نیری کند
شخص کثیف تا به ابد سایه‌دار نیست
 
در بارگاه او که جهان سایه‌ای از اوست
افلاک نه طبق همه یک پرده‌وار نیست
 
عالم تمام در جلو او پیاده‌اند
در گرد کاینات جز او یک سوار نیست
 
فیروز جنگ معرکه کارزار نفس
کس در جهاد نفس چو او مرد کار نیست
 
گلبانگ فتح اعظم مردی به نام اوست
کس درشکست خویش چو او پایدار نیست
 
عالم تمام بنده و او پادشاه لیک
شاهی که غیر بندگیش هیچ کار نیست
 
گر خاک پاش سر به نسیمی برآورد
در باغ و راغ حاجت باد بهار نیست
 
هرجا که خلق او نفس عنبرین زند
حاجت به مغز کاوی مشک تتار نیست
 
در هر زمین که نقش پیش سایه افکند
دی را خصومتی به گل و سبزه‌زار نیست
 
باغی که او شکفته گذشت از حوالیش
از غنچه عقده‌ای به دل شاخسار نیست
 
در چار فصل, خار رهش بی‌نصیب نیست
در غنچه بستن است گرش گل به بار نیست
 
هر لاله‌ای که گرد رهش می‌کند به چشم
از داغ حسرتش دل خونین فگار نیست
 
در هر هوا که شبنمش از لطف فیض اوست
از شعله لاله گر بدمد داغدار نیست
 
در عهد توتیایی گرد رهش به چشم
نرگس به فیض دیده امیدوار نیست
 
در سینه‌ای که شعله شوقش علم کشد
گل را طراوت چمن خار خار نیست
 
بی‌مهر او دل ار همه خود غنچه گل است
جز باب سینه‌کاوی پیکان خار نیست
 
هرجا کف سخاوت او سایه افکند
جز تیرگی نتیجه ابر بهار نیست
 
در پیش قطره‌ریزی ابر کفش اگر
گوهر چو قطره آب شود آبدار نیست
 
سر گر به امتحان بدهد کس محیط را
در بحر دست او که به هیچش گذار نیست
 
هرچند مضطرب بدود هر طرف چو موج
ره تا ابد ز هیچ رهش برکنار نیست
 
در پایه پیش بحر کفش چون کفی ز بحر
ابر از بخار مکرمتش جز بخار نیست
 
کان را به عهد بخشش او جز به چشم خصم
خاکش به سر که یک کف خاک اعتبار نیست
 
چون ماه علمش از افق سینه سر زند
اقلیم جهل را غم شب‌های تار نیست
 
جز سینه‌اش که نامتناهی دروست علم
جایی به گرد نامتناهی حصار نیست
 
تمکین کوه, سایه حلمش نمی‌کشد
جرم زمین چو گرد رهش در وقار نیست
 
گردون اگر تصور عدلش کند ز بیم
با دل شکستگان دگرش کارزار نیست
 
عدلش صفاطلب شده نوعی که تا ابد
آیینه را ز گرد کدورت غبار نیست
 
لطفش چنان ملایمت طبع عام کرد
کاندر میان رنگ و شکستن نقار نیست
 
زینسان که رنگ الفت اضداد ریخته است
امید را ز خاطر عاشق فرار نیست
 
از همت بلند درش محو حیرتم
