ایهاالمظلوم
مدح-حضرت-قاسم-ابن-الحسن-علیه-السلام
لطفاً برای جستجوی گریزهای متفاوت در این مناسبت به کادر جستجوی گریز مراجعه فرمایید
مورد
میرزا محمد باقر صامت بروجردی
میرزا محمد باقر صامت بروجردیمدح حضرت قاسم ابن الحسن (علیه السلام)
ای ز بساط قرب از بسکه گشته مست
گاهی کشیده پای گاهی فشانده دست
 
افتاد بی‌خبر از وعده الست
از اوج لامکان در این حضیض پست
 
***تا کی وصال دوست جوئی بسر سری
 
چون کردم پیله کار بر خود گرفته تنگ
آئینه ضمیر کرده به زیر زنگ
 
گه با زمین به صله گه با فلک به جنگ
پوئی گهی ز روم جوئی گه از فرنگ
 
***اوضاع قیصری فر سکندری
 
از زهر مهر دهر رو تر مکن مذاق
کز تلخی افکند بر جانت احتراق
 
اندازدت به جسم و جان بانگ الفراق
تا بهر تو رسد تریاق از عراق
 
***ماند ز تو به جای بی‌روح پیکری
 
تا می‌کند به جان آب روان بجوی
این نوشدش به میل آن ریزدشبه روی
 
یک جا که ماند یافت تغییر رنگ و بوی
وصف ثلاثه راست گردد به شان اوی
 
***نفرت کنند از او هر خشک و هر تری
 
از یک قبیله بود احمد و بو برای ابو
هر دو به هم قرین در نسل و در نسب
 
می‌بود هر دو را فخریه بر عرب
این در لهیب نار گردید ملتهب
 
***وان بر سهپر کوفت کوس پیمبری
 
انعام عام دوست هر صبح و هر مسا
مارا بخوان غیب دایم زند صلا
 
باری ز جای خیز و ز بهر التجا
بنما رخ نیاز بر سبط مجتبی
 
***قاسم کزو بپاست دوران سروری
 
شاهی که بر رسول بهتره نبیره بود
سر خیل اقربا فخر عشیره بود
 
محبوب عالم از حسن السریره بود
کالشمس فی‌النهار در شام تیره بود
 
***بل کرده آفتاب زو کسب انوری
 
در شاهزادگی بر خلق شاهیش
گردن به طوق طوع مه تا به ماهیش
 
او شاه و کائنات یکسر سپاهیش
پنهان به جسم و جان فر الهیش
 
***ظاهر ز فطرتش آثار داوری
 
«یکفی بفخره فی الکون والزمن»
دامادی حسین(ع) فرزندی حسن(ع)
 
