ایهاالمظلوم
مناجات-با-چهارده-معصوم
لطفاً برای جستجوی گریزهای متفاوت در این مناسبت به کادر جستجوی گریز مراجعه فرمایید
مورد
رسول عسگری
رسول عسگریمناجات با چهارده معصوم
آدم که عاشق میشود فکر خطر نیست
در عاشقی اصلاً ضرر مد نظر نیست
 
“دربدری دارد به دنبال خودش عشق”
عاشق نبوده آنکسی که دربدر نیست
 
پشت سر پروانه دریا هم بریزی
پروانه برگشتی ندارد تا سحر نیست
 
پروانه را دیدم که خاکستر نشین شد
پروانه یادم داده عاشق فکر پر نیست
 
قدر جوانی را بدان و گریه کن باش
من شک ندارم وقت پیری بی اثر نیست
 
من گریه کردم هر کجا ، قلبم شکسته
پس گریه های من کم از شق القمر نیست
 
گریه برای این تبار محترم بود!
سر تا سرش سود است و اصلاً هم ضرر نیست
 
غیر از تو خرج هرکه شد خونش هدر رفت
خونی که میریزم به پات اسمش هدر نیست
 
دارم مقرب می شوم بین گدایان
با این که در عالم گدائی معتبر نیست
 
این کاسه را باید پر از مهر علی کرد
اینجا گدا اصلا به فکر سیم و زر نیست
 
بنشین و اینجا گریه کن آن جا بخندی
فردا که محشر شد خبر از چشم تر نیست
 
حتی صدایش در نیامد پشت آن در
جانم به زهرا که مثالش در بشر نیست
 
آتش به دامانش گرفت پایش نلرزید
گفتم کسی که عاشق است فکر خطر نیست
علی اکبر لطیفیان
علی اکبر لطیفیانمناجات با چهارده معصوم
همه َش براى خودت، آبرو به ما ندهید
غذا زیادتر از جنبه یِ گدا ندهید
 
به درد عشق رسیدن، دو سوم قرب است
هزار درد که دادید، پس دوا ندهید
 
میان درد دَواى مرا قرار بده
که زندگى نمی ارزد اگر بلا ندهید
 
محل گذاشتى و بى محلى ات کردیم
ازین به بعد بیایید رو به ما ندهید
 
به سینه یِ منِ محتاج دست رد بزنید
ولى حواله یِ من را به ناکجا ندهید
 
نداشتن، برکت داشت ضایعش کردیم
از این به بعد به نااهل فقر را ندهید
 
مرا به دردسر انداخت بى خدا بودن
به عبدِ غیر، خدا را تو را خدا ندهید
 
برای سوخته فرقى نمی کند اصلاً
که آخرش بدهیدش جواب یا ندهید
 
چو طفل سر به هوا شد،دواش تنبیه است
به من که سر به هوایم دو شب غذا ندهید
 
در اختیار کسى نیست گریه، دست شماست
نمی دهند به ما گریه تا شما ندهید
 
جهنم است بهشتى که آتشم نزند
به جان فاطمه از این بهشت ها ندهید
 
بیایید نامه ما را نخوانده پاره کنید
بیایید نامه ما را به مرتضى ندهید
 
اگر بناى تو این است عده اى نروند
از این به بعد به ما نیز کربلا ندهید
علی اکبر لطیفیان
علی اکبر لطیفیانمناجات با چهارده معصوم
محضر او نباید از دردِ دوری و درد هجر صحبت کرد
مثل پروانه ای که سوخت ولی ادب عشق را رعایت کرد
 
به زلیخایی من و عشقم چقدر روزگار تهمت زد
من از این روزگار دلگیرم روزگاری که بد قضاوت کرد
 
درد محبوب درد نیست عزیز زخم معشوق زخم نیست عزیز
درد نه زخم نه زلیخا را حرف مردم فقط اذیت کرد
 
آه کنعانیان یوسف خواه کاروان را به راه بیندازید
وصل در این دیار ممکن نیست باید از این دیار هجرت کرد
 
هر کسی پند می دهد ما را یا که طفل است یا که بی عقل است
وقت خود را فقط هدر داده ست هر که دیوانه را نصیحت کرد
 
کیست دنبال یار آن کس که کیست شب زنده دار آن کس که
در سحر هر چه را به دست آورد بین اهل قبور قسمت کرد
 
