ایهاالمظلوم
شعر و اشعار ورود به کربلا و صوت سبک و گریز اشعار
لطفاً برای جستجوی گریزهای متفاوت در این مناسبت به کادر جستجوی گریز مراجعه فرمایید
مورد
علی انسانی
علی انسانیورود به کربلا امام حسین (علیه السلام) ، کربلا و کاروان
این قافله را راحله جز عشق و وفا نیست
در سینهٔ آیینه، جز آیین صفا نیست
جز در بَرِ یکتا قدِ این فرقه دو تا نیست
حتّی جرس قافله، غافل ز خدا نیست
 
رکن و حَجَر و حِجر، ز هجر است پریشان
زمزم ز دو چشم آب بریزد پیِ ایشان
 
اینان که روانند، همه روح و روانند
این سلسله هر یک‌تنشان جان جهانند
این طایفه از طفل و جوان، پیر زمانند
این قافله شب تا به سحر، نافله‌خوانند
 
بازار جهان این‌همه سرمایه ندارد
گلزار جِنان این قَدر آرایه ندارد
 
این قافله جز عشق، ره‌آورد ندارد
عشقی که به‌جز سوز و غم و درد ندارد
یک آینه، بر چهرهٔ خود گَرد ندارد
جز شیر زن و غیر جوانمرد ندارد
 
مُحرِم شده از کعبهٔ گِل، راه فتادند
از گِل به‌سوی کعبهٔ دل، روی نهادند
 
این قافله را بانگ جرس، گریه و ناله‌ست
این قافله نی، باغ گُل و سوسن و لاله‌ست
از نور، به گِرد رُخشان حلقهٔ هاله‌ست
در محمل خود، حاجیه بانوی سه‌ساله‌ست
 
با سورهٔ عشق آمده، هفتاد و دو آیه
چون ماه و ستاره پی هم، سایه به سایه
 
این طفل، به غیر از دُرِ دُردانه نبوده‌ست
دردانهٔ من، با موی بی‌شانه نبوده‌ست
جایش به جز از دامن و بر شانه نبوده‌ست
گنج است، ولی گوشهٔ ویرانه‌ نبوده‌ست
 
این دختر من، نازترین دختر دنیاست
دختر نه، که در مِهر و وفا، مادر باباست
 
ای کعبه ببین، غرق صفا مُحرِمشان را
ای کوفه چه کردی بدنِ مُسلمشان را؟
ای ماه ببین ماه بنی‌هاشمشان را
ای سَرو ببین سروِ قدِ قاسمشان را
 
ای صبح کجا آمده صادق‌تر از اینان؟
ای عشق بگو نامده عاشق‌تر از اینان
 
چاووش عزا همره من روح الامین است
ای خصم اگر تیر و کمانت به کمین است
در دستت اگر کعب نی و نیزهٔ کین است
سردار سپاهم پسر اُمّ بنین است
 
آورده‌ام از جان شما تاب بگیرد
چشمی که ز چشمان شما، خواب بگیرد
 
ای قوم هوس! عشق، هواخواه حسین است
سرهای سران، خاک به درگاه حسین است
خورشید فلک، مشتری ماه حسین است
ای روبَهیان، شیر به همراه حسین است
 
آن فضل که در قافله‌ام نیست، کدام است؟
عبّاس، ترازوی مرا سنگ تمام است
 
ای روشنی چشم و، چراغ دل زینب
کشتی نجات همه و ساحل زینب
وی ماه رخت روشنی محفل زینب
دوری مکن از دیده و از محمل زینب
 
دارد سفر ما سفر دیگری از پی
من روی شتر راه کنم طی، تو سر نی
سید هاشم وفایی
سید هاشم وفاییورود به کربلا امام حسین (علیه السلام) ، کربلا و کاروان
کربلا، کاروان گلشن نور
عطر شهر مدینه آوردند
نکهت بوستان زهرا را
با رباب و سکینه آوردند
 
ای زمین! همره مه و خورشید
آسمانی ستاره آمده است
کربلا حضرت رباب اکنون
همره شیرخواره آمده است
 
کربلا! یاد داری آن‌وقتی
که علی پا در این زمین بگذاشت
از غم غربت حسین گریست
بذر گریه به خاک تو می‌کاشت
 
کربلا! زینب آمده سویت
همره دوگلی که بس خوشبوست
این دودسته گلی که آورده
به حضور امام، هدیه‌ی اوست
 
گر کویر تو می‌شود گلزار
گل یاسین و یاسمن دارد
بهر ایثار در ره توحید
دو گل از گلشن حسن دارد
 
