بردیا محمدی

سلام ای که نماز مرا وضو شده‌ای

بازگشت
سلام ای که نماز مرا وضو شده‌ای
برای قبله‌ی عُشّاق سمت و سو شده‌ای
 
آهای رایحه‌ی دلنشین سیبِ خدا ! 
هزار مرتبه از پشت بام بو شده‌ای
 
شکست حُرمت دندان من..، فدای سرت
تو آن خُمی که مُرادِ منِ سبو شده‌ای
 
به غیر من که در این شهرِ مُرده مهمانم
کجاست بی کس و آواره، کو به کو شده‌ای
 
به جرم عشق تو مشغول دست و پا زدنم
چنان کبوتر با دِشنه روبه‌روشده‌ای
 
تن لگد‌ شده‌ام جمع و جور شد آخر
شبیه پیرهن پاره‌ی رفو شده‌ای
 
برای پیکر تو نقشه می‌کشد کوفه
اسیر بازی یک مُشت کینه‌جو شده‌ای
 
بُریدنِ سر تو نُقل محفل شمر است
میان مجلس هر پَست باز‌گو شده‌ای
 
خیالِ هر شب خولی گرفتن سر توست
برای مطبخ و خُورجینش آرزو شده‌ای
 
چِقَدر ضربه‌ی بی رحم زجر محکم بود...
رقیه را چه کنم..، بی قرار او شده‌ای؟!
**
تو هَستی و ته گودال و خون و خاک و عطش
سنان بد دهن و نیزه‌ی فرو شده‌ای
 
خدا کند خبر از نعلِ تازه‌ای نشود
برای یک تن عریان بندِ مو شده‌ای
اشعار مرتبط با این شعر و مناسبت
این شعر صوت داردلمس کنید و صوت‌ها را ببینید