ایهاالمظلوم
شعر و اشعار مناجات با خدا و صوت سبک و گریز اشعار
لطفاً برای جستجوی گریزهای متفاوت در این مناسبت به کادر جستجوی گریز مراجعه فرمایید
مورد
حسین قربانچه
حسین قربانچهمناجات با مناجات با خدا
دل که می‌‎گیرد دو چشم تر به دادم می‎رسد
در زمان فقر این گوهر به دادم می‎رسد
 
وسع کم هرگز برای ما فقیران ننگ نیست
دست من خالی که باشد سر به دادم می‎رسد
 
دست بردارید مردم از سر من چون که من
دلبری دارم که او بهتر به دادم می‎رسد
 
از شب قدر تو جا ماندم که امروز آمدم
گفته اند اینجا حسین آخر به دادم می‎رسد
 
این کریمی را که من دارم گدایی می‌‎کنم
مطمئن هستم که پشت در به دادم می‎رسد
 
حیف, آقای به این خوبی کنارم باشد و
فکر این باشم یکی دیگر به دادم می‎رسد
 
من سراغ هرکسی رفتم دلم را زد شکست
غالباً این لحظه ها مادر به دادم می‎رسد
 
فاطمه مِیلش که باشد وضع برمی‎گردد و
مرتضی با ظرفی از کوثر به دادم می‎رسد
 
اعتباری نیست برتقوای من, این لطف توست
لحظه ی تشخیص خیروشر به دادم می‎رسد
 
پاک‎ها کرب و بلا رفتند و من جا مانده‎ ام
فطرسم امروز, بال و پر به دادم می‎رسد
 
حتم دارم قبل حتّى حضرت خیرالنساء
دخترى دردانه در محشر به دادم مى رسد
 
خواهری دلخسته پرسیدازخودش بالای تل
این برادر زیر این خنجر به دادم می‎رسد؟
 
می‎برند این‎ها هر آنچه روی سر دارم ولی
می‎رسد عباس و با معجر به دادم می‎رسد
 
زانوی محمل بلند و دامن من هم بلند
در سفر این وقت‎ها اکبر به دادم می‎رسد
رضا دین پرور
رضا دین پرورمناجات با مناجات با خدا
وای! بر آنکه سحر، دست به دامان تو نیست
در دلم هیچ غمی جز غم هجران تو نیست
 
هرکسی بر سر این سفره ی تو با ادب است
گرچه همچون من قحطی زده مهمان تو نیست
 
بدترین بنده منم، بنده ی شرمنده منم
صحبتی خوب تر از صحبت غفران تو نیست
 
دل وامانده ی من را بِشِکن، سنگ شده
هیچکس همسخنِ عبد پشیمان تو نیست
 
هرکسی جای تو بود آبرویم را می ریخت
از چه گفتی برو این برگه ی عصیان تو نیست!؟
 
دل ناپاک، کجا پاک شود مثل قدیم
هیچ جا پاک تر از درگه سلطان تو نیست
 
رشته ی عمر را بین حرم بافته اند
جان من، بند بجز ذکر علی جان تو نیست
 
قبل از آنکه رمضانت برسد اهلم کن
بهر من جا وسط حلقه ی خوبان تو نیست
 
عمل صالح من عشق حسین و حسن است
طعم این عشق، در آن روضه ی رضوان تو نیست
 
نذر کردم بروم کرببلا خوب شوم
وقت آن، خوب تر از باقی شعبان تو نیست
 
مادری دست به زانو و کمر گفت حسین …
از چه پیراهنِ کهنه، تن عریان تو نیست؟
 
هست جسمت وسط اینهمه سرنیزه ولی
جای نیزه وسط حنجر عطشان تو نیست
اسماعیل روستایی
اسماعیل روستاییمناجات با مناجات با خدا
لیالی قدر و ماه مبارک رمضان اعیاد و ایام
مانند طفل لوسم دنبال یک بهانه
در محضرت رسیدم با اشک دانه دانه
 