کش نسبت تشبه افلاک عار نیست
 
در حضرتش زمانه به یک پا ستاده است
در خدمتش فلک نفسی برقرار نیست
 
روزی قدر به پیش قضا شکوه کرد و گفت
تا حکم شاه هست مرا هیچ کار نیست
 
بانگی ز روی قهر به او زد قضا و گفت
کای ساده سر این به تو هم آشکار نیست
 
دانی که کیست این و ورا قدر و حال چیست؟
کس در جهان نظیر وی از اقتدار نیست
 
گرنه وجود او بود این کارخانه را
پیش خدای عزوجل اعتبار نیست
 
حاصل که او نتیجه ایجاد عالم است
در دهر همچو ما و تو او حشو کار نیست
 
یعنی که ابن سبط رسول مهیمن است
بی‌مهر او بنای جهان استوار نیست
 
درکش سر رضا به خط اقتفای او
کاین جز رضای حضرت پروردگار نیست
 
ورنه دگر تو دانی و خشم خدایگان
کاری گر اوفتد به منت هیچ کار نیست
 
شاهی که کارخانه قدرت وجود اوست
با او ستیزه جز به خدا کارزار نیست
 
آلوده چون به حرف عدویش کنم سخن؟
طوطی طبع ناطقه مردارخوار نیست
 
گوشی به حرف دشمن او چون کند کسی!
این شاهراه سامعه سوراخ مار نیست
 
شاها منم که طینت عنبر سرشت من
جز از عبیر خاک درت مایه‌دار نیست
 
مهر تو درگرفت سراپا وجود من
نوعی که دل ز شعله او جز شرار نیست
 
روشندلم ز شعله بی‌دود مهر تو
کاین شعله مایه‌اش همه نورست نار نیست
 
فکر من از کجا و مدیح تو از کجا
در بحر مدحت تو خرد را گذار نیست
 
وصفت ز کارگاه تخیل برون‌ترست
این جنس خوش‌قماش ازین پود و تار نیست
 
لیکن بدین خوشم که تسلی فزای دل
بیرون ز فکر شغل توام هیچ کار نیست
 
جز گفتگوی مهر تو نبود انیس من
عاشق تسلی‌اش به جز از حرف یار نیست
 
بی‌مهری فلک دل ما را ز خود رماند
رحمی که جز به لطف تو امیدوار نیست
 
لطفت چو گشت ضامن فردای دوستان
امروز باکی از ستم روزگار نیست
 
دانم که جز خلاف رضای تو روز حشر
سدی به راه رحمت پروردگار نیست
 
تا آفتاب نور فشاند به روزگار
تا روزگار جز به شتابش قرار نیست
 
مهرت دل حبیب ترا نورپاش باد
خصم تو بی‌قرار چنان کش وقار نیست
 
خاک ره تو دیده فیاض را جلا
تا از فلک بر آینه‌اش جز غبار نیست
آیت الله محمدحسین غروی اصفهانی
آیت الله محمدحسین غروی اصفهانیشهادت امام سجاد (علیه السلام)
مدح امام سجاد (علیه السلام)
مصیبت کربلا امام سجاد (علیه السلام)
دل بود بیمار آن بیمار عشق مه جبین
تن بود رنجور آن رنجور یار نازنین
 
