ایهاالمظلوم
شعر و اشعار بازگشت کاروان امام حسین علیه السلام به مدینه و صوت سبک و گریز اشعار
لطفاً برای جستجوی گریزهای متفاوت در این مناسبت به کادر جستجوی گریز مراجعه فرمایید
مورد
عبدالجواد جودی خراسانی
عبدالجواد جودی خراسانیبازگشت کاروان به مدینه امام حسین (علیه السلام) ، کربلا و کاروان
داند آن کس که سفر کرده چه از مرد و چه زن 
که رسد شخص سفر کرده چو نزدیک وطن
 
به سواد وطنش چون‌که نظر می‌افتد 
ز شعف هر دو جهانش ز نظر می‌افتد
 
آن‌چه شادی جهان است همه در دل اوست 
آن‌چه محنت به زمان دور ز سرمنزل اوست
 
قدمی جانب منزل چو ز صحرا بنهد 
آید از دستش اگر سر عوض پا بنهد
 
لیک یکتن چو سواد وطنش گشت پدید 
خون‌دل درعوض اشک ز چشمش بچکید
 
کیست آن بیکس دل‌خسته وارون کوکب 
دختر فاطمه محنت کش دوران زینب
 
بعد برگشتن شام و الم محنت راه 
به مدینه چو بیفتاد نگاهش ناگاه
 
بکشید آهی افلاک پر از آتش کرد 
زد بسر دست غم از پای فتاد و غش کرد
 
چون به هوش آمد لعل لب خود برهم زد 
سخنی گفت که آتش به همه عالم زد
 
کای مدینه خجلم از تو قبولم منما 
خجل از بهر خدا نزد رسولم منما
 
تو نگویی به من آن نور دو عینت چون شد 
آخر ای زینب افکار حسینت چون شد
 
این نگویی تو که زینب ز کجا می‌آیی 
با حسین رفتی و تنها تو چرا می‌آئی
 
داغم این بس‌که نشد تا که زمانی که منش 
تا پس مرگ دهم غسل و نمایم کفنش
 
ای مدینه به چه رو رو به تو آرد زینب 
شب بروز آرد از این درد چسان روز به شب
 
گر رسم بر تو نگویی که تو را اکبر کو 
از من زار نپرسی که علی‌اصغر کو
 
این نپرسی تو ز من قاسم افکار چه شد 
یا که عباس علی میر و علم‌دار چه شد
 
قصه کوته نه همین یک تن بی‌سر دیدم 
شش برادر بدمی کشته‌ی خنجر دیدم
 
داغم از این‌که جدا گشت چو از تن سرشان 
نرم آمد ز سم اسب ستم پیکرشان
 
مژه جودی نزدی از چه بهم امشب را 
شرح سازی تو مگر حال غم زینب را
عبدالجواد جودی خراسانی
عبدالجواد جودی خراسانیبازگشت کاروان به مدینه امام حسین (علیه السلام) ، کربلا و کاروان
خواهر به خدا باب من زار چه می‌گفت 
در دشت بلا با صف اشرار چه می‌گفت
 
بنهاد ز بیداد چو خنجر به گلویش 
آن دل شده با شمر ستمکار چه می‌گفت
 
آن دم که نمودی ز عمم طلب آب 
بر گوی که عباس علمدار چه می‌گفت
 
برگو به من زار که در آن دم آخر 
خواهر علی اکبر به من زار چه می‌گفت
 
پیکان به گلوی علی اصغر چو مکان کرد 
آن طفل حزین با لب دربار چه می‌گفت
 
آن دم که عروس از بر داماد جدا شد 
داماد به او آخر دیدار چه می‌گفت
 
آن دم که دواندند شما را به روی خار 
غمخوار شما عابد بیمار چه می‌گفت
 
روزی که شدی وارد شام الم آن روز 
زینب به سر کوچه و بازار چه می‌گفت
 
آن شب که تو بودی به فغان کنج خرابه 
با تو سر باب از سر دیوار چه می‌گفت
 
بر تشت چو بنهاد یزید آن سر انور 
وقت زدن چوب به حضار چه می‌گفت
 
جودی که زد آتش به جهان ز آه جهان سوز 
جز نوحه چه می‌کرد و جز اشعار چه می‌گفت
عبدالجواد جودی خراسانی
عبدالجواد جودی خراسانیبازگشت کاروان به مدینه امام حسین (علیه السلام) ، کربلا و کاروان
من چه گویم آن‌چه با این دیده‌ی تر دیده‌ام 
راستی پرسی ز من غوغای محشر دیده‌ام 
 
از برای قتل یک تن در زمین کربلا 
کوه و صحرا دشت و هامون پر ز لشگردیده‌ام 
 
زینت عرش برین را دیده‌ام روی زمین 
از کواکب در بدن زخمش فزون‌تر دیده‌ام 
 
شاه دین را بر لب شط فرات از تشنگی 
جوی‌ها هر سو روان از دیده‌ی تر دیده‌ام 
 
فاش گویم بهر قتل شاه مظلومان حسین 
خنجر بران به دست شمر کافر دیده‌ام 
 
دیده‌ام او را به زیر تیغ و اندر زیر تیغ 
گوشه چشمش به خیمه سوی خواهر دیده‌ام 
 
گر ز رأس باب خود پرسی به نوک نیزه‌ها 
وز تنش پرسی اگر با خاک همسر دیده‌ام 
 
گر ز پا داری عباس جوان جویا شوی 
دست‌های او جدا از جسم اطهر دیده‌ام 
 
گر ز اکبر پرسی اندر پیش چشم شاه دین 
گیسوانش را ز خون فرق او تر دیده‌ام 
 
گر ز حلق خشک اصغر می‌کنی از من سؤال 
از خدنگ حرمله حلقوم او تر دیده‌ام 
 
گر ز حال یاوران باب خودخواهی خبر 
جملگی را کشته ز اکبر تا به اصغر دیده‌ام 
 
آه و واویلا که ازدست جفای ساربان 
دست بابت را جدا از ضرب خنجر دیده‌ام 
 
گر ز حال سر بسر اهل حرم گیری سراغ 
شصت و شش زن را اسیر قوم کافر دیده‌ام 
 
جودیا ماتم‌سرا بسیار اما زین الم 
چون تویی آتش نفس در دهر کم‌تر دیده‌ام
عبدالجواد جودی خراسانی
عبدالجواد جودی خراسانیبازگشت کاروان به مدینه امام حسین (علیه السلام) ، کربلا و کاروان
ز بطحا بانگ افغان برتر از عرش برین آمد 
به پا چون خیمه بی صاحب سلطان دین آمد
 