من را به چوب قهرت هرگز ادب نکردی
با این که دیدی از من اعمال مجرمانه
 
این مجلس ضیافت در شان این گدا نیست
حالا که راه دادی بیرون مکن ز خانه
 
صدها گناه دیدی صد اشتباه دیدی
اما مرا نکردی رسوای این زمانه
 
من عهد کرده بودم پایم دگر نلغزد
شد وعده های پوچم چون قول بچه گانه
 
هر جا خراب کردم لطفت نوازشم کرد
من شرمسارم از این الطاف بیکرانه
 
تو نام نیک از من شهره نمودی اما
آگاه بودی از آن عصیان مخفیانه
 
امشب دخیل بستم بر دامن سه ساله
بگذار روضه ای هم گویم در این میانه
 
از قافله که جا ماند گم شد میان صحرا
شد زجر بی مروت دنبال او روانه
 
آه از صدای سیلی آه از کشیدن مو
آه از لگد که آید دنبال تازیانه
 
هر جا که گفت بابا دادی سرش کشیدند
می سوخت قلب عمه از اشک نازدانه
 
آنقدر ناله سر داد آنقدر ضجه زد که
بابای او رسید از روی طبق شبانه
رضا دین پرور
رضا دین پرورمناجات با مناجات با خدا
لیالی قدر و ماه مبارک رمضان اعیاد و ایام
مجنون شدم اما غم لیلا ندارم
تشنه شدم راهی سوی دریا ندارم
 
دیروز من را حسرت یک عمر پُر کرد
در کوله ام جز ناله ی فردا ندارم
 
با آتش عصیان، همه سرمایه ام سوخت
چیزی برای محشر کبرا ندارم
 
من را بزن تا حال نفسم جا بیاید
اما نگو دیگر برایت جا ندارم
 
خشم تو هم هرچند از روی علاقه است
من طاقت ناراحتی ات را ندارم
 
این آخر عمری شتر دیدی ندیدی
سنگین شده پرونده ام، امضا ندارم
 
با اینهمه آلودگی اصلاً نگفتی
کاری به کار نوکر زهرا ندارم
 
بین نجف جان مرا باید بگیری
چون حاجتی جز دیدن مولا ندارم
 
دنیای بی کرببلا یعنی جهنم
بی کربلا امیّد به دنیا ندارم
 
مهمانی تو آمد و کاری نکردم
دیگر سلاحی غیر گریه ها ندارم
 
وا کن گره های مرا جان رقیه
آن دختری که گفت من بابا ندارم
 
با لکنت روی زبانش گفت عزیزم
حالا که با سر آمدی، من پا ندارم
 
حالا که دیدم سوخته تر بودی از من
دیگر گلایه از سر سقا ندارم
 
این شهر را روی سر خود می گذارم
هرچند از ضرب لگدها، نا ندارم
رضا دین پرور
رضا دین پرورمناجات با مناجات با خدا
آنچنانکه درصدف، دُرّ و گهر ارزنده است
ناله های بنده ات وقت سحر ارزنده است
 
درهم و برهم خریدی تا بفهمانی به من
بنده ی بدکار تو هم اینقدر ارزنده است
 
بدتر از حُرّ پشیمانم ولی زخم سرم
مثل زخم فطرس بی بال و پر ارزنده است
 
پیش چشم این و آن بشکن شبی ظرف مرا
عاشقی وقتی که دارد دردسر ارزنده است
 
کاهلی این گدا از لطف صاحبخانه است
دست خالی آمدم چون بیشتر ارزنده است
 
گر بدانم آخرش مادر به دادم می رسد…
هرچه هم بیرون بمانم، پشت در ارزنده است
 
خواهش محتاج را زهرا به چشمش می کشد
پیش حیدر التماس رهگذر ارزنده است
 
جان به لب آمد هزاران بار و گفتم یاعلی
در نجف جانم بگیری، این سفر ارزنده است
 
تا مُحرّم، روزی شش گوشه ی من را بده
تا نمُردم یک حرم من را ببر ارزنده است
 
هرسحر گفتم حسین و گریه کردم با حسن
بردن اسم حسن از هر نظر ارزنده است
 
قاسم آمد پیش ارباب و صدا زد ای عمو
مادرم گفته برو! این چشم تر ارزنده است
 
آبرویم ریخت پیش فاطمه ردّم نکن
دستخط مجتبایت را بخر ارزنده است
 
مثل اکبر قد کشید اندازه عباس شد
پیش داغ اعظمش درد کمر ارزنده است
محمد جواد پرچمی
محمد جواد پرچمیلیالی قدر و ماه مبارک رمضان اعیاد و ایام
مناجات با مناجات با خدا
فصل شکفتن شده است و بار ندارم
پیش ترازوى تو عیار ندارم
ابری ام و چشم اشکبار ندارم
 