آهوی طبعم به نخجیر غمش تا شد اسیر
چون به زنجیر ستم سر رشتۀ دنیا و دین
 
شد به بند بندگان، سر حلقۀ آزادگان
یا سلیمان حلقۀ اهریمنان را شد نگین
 
نقطۀ اسلام را پرگار کفر آمد محیط
مرکز عدل حقیقی شد مدار ظلم و کین
 
طائر قدس از فضای انس رفت اندر قفس
شاهباز اوج وحدت شد بدام مشرکین
 
همنشین زاغ شد طاوس باغ کبریا
یا که عنقاء و هما با کرکس و شاهین قرین
 
چون اسیر روم رفت از کربلا تا شام شوم
پادشاه یثرب و شهزادۀ ایران زمین
 
زیب و زین عالم امکان علی بن الحسین
نور یزدان سید سجاد زین العابدین
 
مشرق صبح ازل مفتون حسن لم یزل
دردمند شام محنت مبتلای شامتین
 
سرو باغ استقامت نخلۀ پر نور طور
گرچه شد بی شاخ و بر آن دوحۀ علم و یقین
 
شد ز سوز تب و تاب، آمد ز داغ دل بتاب
گرچه آهش بود گاهی سرد و گاهی آتشین
 
کنز مخفی بود لیکن شهرۀ هر شهر شد
تا شود سرّ محبت آشکارا و مبین
 
نالۀ «یا لیت امی لم تلدنی» بر کشید
بهر هتک حرمت ناموس رب العالمین
 
آنکه همچون نقطۀ مرکز بود ثابت قدم
کی نهد پا از محیط صبر بیرون این چنین؟
 
انه شیءُ عجاب صبره عند المصاب
زشت باشد آفرین بر صبر آن صبر آفرین
 
آنکه از وی شد نظام عالم هستی بپای
سر برهنه شد بپا در محفل پستی لعین
 
شاهد گیتی سراپا سوخت در بزم شراب
همچو شمع از سوز دل با شعلۀ آه و أنین
 
لا تقل هجراً شنید از معدن جهل و غرور
عین اسرار علوم أولین و آخرین
 
یافت در ویرانۀ شام خراب از کین مکان
آنکه بود اندر مقام لی مع اللهی مکین
 
گنج را ویرانه باید، خاصه گنج معرفت
زین سبب ویرانه آمد مخزن دُرّ ثمین
 
بس که تلخی‌ها چشید آن خسرو شیرین لبان
زهر را نوشید در آخر نفس چون انگبین
علی اکبر لطیفیان
علی اکبر لطیفیانمدح امام سجاد (علیه السلام)
ولادت امام سجاد (علیه السلام)
بنا نیست امروز افسرده باشیم
پس از چند شب باز پژمرده باشیم
مگر می شود نور را دیده باشیم ؟
ولی دل به خورشید نسپرده باشیم
بنا بود ما را سر پا ببینند
اگر بارها هم زمین خورده باشیم
سه شب در بین کوچه نشستیم
که سهمی از این سفره ها برده باشیم
محال است ما را از آقا بگیرند
محال است حتی اگر مرده باشیم
 
اسیرم به گیسوی بالا نشینی
فدای گرفتاری این چنینی
 
تو شهر غریبی مسافر نداری
شب پنجم ماه، زائر نداری
در این چند شب بالها کربلایند
بمیرم برایت مهاجر نداری
نبینم برای تو شعری نگفتند
مبادا بگویند شاعر نداری
تو چهارم مسیر به سمت خدایی
تو چهارم مسیری که عابر نداری
در این روزها که تو تنها ترینی
در این روزها که تو زائر نداری
 
مرا زائر بی قرار تو کردند
دلم را چراغ مزار تو کردند
 
بنا شد اگر سائلی نان بگیرد
چه خوب است که از کریمان بگیرد
بنا شد اگر شاه نوکر بگیرد
چه بهتر که از نسل سلمان بگیرد
علی خواست تا که برای حسینش
زنی در بلندای ایمان بگیرد
تمام زمین و زمان را که میگشت
بنا شد عروسی از ایران بگیرد
اسیری شهبانوی ما می ارزد
که این خاک بوی حسین جان بگیرد
 
تو آقا ترینی و سجاد مایی
تو شاهی و فرزند داماد مایی
 
خدا باز تصویر مولا کشیده
برای حسینش، علی آفریده
تو از بس که غرق حضور خدایی
برای عبادت تو را برگزیده
هر آنکس که دیده تو را صبح یا شب
سر سفره های مناجات دیده
ترحم کن ای آسمان محبت
به این قطره های چکیده چکیده
چه می خواهم از تو که داده نباشی
به اندازه کافی از تو رسیده
 
همین که گدای تو هستیم کافیست
ابو حمزه های تو هستیم کافیست
 
بخوان تا ابوحمزه ایمان بگیرد
بخوان آدمی بوی انسان بگیرد
بخوان :ابکی ؛ ابکی ؛لنفسی ؛ لقبری...
دل مرده ی ما کمی جان بگیرد
(...و یا غافر الذنب و یا قابل التوب
الهی تصدق علیّ بعفوک
انا لا انسی ایادیک عندی
الهی تصدق علیّ بعفوک
الهی و ربی علیک رجائی
الهی تصدق علیّ بعفوک...)
لباس مناجت را باید ،هرکس
شب پنجم ماه شعبان بگیرد
 
تو هستی دلیل مسلمانی ما
نجات پر و بال زندانی ما
 
به جز عالم سائلی عالمی نیست
به غیر از کریمی تو حاتمی نیست
بر این خشکها تا که باران ببارد
به غیر از غلام تو صاحب دمی نیست
خدا از سرم سایه ات را نگیرد
جز این؛ هرچه را هم بگیرد غمی نیست
چهل سال بر سر در خانه ی تو
به جز پرچم کربلا پرچمی نیست
تو یعقوبی و پلک مجروح داری
چهل سال گریه، زمان کمی نیست
 
چهل سال گریه، چهل سال ناله
چهل سال گریه برای سه ساله
سید حمیدرضا برقعی
سید حمیدرضا برقعیمدح امام سجاد (علیه السلام)
بسته است همه ی پنجره ها رو به نگاهم
چندی است که گم گشته ی در نیمه ی راهم
 