قیامت شد به پا آن دم که در دروازه یثرب 
قد خم دیده پر غم امام راستین آمد
 
به حال زار آن برگشته اقبالان خونین دل 
بلند افغان مرد و زن چو روز واپسین آمد
 
برآمد ناله کروبیان عالم بالا 
چو عمش بهر استقبال زین العابدین آمد
 
بگفتا ای برادرزاده باب تاج دارت کو 
بگفتا سر جدا از خنجر شمر لعین آمد
 
بگفتا چون جدا آمد سر او پیکرش چون شد 
بگفتا نرم از سم ستور مشرکین آمد
 
بگفتا بعد کشتن جسم پاکش شد کجا مدفون 
بگفتا تا سه روز افتاده بر روی زمین آمد
 
به گفتا بر سر نعشش که آمد بهر غم خواری 
بگفتا ساربان سنگدل با تیغ کین آمد
 
گلستان جنان بیت الحزن از بهر زهرا شد 
چو صغرا در سراغ زینب زار و حزین آمد
 
به استقبال اکبر دید لیلا چون جوانان را 
سیه خورشید از آهش به چرخ چهارمین آمد
 
دمی نگذشت کین شرح الم کردی رقم جودی 
به امداد تو گویا حضرت روح الامین آمد
عبدالجواد جودی خراسانی
عبدالجواد جودی خراسانیبازگشت کاروان به مدینه امام حسین (علیه السلام) ، کربلا و کاروان
بر کاروان بی سر و بی افسر ای بشیر 
نزدیک گشت روضه پیغمبر ای بشیر 
 
در ده بشارت اهل وطن را که آمدند 
از شام عترت شه دین پرور ای بشیر 
 
رو کن سوی مدینه و با چشم خون فشان 
کن چاک جامه خاک نما بر سر ای بشیر
 
چون می‌رسی به روضه زهرا بگو به او 
آمد ز شام عابد غم پرور ای بشیر 
 
با او بگو که بر سر بازارهای شام 
بردند زینبت به دو چشم تر ای بشیر 
 
با او بگو که شمر لعین از قفا برید 
راس حسین زار تو از پیکر ای بشیر
 
با او بگو که ماند سه روز اندر آفتاب 
جسمی که بود بر تو ز جان بهتر ای بشیر 
 
با او بگو که دست حسین را ز بعد قتل 
ببرید ساربان ز تن اطهر ای بشیر 
 
با او بگو که بازوی عباس شد قلم 
از ضرب تیغ قوم ستم گستر ای بشیر
 
با او بگو که اهل حریم تو را زدند 
سنگ جفا بسر سر هر معبر ای بشیر 
 
سوغات این سفر تو به صغرای غم نصیب 
می‌بر تو گیسوان علی اکبر ای بشیر 
 
با او بگو که باب تو در زیر تیغ شمر 
از بهر آب داشت دو چشم تر ای بشیر
 
با او بگو که بر سر دوش پدر شکافت 
از تیر حرمله گلوی اصغر ای بشیر 
 
روزی شود ز بعد تو جودی ز برق آه 
آتش زند به خرمن خشک و تر ای بشیر
 میرزا احمد عابد نهاوندی(مرشد چلویی)
میرزا احمد عابد نهاوندی(مرشد چلویی)بازگشت کاروان به مدینه امام حسین (علیه السلام) ، کربلا و کاروان
نفس در سینه ساکت شو که امشب یار می‌آید
ز شهر شام و کوفه عابد بیمار می‌آید 
 
الا ای دردمندان مدینه با دو صد حسرت 
حبیب هر دو عالم با تن تب‌دار می‌آید
 
غبار راه بس بنشسته بر رخسار چون ماهش
به چشم آینه ایزد نمایی خوار می‌آید
 
الا ای بانوان ملک یثرب پیشواز آیید
که زینب از سفر با دیده خون‌بار می‌آید
 
بیا ام‌البنین با دیده خونین تماشا کن
که اردوی حسینی بی سپهسالار می‌آید
 
بشیر ای کاش می‌گفتی تو عبدالله جعفر را 
که زینب بی برادر با دل افکار می‌آید
 
امام منتقم از پیشگاهت عذر می‌خواهم
که گفتم عمه‌ات با دیده خون‌بار می‌آید
 
به صغری کاش می‌گفتند کی بیمار درد و غم
علی‌اکبر برای دیدن بیمار می‌آید 
 
سکینه در میان قافله چون بلبلی ماند 
گلی گم کرده و با نغمه‌های زار می‌آید
 
زنان شان داغ‌دیده کودکانشان بی‌پدر یارب 
چرا این قافله بی قافله سالار می‌آید 
 
عبیر و سعد و عود و مشک در مجمر بیافشانید 
الا اهل مدینه عترت اطهار می‌آید
 
شبی دیدم که ساعی با درون پر ز خون می‌گفت
به شهر شام و کوفه عابد بیمار می‌آید
میرزا محمد باقر صامت بروجردی
میرزا محمد باقر صامت بروجردیبازگشت کاروان به مدینه امام حسین (علیه السلام) ، کربلا و کاروان
روایت است که چون عترت رسول‌الله
سوی مدینه رسیدند با خروش ز راه
 
