ایهاالمظلوم
شعر و اشعار مدح امام حسین و صوت سبک و گریز اشعار
لطفاً برای جستجوی گریزهای متفاوت در این مناسبت به کادر جستجوی گریز مراجعه فرمایید
مورد
عبدالجواد جودی خراسانی
عبدالجواد جودی خراسانیمدح امام حسین (علیه السلام) ، کربلا و کاروان
عید قربان است و دل پرواز دارد سوی تو
تا شود قربانی قربانیان کوی تو
 
ترسم آید سال دیگر کعبه بی‌نام و نشان 
چشم امید است از بس ماسوی را سوی تو
 
کعبه را گرچه خدا خانه خودخوانده ولی 
اول آید رحمتش بر زائران کوی تو
 
از جبین مه بود پیدا بود که در محراب چرخ 
سجده آرد دم‌به‌دم بر قبله ابروی تو
 
حاجیان گر بگذرند از موی سر بعد از طواف 
ترک سر گیرند یک‌سر عاشقان روی تو
 
آب زمزم کز زلال خضر بربود آبرو 
آرزو دارد که باشد قطره‌ای از جوی تو
 
خاک بالینش شود تا روز محشر مشک بو 
یک‌شبی را هر که سر بنهاد در مشکوی تو
 
سوره والشمس از روی تو باشد آیتی 
معنی‌ و اللیل آمد آیتی از موی تو
 
اندر آن بستان که بخرامی تو ای سرو بلند 
طوبی آید پست پیش قامت دلجوی تو
 
آن فروغی کز سر موسی به سینا برد هوش 
ذره‌ای بودی که ظاهر شد ز مهر روی تو
 
ای قدرقدرت چون دست آری برون آستین 
آفرین گوید قضا بر دست و بر بازوی تو
 
اندر آن میدان که چوگان تو می‌گردد بلند 
گنبد گردون عجب نبود که گردد گوی تو
 
از نهیبش ناف دزدد روز کین گاو زمین 
چرخ را پهلو تهی می‌آید از پهلوی تو
 
در صف گردان شیرافکن تو آن شیری که هست 
در دل شیر فلک اندیشه از آهوی تو
 
چون به پشت رخش گیری دشنه رستم شکار 
کیست زال چرخ تا تاب آورد نیروی تو
 
ای شهنشاهی کز امر حق ز آب سلسبیل 
جبرئیل آورد و احمد شست گرد از موی تو
 
بود پیغمبر کجا تا بنگرد اندر تنور 
پر ز خاک و پر ز خاکستر رخ نیکوی تو
 
تو ز خاکستر زدی بر زخم خود دارو ولی 
تا قیامت جان ما را سوخت این داروی تو
 
گفتی از نو فرق حیدر را ز کین بشکافتند 
تا که از شمشیر شق شد فرق تا ابروی تو
 
سینه کرد از پنجه غم چاک زهرا در جنان 
تا سنان بشکافت از نوک سنان پهلوی تو
 
قامت طوبی خمید و چشم کوثر خون گریست 
تا که افکندند از پا قامت دلجوی تو
 
بعد قتل انگشت و انگشتر به دشمن می‌دهی 
کس ندیدم بازگردد ناامید از کوی تو
 
آه از آن ساعت که اندر زیر تیغ شمر بود 
دیده تو سوی زینب چشم زینب سوی تو
 
سوخت جودی زانکه وقت جان سپردن قاتلت 
کشت عبدالله را اندر سر زانوی تو
عبدالجواد جودی خراسانی
عبدالجواد جودی خراسانیمدح امام حسین (علیه السلام) ، کربلا و کاروان
ای خسروی که مالک ملک خدا تویی 
مقصود ز آفرینش ارض و سما تویی
 