حس میکنم آیینه ی من تیره و تار است
بر روی مفاتیح دلم گرد وغبار است
 
از بس که مناجات سحر را نسرودم
سجاده ی بارانی خود را نگشودم
 
پای سخن عشق دلم را ننشاندم
یعنی چه سحرها که ابو حمزه نخواندم
 
ای کاش کمی کم کنم این فاصله ها را
با خمسه عشر طی کنم این مرحله ها را
 
بر آن شده ام تا که صدایت کنم امشب
تا با غزلی عرض ارادت کنم امشب
 
ای زینت تسبیح و دعا زمزمه هایت
در حیرتم آخر بنویسم چه برایت
 
اعجاز کلام تو مزامیر صحیفه است
جوشیده زبور از دل قرآن به دعایت
 
در پرده عشاق تو یک گوشه نشسته است
صد حنجره داوود در آغوش صدایت
 
از بس که ملک دور وبرت پر زده گشته است
"پیراهن افلاک پر از عطر عبایت"
 
تنها نه فقط آینه در وصف تو حیران
باشد حجرالاسود الکن به ثنایت
 
من کمتر از آنم که به پای تو بیفتم
عالم شده سجاده افتاده به پایت
علی اکبر لطیفیان
علی اکبر لطیفیانمدح امام سجاد (علیه السلام)
ولادت امام سجاد (علیه السلام)
ما همان یا کریم بام شما
جبرئیل قدیم بام شما
صبح روز نخست خواندمتان
چقدر آشناست نام شما
صبح روز ازل حوالی نور
سجده کردیم بر کدام شما؟
من حلالم بود حلال شما
من حرامم بود حرام شما
چهارده قرن دست هیچ کسی
دل ندادم به احترام شما
 
به شما معدن کرم گفتند
و به ما سائل حرم گفتند
 
پر من بال و بال من پر شد
پر و بالی زدم کبوتر شد
به نفس های حضرت سجاد
حالمان خوب بود و بهتر شد
سحر پنجم عبادت بود
کوچه های خدا معطر شد
مردی از سمت ابرهای دعا
آمد و خشکی دلم تر شد
آمد و با خودش کتاب آورد
او امام آمد و پیمبر شد
 
مردی از سمت آفتاب آمد
با مفاتیح مستجاب آمد
 
آمده تا مرا تکان بدهد
چشم گریان به این و آن بدهد
آمده روی پشت بام سحر
با صدای خدا اذان بدهد
بشکند میله قفس را تا
بالها را به آسمان بدهد
با خودش مصحف نور آورده
تا خدا را به ما نشان بدهد
به نگاهش دخیل می بندیم
تا مناجات یادمان بدهد
 
ای مسیر سبز نجات
بر مناجات کردنت صلوات
 
ای مناجات و ای نسیم دعا
راه نزدیک ما به سمت خدا
ای که دریا کنار تو قطره
قطره با یک نگاه تو دریا
نذر سجاده قدیمی توست
چهارمین رکعت نوافل ما
ای امام علی دوم من
ای امام چهارم دنیا
مرد شب زنده دار سجاده
مرد محراب التماس دعا
 
از تو بوی نماز می آید
بوی راز و نیاز می آید
 
مادرت آفتاب حجب و حیاست
شرف الشمس سید الشهداست
مایه آبروی ایران است
افتخارم همیشه ام به شماست
از تو و مادر تو این دل ما
عاشق خانواده زهراست
یک سفر پیش ما نمی آیی
سفر مادری تو اینجاست
تو عجم زاده ای تو فامیلی
پس حرم سازی ات به گردن ماست
 
تو در این سرزمین گل کاری
به خدا حق آب و گل داری
 
آفتابی که حق کشیده تویی
جلوه ای که کسی ندیده تویی
با ظرافت ، خدای عز و جل
بی نظیری که آفریده تویی
آنکه با کفه تولایش
پای میزانمان کشیده تویی
شب اسیر هزار رکعت تو
به خدایت قسم پدیده تویی
نخلهای بلند نخلستان
بارش رحمتی که دیده تویی
 
با دعای غلام تو دارد
آسمان مدینه می بارد
 
بی تو سجاده ای اگر هم بود
فرش رسوایی دو عالم بود
بی تو یا حرفی از بهشت نبود
یا اگر بود هم جهنم بود
خطبه های گلوی زخمی تو
انعکاس غروب ماتم بود
تو اگر خطبه ای نمی خواندی
خانه هامان بدون پرچم بود
تو اگر روضه ای نمی خواندی
سال ما سال بی محرّم بود
 
از تو داریم فصل ماتم را
ده شب گریه ی محرم را
 
احترام تو را سلام نبود
حق تو کوچه های شام نبود
حق آیینه ها شکستن نیست
گیرم این آینه امام نبود
هیچ جایی برای حال شما
بدتر از مجلس حرام نبود
گریه کردی صدا زدی «ای کاش...
هیچ سنگی به روی بام نبود
کاش مادر مرا نمی زایید
من امامم، خرابه جام نبود»
 