خمیده زینب بی‌غمگسار گشت روان
میان روضه مادر به ناله و افغان
 
سلام کرد به حسرت فکند سر در پیش
زبان حال به مادر بگفت با دل ریش
 
که ای ستمکش ایام چشم تو روشن
که زینبت ز سفر آمده است سوی وطن
 
سری بر آر ز خاک و به پرس احوالم
نظاره کن که چسان گشته است اقبالم
 
ز من بپرس که زینب چه شد برادر تو
ز داغ کیست که گشته سیاه معجر تو
 
ز کربلا تو چرا بی‌برادر آمده‌ای
چنین شکسته دل و خاک بر سر آمده‌ای
 
برم ز کوفه و یا کربلا به نزد تو نام
و یا ز شام و یزید لعین بدفرجام
 
به کربلا ز ستم سوختند خانه ما
بباد داد فلک خاک آشیانه ما
 
مرا به گوشه زندان همین نه ماوا داد
به کوفه حکم به قتلم نمود ابن زیاد
 
میان کوفه ندیدی چسان ز آتش دل
زدم ز غصه سر خود به چوبه محمل
 
که شد ز خون سرم روی و موی من رنگین
روانه شد ز سرم همچو سیل خون به زمین
 
ز کوفه تا به سوی شام در برابر من
به پیش محمل من بد سر برادر من
 
شدم چو وارد شام خراب ای مادر
خرابه منزل ما بود و خاک ره بستر
 
کسی که مونس و غمخوار و همدم ما بود
مدام سنگ و نی و چوب سخت اعدا بود
 
تمام کوچه و بازار شام آئین بست
یزید دون به سر تخت زرنگار نشست
 
به بزم عام طلب کرد آن لعین غیور
سر برهنه من و اهل بیت را به حضور
 
چنان نمود جفای یزید مدهوشم
که شد ز شمر و صفت کربلا فراموششم
 
به پیش دیده من آن ستمگر کونین
بزد به چوب ستم بر لب و دهان حسین
 
گذشته زین همه یک سرخ مو به بزم یزید
ز خاندان نبوت کنیز می‌طلبید
 
بس است (صامت) افسرده زین عزا بگذر
که از سرشک دو چشمت سیاه شد دفتر
میرزا محمد باقر صامت بروجردی
میرزا محمد باقر صامت بروجردیبازگشت کاروان به مدینه امام حسین (علیه السلام) ، کربلا و کاروان
رسید نامه فتح عبید زشت بد اختر
ز شهر کوفه ویرانه به مدینه اطهر
 
برای خواندن آن نامه روسیاه خطیبی
بسان سکه خارج نمود جای به منبر
 
نوشته بود که الیوم دور دور یزید است
که رو به کوتهی آورد روز آل پیمبر
 
نوشته بود که با خلق تشنه بر لب دریا
بریده شد ز تن شهریار تشنه لبان سر
 
نوشته بود که از منبع آب تا به قیامت
به جان عترت حیدر فکندم از عطش آذر
 
نوشته بود که اندر شب عروسی قاسم
حنای عیش ز خون بست نوعروس مکدر
 
نوشته بود که لیلی ز بی‌کسی شده مجنون
به خون طپیده ز شمشیر کین چو قامت اکبر
 
نوشته بود که عباس بهر قطره آبی
ز دست خصم شد او را جدا دو دست ز پیکر
 
نوشته بود به اصغر کسی نکرد ترحم
نشان تیر ستم بیگناه ساخت چو اصغر
 
نوشته بود که چون شد حسین سوار به مرکب
رکابداری او را نمود زینب مضطر
 
نوشته بود که کردند منع آب روان را
ز اهل بیت رسول و حریم ساقی کوثر
 
نوشته بود تنی را که بود دوش نبی جا
به خاک راه فکندند همچو مهر منور
 
نوشته بود که پرورده رسول خدا را
شکست سینه‌اش از ضرب چکمه شمر ستمگر
 
نوشته بود که مرهم به زخم او بنهادیم
ز بعد قتل ز سم ستورچابک و رهور
 
نوشته بود که کردیم غارت از حرم او
ز گوش‌های زنان گوشوار با زر و زیور
 
نوشته بود که در پیش چشم کوفی و شامی
به فرق عترت طه نماند چادر و معجر
 
نوشته بود که گردید میزبان شه دین
به شهر کوفه میان تنور خولی ابتر
 
نوشته بود که دادند نان برسم تصدق
به کودکان غریب حسین بی‌کس و یاور
 
نوشته بود که بستند از برای اسیری
حریم ختم رسل را به یک طناب سراسر
 
نوشته بود سر سواران یثرب و بطحا
به نوک نیزه سوی شام رفت با رخ انور
 
نوشته بود که لعب لب حسین علی را
کبود کرد یزید لعین ز ضربت خیزر
 
کنون که لال نگردی ز شرح این غم عظمی
بسوز (صامت) محزون بساز تا صف محشر
نیر تبریزی
نیر تبریزیبازگشت کاروان به مدینه امام حسین (علیه السلام) ، کربلا و کاروان
چون عروس حجلۀ فیروزه گو
مهد زرین بست بر پشت هیون
 