مویش گره گره گیسو شکن شکن
از مشک یک ختا از نافه یک ختن
 
***لعلش چون آب خضر در روح پروری
 
نزد دعای او چرخ افکند سپر
زیر زمانه را زورش کند ز بر
 
آن را که تیغ او اینجا رسد بسر
گردد ز بیخودی آنقدر سقر مقر
 
***بخ بخ از این هنر و از این دلاوری
 
چون نار قهر او برگیرد اشتغال
سرمه صفت شود از صولتش جبال
 
از مشرق و جنوب تا مغرب و شمال
از عسرت مکان و از تنگی مجال
 
***جولانگهیست تنگ وی از صفدری
 
روزی که بر حسین روزگارتنگ
قامت به یاریش آراست بهر جنگ
 
تعویذ باب را بگرفت روی چنگ
جسمی ز جان ملول جانی ز تن به تنگ
 
***آمد بر عمو با آه آذری
 
گفت ای ز کائنات شخص تو انتخاب
بنگر به سر خطم از باب مستطاب
 
ده بر شهادتم اذن ای فلک جناب
شاه از سرشگ ریخت اجام به آفتاب
 
***با آن یتیم گشت در ذره پروری
 
بنمود بزم عیش از بهر او بپا
از خون دل گرفت بر دست او حنا
 
پوشید از کفن بر قامتش قبا
او را روانه کرد در حجله عزا
 
***پس زهره را سپرد در دست مشتری
 
ننشسته بد هنوز در پیش نوعروس
کز دشت ماریه زان لشگر مجوس
 
بر گبند سپهر پیچید بانگ کوس
مایوس از عروس برخاست به افسوس
 
***گفتی مگر سپند جسته ز مجمری
 
آمد به معرکه چون مهرمنجلی
شد کربلا احد و آن نوجوان علی
 
کاری به خصم کرد از تیغ پردلی
زوری بکار برد این فارس یلی
 
***کان روز تازه کرد آئین حیدری
 
ازرق به رزمگاه مانند شیر نر
آمد به جنگ وی با چهار تن پسر
 
آن شبل مرتضی با تیغ شعله ور
هر پنج را بداد اندر سقر مقر
 
***پس راند در خایم خنگ مظفری
 
آه از تف عطش افتاد در تعب
کرد از عم گرام آب روان طلب
 
خاتم به جای آب شاهنشه عرب
اندر دهان او بنهاد تشنه لب
 
***سوی جدال کرد روی برابری
 
از کوشش زیاد آن طفل خرد سال
افتاد از مصاف واماند از جدال
 
بی‌رحم کافری ز آن فرقه ضلال
زد تیغ بر سرش در عرصه قتال
 
***کز پا فتاد و کرد در خون شناوری
 
مظلوم کربلا آمد چون بر سرش
می‌خواست تا کشد قاتل به کیفرش
 
مغلوبه گشت جنگ در روی پیکرش
پامال سم اسب شد جسم اطهرش
 
***فریاد (صامتا) زین چرخ چنیبری
میرزا محمد باقر صامت بروجردی
میرزا محمد باقر صامت بروجردیمدح حضرت قاسم ابن الحسن (علیه السلام)
باز شد اسپهبد فرورد را پا در رکیب
برد افسر از سردی نهیب با یک نهیب
 
هد هد باد بهاری بانشاط و فرو زیب
بر سلیمان حسین آمد عبیر افشان ز جیب
 
***شاهد گل بود متواری دو روزی از حجیب
باز بهره چهره‌آرایی عیان شد از حجاب
 
می‌زند بی‌قاره بر چین و خطا تل و دمن
خاک بستان را بود خاصیت مشک ختن
 
ای نگار اگر سری داری سوی سرو چمن
هان پریر و یاسمن بویا بچم سوی چمن
 
***تا ز شوق مداح داماد حسین شبل حسن
تو کنی ملک و ملک را واله و من شیخ و شاب
 
سیزده سال سلیل مجتبی قاسم که هست
همچو حد و باب خود یزدانشناس حق‌پرست
 
و چه هست از بیش و کم خرد و کلان بالا و پست
راه پیما از طفیلش از عده شد سوی هست
 
***بخشش وی گر بگیرد روزی ارابلیس دست
گرددش برداً سلاما صدمه سوزان شهاب
 
صفوت آدم در او پنهان چو انفاس مسیح
صدق ابراهیم از او پیدا چه اخلاص ذبیح
 
تالی ایوب اندر صبر چون یوسف صبیح
ثانی یعقوب اندر حلم و چون احمد ملیح
 
***چابک و چالاک و دانا و جوانمرد و فصیح
فخر جده مظهر جد مونس غم جان باب
 
نوجوانی سرو قدی سبز خطی پر دلی
گلرخی نسرین عذاری مه جبینی مقبلی
 
فتنه هر انجمن غارتگر هر محفلی
کرده خلق وی خدا از خوشترین آب و گلی
 
***در زمین تربیت نادیده چون وی حاصلی
دیده دوران ز نوع خاک و باد و نار و آب
 
متصل با دوحه «کنت نبیا» ریشه‌اش
متحد با مست جام «من عرف» اندیشه‌اش
 
باده از خمخانه توحید اندر شیشه‌اش
جبر ایمان کسر اوثان چون نیاکان پیشه‌اش
 
***پر دلی شیری ز شیران سواد بینه‌اش
صولتش از دیده شیر فلک بربوده خواب
 
بر طبر خون لبش چشم و شفای هر علیل
خنده‌اش سرچشمه «فیما تسمی سلسبیل»
 
