ایهاالمظلوم
شعر و اشعار شهادت مسلم ابن عقیل و صوت سبک و گریز اشعار
لطفاً برای جستجوی گریزهای متفاوت در این مناسبت به کادر جستجوی گریز مراجعه فرمایید
مورد
وحید مصلحی
وحید مصلحیمسلم ابن عقیل اصحاب امام حسین (علیه السلام)

دینی برای مردم ِکافر بیاور
همراه خود یک شبه ِ پیغمبر بیاور

کوفه برایت نقشه هایی شوم دارد
حالا که می آیی  بیا .!! یاور بیاور

قلب ِ تمام ِ شهر مثل ِ شب سیاه است
خورشیدِ من ! همراه خود اختر بیاور

اینجا هزاران مرد ِ جنگی در کمینند
دنبال خود هفتاد و یک لشکر بیاور

جای زن و بچه به همراهت اگر شد
مردان ِنیرومند و جنگاور بیاور

مشک اضافی بیشتر بردار حتما ً
در لشکرت عباس آب آور بیاور

خلخال ،النگو،گوشواره زیورآلات
از دست و پای دخترانت در بیاور

روز دهم داغ جوان وقتی که دیدی
رویِ عبا آلاله ی پرپر بیاور

وقتی جواب التماست شد سه شعبه
زیرِ عبا شش ماهه ی بی سر بیاور

در زیر جوشن، کهنه پیراهن به تن کن
چیزی برای قوم ِ غارتگر بیاور

ای رحمتُ للعالمین پهلو بگیر و
ما را به یاد پهلوی مادر بیاور

وقتی درون سینه جا خوش میکند تیر
از پشتِ خود، تیر سه شعبه در بیاور

هدیه برای ساربان کردی مهیا؟
یک  کیسه ی لبریز ِ انگشتر بیاور

قبل از تورم کردن ِ دست از سم ِّ اسب
در خیمه ها انگشترت را در بیاور

وقت عبور کاروان از سمت بازار
روبند و چادر ، جامه و معجر بیاور

غلامرضا سازگار
غلامرضا سازگارمسلم ابن عقیل اصحاب امام حسین (علیه السلام)
مسلم که از حسین سلام مکرّرش
باید که خواند حضرت عبّاس دیگرش
 