شد قطار غم روان سوی حجیز
با دل پر خون و چشم اشگ ریز
 
یوسف آل پیمبر با بشیر
گفت کای فرزانۀ روشن ضمیر
 
هین بسوی شهر یثرب ران کمیت
ده خبرشان ماجرای اهلبیت
 
شد روان آن ناعی ناخوش خبر
تا بنزد روضۀ خیر البشر
 
گفت نالان کای مقیمان حرم
من رسول زادۀ پیغمبرم
 
کشته شد سبط رسول عالمین
آفتاب یثرب و بطحا حسین
 
شد بخون خویش غلطان پیکرش
دست دونان نیزه گردان سرش
 
اهل یثرب را از این ناخوش نوید
ناله بر نه پردۀ گردون رسید
 
صبح عیش آل هاشم شام شد
در مدینه رستخیز عام شد
 
اهل یثرب از صغیر و از کبیر
از ندای غم فزای آن بشیر
 
سوی خرگاه امامت تاختند
سر ز پا و پا ز سر نشناختند
 
شد بنات آل هاشم از خدور
سر زنان بیرون چو از مشرق بدور
 
انجمن گشتند گرد دخت شاه
گلرخان چون هاله گرد قرص ماه
 
صیحۀ واسیداه افراشتند
معجر صغرا ز سر برداشتند
 
شد بریده گیسوان مشگ بیز
چشمهای نرگسین شد اشگ ریز
 
گفت آن بانوی خرگاه عفاف
با بنات دوده آل مناف
 
فاش بر گوئید بالله حال چیست
این فغان و شور و غوغا بهر کیست
 
سر زنان گفتند کای زاد بتول
بهر شاه تشنه لب سبط رسول
 
کز جفای کوفیان در کربلا
کشته شد آن شاه اقلیم ولا
 
سروهای بوستان مصطفی
بر نشت از باد کین یکسر ز پا
 
از سموم افتاد در گلشن حریق
اکبرت چون لاله در خون شد غریق
 
جسم پاک قاسم نو کدخدا
گشته چون برگ خزان از هم جدا
 
طی شد از گیتی بساط خوشدلی
کاو فتاده دست عباس علی
 
اصغر شیرین لب از بستان تیر
خورد خون حلق نازک جای شیر
 
گشته عبدالله گل باغ حسن
در کنار شه جدا دستش ز تن
 
پر شکسته طایران را کوفیان
سوخته از آتش کین آشیان
 
گشت جای ماهرویان حجیز
اشتران بی عمری و جحیز
 
این حدیث آمد چو آن مه را بگوش
ناله از دل برکشید و شد ز هوش
 
چون بهوش آمد گریبان بر درید
کای دریغا شد سیه صبح امید
 
بیخت گردون خاک عالم بر سرم
کاشکی هرگز نزادی مادرم
 
با بنات هاشم آن بانوی راد
رو سوی خرگاه آل الله نهاد
 
از فغان بانوان در خیمه گاه
شد فضا پر ناله ماهی تابماه
 
خواجۀ سجاد شاه دین پژوه
شد بمنبر باز گفتا کای گروه
 
حمد ایزد راکه از لطف جلی
کرده مخصوص بلا آل علی
 
حلق رو به در خود زنجیر نیست
لایق زنجیر او جز شیر نیست
 
عاشقانش کن گریزند از بلا
کان بلا را او بود صاحب صلا
 
پاک یزدانی که چون خلق آفرید
این بلا را غیر ما در خور ندید
 
کشته شد لب تشنه شاه مشرقین
نور چشم سرور مردان حسین
 
شد اسیر کوفیان بیوفا
بانوان و کودکان مه لقا
 
شد سرش چون کوی مهر تابدار
نیزه گردان گرد هر شهر و دیار
 
چون نگردد چشمها از گریه کور
کز جهان منسوخ شد رسم سرور
 
چشم گردون زین مصیبت خون گریست
خاک نیل و دجله و جیهون گریست
 
موج بحر از گریه طوفان خیز شد
رعد نالان گشت و سیل انگیز شد
 
شد ز تاب آتش غیرت کباب
مرغ ازین غم در هوا ماهی در آب
 
شد درختان زین مصیبت برگ ریز
بادها گردید بر سر خاک بیز
 
حوریان از وی گریبان چاک کرد
علویان زان گریه در افلاک کرد
 
چون نگردد پاره دلهای جریح
از نکایتهای آن جسم طریح
 
چون نگردد گوشها کر زین مصاب
شهر شام و بانوان بی نقاب
 
بسته شد ذریۀ ختم رسل
چون اسیر ترک در زنجیر و غل
 
شد سوار اشتران بی غطا
نه گناهی و نه جرم و نه خطا
 
گر بهتک حرمت نسل بتول
ایمن الله توصیت کردی رسول
 
آن چه بر ما رفت از آل یزید
کس نیارستی بر او کردن مزید
 
از خدا خواهم مکافات لئام
انه ربی عزیزٌ ذو انتقام
 
زان سپس با عترت شاه شهید
سوی یثرب باز شد سبط فرید
 
از جگر نالید کلثوم ملول
کای مدینه هین مکن ما را قبول
 
از تو ما روزی که بربستیم بار
هم عنان بودیم با اهل تبار
 
بود میر کاروان سالار کون
همرکابش قاسم و عباس و عون
 
اکبر آن رعنا جوان گل عذار
اصغر آن نورسته طفل شیرخوار
 
آمدیمت با دل تنگ و حزین
نه رجالی مانده باقی نی بنین
 
هم زره رفتند آن جمع ملول
تا بنزد مرقد پاک رسول
 
از فغان بانوان محترم
آمد اندر لرزه ارکان حرم
 
شد بر افلاک از زمین شور و نشور
سر برآوردند حوران از قصور
 
قدسیان اندر فلک گریان همه
سینه ها از تاب دل بریان همه
 
اهل یثرب جامۀ نیلی ببر
اشگ ریزان خاک بیزان بر سر
 
گفت زینب کای رسول پاکدین
سر زخاک آر اهلبیت خویش بین
 
شد حسینت کشته ای فخر عرب
در کنار آب شیرین تشنه لب
 
یوسفت در چنگ گرگان شد اسیر
من بشیر اویم ای یعقوب پیر
 
سویت از یوسف نشان آورده ام
نک قمیصی ارمغان آورده ام
 
من نیارم گفت که چون شد تنش
با تو خواهد گفت خود پیراهنش
 
زان سپس شد سوی مام بی همال
آن بلاکش بانوی مریم خصال
 
گفت کای فخر عرب را نور عین
شد قتیل صبر فرزندت حسین
 
قوم کافر دل خدا نشناختند
باره ها بر جسم پاکش تاختند
 
سوختند آن خیمه ها کش تار و پود
از کمند گیسوان حور بود
 
دخترانت چون اسیر زنگبار
شد به بختیهای بی محمل سوار
 
خوش بخواب ای مادر ناکام من
که ندیدی ماجرای شام من
 
وان شماتتهای خاص و عام شان
کیش کفر و دعوی اسلامشان
 
وان بمجلس سر برهنه دختران
وان لب دُربار چوب خیزران
 
دل پر است از شکوه ای مام بتول
گر بگویم ترسمت گردی ملول
آیت الله محمدحسین غروی اصفهانی
آیت الله محمدحسین غروی اصفهانیبازگشت کاروان به مدینه امام حسین (علیه السلام) ، کربلا و کاروان
بسوی وطن باز گشتند یاران
خروشان چو رعد، اشکباران چو باران
 
چه لاله فروزان و چون شمع سوزان
ز داغ غم و دوری گلعذاران
 
چمن شد پر از قمری شورش انگیز
بر آمد ز گلشن نوای هزاران
 
نوای حجازی ز هر سو بپا شد
ز شور عراقیّ آن سوگواران
 
گروهی اسیر غم نوجوانان
گروهی زمین گیر آن شهسواران
 
بلعید، پرورده هر یک جوانی
ولی شام شد صبح امیدواران
 
چه بر آستان رسالت رسیدند
ز کف شد قرار دل بی قراران
 
چه برگ خزان ریخته از چپ و راست
باشک روان همچو ابر بهاران
 
بسر بسکه خاک مصیبت فشاندند
حرم گشت چون کلبۀ خاکساران
 
مهین بانوی خلوت کبریائی
بگفت ای سر و سرور تاجداران
 
ز کوی حسین تو دارم پیامی
که برده است هوش از سر هوشیاران
 
لبش خشک و تن غرقۀ لجۀ خون
سرش روی نی رهبر رهسپاران
 
پس از زخم های فراوان کاری
نگویم چه کردند آن نابکاران
 
به پیرامنش نونهالان نامی
چگویم ز جانان و آن جان نثاران
 
گر از بانوان نبوت بگویم
دل سنگ گرید بر آن داغداران
 
ز بیداد گردون دل بانوان خون
چه رفتند در محفل میگساران
 
گر از سختی ما بخواهی نشانه
بود شانۀ من یکی از هزاران
میرزا احمد الهامی کرمانشاهی
میرزا احمد الهامی کرمانشاهیبازگشت کاروان به مدینه امام حسین (علیه السلام) ، کربلا و کاروان
زبان های آتشفشان همچو شمع
در آن تربت پاک گشتند جمع
 