در مهابت بی‌بدیل و در شجاعت بی‌عدیل
خود یتیم و مام چهار و هفت آبا را کفیل
 
***او ذبیح و کربلا کوی منی عمش خلیل
مادر وی هاجر دلخسته بی‌صبر و تاب
 
بر حسین در کربلا چون شش جهت را تنگ دید
سوی خونخواری خیال کوفی دل سنگ دید
 
یک طرف در جانفشانی فرقه یکرنگ دید
بار هستی را به دوش خود کشیدن ننگ دید
 
***چاه اندوه دل را مختصر در جنگ دید
لیک نامد در جدل از رخصت عم کامیاب
 
گشت در بحر تفکر غوطه‌ور اندوهگین
تا به یادش آمد از تعویذ باب محترم
 
در بر عم گرامی بود آن میمون رقم
شاه گفت ای سرو نو خیز بیابان الم
 
***صبر کن تا حجله عیش تو را بندم به هم
حال کاندر این زمین داری به قتل خود شتاب
 
گفت قاسم دیده گریان که ای جان عمو
با من برگشته کوکب حرف دامادی مگو
 
گر بود لایق عموجان سخت دارم آرزو
تا به پایت سر نهم در حشر گردم سرخ رو
 
***از غم بی‌یاریت آمد مرا جان بر گلو
نی بدل مانده است طاقت نه به جان مانده است تاب
 
کرد چون شهزاده آزاد رو اندر جدال
چار پور ازرق از شمشیر وی شد پایمال
 
سالخوردی همچو ارزق زان جوان خردسال
گشت به بصر آنگهی آن تار قهر ذوالجلال
 
***رخنه اندر کاخ کفر افکند و برگشت از قتال
همره فتح و ظفر در نزد شبل بوتراب
 
شاه بهرخلعت قاسم در آن فتح و ظفر
خاتمش اندر دهان بنهاد و شد بار دگر
 
بر سپاه کفر سیف شیر یزدان حمله‌ور
عاقبت بارید تیغ و تیر چون ابر مطر
 
***آنقدر بر جسم آن رعنا جوان کاورد پر
پیکر وی چون هما و توسن وی چون عقاب
 
شیبه ابن سعد زد بر سینه پاکش سنان
بر زمین افتاد از زین برکشید از دل فغان
 
کی عمو دریاب قاسم را که از جور خسان
شد برادرزاده‌ات محروم از جان جهان
 
***تا نگردیده است جان از جسم صد چاکم روان
چون یتمم پا به بالینم بنه بهر ثواب
 
شاه را از ناله قاسم پرید از چهره رنگ
راه را بر قاتل قاسم به میدان بست تنگ
 
شد به روی نعش نوداماد وی مغلوبه جنگ
شیشه امید قاسم عاقبت آمد به سنگ
 
***پیکرش شد پایمال فرقه بی‌نام و ننگ
شد دل (صامت) چو قلب مصطفی از غم کباب
آیت الله محمدحسین غروی اصفهانی
آیت الله محمدحسین غروی اصفهانیشهادت حضرت قاسم ابن الحسن (علیه السلام)
مدح حضرت قاسم ابن الحسن (علیه السلام)
به نکهت هوا رشک مشک ختن شد
به نزهت زمین روضۀ نسترن شد
 
گلستان بود سبز ز استبرق گل
چمن سبز از سندی یاسمن شد
 
پر از لاله شد باغ، و داغ جوانان
بیاد من آورد و بیت الحزن شد
 
گل ارغوان گر بدامادی آمد
ولیکن شقایق عروس چمن شد
 
ز هر سبزه زاری لب جویباری
بخاطر خط قاسم بن الحسن شد
 
بود نقل هر محفلی نقل رویش
حدیث قدش شمع هر انجمن شد
 
لبش بود سرچشمۀ آب حیوان
سزد خضر اگر بندۀ آن دهن شد
 
بلی قوت جان بود یاقوت لعلش
عقیق یمن دُرج دُرّ عدن شد
 
اگر یوسف از چه درآمد ولیکن
گرفتار آن غبغب و آن زقن شد
 
بصورت پیمبر بصولت چه حیدر
فدای حسینی بوجه حسن شد
 
به هیبت سبق برد از شیر گردون
کمین چاکرش خاور تیغزن شد
 
چه بر رخش همت رخش جلوه کردی
تهمتن فروتر ز زال کهن شد
 
چنان صف اعدا دریدی که گفتی
به میدان کین حیدر صف شکن شد
 
فغان کان صنوبر بر سرو بالا
به بیخ و بنش تیشۀ ریشه کن شد
 
دریغا که آن شاخ گل پیرهن را
بجای قبای عروسی کفن شد
 
مهین خواستگار نگار ازل را
نگاری سراپا ز خون بدن شد
 
نثار سر او خدنگ مخالف
سنان در بر او حمایل‌فکن شد
 
روان شد ز دیوار قسمت بلائی
که شهزاده آزاد از قید تن شد
میرزا احمد الهامی کرمانشاهی
میرزا احمد الهامی کرمانشاهیمدح حضرت قاسم ابن الحسن (علیه السلام)
عصر عاشورا، شام غریبان و اسارت کاروان امام حسین (علیه السلام) ، کربلا و کاروان
مصائب امام حسین (علیه السلام) ، کربلا و کاروان
یکی گفتی ای سرو بستان من
بپرورده از شیر دامان من
 
که بنمود دور از کنار منت؟
که رنگین به خون کرد زاینسان تنت؟
 
که بر نو جوانیت رحمت نکرد؟
مرا کرد همخوابه ی داغ و دود
 
یکی گفتی ای از حسن (علیه السلام) یادگار
سرور دل مادر داغدار
 
تو رفتی که باز آیی از کارزار
نهادی مرا دیده در انتظار
 
کنون کامدم من به بالین تو
کشیدم به بر جسم خونین تو
 
چرا پیش مادر نگویی سخن؟
زبدها که دیدی ز چرخ کهن
 
خدا را ایا پور نادیده کام
یکی پاسخ آور به غمدیده مام
 
یکی دیده بگشا به روی عروس
ببین در غمت دردریغ و فسوس
 
دلم را از این بیش غمگین مخواه
سخن گوی با ناز پرورد شاه
 
یکی گفتی ای محرم راز من
در آن دم که بودی تو دمساز من
 
بگفتی نگیرم دل از مهر تو
نبندم دمی دیده از چهر تو
 
ز رویم کنون از چه بستی نگاه؟
که از سیلی شمر بینی سیاه
 
زمن پرس کو یاره و معجرت
چرا چاک شد گوش و عریان برت؟
میرزا احمد الهامی کرمانشاهی
میرزا احمد الهامی کرمانشاهیمدح حضرت قاسم ابن الحسن (علیه السلام)
ز بیمش سپهدار ناپاکزاد
بلرزید چون بید از تند باد
 