عجبی نیست گرکه این وادی
غرق غم گشت و در خروش آمد
این ابوفاضل است عباس است
که در اینجا علم به دوش آمد
 
 
هاشمی طلعتی که آمده است
وجناتش بُوَد چو پیغمبر
می‌رسد آن زمان که می‌گردد
ارباٌ اربا تن علی‌اکبر
 
در بیابان روشنت از دور
یک سیاهی سوار می‌بینی
بهر چندین گل و صنوبر و یاس
این‌همه نیزه‌دار می‌بینی
 
گرچه زینب تمام غم‌ها را
در مسیر اله می‌بیند
وای از آن لحظه‌ای که در اینجا
گودی قتلگاه می‌بیند
 
چه بگویم که هجمه‌ی غم‌ها
به «وفایی» نمی‌دهد مهلت
 تا که زینب کند عزاداری
تازیانه نمی‌دهد فرصت
گروه یا مظلوم
گروه یا مظلومورود به کربلا امام حسین (علیه السلام) ، کربلا و کاروان
خیر را من باب نابودی شر آورده‌ام
خاندانم را به امداد بشر آورده‌ام
 
با بروز آشکار وجه ثاراللهی‌ام
کربلا را از دل تاریخ درآورده‌ام
 
داغ، هرچه دارد این صحرا خریدارم به دل
دل که جای خود برای دوست سر آورده‌ام
 
طفل بودم با دعایم کوفه باران می‌گرفت
من چه حاجاتی که در این شهر برآورده‌ام
 
نامه‌هایی که فرستادند همراه من است
کودکان را از جفاشان بی‌خبر، آورده‌ام
 
چه نیازی هست به خورشید و ماه کربلا
کاروانی با خود از شمس و قمر آورده‌ام
 
هم برای خاک‌های داغ این صحرا بدن
هم برای آن تنور داغ، سر آورده‌ام
 
بعد عباسم بنا دارم علمداری کند
خواهرم را بیشتر از این نظر آورده‌ام
 
اکبرم را، اکبرم را، اکبرم را، اکبرم
آن‌که از جان خواهم او را بیشتر آورده‌ام
 
کاش شرمنده نگردم آخرش پیش رباب
اولین بار است اصغر را سفر آورده‌ام
 
اشک، بیش از خون، ز دین حق حفاظت می‌کند
دختران را از پسرها بیشتر آورده‌ام
 
تا نبیند صورت حوریه‌ها را آفتاب
از ملائک سایه‌ای از بال‌وپر آورده‌ام
مهدی مقیمی
مهدی مقیمیورود به کربلا امام حسین (علیه السلام) ، کربلا و کاروان
می‌رسد دیگر به امّید خدا
میهمان کوفه سمت کربلا
 
 کاروان ماه و کوکب می‌رسد 
عمه‌ی سادات زینب می‌رسد
 
 می‌رسد زینب ولی با احترام 
نه خبر از هلهله نه ازدحام
 
 کوفیان! این شأن مهمان‌ها نبود
 جای مهمان در بیابان‌ها نبود
 
 با چه رویی دشمن مهمان شُدید؟! 
سدِّ راه یوسف کنعان شدید؟! 
 
 اشک‌های نخل‌ها هم جاری است
 کوفیان! این رسم مهمانداری است؟! 
 
 زینب اما در دلش امّید داشت
 کاروانی مملو از خورشید داشت
 
با علی اکبر، عقیله غم نداشت 
تا که بود عباس چیزی کم نداشت
 
 خیمه‌ی او قبله‌ی افلاک بود
 دور خیمه چشم‌های پاک بود
 
 کی سخن از غارت و تاراج بود
 آبِ نهر علقمه مَوّاج بود
 
 کی رباب اندوه در رخساره داشت؟! 
 شیر خواره داشت و گهواره داشت
 
 تا که سقا بود قلبش خون نبود
 نغمه‌ی لالایی‌اش محزون نبود
 
 کاروان وقت ورود آرام بود
 نه خبر از سنگ، نه از بام بود
 
 وای اگر خولی به این صحرا رسد
 یا صدای ناله‌ی زهرا رسد 
 
وای از بی‌تابی طفل رباب
 وای از سوز عطش از قحط آب
 
 وای اگر چشم سه ساله، تر شود
 یا که خیمه بی علی اکبر شود
 
 وای اگر سختی ببیند دختری
 وای اگر آتش بگیرد معجری
 
 آه اگر که سر جدا باشی حسین
 یا به زیر دست و پا باشی حسین
 
 نیزه و تیر و کمان با ما چکار؟ 
خولی و شمر و سنان با ما چکار؟ 
 
خیمه بر پا شد امان از نینوا 
بوی خون می‌آید از کرب و بلا
 
 وای از غم‌های عاشورا حسین
 یا حسین و یا حسین و یا حسین
عبدالجواد جودی خراسانی
عبدالجواد جودی خراسانیورود به کربلا امام حسین (علیه السلام) ، کربلا و کاروان
آه! از آن ساعت که سبط مصطفی
گشت وارد بر زمین کربلا
 