حرفِ ویرانه در میان آمد
دختر شاه، یادمان آمد
علی اکبر لطیفیان
علی اکبر لطیفیانمدح امام سجاد (علیه السلام)
از سکوتم صدا درست کنید
ذکر یا ربنا درست کنید
ببرید و بیاورید مرا
بلکه از من گدا درست کنید
در دلم گر بناست خانه کنید
اول این خانه را درست کنید
می شود سنگ دستتان بدهم
می شود که طلا درست کنید
هر چه میل شماست تسلیمیم
یا خرابم و یا درست کنید
فقر ما را کسی درست نکرد
ای کریمان! شما درست کنید
شد اگر شکر، اگر نشد یک وقت
می نشینم تا درست کنید
بعد از آن که مدینه ام بردید
سفر کربلا درست کنید
 
از لب ما دعا نمی افتد
کربلا، کربلا نمی افتد
 
این قبیله همه شبیه هم اند
این کرم زاده ها چه با کرم اند
چه نیازی ست تا بزرگ شوند
در همان کودکی مسیح دم اند
زنده ام می کنند مثل مسیح
بر تن مرده ام اگر بدمند
همه آماده ی بلا هستند
جاده های عروج پیچ و خم اند
عاشقان بیشتر پی نامند
عاشقانی که عاشقند کم اند
عاشقان در نگاه آل علی
گر اسیرند باز محترم اند
دختران قبیله های عرب
خادم شهربانوی عجم اند
 
عجمی کرده اند جانان را
آبرو داده اند ایران را
 
ای مناجات تا خدا رفته
عرش را تا به انتها رفته
کیسه کیسه به شانه نان برده
خانه خانه سوی گدا رفته
بی تو معراج هم کسی برود
بی وضو محضر خدا رفته
بس که در حال سجده افتاده
رنگ پیشانی شما رفته
برکت می رسد غلامت اگر...
سر سجاده ی دعا رفته
محمل ما به گِل فرو رفته
محمل ما شکسته وا رفته
چاره ای کن برای ما ور نه
رمضان، آبروی ما رفته
 
آبرودار پنجم شعبان
دارد از راه می رسد رمضان
 
چه مقامی ست مادر تو شدن
مثل پروانه ی سر تو شدن
بال جبریلِ عرش مال خودش
راضی ام با کبوتر تو شدن
علی اکبر است و آرزوی
چند سالی برادر تو شدن
می شود برتر از سلیمان شد
ظرف یک روز نوکر تو شدن
این غلام سیاه را نفروش
کردم عادت به قنبر تو شدن
به خدای یگانه می ارزد
کشته ی نام اطهر تو شدن
 
پدرت هم به تو ولی می گفت
«بابی أنت یا علی» می گفت
 
آمدی و حسین خندان شد
همه جا جز بقیع چراغان شد
آمدی و به برکت نامت
نام جدت علی فراوان شد 
مادرت شد عروس زهرا و
افتخارش نصیب ایران شد
آشنا با صحیفه اش کردی
هر که بر سفره ی تو مهمان شد
 
رمضان ماهِ سِرِّ شعبان است
رمضان شرح ماه شعبان است
 
ابر و خورشید و ماه در کارند
خاکی از زیر پات بر دارند
تب تو تب نبود درمان بود
راویان تب تو بیمارند
دوستان قدیمی زهرا
به تو و مادرت بدهکارند
در اسیری مادرت حتی
از مقامات او خبر دارند
هر چه مِهریه اش گران باشد
باز قوم علی خریدارند
به غلامت بگو دعا بکند
این گرفتارها گرفتارند
 با مناجات تو ملائکه هم
سر شب تا به صبح بیدارند
 
تا نگاهی به بالشان بکنی
از کرم خوش به حالشان بکنی
 
کاش میشد بنا درست کنند
گنبدی از طلا درست کنند
همه جای مدینه را نه، نه
لااقل پنج تا درست کنند
گرد و خاک بقیع را ببرند
تا برایم دوا درست کنند
شیعیان حاضرند با گریه
آستان تو را درست کنند
با النگوی دختران عجم
چند ایوانْ طلا درست کنند
سنگ ها می خورد بر سر تو
تا که شاید صدا درست کنند
 