یکی تیره دل مرد خنجر زنی
هژیر دژ آگاه مردافکنی
 
که او ازرق بدگهر داشت نام
نژاد وی از مرز ویران شام
 
بد استاده چون کوه آهن زدور
نمی کرد رای نبرد از غرور
 
به بر خواند او را سپهدار شوم
به نیرنگ آهن دلش کرد موم
 
بدو گفت کای مرد با زور و فر
به سر پنجه و یال چون شیر نر
 
پر آوازه ی تست روی زمین
بدین یال و برز و برسهمگین
 
ز شاهنشه شامیان سالیان
بسی سود آید ترا بی زیان
 
به پاداش آن بخشش و خواسته
یکی کار کین را شو آراسته
 
برو زین دلاور بر آور دمار
مرا و سپه را دل آسوده دار
 
بدو گفت ازرق که در مصر و شام
به مردی چنانم بلندست نام
 
که با یک هزار از سواران کار
شمارندم انباز در روزگار
 
تو خواهی که نامم درآری به ننگ
ابا خردسالی فرستی به جنگ
 
به رزم یکی شیر مردم گمار
که گردد هنرهای من آشکار
 
زازرق عمر چون بدینسان شنفت
بدو خنده ی خشمگین کرد و گفت
 
چنانی که گفتی وزآن برتری
گواهم ترا اندرین داوری
 
ولیکن ازین دوده ی نامور
چنان چونکه باید نداری خبر
 
اگر نام این دودمان درابه کوه
بخوانند کوه از وی آید ستوه
 
ویا بر فلک در نوردد بهم
ویا بر به دریا خروشد زنم
 
همه با دلیری ز فرخنده مام
بزایند این دوده نیکنام
 
زکس این دلیری نیاموختند
ز حیدر به میراث اندوختند
 
تو مشمار بازیچه پیگارشان
ز نیروی یزدان بدان کارشان
 
از اینان یکی کودک خردسال
زما یک سپه مرد با سفت و یال
 
برو کانچه گفتم بیابی درست
اگر نه بهانه نبایدت جست
 
اگر زنده برگشتی ازاین جوان
زهر مرد افزونی اندر جهان
 
بگفتا نشاید به افسون وبند
مرا آوری پست نام بلند
 
بدین برز و بالا و این سفت ویال
نخواهم شدن پیش این خردسال
 
مرا چار پور است هریک دلیر
که رخ برنتابند از رزم شیر
 
فرستم به رزمش یکی زان چهار
که آید روا کام فرمانگزار
 
بگفت این و برگشت بر جای خویش
مهین زاده ی خویش را خواند پیش
 
برآراست او را به ساز ستیز
بگفتش که زی پهنه بشتاب نیز
 
سر این جوان را در آور به گرد
چو باد دمان سوی من باز گرد
 
مبادا که سست آوری کارزار
که نزد سپهبد شوم شرمسار
 
چو بشنید این، از پدر زشتخوی
به پیکار شهزاده آورد روی
 
هم از گرد ره بر جهانجو بتاخت
عنان درکشید وسنان برفراخت
 
چو شهزاده آن حمله از وی بدید
یکی نعره ای خشمگین بر کشید
 
بیفکند بر سینه ی نابکار
سنانی گزاینده مانند مار
 
ستمگر سپر داشت زآهن به دست
نشد کارگر نیزه درهم شکست
 
به خشم اندر آمد نبرده جوان
سنان را بیفکند و تیغ از میان
 
برآورد و بر بدگهر حمله کرد
همی خواست از وی بر آورد گرد
 
خم آورد هم نیزه یکسو فکند
کشید از میان آبداده پرند
 
سپر و برسر آورد داماد شاه
چو مه شد نهان زیر ابر سیاه
 
زتیغ بداختر سپر بردرید
سرتیغ بر دست قاسم رسید
 
شهنشاه زاده عنان گردکرد
بدانسوی میدان شد از پیش مرد
 
ز دستار یک لخت ببرید ودست
بدان لخت دستار محکم ببست
 
چو این دید یک تن ز یاران شاه
بیامد دمان سوی آوردگاه
 
یکی اسپر آوردش از شهریار
چو گردون ز سیاره گوهر نگار
 
سپر بستد و تاخت زی همنبرد
بگردید با تیغ برگرد مرد
 
زنو زاده ی ازرق کینه خواه
برآهیخت تیغی به فرزند شاه
 
به ناگه چمان چرمه اش کرد رم
سوار از چپ وراست بگرفت خم
 
تهی شد ز سر خود و از پا رکیب
در آمد ز پشت هیون برنشیب
 
چو آن دید شهزاده شد گرم تاز
بدو کرد دست دلیری دراز
 
بپیچد موی سرش را به دست
برآوردش از جایگاه نشست
 
همی تاخت پوینده ی خویش را
همی برد با خود بد اندیش را
 
در آن گرمی اش برزمین زد چنان
که در پیکرش خرد شد استخوان
 
به خونش همه پهنه آلوده کرد
تنش با تک باره فرسوده کرد
 