چگویم چه گفتند و چون گشت کار
قیامت درآن لحظه گشت آشکار
 
برآمد ز افغان آن قوم آه
ز هر چوب و هر خشت آن بارگاه
 
به تربت نبی دست غم زده به سر
خبر شد چو از مرگ فرخ پسر
 
برآورد از غم بدانسان خروش
که آمد نیوشنده گان را به گوش
 
روان پیمبر چو از غم گریست
ازان گریه اهل دو عالم گریست
 
به ناگاه زینب (سلام الله علیها) برآورد آه
بدان سان که شد روی گردون سیاه
 
به زاری بگفت ای رسول انام
مرا مهربان تر زباب و زمام
 
منم پیک سوک جگر بند تو
خبر دارم از مرگ فرزند تو
 
در این گفته ی خویش دارم گواه
بیاوردمش اندرین بارگاه
 
بگفت این و از زیر چادر برون
برآورد پیراهنی پر ز خون
 
بیفکند بر روی صندوق شاه
که در مرگ پور تو، اینم گواه
 
بکشتند امت به شمشیر کین
حسین (علیه السلام) تو را ای خداوند دین
 
در آندم بر آمد ز درگاه غو
شد آن مجلس از ماتم گریه نو
 
همال نبی ام سلمه ز در
درآمد شخوده رخ و مویه گر
 
به یکدست او شیشه ای پر زخون
که بد تربت داور رهنمون
 
به دستی دگر دست دخت امام
که او را پدر داده بد نام مام
 
به یکبار آل پیمبر همه
گرفتند پیراهن فاطمه
 
کشیدند او را خروشان به بر
بسی بوسه دادند بر چشم و سر
 
زکف درگسستند پیوند صبر
خروش از مدینه برآمد به ابر
 
به یثرب زن و مرد هرکس که بود
همی موی کند و همی رخ خشنود
 
ز بس شد خشوده رخ سیمگون
زهر کوی گفتی روانست خون
 
سرانجام جفت رسول امین
دلش سوخت بر بانوان غمین
 
به اندرز ایشان همی لب گشاد
شکیبایی از سوگواری بداد
 
به ایوان خون برد همراهشان
نشستند در ماتم شاهشان
 
همی زنده بودند تا درجهان
به ماتم بدند آشکار و نهان
 
شب و روز بودند پر آب چهر
چنین است کردار گردان سپهر
میرزا احمد الهامی کرمانشاهی
میرزا احمد الهامی کرمانشاهیبازگشت کاروان به مدینه امام حسین (علیه السلام) ، کربلا و کاروان
چو از دور شد باره ی آن دیار
به چشم دل افسرده گان آشکار
 
چو دریای گردون به جوش آمدند
بسی سخت تر در خروش آمدند
 
به رخ ام کلثوم خوناب راند
به تازی زبان شعر چندی بخواند
 
که درخویش ای تختگاه رسول
مده راه و منمای ما را قبول
 
چو رفتیم از تو سری داشتیم
وزان سر، به سر افسری داشتیم
 
برون از تو کاری که ما کرده ایم
برفتیم شاد و غم آورده ام
 
بد آویزه ی عرش سالار ما
برادرش میر و علمدار ما
 
چو پروانه بودیم و او شمع ما
پریشان نبد خاطر جمع ما
 
یکی دوده بودیم آراسته
پر از نو جوانان نو خاسته
 
بسی خردسالان ز دخت و پسر
به سیمای تابان چو شمس و قمر
 
زنان در پس پرده با گوشوار
جوانان بر اسبان تازی سوار
 
کنون کامدم ای مدینه ز راه
نداریم با خود علمدار و شاه
 
شد آن شمع از باد فتنه خموش
سپردند پروانه گان نیز هوش
 
از آن نوجوانان مینو خصال
وزان خردسالان نیکو جمال
 
نباشد یکی زنده همراه ما
که با ما درآید به بنگاه ما
 
بگو ای مدینه به شاه حرم
شه آسمان تخت پروین علم
 
که ماییم اولاد تو ای رسول
پس ازتو چنین گشته زار و ملول
 
بکشتند چشم و چراغ تو را
حسین (علیه السلام) آن سهی سرو باغ تو را
 
دریدند ما را زخرد و بزرگ
به دندان شمشیر امت چو گرگ
 
فکندند پر خون برهنه به خاک
تنی را که بود او ترا جان پاک
 
همان پردگی دختران تو را
به چرخ شرف اختران تو را
 
اسیرانه درشهر و بازارها
کشیدند و دادند آزارها
 
زنانی که بر رویشان بی نقاب
نبودی رضا بنگرد آفتاب
 
برهنه بر چشم نامحرمان
ببردند بسته به یک ریسمان
 
الا ای مدینه به سوی رسول
چو بردی پیامم بگو با بتول
 
که ای دختر پادشاه حرم
همال علی(علیه السلام) مادر محترم
 
تو می دیدی ار دختران را به شام
برهنه بردیده ی خاص و عام
 
به هر کوی و بازار اشتر سوار
گشاده سر و مو پریشان و زار
 
ز بیخوابی شب تو گفتی که نور
برون رفته از چشم و گردیده کور
 
و گر دیدی آندم که دربند بود
همان ناتوان کت جگر بند بود
 
اگر تا قیامت بدی زنده جان
کشیدی ز دل زان مصیب فغان
 
یکی مادرا سر ز تربت برآر
ستمدیده گان را بشو غمگسار
 
به یاد یکی سخت هنگامه بین
همه زاده گان را سیه جامه بین
 
چو لختی چنین گوهر داغ سفت
خروشید و با شاه بیمار گفت
 
که بشتاب از ایدر به درد و محن
به سوی ستودان عمت حسن (علیه السلام)
 
بدو کو برادرت آن شاه دین
نهان گشت درخاک گرم زمین
 
چه کردی اگر دیدی ای شهریار
حریم برادرت را خوار و زار
 
گهی سر برهنه به هر مرز و بوم
گهی جا به ویران نموده چو بوم
 
پس آورد رو سوی شاه امم
همی گفت باله و درد غم
 
که ای آفرینش تو را بنده گان
سپهر و زمینت پرستنده گان
 
بکشتند فرخ برادرم را
ز پرده کشیدند خواهرم را
 
ربودند آویز و خلخال پای
ز دخت برادرم ای رهنما
 
سکینه خروشان حزین فاطمه
همه زاده گان تو در واهمه
 
که اینکه به آتش بسوزند مان
و یا تن به ناوک بدوزندمان
 
شها تاجدارا به تربت بموی
رخ از مرگ فرزند در خون بشوی
 
به روز سیاه من ای مردمان
ببارید خون از مژه این زمان
 
بدین گونه آن بانوان مویه گر
برفتند تا قبر خیرالبشر
میرزا احمد الهامی کرمانشاهی
میرزا احمد الهامی کرمانشاهیبازگشت کاروان به مدینه امام حسین (علیه السلام) ، کربلا و کاروان
به نزدیک یثرب چو زان راه دور
رسیدند و بنهفت رخساره هور
 