فرموده مدح و منقبتش را به افتخار
ثاراللّهی که بوده نبی مدح گسترش
 
ایثار و عزم و غیرت و آزادی و شرف
تعظیم می کنند همه در برابرش
 
حیرت برند اهل فضیلت به رتبه اش
زانو زنند اهل کرامت به محضرش
 
مبهوت گشته آدمیان و فرشتگان
از عزّتی که کرده عطا حیّ داورش
 
نایب مناب یوسف زهرا که عرشیان
حسرت برند بر شرف خادم درش
 
اوّل شهید هاشمیان کز جلال و قدر
در شهر کوفه مهدی زهراست زائرش
 
از سنگ کمتر است به پیش قدوم او
گیرم به خاک ره بفشانند گوهرش
 
عشق حسین شیرۀ جان گشت در بدن
از لحظه ای که شیر به او داد مادرش
 
هم خود فدایی ره فرزند فاطمه
هم شد شهید پنج پسر سه برادرش
 
تقدیم کرد پنج پسر در طریق دوست
حتّی به همره اُسرا رفت دخترش
 
تعریف کرد و داد خبر از شهادتش
با دیدن عقیل همانا پیمبرش
 
این است آن شهید که در یاری حسین
تا روز محشر مسجد کوفه است سنگرش
 
بالای دار رفت و همه سربدارها
گلبوسه می زنند به قبر مطهّرش
 
زیبد روند خیل شهیدان به پیشباز
افتد اگر عبور ز صحرای محشر
 
ذیحجّه گشت مفتخر از حجّ سرخ او
از حجّ کعبه گشت عطا حجّ برترش
 
پیوسته بوی عطر گل نینوا گرفت
زان دسته های نی که عدو ریخت بر سرش
 
لبّیک او حسین و طوافش به موج خون
تکبیرها بلند ز هر زخم پیکرش
 
خونش در آب ریخت و لب تشنه داد جان
در اتّحاد با لب عطشان به رهبرش
 
لب تشنه داد جان و عجب نیست وقت مرگ
ریزد به کام ختم رسل آب کوثرش
 
بالای دار و دار ندا داد بر همه
کاین میثم است و یوسف زهراست حیدرش
 
سر داد و سر نکرد به جز بر حسین خم
ای جان فدای پیکر در خون شناورش
 
یک میهمان و این همه زخمش ز میزبان
بالله نبود هیچکس اینگونه باورش
 
هرگز گمان نبود که آن خوب تر ز جان
در کوچه ها کشیده شود جسم اطهرش
 
نام حسین بر لب او بود و بود و بود
تا آنکه ریخت خون شریفش ز حنجرش
 
این است آن شهید که دیوارهای شهر
گلبوسه ها زدند به روی منوّرش
 
این است آن غریب که او را پناه داد
یک پیرزن شبانه به بیت محقّرش
 
این است آن قتیل که بر زندگان دهد
روح حیات از نفس روحپرورش
 
«میثم» قصیده ای که سرودی به وصف او
فیضی بود ز لطف خداوند اکبرش
علی ذوالقدر
علی ذوالقدرمسلم ابن عقیل اصحاب امام حسین (علیه السلام)
هوا هوای غم است و هوای خون‌جگری
به هر طرف که نظر می‌کنم تو در نظری
 
ز عشق گفتم و این شهر در به رویم بست
همیشه عاقبت عاشقی‌ست دربدری
 
به مسجدی که امام جماعتش بودم
نماز مغرب من شد اقامه یک‌نفری
 
دوباره نامه نوشتم برای تو اما
به غیر آهِ ندامت نبود نامه‌بری
 
تو احتیاج نداری به نامه‌ی مسلم
که بهتر از همه از حال کوفه باخبری
 
به هر طریق تو آخر به کوفه می‌آیی
در این مسیر به‌جز عشق را نمی‌نگری
 
بیاور اکبر خود را که کوفیان بینند
در این مسیر کنار خودِ پیامبری
 
بیاور اصغر خود را که با شهادت او
ز کوفیانِ ریاکار آبرو ببری
 
جمل به‌پا کن و همراه خویش قاسم را
به‌سوی رزم بیاور برای جلوه گری
 
ولی فدای تو گردم میار زینب را
که شهر پر شده از مردمان خیره‌سری
 
کسی به خواهرت اینجا محل نخواهد داد
اگرچه می‌گذرد از محله‌ی پدری
 
از این مسیر گذر می‌کند، عجب گذری
به‌سوی شام سفر می‌کند، عجب سفری
بردیا محمدی
بردیا محمدیمسلم ابن عقیل اصحاب امام حسین (علیه السلام)
امواج طوفانی به جان ساحل افتاد
"ای رود جاری"! سمت این دریا نیایی
نامه نوشتم که بیا، امن است کوفه!
ای کاش دستم می‌شکست، آقا... نیایی
 
چشم ترِ امروز من از بی کسی نیست
من سوگوارِ آهِ فردای تو هستم
دندان مسلم را شکانده سنگ کینه...
دلواپس دندان زیبای تو هستم
 
نرخ حیا بسیار ناچیز است در شهر
پای دو دِرهَم آبرو را می‌فروشند
این قومِ در ظاهر مسلمان فکر عِیش‌اند...
دین خدا را هم به دنیا می‌فروشند
 
مانند بابایت علی در هر گذرگاه
بی حرمتی از کوفیانِ پست دیدم
گفتم که ای وای از دهانت...، گریه کردم
تا نیزه‌ای دست سنان مست دیدم
 
میخانه‌ها از لات‌های مست پُر شد
دور اراذل‌های مِی‌خوارش شلوغ است
پیران اینجا هم خیال جنگ دارند
خیلی سرِ نجار بازارش شلوغ است
 
تمرین تیراندازها با مشکِ آب است
خیلی سفارش کن یل آب آورت را
این حرمله بدجور تیرانداز خوبی‌ست...
حتماً بپوشانی گلوی اصغرت را
 
کوفه برای اکبرت نقشه کشیده
یک بی مُرُوَّت گرز سنگینی خریده
جانم به قربان سرت...، امروز دیدم
خولی سرِ بازار خُورجینی خریده
 
به همسران پابه‌ماه خویش، مردان
با روسری‌ها، گاهواره قول دادند
این نامسلمان‌ها به دختربچه‌هاشان
انگشتری و گوشواره قول دادند
 
فکر و خیال شهر جانم را گرفته
اندیشه‌ی مسموم دارد کوچه‌هایش
اهل و عیالت را نیاور کوفه آقا
خیلی نگاه شوم دارد کوچه‌هایش
 
"بُغضاً لِحِیدر" این چُنین پیداست گویا
از کینه‌ی بابات مالامال هستند
این‌ها برای ذبح تو برنامه دارند
این‌ها به فکر کَندَن گودال هستند
 