سنان و پرند آورش برگرفت
مبارزه طلب کردن از سر گرفت
 
به جامه در ازرق بیفکند چاک
بپاشید بر فرق خود تیره خاک
 
دگر پور خود را سلیحی گزین
بداد و فرستاد زی دشت کین
 
مگر کین رفته بجوید همی
ز رخ گرد ننگش بشوید همی
 
بد اختر چو آمد سوی رزمگاه
برآورد آوا به داماد شاه
 
که کشتی جوانی سرافراز را
دلیری یلی ناوک انداز را
 
که درشام چونان سواری نبود
به خونش کنم روی بختت کبود
 
بدو گفت فرزند ضرغام دین
چه مویی ز سوک برادر چنین؟
 
هم ایدون بر او روانت کنم
به دوزخ درون میهمانت کنم
 
بگفت این و بر وی بغرید سخت
سر از پای گم کرده شوریده بخت
 
چنان نیزه ای زد به پهلوی او
که نوکش برون جست زانسوی او
 
تهی گشت از اهرمن روزگار
درافتاد بر دشت پیکار خوار
 
دگر باره زآنان هماورد خواست
بزد بانک بر لشگر و مرد خواست
 
سیم پور ازرق درآمد ز جای
بیامد سوی شیر رزم آزمای
 
هم ازگرد ره سبط خیرالامم
مراو را به یک نیزه زد بر شکم
 
کش ازپشت بگذشت نوک سنان
برون شد زدست بد اختر عنان
 
درآمد ز پشت تکاور به خاک
پدر شد به سوک وی اندوهناک
 
چو این چارمین پور ازرق بدید
بدان کشته گان جامه برتن درید
 
تکاور به میدان ناورد راند
جوان را به دشنام لختی بخواند
 
چو با آن سرافراز شد روبرو
بیفکند پیچان سنان سوی او
 
شهنشاه زاده ندادش امان
بدو تاخت توسن چو باد دمان
 
بزد تیغ و از پیکرش دست راست
بیفکند وزان پهنه فریاد خاست
 
عنان را بپیچید نامرد ازو
سوی ازرق بد گهر کرد رو
 
همی رفت و خون می چکید از برش
زره پر زخون ونگون مغفرش
 
به نزد سپاه آمد و جان سپرد
روانش خدا سوی دوزخ ببرد
 
ز ازرق چو شد کشته آن چار پور
هش از مغز او گشت یکباره دور
 
همی از زنخ کند ریش پلید
گرازانه آوا ز دل بر کشید
 
همی گفت کز زاده ی بوتراب
مرا خانه ی دودمان شد خراب
 
چو کوهی ز آهن بر آمد به زین
هیون تاخت در دشت کین خشمگین
 
به آیینه ی روی فرزند شاه
چو شد روبرو گفت آن کینه خواه
 
که ای هاشمی کودک نامور
بکشتی زمن چار نامی پسر
 
که همتای هر یک به مردی نبود
ز تاری سواران با کبر و خود
 
هم ایدون به خون درکشم پیکرت
ز مرگت بسوزم دل مادرت
 
بغرید مردانه هاشم نژاد
که ای بد گهر مردناپاکزاد
 
چه نالی تو بر چار فرزند خویش
چه سوزی به داغ جگر بند خویش
 
غم خویش خور سوک ایشان مدار
که اینک سرآرم تو را روزگار
 
به ناگاه چشم خداوند دین
به ازرق فتاد اندر آن دشت کین
 
که یکران به رزم جوان تاخته
سنان دلیری برافراخته
 
به پور برادر بترسید سخت
فرو ریخت خون از مژه لخت لخت
 
برآورد گریان دو دست نیاز
به درگاه داد آور چاره ساز
 
بگفت ای خدای بی انباز من
که هستی نیوشنده ی راز من
 
در این کارزارش یکی یار باش
یتیم حسن (علیه السلام) را نگهدار باش
 
بده چیره دستیش بردشمنا
به مرگش مسوزان روان منا
 
خدایا ببخشا جوانیش را
میاور به سر زندگانیش را
 
دراین گفتگو بود فرخنده شاه
که ناگه خروش آمد از رزمگاه
 
سنان یلی کرد ازرق دراز
سوی مینمه قاسم سرفراز
 
گران کرد قاسم رکاب سمند
سبک نیزه بر نیزه ی او فکند
 
چو اندر میان طعن چندی گذشت
رخ ازرق از خشم چون قیر گشت
 
سنانی بزد بر بر اسب مرد
که ماند او پیاده به دشت نبرد
 
یکی اسب زرینه بر گستوان
شهنشه فرستاد بهر جوان
 
جوان زد بن نیزه را برزمین
چو پران تذروی در آمد به زین
 
خروشان سوی ازرق آورد روی
بدو حمله ور گشت پرخاشجوی
 
به دست دویل شد دو تیغ آخته
دو بازو به جنگ آمد افراخته
 
که از بیم شیر فلک باخت رنگ
بیفکند بهرام خنجر زچنگ
 
چو بر تیغ بگشود چشم
هم آورد بد گوهر آمد به خشم
 