به زینب (سلام الله علیها) چنین ام کلثوم گفت
که ای با مهین مام در رتبه جفت
 
بسی رنج برد این کهن سال مرد
ز ما اندرین راه سودی نخورد
 
به پاداش این خدمت بی شمار
به نعمان مر انعام باشد به کار
 
بدو گفت بانو ز مال جهان
نداریم ما آشکار و نهان
 
جز آویزه ی گوش و خلخال چند
که این دختران راست ای مستمند
 
نمانده به ما چیز دیگر به جای
بگیر و فرستش بدان پاک رای
 
بگو تا بگویند با وی زمن
که شرمنده ام از تو ای موتمن
 
تو این هدیه ی کم ز ما در پذیر
اگر خرد شد خرده بر ما مگیر
 
که از بیش و کم غیر این مختصر
نداریم از مال چیز دگر
 
و گرنه به پاداش رنج دراز
تو را کردمی از جهان بی نیاز
 
چو انعام بانو به نعمان رسید
ز گوینده پیغام او را شنید
 
نپذرفت و با گریه گفتا بدو
که از من بدان بانوی دین بگو
 
که ای پردگی اختر برج دین
منم از شما خانه زادی کمین
 
نبردم من این رنج از بهر مال
بدم کام خوشنودی ذوالجلال
 
همین خواهشم هست از بانوان
که گردم به دیگر سرا چون روان
 
بخواهند از بهر من از خدا
کزین خاندانم نسازد جدا
 
نمودند آل رسول امین
به کردار و گفتار او آفرین
 
بشیر ابن جذلم چنین گفته باز
که چون با حریم خدیو حجاز
 
رسیدیم نزدیک یثرب زمین
بفرمود آن رهبر چارمین
 
سراپرده ی بی خداوند شاه
به هامون درون برزنند آن سپاه
 
چو پرداخته گشت پرده سرای
مرا گفت آن داور رهنمای
 
که باب تو را بخشش کردگار
صلت باد ای مرد نیکو تبار
 
که او از سخن گستری بهره است
به نظم سخن نام بر می فراشت
 
تو را نیز بهره ی از آن کارهست
بگفتم بلی درسخن هست دست
 
بفرمود پس سوی یثرب خرام
بده آگهیشان ز قتل امام
 
هم از حال ما بستگان بلا
که اینک رسیدیم از کربلا
 
به فرمان آن داور رهنمون
براندم سوی شهر یثرب هیون
 
زن و مرد آن شهر برگرد من
نمودند پرسش کنان انجمن
 
نگفتم سخن تا بر قبر شاه
چو پیدا شد آن احمدی (صل الله علیه و آله) بارگاه
 
کشیدم ز دل ناله کای شهریار
خروشان سر از پاک تربت برآر
 
پذیره شو از عترت پاک خویش
اسیران دل خسته ی سینه ریش
 
که اینک زده خیمه با شور و شین
به نزدیک قبرت یتیم حسین (علیه السلام)
 
به همراه وی خواهران پدر
همان دختران تو ای تاجور
 
پس آنگاه با دیده ی اشکبار
سرودم که ای اهل یثرب دیار
 
نمانید برگرد قبر نبی (صل الله علیه و آله)
که شد کشته آن خسرو یثربی
 
حسین را بکشتند درکوفه زار
ز دیده ز بهر ویم اشکبار
 
فکندند برخاک ره پیکرش
ببردند برنیزه هر جا سرش
 
نمانده است جز پور بیمار او
تنی زنده از بسته و یار او
 
کنون آن خداوند دنیا و دین
ابا دختران رسول امین
 
به نزدیک یثرب زده بارگاه
پذیره شویدش به افغان و آه
 
فکندند دستار و بر فرق خاک
فشاندند با ناله ی دردناک
 
چو اهل مدینه شنیدند این
گریبان دریدند و اندوهگین
 
زن و مرد افغان بر افراختند
ز پرده عروسان برون تاختند
 
ز هر خانه برخاست آوای غم
به تربت رسول خدا شده دژم
 
سرشک زن و مرد چون ناودان
زهر گوشه ی شهر بودی روان
 
تو گفتی قیامت پدیدار گشت
سپهر و ثریا نگونسار گشت
 
ز یثرب سراسر برون تاختند
زن و مرد آهنگ ره ساختند
 
چو دیدند از دور آن بارگاه
درفش و سراپرده یکسر سیاه
 
دگر ره فکندند بر جامه چاک
به سر برفشاندند با مویه خاک
 
ز آه زن و مرد یثرب زمین
سیه گشت روی سپهر برین
 
زنان سربرهنه پریشیده موی
سوی آل حیدر نهادند روی
 
به گرد زنان پرده ی غم زدند
ز نرگس به گلبرگ شبنم زدند
 
یکی زار گفتا که ای انجمن
دریغ از جوانان شمشیر زن
 
کجا رفت ماه بنی هاشما
چه آمد به عبدالله و قاسما
 
خداوند محراب و منبر چه شد
شبیه جمال پیمبر چه شد
 
وزان سوی مردان به گرد امام
برهنه سر و مو پریشان تمام
 
کشیدند صف با فغان و خروش
جگرشان پراز خون و دل پر زجوش
 
یکی جویش از گریه بر روی بود
به شه دیگری تعزیت گوی بود
 
یکی گفت کو آنکه جز او نبود
امامی به زیر سپهر کبود
 
یکی گفت گو شمع بزم بتول (سلام الله علیها)
کجا رفت ریحان باغ رسول (صل الله علیه و آله)
 