هیچ شباهت به روزه دار ندارم
 
روزه خود را تباه می کنم ای وای
یکسره من اشتباه می کنم ای وای
در رمضان هم گناه می کنم ای وای
 
شرم ز مهمانی نگار ندارم
 
روزه نبودند چشم و گوش و زبانم
روزه نبودند فکر و قلب و گمانم
این دل هر جایی است قاتل جانم
 
بر دل هر جایی ام مهار ندارم
 
در دل من که سزاش هست مجازات
میل گناه است بیشتر ز مناجات
یاد خدا نیست دلم اغلب اوقات
 
با تو دگر نیمه شب قرار ندارم
 
آینه قلب من غبار گرفته
دور مرا تنگى حصار گرفته
پای مرا بین راه خار گرفته
 
در ره تو گام استوار ندارم
 
تا بسوی معصیت شدم متمایل
خواب گرفته مرا زمان نوافل
جای دعا رفته ام به مجلس باطل
 
من جلوى نفسم اختیار ندارم
 
فرصتم از دست رفته است ببخشید
توبه من باز هم شکست ببخشید
جرم مرا هرچه بود و هست ببخشید
 
گرچه به درگاهت اعتبار ندارم
 
گرچه بدم داشتم ولای علی را
پیش کشیدم دوباره پای علی را
جان علی کن نظر گدای علی را
 
غیر ولایش من افتخار ندارم
 
مرغ دلم سمت آسمان نجف رفت
دل زکفم لحظه اذان نجف رفت
در بغل شاه مهربان نجف رفت
 
نزد علی غم به روزگار ندارم
 
مطمئنم وقت مرگ نور خدا هست
حضرت زهرا کنار بستر ما هست
چونکه به ما گفته اند امام رضا هست
 
وحشتی از قبر و احتضار ندارم
 
نوکر خود را حسین وا نگذارد
سینه زنش را به حشر جا نگذارد
بر دل ما داغ کربلا نگذارد
 
جز حرمش بر دلم قرار ندارم
محمد زوار
محمد زوارلیالی قدر و ماه مبارک رمضان اعیاد و ایام
مناجات با مناجات با خدا
رود سرگردانم و سر در گریبان زیستم
حیف، دیگر بنده‌ی خوبی که بودم، نیستم
 
در به رویم باز کن، عبدِ فراری آمده
در ضیافت با لباسِ شرمساری آمده
 
رزق من را سفره‌ی رنگین شیطان کور کرد
دام‌های او مدام از تو دلم را دور کرد
 
چشمهایم میشود از حال‌و روزِ خویش، تر
نزد تو هر کس که اشکش بیش، عَفوش بیشتر
 
من که لایق نیستم، تو لایق بخشیدنی
از گدا رو بر مگردان، گرچه دلگیر از منی
 
هر چه را که هست غیر یاد خود، از من بگیر
اصلا امشب کار سائل را خودَت گردن بگیر
 
میشود آیا گدا را غرق آغوشش کنی؟
آن همه کوه گناهم را فراموشش کنی؟
 
من که با آن کوهِ عصیان، باز مهمان توأم
بعد مرگم بیشتر محتاج احسان توأم
 
در سرازیری قبرم کیست در دور و برم؟
ضامن آهو بیاید کاش بالای سرم
 
بین آتش بر من و جسم نحیفم رحم کن
بارالها «فَقبَل عُذریٖ»، من ضعیفم، رحم کن
 
جانِ آنکه در تنور نان، سرش میسوخته
جانِ آنکه پیش چشم مادرش میسوخته
 
ای خدا آسان بگیر این بار بر ما، با حسین
یاحسین و یا حسین و یا حسین و یا حسین
نا مشخص
نا مشخصمناجات با مناجات با خدا
لیالی قدر و ماه مبارک رمضان اعیاد و ایام
یار اگر کار مرا امروز و فردا میکند
دانه دانه دارد از کارم گره وا میکند
 