آن خنجر کُندی که دست شمر دیدم...
از حنجرت چیزی نمی‌ماند عزیزم
آن نعل‌هایی که به سُم اسب بستند...
از پیکرت چیزی نمی‌ماند عزیزم 
غلامرضا سازگار
غلامرضا سازگارمسلم ابن عقیل اصحاب امام حسین (علیه السلام)
من کوفه را چون مردگان بی‌درد دیدم 
نـامردهاشان را بـه شکل مـرد دیـدم 
 
ایـن نـاسپاسان جمـله اشبـاه‌الرجالند 
خصم رسـول و حیـدر و قـرآن و آلند 
 
اینان به آن دستی که بـا من عهد بستند 
عهـد مـن و فـرق مـرا با هم شکستند
 
تنهـا نـه در کوفـه مـرا آواره کردنـد 
قـلبم دریدنـد و لبـم را پـاره کردنـد 
 
این شهر را پیوسته نـامردی بـه من بود 
این قوم تنها مـردشان یـک پیرزن بود
 
زن‌هـا ز نـامردان کوفـه وانماندنـد 
از بام‌ها بر فرق من آتش فشاندنـد 
 
مـن جـان نثار عترت خیرالانـامم 
صید بـه خـون غلطیده‌ی بـالای بامم 
 
وقتی که خود را از عطش بیتاب دیدم 
عکس لب خشک تـو را در آب دیدم 
 
در موج خون دریای لارا دیدم امروز 
از بـام کوفـه کربلا را دیـدم امروز 
 
انگـار می‌بینم جراحـات تنـت را 
خونین به چنگ گرگ‌ها پیراهنت را
 
انگـار ‌بینـم لاله‌های پـرپـرت را 
پاشیده از هم عضوعضوِ اکـبرت را
 
انگار می‌بینم که بعد از قتـل یـاران 
هم تیرباران می‌شوی، هم سنگ باران
 
انگـار مـی‌بینم ذبیـح کـوچکت را 
زخم گلوی شیرخواره کودکت را 
 
انگار می‌بینم که با اشک دو دیـده 
داری به روی دست خود دست بریده 
 
انگار بینم غرق خـون آیینه‌ات را 
جای سم اسبان و زخم سینه‌ات را
 
انگار بینم شمـر مـی‌آید بـه گودال 
انگار بینم می‌زنی در خون پر و بال 
 
...انگار دیدم جان شیـرینت فـدا شد 
زهرا نگه کرد و سرت از تن جدا شد
 
من بهترین مهمان شهـر کوفـه هستم 
مهمـان قصابـان شهـر کـوفـه هستم 
 
لب تشنـه از پیکر جـدا گردد سر من 
آویـزه گـردد بـر قنـاره پیکـر من 
 
تنهـا نـه ایـن نامرد مردم می‌کُشندم 
در کـوچه‌های شهر کوفه می‌کِشندم 
 
«میثم» شرار از نظم جانسوزت فشاندی 
بس کن که دل‌ها را به بحر خون نشاندی 
وحید قاسمی
وحید قاسمیمسلم ابن عقیل اصحاب امام حسین (علیه السلام)
خدا شاهده به هر دری زدم 
تا یه جور بهت خبر بدم: نیای 
یا اگر تقدیره که کوفه بیای 
دیگه با رقیه دستکم نیای 
 
واسه مسلمت حلالیت بگیر 
خیلی شرمنده‌ی خواهرت شدم 
نمیشه! چطور ببخشم خودمُ 
باعث گریه‌ی مادرت شدم 
 
نخلای علی اسیرِ عطشن 
قطره آبی به شکوفه نرسه 
با دلی شکسته از خدا می‌خوام 
پایِ بچه‌هات به کوفه نرسه 
 
به غم نبودن و ندیدنت 
یه روزه هزار تا غم اضافه شد 
به غریب‌ْکُشی که رسم کوفیاس 
رسم مهمون کُشی‌ام اضافه شد 
 
کاری با زخم لبم نداشته باش 
باز می‌خوام فقط تو رو صدا کنم 
غصه‌م اینه سر دروازه میای 
نتونم توی چشات نگا کنم 
 
خُلقشون مثل قدیمه، به سلام 
یه جواب واسه ثوابم نمیدن 
دینشون گمون کنم عوض شده 
دیگه به قربونی آبم نمیدن 
 
نمیرم توو بازار آهنگرا 
چون سروصداش کلافم می‌کنه 
شمرُ دیدم که داره بی حوصله 
بند چکمه‌هاشُ محکم می‌کنه 
 