زگفتارشان شاه بگریست خون
به پا خاست از خیمه آمد برون
 
پی خطبه برکرسی ای شد فراز
به گفتار او گوش ها گشت باز
 
نخستین خدا را بدینسان ستود
کزو گشته پیدا فراز و فرود
 
همه خلق را اوست پروردگار
خطابخش و روزی ده مور و مار
 
خداوند و دارای روز جزاست
همه هستی از هستی او به پاست
 
به دوری ز نه آسمان است بر
به نزدیکی از رازها با خبر
 
اگرشهد بارد به ما یا شرنگ
ز حمدش نیاریم کردن درنگ
 
چو هر سختی و رنج و ماتم ازوست
بر ما همه سهل و نغز و نکوست
 
ایا قوم یزدان پی آزمون
بلایی به ما داد از حد فزون
 
یکی رخنه افکند اسلام را
که رسوا کند مرد خود کام را
 
حسین علی (علیه السلام) کشته گردید زار
ابا یار و اولاد و خویش و تبار
 
زن و کودکانش بگشتند اسیر
برفتند درشهرها دستگیر
 
سرش را به نیزه به بازارها
ببردند و کردند آزارها
 
ازین سخت تر ماتمی کس ندید
که براهل بیت پیمبر رسید
 
شگفت است وزین پس ایا مردمان
که ماند دلی از شما شادمان
 
و یا آب دیده نماید دریغ
از ان تن که شد چاک از زخم تیغ
 
ازیرا که از قتل آن شهریار
همه آفرینش گرستند زار
 
بگریید در ماتمش آسمان
ز دریا برآمد ازان غم دخان
 
گرستند در سوگ او چوب و سنگ
زمین گشت درقتل او بی درنگ
 
ز ماهی به دریا و مرغ هوا
پی ماتم او برآمد نوا
 
ملایک بهفت آسمان ناله کرد
کدامین دلست آنکه ناید بدرد
 
ز اسلامیان تا که یارد شنید
که این رخنه اسلام را شد پدید
 
که ما را چنین خوار کردند زار
براندند و بردند درهر دیار
 
تو گفتی اسیران ترکیم ما
و یا سر زد از ما بدین ناروا
 
به یزدان اگر جد ما مصطفی (صل الله علیه و آله)
بدین قوم برجای مهر و وفا
 
سفارش به آزار ما کرده بود
ازین بیشتر دسترسمان نبود
 
ولی ما ازین رنج و از این بلا
که وارد به ما گشت درکربلا
 
نیاریم هرگز به خاطر نهیب
بخواهیم از پاک یزدان شکیب
 
خداوند ازکشتن شاه ما
دهد کیفر بد به بدخواه ما
 
زگفتار آن شاه از مردمان
برآمد غو گریه تا آسمان
 
چو افکند شه سوی هامون نظر
سواری به چشم آمدش مویه گر
 
بدانست عمش محمد بود
مهین زاده ی شاه سرمد بود
 
زجا جست افسرده و مویه گر
پذیره شد از عم والا گهر
 
چو افتاده پور علی (عیه السلام) را نگاه
بدان انجمن با لباس سیاه
 
نگونسار گردید از توسنا
تو گفتی روانش برفت از تنا
 
شهنشه شد از کار عم درشگفت
سر فرخش را به زانو گرفت
 
بمالید پیوسته اش نرم نرم
که تا سرو اندام او گشت گرم
 
به هوش آمد و دیده از هم گشود
به زاری به پور برادر سرود
 
که کو کارفرمای ملک جهان
برادرم آن یادگار نهان
 
خداوند گاه پیمبر کجاست
روان تن پاک حیدر کجاست
 
برادرم شاه سرفراز کو
حسن (علیه السلام) را همانند و انباز کو
 
شهش گفت ای عم والا گهر
زجور یزید آمدم بی پدر
 
چو بشنید این پور ضرغام دین
ز غم دست چندان بزد بر جبین
 
که بار دگر رفت هوشش ز سر
تو گفتی ز گیتی برون شد مگر
 
چو دیدش چنین کشته با خاک پست
به دوشش بمالید بیمار دست
 
به هوش آمد و از دل پر ز جوش
بر آورد چون مرغ بی پر خروش
 
پس گریه گفتا بدان شهریار
که برگوی ز آغاز و انجام کار
 
زگفتار عم شاه بگریست سخت
پس از گریه گفتا بران نیکبخت
 
سراسر ستم ها که در آن سفر
بدیدند اولاد خیرالبشر
 
کزین زاده ی شیر پروردگار
ز گفتار آن شاه شد بی قرار
 
ز پرویزن غم به سر خاک بیخت
همی خون ز چشمان نمناک ریخت
 
پس آنگه سوی شهر کردند روی
جهان پر شد از شیون و های و هوی
میرزا احمد الهامی کرمانشاهی
میرزا احمد الهامی کرمانشاهیاربعین و بازگشت اهل بيت (عليهم السلام) و جابر امام حسین (علیه السلام) ، کربلا و کاروان
تدفين پيكرهاي مقدس شهيدان كربلا امام حسین (علیه السلام) ، کربلا و کاروان
بازگشت کاروان به مدینه امام حسین (علیه السلام) ، کربلا و کاروان
کنون ازمن ای شاه پوزش پذیر
کرم کن به کار گذشته مگیر
 
بدو گفت شاه جهان ای پلید
چو تو بیحیا چشم گیتی ندید
 
همانا ندانی که را کشته ای
به خون که تیغ خود آغشته ای
 
گمانت که کشتی تنی از عرب
و یا، بنده ای پست نام و نسب
 
چنان دان که کشتی جهانرا همه
ز قتل جگر گوشه ی فاطمه (سلام الله علیها)
 
بکشتی نبی و علی (علیه السلام) با حسن (علیه السلام)
همان فاطمه (علیها السلام) بانوی ممتحن
 
به صورت اگر بد شه کربلا
به معنی بدی خونش خون خدا
 
بریزی زکین خون پروردگار
بخواهی دهی خونبها شرم دار
 
رهایی از این داوری کی توان
مگر کشتگان را ببخشی روان
 
ز گفتار شهزاده شد شرمسار
مر آن دشمن پاک پروردگار
 
فرو ماند و پاسخ نگفت آن شریر
سرافکند از شرمساری به زیر
 
سپس گفت تا اشتران بی شمار
بیارند با هودج زرنگار
 
که تا کاروان اسیران غم
ببندند احرام سوی حرم
 
چو زینب (سلام الله علیها) از این کارشد با خبر
فرستاد پیغام زی بد گهر
 
که با هودج و محمل زرنگار
اسیران و غمدیده گان را چه کار
 
کسی را که شد کشته سالار ای دریغ
که برمن بود بدتر از زخم تیغ
 
چو بشنید این گفت پوشش سیاه
به محمل فکندند آن دین تباه
 
وزان پس سیه روی مرد شریر
به بر خواند نعمان پور بشیر
 
که بود آن خردمند پاکیزه دین
ز یاران خاص رسول امین
 
بدو گفت بادختران بتول (سلام الله علیها)
از ایدر برو تا به قبر رسول (صل الله علیه و آله)
 