بگفت این پرند آور آبدار
خود از کشته پور من است ای سوار
 
به زهر آب خورده است این تیغ تیز
که با وی همی جست خواهی ستیز
 
بدو گفت شهزاده ی نامدار
بدین سرفشان تیغ زهر آبدار
 
هم ایدون فرستمت سوی پسر
که مهمانش گردد به دوزخ پدر
 
ازین تیغ نوشانمت زهر مرگ
کفن سازمت آهنین ساز وبرگ
 
نبیند سرت زین سپس خود جنگ
نه ترکش به کار آیدت نی خدنگ
 
بسایم چو افتد ز زین پیکرت
به نعل سم باره آهن سرت
 
شنیدستم این ازسواران کار
که هشیار مردی تو در کارزار
 
بسی از فنون نبرد آگهی
کنون بینمت مغز ازهش تهی
 
ابرباره ناکرده تنگ استوار
چرا تاختی سوی جنگ ای سوار
 
یکی درنگر تنگ بگسسته را
ابر باره ستوار نابسته را
 
خم آورد بال ازرق بد گهر
که برتنگ توسن گشاید نظر
 
ندادش مجال آسمان یلی
بیفراشت بازو چو جدش علی (علیه السلام)
 
بزد تیغ و کرد از میانش دونیم
سپه را همه گشت دل پر زبیم
 
بدو از جهان آفرین آفرین
رسید از بلند آسمان بر زمین
 
شهنشه فرستاد وی را درود
وزان زخم مردانه او را ستود
 
چو از زین فتاد آن دو نیمه سوار
شد او را یله باره ی راهوار
 
بر آن نامور باره ی تیزگام
زر آموده زین و ستام و لگام
 
گزین پور سبط رسول امین
بزد آن بن نیزه را بر زمین
 
بجست از بر باره ی راهوار
برآب اسب زرینه زین شد سوار
 
یدک ساخت اسب خود و سوی شاه
به پیروزی آمد از آن رزمگاه
 
چو پیش آمد از باره گی شد فرمود
دو رخ بر رکاب شهنشاه سود
 
ز رخ سودنش بررکاب هیون
رکاب آهنین بود شد سیمگون
 
همی گفت زار ای شه نینوای
جهان را خداوند فرمانروای
 
از این رزمگه سرفراز آمدم
بکشتم بسی خصم وباز آمدم
 
چو ارزق دلیری فکندم به خاک
نمودم برو، جوشنش چاک چاک
 
فکندم در این پهنه پیکرش را
همان چار پور دلاورش را
 
به پاداش این خدمت ای شهریار
یکی جرعه آبم بده خوشگوار
 
که از تشنگی در تنم تاب نیست
بخواهم کنون مردن ار آب نیست
 
تو آب آفرین من چنین تشنه لب
دهم جان دراین کارزار ای عجب
 
شهنشه چو دید آنهمه لابه اش
ز مژگان به رخسار خونابه اش
 
سرتاجدار اندر افکند زیر
زمین را نمود از سر شک آبگیر
 
بگفت ای زرویت دلم شاد کام
نکو جستی امروز در جنگ نام
 
هزار آفرین بر دلیریت باد
بدان پنجه و زور شیریت باد
 
روان منت برخی جان شود
ز کار تو خشنود یزدان شود
 
چه سازم که در دست من آب نیست
ز شرم تو در تن مرا تاب نیست
 
دم دیگرت ساقی سلسبیل
به مینو کند آب کوثر سبیل
 
دم آخرین است لختی بچم
به بدرود غمدیده گان حرم
 
کزین رزم دیگر نیایی تو باز
نسازد کسی دیده سوی تو باز
میرزا احمد الهامی کرمانشاهی
میرزا احمد الهامی کرمانشاهیمدح حضرت قاسم ابن الحسن (علیه السلام)
چو قاسم پسرزاده ی مرتضی (علیه السلام)
روان تن شاه دین مجتبی (علیه السلام)
 
قسیم جهیم و جنان را پسر
از آن قاسمش نام کرده پدر
 
یکی ماه رو نورس دل دونیم
ز دریای توحید در یتیم
 
پدر گر نبودش ولی آن پسر
پدر بود بر آدم بوالبشر
 
مراو را بدی روز و شب غمگسار
به جای پدر عم والاتبار
 
ز فرزند نیکو ترش داشتی
گرامی چو جان در برش داشتی
 
نهشتی که بادی براو کج وزد
همی پروراندش چنان چون سزد
 
به نوشین لبش مهر تبخاله بود
مه چارده سیزده ساله بود
 
هنوزش به مه نارسیده کلف
به دشمن شکاری چو شاه نجف
 
بدی در نیاکان او هر کمال
مر او را بداد ایزد ذوالجلال
 
نبی (صل الله علیه و آله) گر بدی فر پروردگار
ازو بود فر نبی(صل الله علیه و آله) آشکار
 
علی بود اگر شیر شمشیر حق
بدآن ناموور بچه ی شیر حق
 
بتول (علیها السلام) اربدی دردرج رسول (صل الله علیه و آله)
مراو نیز بد مهر برج بتول (علیها السلام)
 
