جده بیا که کوکب بختم برآمده
ایام وصل آمد و هجران سرآمده
در شهر شورشی و به صحرا قیامتی است
گویا ز کوفه باب من اطهر آمده
زیبد که آفتاب کند جا به سایه ام
زیرا که سایهی پدرم بر سرآمده
نبود دگر الم به دلم ز آنکه با علم
عباس عم نامورم در برآمده
عطر و گلاب و شانه بیاور که از سفر
اکبر چه سرو روی ز گل بهتر آمده
عودی فکن در آتش و قندی در آب ریز
کز ره عروس با لب پر شکر آمده
مفروش کن تو خانه و جاروب کن حیاط
که اینک ز کوفه زینب غمپرور آمده
دیگر نمانده هیچ مرا آرزوبهدل
بینم اگر سکینه ام از در درآمده
جودی از این اثر که بود در بیان تو
گویا قبول حضرت پیغمبر آمده