سرشون شلوغه خنجر فروشا 
رونقی گرفته کاروکسبشون 
شنیدم ده تا حروم‌زاده دارن 
نعلِ تازه می‌زنن به اسبشون 
 
داره پشت سرِ اولاد علی 
حرفایی رو که نباید... می‌زنه 
دیگه از سنان نذار بگم برات 
برق نیزه‌ش چشمامُ بد می‌زنه
بردیا محمدی
بردیا محمدیمسلم ابن عقیل اصحاب امام حسین (علیه السلام)
سلام ای که نماز مرا وضو شده‌ای
برای قبله‌ی عُشّاق سمت و سو شده‌ای
 
آهای رایحه‌ی دلنشین سیبِ خدا ! 
هزار مرتبه از پشت بام بو شده‌ای
 
شکست حُرمت دندان من..، فدای سرت
تو آن خُمی که مُرادِ منِ سبو شده‌ای
 
به غیر من که در این شهرِ مُرده مهمانم
کجاست بی کس و آواره، کو به کو شده‌ای
 
به جرم عشق تو مشغول دست و پا زدنم
چنان کبوتر با دِشنه روبه‌روشده‌ای
 
تن لگد‌ شده‌ام جمع و جور شد آخر
شبیه پیرهن پاره‌ی رفو شده‌ای
 
برای پیکر تو نقشه می‌کشد کوفه
اسیر بازی یک مُشت کینه‌جو شده‌ای
 
بُریدنِ سر تو نُقل محفل شمر است
میان مجلس هر پَست باز‌گو شده‌ای
 
خیالِ هر شب خولی گرفتن سر توست
برای مطبخ و خُورجینش آرزو شده‌ای
 
چِقَدر ضربه‌ی بی رحم زجر محکم بود...
رقیه را چه کنم..، بی قرار او شده‌ای؟!
**
تو هَستی و ته گودال و خون و خاک و عطش
سنان بد دهن و نیزه‌ی فرو شده‌ای
 
خدا کند خبر از نعلِ تازه‌ای نشود
برای یک تن عریان بندِ مو شده‌ای
محمد جواد شیرازی
محمد جواد شیرازیمسلم ابن عقیل اصحاب امام حسین (علیه السلام)
پُر شده قلبم از ولای حسین
دوست دارم شوم فدای حسین
 
روی دارالإماره حس کردم
می‌وزد عطر آشنای حسین
 
شرمسارم از آن همه نامه
شرم دارم ز بچه‌های حسین
 
کاش یک لحظه محضرش بودم
تا بیفتم به دست و پای حسین
 
بر غریبی خود نمی‌گریم
هست اشکم فقط برای حسین
 
جز من و هانی و یکی دو نفر
هیچ کس نیست مبتلای حسین
 
مانده‌ام این جماعت نامرد
چه گرفتند در ازای حسین؟!
 
همه بی‌تاب کشتنش هستند
چه بلایی‌ست کربلای حسین
 
وسط نیزه‌دارها گفتم:
بزنیدم مرا به جای حسین
 
می‌شود ذبح، تشنه لب اصغر
غم عظماست ماجرای حسین
 
وای اگر پیکر علی اکبر
نشود جمع در عبای حسین
 
شد اگر پیکرم رها بر خاک
به فدای تن رهای حسین
 
لب خونی و تشنه‌ام گویاست
تشنگی می‌شود جزای حسین
 
گونه‌ام را شکافت سنگ اما
آهْ از روی حق‌ْنَمای حسین
 
می‌رسد پیش زینبین آخر
روی نیزه، سرِ جدای حسین
 
تنش اینجا کفن نخواهد شد
لالم از داغ بوریای حسین
ملا فتح‌الله وفایی شوشتری
ملا فتح‌الله وفایی شوشتریمسلم ابن عقیل اصحاب امام حسین (علیه السلام)
به حکم شاه دین بر کوفه رفتن چون مصمّم شد
بساط خرّمی برچیده و ماتم فراهم شد
 