حسن (علیه السلام) گر شهنشاه آزاد بود
ز پشت وی این پاک شهزاده بود
 
حسین ار بدی قدرت کردگار
ازو اقتدار حسن (علیه السلام) آشکار
 
من خاکی و مدح آن جان پاک
کجا عالم جان کجا مشت خاک
 
مگر بخشدم خود زبانی دگر
جز این جسم و جان جسم وجانی دگر
 
ایا تازه داماد گلگون قبا
که شد سور تو ماتم مجتبی (علیه السلام)
 
تو آنی که در جان بود مسکنت
روان پیمبر (صل الله علیه و آله ) بود درتنت
 
چو در پیکرت نوک پیکان خلید
الم بر روان پیمبر (صل الله علیه و آله ) رسید
 
حسین آن زمان دست از جان کشید
که آغشته در خون تنت رابدید
یوسف رحیمی
یوسف رحیمیمدح حضرت قاسم ابن الحسن (علیه السلام)
رمضان است ماه صوم و صلات
ماه جود و کرامت و خیرات
خانه هر کسی کریم تر است
می شود کعبه, کعبه حاجات
در مدینه عجب هیاهویی است
درِ این خانه اکثر اوقات
ولی امشب قیامت دگری ست
که چنین جلوه گر شده برکات
حسن بن علی پدر شده است
نذر لبخند قاسمش صلوات
در جمال و جلال و یکتایی
آیه آیه تجلّی حسنات
زمزم و سلسبیل می‌ نوشند
از لبش جرعه جرعه آب حیات
چشمهایش بهشت اهل ولا
پلک هایش گشوده باب نجات
دست ابن الکریم می بخشد
به گدایش دوباره برگ برات
 
امشبی همسفر شدم با ماه
مقصدم کربلاست! بسم اله
 
در نگاهت فروغ توحید است
چشم هایت دو چشمه خورشید است
هر نگاه پر از صلابت تو
در حرم روشنای امید است
با تماشای قامتت, ارباب
پدرت را کنار خود دیده است
کوه عزم و اراده ای قاسم!
در دلت شور عشق, جاوید است
نورِ حُسن و حماسه مولا
بر قد و قامت تو تابیده ست
 
دمی از رخ نقاب را بردار
پرده آفتاب را بردار
 
مشق کردی خروش ایمان را
این شکوه بدون پایان را
آفریدی میانه میدان
رزم مولایی نمایان را
پسر تکسوار صبح جمل
زیر و رو کرده ای تو میدان را
صد چو أزرق غبار یک قدمت
بنگر این لشکر گریزان را
تیغ اگر بر کشی شبیه عمو
به لجام آوری تو طوفان را
 
قامت تو اگر چه بی زره است
تیغت آن ابروان پر گره است
 
کام خشکت پر از عسل شده است
چشم تو چشمه غزل شده است
شیوه های نبرد حیدری‌ات
طرحی از عرصه جمل شده است
مادرت «إن یکاد» می خواند
پسر مجتبی چه یل شده است
شوق پرواز را همه دیدند
در نگاهی که بی بدل شده است
در هوای امام لب تشنه
جان فشانی تو مثل شده است
 
از ازل با خدات یکدله ای
تا وصالش نمانده فاصله ای
 
راوی داغ تو نسیم شده
پیکرت دشت یا کریم شده
بیکران است وسعت قلبت
داغ هایت اگر عظیم شده
چیزی از پیکرت نمانده دگر
بسکه دلجویی از یتیم شده
همه با اسب های تازه نفس!
چقَدَر دشمنت رحیم شده!
اتفاقات تازه ای افتاد
نعل هم آمده سهیم شده
 
پیکرت در غبارها گم شد
در میان سوارها گم شد
محمد سهرابی
محمد سهرابیمدح حضرت قاسم ابن الحسن (علیه السلام)
شهادت حضرت قاسم ابن الحسن (علیه السلام)

قد کشید و بلند بالا شد
تا فلک پر زد و مسیحا شد

به همین قدر اکتفا فرمود
بند کفش‌اش نبست و موسا شد

آب و آیینه را خبر بکنید
رخ داماد عشق زیبا شد

دست و پا زد که یعنی اینجایم
علت این بود زود پیدا شد

طفل معصوم گفت تشنه لبم
همه جا شرم مال سقّا شد

نوۀ مرتضی و زهرا بود
زائر مرتضا و زهرا شد

صبح، پایش رکاب را پس زد
عصر، قدّش چو قدّ آقا شد

چند ابرو اضافه بر رخ داشت
یا سم اسب بر رخش جا شد؟

ارباً اربا شد از درون بدنش
این حسن زاده پور لیلا شد

سخت پیچیده است پیکر او
علّت مرگ او معمّا شد

قاتلی دوردست خود تاباند
زلفش از پیش، بس چلیپا شد

دست خط پدر غمش را برد
یک دهه پیش این گره وا شد

بازویش زیر سم مرکب رفت
دست خط مبارکی تا شد

سنگ بازی شده است با سر او
چون چو طفلان سوار نی‌ها شد

سر مپیچ از عمو بده بوسه
گردنت گرچه بی‌مدارا شد

رو به قبله کند چگونه ترا
بندهایت ز یکدیگر وا شد

عمان سامانی
عمان سامانیمدح حضرت قاسم ابن الحسن (علیه السلام)
باز دارم؛ راحت و رنجی بهم
متحد عنوانی از شادی و غم
 
