عبدالجواد جودی خراسانی

کارم امروز به پیکار کسی افتاده است

بازگشت
کارم امروز به پیکار کسی افتاده است 
که ز تیغش به زمین کشته بسی افتاده‌ست
 
کشته‌ام چهار پسر ز ازرق و در سینه‌ی وی 
گویی اندر سقر امروز خسی افتاده است 
 
حیف و صد حیف که از تشنگی امروز مرا 
کار مانند سحر بر نفسی افتاده‌ست 
 
مرغ جان بال گشوده است سوی باغ جنان 
وسعت دهر برایم قفسی افتاده‌ست 
 
لیک با این‌همه سختی پی رزم آن شوم 
بر سرم شوری و در دل هوسی افتاده‌ست 
 
من شوم کشته عمو جان بستان داد مرا 
چون بهر دل‌شده دادرسی افتاده است 
 
این بگفت و چو اجل بر سر ازرق بشتافت 
گفت بدمست چرا با عسسی افتاده است 
 
زد چنانش به کمر تیغ که اعدا یک‌سر 
همه دیدند که کوه از فرسی افتاده است 
 
جودی از مدح تو دم باز نبندد شاها 
گویی اندر شکرستان مگسی افتاده است
اشعار مرتبط با این شعر و مناسبت