حرام اندر جهان گردید عیش و عشرت و شادی
چو او ساز سفر بنمود آغاز محرّم شد
 
به وصف قدر و جاه او همین بس کز همه یاران
پی تبلیغ فرمان حسین مسلم مسلّم شد
 
به پیش اهل دانش چون مسلّم بود در رفعت
به معراج شهادت از برای شاه سلّم شد
 
به فرد جان نثاری فرد بود از همگنان یکسر
که در ثبت شهادت از همه یاران مقدّم شد
 
سزد، بر ممکناتش افتخار اندر نسب کاو را
حسین بن علی بن ابیطالب پسر عمّ شد
 
به جز با ابن عمّش شاه دین تمثیل قدر او
مثال ذرّه و خورشید یا دریا و شبنم شد
 
مقام تختِ بخت او به رفعت برتر از کرسی
اساس قصر قدرش در فراز عرش اعظم شد
 
به میزان خرد با ذرّه یی از قدر و مقدارش
دو عالم را بسنجیدم به وزن از، ارزنی کم شد
 
ندانم پایه ی جاه و جلالش را ولی دانم
پی تعظیم پیش رفعتش پشت فلک خم شد
 
وجود و بود او نُه چنبر افلاک را مرکز
نوال جود او در قسمت ارزاق مقسم شد
 
امیری شیرگیری آنکه در رزم پلنگانش
به گاه صید شیر چرخ چون کلب معلّم شد
 
قدر پیوسته هم پرواز شد با طایر تیرش
اجل با تیغ خونریزش به روز رزم همدم شد
 
همانا تیغ در دستش بسان آتش سوزان
همانا نیزه در شستش بسان مار ارقم شد
 
سراسر در جهان دشمن فرو نگذاشتی یک تن
به میدانی که پای عزم او در رزم محکم شد
 
میان فرق خصم و برق تیغش فرق نتوانم
که حرف حرقِ برق تیغ او با فرق مدغم شد
 
عدو گردید یکدم جرعه نوش ساغر تیغش
به کامش تا به روز حشر شهد زندگی سمّ شد
 
به هرکس صرصر تیغش وزیدی می توان گفتن
اگر از اهل جنّت بود، واصل بر جهنّم شد
 
رُخش جنّت قدش طوبی لبش کوثر دلش دریا
به هر عضوی ز سر تا پا بهشتی را مجسّم شد
 
کفش کافی دلش صافی به عهد خویشتن وافی
گواهش در صفا رکن و مقام و حجر و زمزم شد
 
ولی با اینهمه جاه و جلال و قوّت و قدرت
اسیر کوفیان گردید و توام با دو صد غم شد
 
چو سوی کوفه شد بگرفت عهد و بیعت از کوفی
ولیکن بستن و بشکستن آن عهد با هم شد
 
در اوّل از وفا بستند عهد آن ناکسان امّا
در آخر از جفا آن عهد، عهد قتل و ماتم شد
 
وفا ز اهل جهان هرگز مجو کاسم وفاداری
به عالم ناقص و کم چون منادای مرخّم شد
 
ز بس جور و ستم زان بی وفایان رفت بر مسلم
دل زار «وفایی» در غمش پیمانهٔ غم شد
ملا فتح‌الله وفایی شوشتری
ملا فتح‌الله وفایی شوشتریمسلم ابن عقیل اصحاب امام حسین (علیه السلام)
کسی کو با بتی شیرین زبان همراز و همدم شد
به غیر از حرف او از هرچه لب بربست و ابکم شد
 
فرو بربست گوش جان زحرف این و آن چندان
که بر اسرار جانان از سروش غیب ملهم شد
 
به راه دوست داد از شوق جان شد زنده جاویدان
دمی غمخوار جانان گشت و دیگر فارغ از غم شد
 
به صد وجد و طرب بگذشت از جان در ره جانان
به یک جان عاریت چشم و چراغ اهل عالم شد
 
ز هستی در گذشت انسان که خود شد مالک هستی
ز خود بیگانه شد تا در حریم یار محرم شد
 
طلبکار از دل و جان گشت پیکان محبّت را
که تیر جانگزا در سینه ی او عین مرهم شد
 
نشان آدمیّت خاکساری باشد و زاری
همه دانند آدم چونکه بود از خاک آدم شد
 
ز نخل زندگی خرما تواند خورد تمّاری
که بر دار وفاداریّ و مردی همچو میثم شد
 
نه هرکس بذل سازد سربسر مال و منالش را
به عالم می تواند در سخاوت همچو حاتم شد
 
نه هرکس سر بجنباند نشان سروری داند
که هرگز گربه نتواند، به صولت همچو ضیغم شد
 
نه هرکس پنجه افرازد تواند ماه شق سازد
چو احمد خاتمی باید که او دارای خاتم شد
 
نه هرکس می توان نایب مناب شاه دین گردد
که نتوان ذرّه شد خورشید و نه شبنم توان یم شد
 
کسی شایسته و لایق نباشد این کرامت را
مگر مسلم که در عالم به این منصب مکرّم شد