من خود اسباب عقب افتادن کار خود ام
من خرابش میکنم او هم مدارا میکند
 
هر که باشد به خدا جز مهربان مولای من
جور دیگر با من بی آبرو تا میکند
 
روزهای اول ماه مبارک یار من
چون شکوفه های فروردین بغل وا میکند
 
خواستم عاشق شوم دیدم که لایق نیستم
او ولی من را میان عاشقان جا میکند
 
عشقِ یوسف قعر زندان را بهشتش میکند
کاخ ها را نیز زندان زلیخا میکند
 
خسته بودم که به ایوان نجف بردم پناه
بچه کم می آورد تکیه به بابا میکند
 
میپرستم آن خدا را که خدای حیدر است
آن خدایی که مرا محتاج زهرا میکند
 
شخص زهرا عهده دار دوست داران علی ست
او محبان را در آتش نیز پیدا میکند
 
بچه ام تب کرد به خانم سه ساله رو زدم
نسخه‌ی ما را رقیه خانم امضا میکند
 
آی مردم کار دست دختر ارباب ماست
ناز دختر پیش بابا خوب غوغا میکند
 
ناز دختر بچه را شمر و سنان بر هم زدند
استخوان گونه با سیلی ترک وا میکند
 
وای از آن لحظه که در هول و ولای دختران
بین صحرا زجر دختر بچه پیدا میکند
 
ناز دختر بچه را عمه برایش میکشد
شانه ای با موی آتش خورده دعوا میکند
نا مشخص
نا مشخصمناجات با مناجات با خدا
لیالی قدر و ماه مبارک رمضان اعیاد و ایام
بارالها بار سنگین گناه آورده ام
باز هم بر درگه لطفت پناه آورده ام
 
روز اول مصحفی خالی به من دادی و من
نامه ای غرق خطا و اشتباه آورده ام
 
نامه اعمال من چیزی ندارد جز گناه
شرمسارم این همه بار گناه آورده ام
 
آرزو دارم که با نور تو گردم روسفید
من که در مهمانی ات روی سیاه آورده ام
 
لحظه های بی نظیر و پر بها از دست رفت
با خودم عمری که گردیده تباه آورده ام
 
بارالها نفس امّاره مرا نابود کرد
شِکوه از دست خودم در دادگاه آورده ام
 
شرمسارم که به جای باقیات الصالحات
معصیت هر شامگاه و صبحگاه آورده ام
 
اشک دادی تا بشویم چهره ام را از غبار
اشک را از کربلا و قتلگاه آورده ام
 
در هوای کربلا جان و تنم را هدیه ای
بر حسین بن علی روحی فداه آورده ام
 
مأمن و مأوای دلهای شکسته کربلاست
مرغ دل را جانب این بارگاه آورده ام
 
گفت زینب: ای حسین جان! کاروان عشق را
از غبار کوفه و شام سیاه آورده ام
 
بار سنگین غم تو پشت زینب را شکست
قامت همچون کمانم را گواه آورده ام
 
ای برادر پیکر آزرده ما را ببین
خیز و بنگر کودکان بی پناه آورده ام
 
هر کسی نام تو را می برد او را می زدند
کاروانی غرق سوز و اشک و آه آورده ام
 
یا حسین بعد از چهل منزل غم و رنج و بلا
کودکانت را به سوی قتلگاه آورده ام
رضا دین پرور
رضا دین پرورمناجات با مناجات با خدا
لیالی قدر و ماه مبارک رمضان اعیاد و ایام
بگو ز بخشش آلوده ها خبر بزنند
دوباره نوبت بیچاره هاست، در بزنند
 
صدای وا شدن میکده می آید باز
حواله شد مِی ما را به چشم تر بزنند
 
دلِ شکسته برای فقیرها گنج است
گذاشتیم که مردم به ما ضرر بزنند
 
یکی صدای مرا تا طبیب ها ببرد
ثواب دارد اگر به مریض، سر بزنند
 
اگرچه یک شبه، حاجات ما روا شده است
من آرزو به دلم مانده یک تشر بزنند
 
چه میشود که گداها همین شب اول
دم ضریح علی ناله ی سحر بزنند
 
همیشه آرزوی بچه های بد اینست
یکی دو بوسه روی صورت پدر بزنند
 
حرم ببر، نبری … باز می رویم از دست
چه میشود دَله ها پرسه دور و بر بزنند
 
علاج درد مریض حسین، کرببلاست
حسین گفته به جانهای ما شرر بزنند
 
هزار و نهصد و پنجاه ضربه را میشد …
مگر به پیکرِ بی‌جانِ یک نفر بزنند؟
 
کنار فاطمه که دست، بر کمر دارد
نشسته اند همه نیزه بر کمر بزنند
 
به سنگ ها حرجی نیست، پیرمردان هم …
خمیده اند عصاهای بیشتر بزنند
 
قرار بود که دور از حرم شهید شود
نه اینکه خواهر او را همان قدر بزنند