از مقام عدم گذشت و سپس در مقام وجود پای گذاشت
هرکه در بارگاه آل علی با تمام وجود خدمت کرد
 
دیگران هرچه هم شدند ولی من هنوزم سگ نجف هستم
نه به اصحاب کهف بلکه خدا به سگ کهف هم عنایت کرد
 
نیمه شب گریه ای اگر داری قیمتش را ز اهل گریه بپرس
حیف و میلش نکن پی حاجت با همان می شود شفاعت کرد
 
گریه کن های سیدالشهدا همه از زمره ی شهیدانند
هیچ محتاج غسل میت نیست آنکه با خون دل طهارت کرد
عماد خراسانی
عماد خراسانیمناجات با چهارده معصوم
ای دل تو ندانستی قدر گل و بستان را
بیهوده چه می نالی بیداد زمستان را
 
ظلمات شب هجران بیهوده ندادندت
تو قدر ندانستی آن چشمه حیوان را
 
مغرور شدی ای دل در گلشن وصل از بخت
بایست کشید اکنون این رنج بیابان را
 
صد بار تو را گفتم دیوانگی از سر نه
ترسم که دهی از دست آن زلف پریشان را
 
دلبسته این دامی، مرغابی این دریا
کم شکوه نما ای دل این وحشت طوفان را
 
در بزم چمن بنگر، کان مرغ پسند افتد
کز سینه برون آرد دلسوزتر افغان را
 
گل خرم و سرو آزاد، بلبل همه در فریاد
الحق که ستم کردند مرغان خوش الحان را
 
کی نام ترا می برد دل روز ازل ای عشق
در خواب اگر می دید هنگامه ی هجران را
 
در فصل گلم آن کو در کنج قفس افکند
می برد ز یادم کاش شبهای گلستان را
 
تنها ز تو دردی ماند ای مونس جان با من
خواهم که نخواهم هیچ با درد تو درمان را
 
تا رفت ز کف جانان دشمن شده ام با جان
بیدل چه کند دل را، عاشق چه کند جان را
 
دیگر هوسی ما را جز وصل تو در سر نیست
رحمی کن و یادی کن این بی سر و سامان را
 
ای عاشق شیدایی بشنو سخنی از من
هرچند که نتوانی هرگز شنوی آن را
 
در بزم وصال دوست از جام جمال دوست
چون مست شدی مشکن پیمانه و پیمان را
سید حمیدرضا برقعی
سید حمیدرضا برقعیمناجات با چهارده معصوم

مادر مرا گرفت در آغوشش، در کنج زیر پله هراسان بود
در خانۀ کدام یک از اقوام، این دفعه بمبِ سرزده مهمان بود
گرمای بی ملاحظۀ بادم، ناراحت از گلایۀ شمشادم
جمع تضاد، زندۀ مردادم، در من شروع، نقطۀ پایان بود
عمرم در آرزو سپری می‌شد، در حسرت دوچرخه و کفشی نو
آن روزها که وسعت این دنیا، در چشم من مسیر دبستان بود
یک دست توی جعبۀ شیرینی، یک دست سوی شربت در سینی
حق داشت کودکی‌ام اگر یک سال، چشم انتظار نیمۀ شعبان بود
من خسته بودم و پدرم مشتاق، او تندتند سوی اذان می‌رفت
ناگاه بهجتی به دلم می‌ریخت، آن مسجدی که در گذر‌‌ِ خان بود
در راه بازگشت پدر با من، از روزهای رفته سخن می‌گفت
از اینکه فقر، خواهر او را کشت، از اینکه فقر، سایۀ آنان بود
از اینکه در حرارت تابستان، حتی حصیر بادبزن می‌سوخت
از اینکه نفتِ توی علاءالدین، تنها حریف فصل زمستان بود
باز از پدر بزرگ که شاعر بود، از کربلا نرفتن او می‌گفت
می‌گفت خواب دیده غبارآلود، نعلین‌هاش گوشۀ ایوان بود
باهم قدم زنان به حرم رفتیم، قد می‌کشید شوق تماشایم
آنچه مرا به شعر فرا می‌خواند، تصویر صحن خلوت و باران بود
مرداد و آذر و دی و شهریور، آبان و مهر و تیر چه فرقی داشت
هروقت آمدم به حرم این جا، اردیبهشت‌های فراوان بود

مناسبت‌های مرتبط

پیشنهادهای نزدیک به جستجوی شما