ببر نیز همراه با خویشتن
گروهی سواران شمشیر زن
 
تو و آن سواران همه بنده وار
بدیشان بباشید خدمتگزار
 
روان گشت نعمان به فرمان و زود
همه کار رفتن فراهم نمود
 
هیونان چو گشتند یکسر قطار
سرکاروان خواهر شهریار
 
به کوی آمد از پرده با اشک و آه
چو دود دلش رخت و برگش سیاه
 
به دنبال وی کاروان ستم
بمحمل نشستند با درد و غم
 
به پیش سپه رفت نعمان براه
درفشی بکف پرچم آن سیاه
 
ز دنبال او مویه گر کاروان
حدی خوان به بانک عزا ساربان
 
جرس بانک ماتم چو بنیاد کرد
چو غمدیده گان چرخ فریاد کرد
 
پر از ناله شد هفت کاخ سپهر
سیه گشت از گرد غم روی مهر
 
شدند اهل آن بارگاه اشکبار
که غم را دران هیچگه نیست بار
 
سپردند زنیسان چو یکچند راه
به نعمان چنین گفت فرخنده شاه
 
ببرکاروان را بدان سر زمین
که شد کشته آنجا شهنشاه دین
 
که بوسیم آن تربت پاک را
گل آریم از اشک آن خاک را
 
بگویم به شه درد دیرینه را
ز اندوه سازم تهی سینه را
 
به فرمان سلطان دین پیر راد
سوی وادی کربلا رو نهاد
 
همی رفت با کاروان حرم
سر و روی پرگرد زار و دژم
 
وزان سو ز انصار پیری گزین
که بد نام او جابر پاکدین
 
پی طوف آن مرقد مشکبار
سوی کربلا شد ز یثرب دیار
 
به روزیکه بد اربعین امام
رسید اندران دشت آن نیکنام
 
نخستین به آیین حجاج مرد
به آب فرات اندرون غسل کرد
 
سپس بست احرام و برداشت گام
سوی تربت سبط خیرالانام
 
به همراه وی قومی از بستگان
که بودند او را ز پیوستگان
 
فرستاد برشه سلام و درود
برآن خاک، سیلی ز مژگان گشود
 
بیفکند خود را برآن قبر پاک
بمالید روی و جبین را به خاک
 
همی راز دل گفت و بگریست زار
به گرد اندرش بستگان سوگوار
 
به ناگاه برخاست بانک درای
رسیدند آل رسول خدای
 
چو دیدند آن تربت تابناک
فکندند خود را ز محمل به خاک
 
چو شد با خبر جابر پاک دین
بیامد بر سیدالساجدین
 
ببوسید او را هلال رکاب
فرو ریخت از دیدگان خون ناب
 
ز درد درون ناله بنیاد کرد
زشاه شهیدان همی یاد کرد
 
شهنشاه بیمار بنواختش
فرود آمد و پیش بشناختش
 
بفرمود تا از بر آن مزار
رود مرد بیگانه بریک کنار
 
چو شد جا ز بیگانه پرداخته
لوای عزا گشت افراخته
 
چگویم که از غم درآن پهندشت
به آل نبی آن زمان چون گذشت
 
خروشان و جوشان پریشیده موی
سوی تربت شه نهادند روی
 
ز ماتم به سر بر فشاندند خاک
به جیب صبوری فکندند چاک
 
چنان خاست زان بیکسان غلغله
که افتاد در آسمان و لوله
 
ز افغان آن قوم اندوهگین
گرستند جنبندگان زمین
 
ز ماهی به دریا ز مرغ از هوا
برآمد دران دشت چون نی نوا
 
ز دود عزا شد زمانه سیاه
هوا تنگ گردید ز انبوه آه
 
همی هر کسی ناله میکرد زار
ز بهر شهیدی چو نالان هزار
 
زانده دل زینب (سلام الله علیها) آمد به جوش
کشید از جگر همچو دریا خروش
 
نقاب از رخ روز آسا گشود
برآن موی شبگون پریشان نمود
 
دو رخ بر خراشید و پاشید خون
برآن تربت پاک و شد لعلگون
 
به زاری همی گفت ای شاه من
غمت تا دم مرگ همراه من
 
برآور سر از تربت لعلفام
که آوردمت ارمغانی ز شام
 
بیاوردم ای داور رهنمون
دلی خسته و پیکری نیلگون
 
نپرسی پس از تو به ما چون گذشت
که دانی دراز است این سرگذشت
 
بگویم گر از کوفه و شهر شام
نگردد همی تا به محشر تمام
 
مرا این همه رنج و محنت که بود
ستم ها که رفت از سپهر کبود
 
نبود آنچنان سخت کز پیکرت
جدا کرد دشمن غمین خواهرت
 
نهشتش بماند به پیشت دمی
نهد زخم های تو را مرهمی
 
دریغ ای برادر درین تیره خاک
چسان خفته ای با تن چاک چاک
 
تنی را که از شهپر جبرییل
بدی پیرهن، غسلش را سلسبیل
 
چه آمد برو اندر آن آفتاب
که برنای خشکیده اش ریخت آب؟
 
که شست و کفن کرد در خاک کرد
که در ماتمش پیرهن چاک کرد؟
 
نه مادر به سر بودت ای شهریار
نه خواهر که جسمت کنند استوار
 
چه گویم من ای شه کجا بد سرت
که چشمت ببندد مگر مادرت
 
سرت بود با خواهرت همسفر
که بینی مر او را چه آید به سر
 
چو بودی تو ای شاه و دیدی مرا
همان به که کوته کنم ماجرا
 
بسی گفت ازینگونه تا شد زهوش
چو آن بانوی نوحه گر شد خموش
 
دگر بانوان مویه کردند سر
یکی بر پدر آن دگر بر پسر
 
چو ازکار ماتم بپرداختند
سوی یثرب آهنگ ره ساختند
 
مدار جهان سیدالساجدین
به پیوست با تن، سر شاه دین
 
وزان پس به تن ها سر یاوران
به پیوست و شد سوی یثرب روان
 
دل اندر بر شاه و دیده به راه
برفتند با بارها اشک و آه
 
به هر جا شترها نهادند پای
شد از آب چشم زنان چشمه زای
مناسبت‌های مرتبط

پیشنهادهای نزدیک به جستجوی شما