عمه را زد ولی سر تو شکست
هم سر عمه هم سر تو شکست
 
ای مناجاتی سرای حسین
ذکر آمین ربنای حسین
 ای تمام صحیفه ات شرح
آخرین ناله و دعای حسین
مقتل تو صحیفه ات باشد
داده ای شرح کربلای حسین
کاش مثل تو روضه خوان بشویم
تا اقامه کنیم عزای حسین
به زبان دعا بیان کردی
چه کشیدند بچه های حسین
 آه تیر سه شعبه و حلق
طفل معصوم بی خطای حسین
الامان از حکایت زینب
وای از روز ماجرای حسین
چقدر کریه می کنی یعقوب
مژه ات ریخته برای حسین
بعد از آن که بدن مرتب شد
سر بنه روی بوریای حسین
 
روی قبرش نوشتی یا مظلوم!
لک روحی فدا ابا المهموم
رضا دین پرور
رضا دین پرورمدح امام سجاد (علیه السلام)
مستم از جام، مستم از باده
سر خوشی کار، دست من داده
نام من عبد ، عبد ثارالله
کنیه ام عاشق جنون زاده
زده ام سوز سینه ام را بر
نفس زائران دلداده
میروم تا به نا کجاهایِ
پیچ و خم دارِ ساکت جاده
رو به قبله نشسته ام بزنم
پرسه ای حول مهر سجاده
سر  مستی ، سر جنون دارم
گر زنندم  هزار قلاده
 
حوری ام یا نوادهء آدم
آشنایم گدای سجادم
 
بنگر سینهء خراب مرا
لب به لب جامی از شراب مرا
راهیان غیور میخانه
در لبت دیده اند عذاب مرا
لبتان را به خنده خواهم دید
یا که چشمت دهد جواب مرا
آخرین توبه ترک غیر تو بود
بنویسم اولین  ثواب مرا
هوس روی تو به هم زده است
مستی پلک چشم خواب مرا
کاسه کاسه ملائکه بردند
عطش لحظه های ناب مرا
 
لب خود را به نی گره دادم
آشنایم گدای سجادم
 
بالی ز جنس آسمان دارم
ابرم و بر بهشت می بارم
تا هو لهوست وردِ لبهایم
دستِ حق میشود نگهدارم
تا که او هست بی خیال همه
تا دوا هست من که بیمارم
نان اگر که به نرخ روز کسی
غیر او هست میشود عارم
چشم طناز و مست و مخمورش
ناز اگر می کند خریدارم
ز سر کوی او دل من را
نرهانید چون گرفتارم
 
خود او خواست بعدا" افتادم
آشنایم گدای سجادم
 
حضرت سجده های طولانی
السلام ای نبوغ عرفانی
السلام ای عبودیت در وحی
سر مکنون، بلوغ قرآنی
خطبه های رسای تو کرده
در صحیفه، عجیب طوفانی
خط به خطِ دعای دستت هست
باده ای از شراب روحانی
من دخیلت شدم جلوس کنید
در شبستان چشم بارانی
میرسم عاقبت به کوی تو در
کوچه پس کوچه های حیرانی
 
داده اند این مدیحه را یادم
آشنایم گدای سجادم
 
ای ضریحِ لبت ضریحِ حسین
خنده ات خندهء ملیح حسین
ذوالفقار دعای تو بران
منطقت منطق صریح حسین
اشتباهت گرفته ام با نور
اصلا" عیسایی و مسیح حسین
اذن از تو گرفته بنویسد
قلمم واژهء صحیح حسین
گر شود تنگ قافیه بر من
التماست کنم شبیهِ حسین
جان فدای تو که میان بلا
زنده بودی ولی ذبیح حسین
 
مادرم گفت: تا مرا زادم
آشنایم گدای سجادم
 
تشنگی اعتکافِ لبهایت
شعله ها در طوافِ لبهایت
هر چه دشنام و طعنهء دشمن
آمده در مطافِ لبهایت
حکمتش چیست در نیامده است
تیغ ها از غلافِ لبهایت
بوسه میزد غروب عاشورا
آفتاب از شکافِ لبهایت
مثل قالیِ نخ نما شده بود
رشته رشته کلافِ لبهایت
بوسه از حنجر پدر شده بود
آرزوی معافِ لبهایت
شده آهی که مانده بر جگرت
سند انعطاف لبهایت
 
از غم تو ز پای افتادم
آشنایم گدای سجادم