پس به یاران کرد رو، سلطان دین
گفت کای یاران! مقام ماست این
 
بار بگشایید، خوش‌منزل‌گهی است
تا به جنّت زین مکان، اندک‌ رهی است
 
بار بگشایید کاین‌جا از عتاب
می‌شود لب‌ها کبود از قحط آب
 
بار بگشایید کاین‌جا از جفا
امّ لیلا گردد از اکبر، جدا
 
بار بگشایید کاین‌جا بی‌درنگ
بر گلوی اصغرم آید خدنگ
 
الغرض؛ در آن دیار پُرمحن
کرد چون سلطان مظلومان، وطن
 
بود در نزدیک دشت ماریه
چادر چندی ز اهل بادیه
 
گوسفند و ناقه بیرون از شمار 
جمله آوردند از بهر نثار 
 
چشم شاه دین چو بر ایشان فتاد
گفت با آن فرقه نیکو نهاد
 
ای محبان این سفر همراه من
هست قربانی من دلخواه من
 
اندرین ره بی پریشانی مرا 
هست هفتاد و دو قربانی مرا 
 
این بگفت و شد روان از بهر گشت
دور از یاران در آن صحرا و دشت
 
خویش را از همرهان یک‌سو کشید
زان زمین برداشت خاک و بو کشید
 
زد به سر دست غم و از پا فتاد
شد به کیوان آه آن نیکونهاد
 
پس بگفتا از جفای مشرکین
جان سپارد اکبرم در این زمین
 
زان زمین بر جای دیگر چون رسید
گفت قاسم می‌شود این‌جا شهید
 
زان مکان چون رفت قدری باز راه
از فلک بگذشت او را اشک و آه
 
گفت: در این سرزمین، جای من است
این زمین تا حشر، مأوای من است
 
چون در اینجا من به جسم چاک‌چاک
از سر زین، سرنگون گردم به خاک
 
در دم آخر ز راه کین سنان 
پهلویم بشکافد از نوک سنان
 
من تن تنها و دشمن صدهزار 
پیکرم مجروح و زخم بی‌شمار 
 
شمر بنشیند به روی سینه‌ام 
بشکند این سینه‌ی بی کینه ام
 
آن‌چه گویم ای ستمگر تشنه‌ام
تشنه لب مپسند زیر دشنه ام
 
او ز کین خنجر نهد بر حنجرم
تشنه‌لب از تن جدا سازد سرم
 
«جودیا»! دم درکش از این داستان
خون مکن زین بیش، قلب دوستان
عبدالجواد جودی خراسانی
عبدالجواد جودی خراسانیورود به کربلا امام حسین (علیه السلام) ، کربلا و کاروان
به شاه تشنه دیار بلا چو منزل شد
بلا رسید برابر اجل مقابل شد
 
فکند بار شه تشنه لب کنار فرات
زمین ماریه از اشک بیکسان گل شد
 
در آن دیار چو افکند بار و کرد قرار
تو گفتی آیت رحمت به خلق نازل شد
 
طلب نمود برِ خویش ساربان و بگفت
رسید بار به منزل مراد حاصل شد
 
شما به منزل مقصود خویش برگردید
که بهر ما دگر امروز طیّ منزل شد
 
فتاد ناقۀ گردون ز پویه در آن دشت
پیاده زینب مظلومه تا ز محمل شد
 
بپا نمود سراپرده ای که پردگیش
درون پرده به سبعین الف کامل شد
 
ولی رسید پی قتلش آن چنان سپهی
که گرد او به مه و آفتاب حایل شد
 
چو گشت بسته بر آن شاه راه گفت قضا
ز بهر زینب مظلومه کار مشگل شد
 
دریغ و آه که شد زیب نوک نیزه سری
که مهر می نتوان با رخش مقابل شد
 
زهم گسیختی ایکاش رشتۀ شب و روز
چو دست سلسله ای بستۀ سلاسل شد
 
سرادقی که در او جبرئیل راه نداشت
فغان که از پی تاراج شمر داخل شد
 
بریز بهر شهیدی ز دیده خون «جودی»
که پاره پاره ز تیغ هزار قاتل شد
مناسبت‌های مرتبط

پیشنهادهای نزدیک به جستجوی شما