ناز پرور نوعروسی هست بکر
مرمرا در حجله‌ی ناموس فکر
 
نوعروسی، نقد جانش، رونما
تا نگیرد، کی نماید رو بما
 
تا کی اندر حجله ماند این عروس
دل چو داماد از فراقش در فسوس
 
زین عروسم مدعا دانی که چیست؟
مدعا را روی میدانی به کیست؟
 
با عروس قاسم اینجا هست رو
مدعایم جمله باشد، ذکر او
 
اندر آن روزی که بود از ماجرا
کربلا بر عاشقان ماتمسرا
 
خواند شاه دین، برادرزاده را
شمع ایمان قاسم آزاده را
 
وزدگر ره دختر خود پیش خواند
خطبۀ آن هر دو وحدت کیش خواند
 
آنچه قاسم راز هستی بود نقد
مر عروسش را بکابین بست عقد
 
طالب و مطلوب را دمساز کرد
زهره را با مشتری انباز کرد
 
هر دو را رسم رضا، تعلیم داد
جای؛ اندر حجله‌ی تسلیم داد
 
لیک جا نگرفته داماد و عروس
کز ثری شد بر ثریا بانگ کوس
 
کای قدح نوشان صهبای الست
از مراد خویشتن شویید دست
 
کشته گشتن عادت جیش شماست
نامرادی، بهترین عیش شما است
 
آرزو را ترک گفتن، خوشترست
با عروس مرگ خفتن، خوشترست
 
کی خضاب دستتان باشد صواب؟
دست عاشق راز خون باید خضاب
 
این صدا آمد چو قاسم را، بگوش
شد ز غیرت وز تغیر در خروش
 
خاست از جا و عروس مقبلش
دست حسرت زد بدامان دلش
 
راهرو را پای از رفتار ماند
دل ز همراهی و دست از کار، ماند
 
گفت از پیش من ای بدرالدجی
چون برفتی، بینمت دیگر کجا؟
 
نوعروس خویش را، بوسید چهر
خوش در آغوشش کشید از روی مهر
 
ز آستین اشکش ز چشمان پاک کرد
بعد از آن آن آستین را، چاک کرد
 
گفت: در فردوس چون کردیم رو
مر مرا با این نشان، آنجا بجو
محسن رضوانی
محسن رضوانیمدح حضرت قاسم ابن الحسن (علیه السلام)

خیلی بیقراره
شوق جبهه داره
قاسم یادگارِ حسن... حسن
دُردونه ی با غیرتِ شیر جمل بود
توو نوجوونا غیرتش ضرب المثل بود
پیشش شهادت بهتر از طعم عسل بود
توو سن سیزده سالگی، مرد عمل بود
قاسم، مث حیدر
قاسم، یه دلاور
قاسم یادگار حسن... حسن
خیلی بیقراره
شوق جبهه داره
قاسم یادگارِ حسن... حسن(٢)

با هیشکی تعارف، نداره قاسم، پای امام و عقیده
دنیا هنوزم، تو نوجوونا، شبیه قاسم ندیده
مرتبه ای رو، که پیرمردا، توو خوابشونم ندیدن
خوشا به حال حضرت قاسم، توو نوجوونی رسیده
جونم، به فدای
ایثار و وفای
قاسم یادگار حسن... حسن
خیلی بیقراره
شوق جبهه داره
قاسم یادگارِ حسن... حسن(٢)

عین علی، آماده ی خروشه
خون حسن توی رگش میجوشه
پرورده ی تربیت عموشه
یاری دین، رویا و آرزوشه
جرئت، توو صداشه
غیرت، توو رگاشه
قاسم یادگار حسن... حسن
خیلی بیقراره
شوق جبهه داره
قاسم یادگارِ حسن... حسن(٢)

میخوام مث قاسم منم مردِ خطر شم
از نقشه ی گنج سعادت با خبر شم
دنیا علیه حق، تبر شد، من سپر شم
میخوام یکی از سیصد و سیزده نفر شم
مثلِ، یه رفیقه
دلسوز و شفیقه
قاسم یادگار حسن
خیلی بیقراره
شوق جبهه داره
قاسم یادگارِ حسن... حسن(٢)

توو سرزمینِ ما نوجوونا دیگه قبول نیست بهونه
نقشه ی گنج و کلید قلعه، توو دست یه نوجوونه
اگه بیفتیم دنبال قاسم مارو به اون میرسونه
فقط همینو بگم یه جایی حوالی آسمونه
دستِ مارو قاسم
میگیره مداوم
قاسم یادگار حسن
خیلی بیقراره
شوق جبهه داره
قاسم یادگارِ حسن... حسن(٢)

توو بین اون حرفای عاشقونه
یه اسم رمزه اون فقط میدونه
هرکی میخواد از قصه جا نمونه
امشب اینو همراه ما بخونه:
ارباب منو دریاب
ارباب منو دریاب
ارباب منو دریاب حسین حسین

مناسبت‌های مرتبط

پیشنهادهای نزدیک به جستجوی شما