خود زاده نبی و ولی آن‌که از ازل 
یاری نموده بر همه انبیا تویی
 
از ماسوا سوای تو منظور حق نبود 
زیرا ز ماسوائی و از ماسوا تویی
 
پوشیده نیست پیش تو اسرار کائنات 
زیرا که محرم حرم کبریا تویی
 
ای گوهر یگانه که از صافی صفات 
از پای تا سر آینه حق نما تویی
 
بااین‌همه بزرگی و با این جلال و قدر 
بی‌کس تویی غریب تویی بینوا تویی
 
باآن‌که بود آب روان مهر فاطمه 
آن کس که تشنه شد سرش از تن جدا تویی
 
هر کشته را کنند سر از پیش رو جدا 
شاهی که شد جدا سر او از قفا تویی
 
آن توتیای دیده‌ی مردم شهی که شد 
در زیر سم اسب تنش توتیا تویی
 
ای دستگیر خلق پس‌از سر جدا شدن 
آن کس که دست او ز جفا شد جدا تویی
 
هر مطبخ از چراغ منیر است و آن‌که داد 
از شمع چهره مطبخ خولی ضیا تویی
 
بر نعش هر شهید لباسش بود کفن 
عریان کسی که رفت به خاک از جفا تویی
 
آن کعبه‌ی امید که اندر منای دوست 
بنموده آن‌که اکبر و اصغر فدا تویی
 
شاهی که از فراز نی از کوفه تا به شام 
چشمش بدی به خواهر غم مبتلا تویی
 
هر مرغ را فغان به بهار است جودیا
مرغی که چهارفصل بود در نوا تویی
عبدالجواد جودی خراسانی
عبدالجواد جودی خراسانیمدح امام حسین (علیه السلام) ، کربلا و کاروان
نگاشت خامه کلک قضا به لوح قدر
که از طریقه‌ی عشاق کس نیارد سر
 
تویی چو ذره ز خورشید بی‌خبر از چه 
مدام در فلک فکر بشمری اختر
 
به خود فرو شو و این حرف را ز صفحه بشوی 
که مر، مراست به گیتی کمال و فضل و هنر
 
فراستت نبرد پی به عشری از اعشار 
گرفتم آنکه تویی بو فراس و بو معشر
 
ز صحن خانه نه هر کس به بام گام نهاد 
فراز گنبد گردون گرفته است مقر
 
تو مرغ خانگی و کی رسی به آن قصری 
که جبرئیل فرو ریزد اندر او شهپر
 
گرت بدل هوس یار از هوس بگذر 
گرت هوا بسر از دوست از هوا بگذر
 
قدم بکوی فنا نه اگر بقا طلبی 
رضا و به امر قضا ده گری مطیع قدر
 
درآ به مملکت عشق تا به هیچ دهی 
هزار تخت سلیمان و ملک اسکندر
 
به پای عقل نخواهد شد این مسافت طی 
به دستگیری عشق ارنئی تو راه سپهر
 
مقام عشق به‌جایی رسان که در معنی 
تو او شوی و شود او تو در مقام صور
 
طریق عشق اگر جویی از کسی می جوی 
که ذات اوست صفات خدای را مظهر
 
روان احمد مرسل فروغ چشم علی 
سرور سینه‌ی زهرا حسین تشنه جگر
 
حسین کدام حسین آن‌که داد فرش رهش 
ز راه مرتبه عرش خدای را زیور
 
حسین کدام حسین آن‌که حلق تشنه او 
کنار نهر فرات آب خورد از خنجر
 
حسین کدام حسین آنکه چون بخون غلتید 
شکافت پهلویش از نیزه خولی کافر
 
حسین کدام حسین آن‌که روی سینه او 
نشست شمر لعین از قفا بریدش سر
 
حسین کدام حسین آن‌که زیر تیغ بدی 
نگاه حسرت او سوی کشته اکبر
 
حسین کدام حسین آن‌که شد کمان قد او 
ز تیر حرمله و جان سپردن اصغر
 
حسین کدام حسین آن‌که گشت پیکر او 
ز ضرب سم ستوران به خاک ره همسر
 
حسین کدام حسین آن شهی که انگشتش 
برید بجدل بی‌دین ز بهر انگشتر
 
حسین کدام حسین آنکه تا چهل منزل 
سرش به نیزه بدی پیش محمل خواهر
 
حسین کدام حسین آن‌که اهل‌بیتش را 
به روی خار دواندند فرقه‌ی کافر
 
حسین کدام حسین آنکه شد به کنج تنور 
رخ منور او پر ز خاک و خاکستر
 
حسین کدام حسین آنکه زیر خنجر شمر 
نداشت غیر غم پیروان پیغمبر
 
حسین کدام حسین آن‌که اشک ماتم او 
نشاند آتش دوزخ به عرصه‌ی محشر
 
حسین کدام حسین آنکه جودی از غم او 
گرفته همچو سمندر مقام در آذر
 
حسین کدام حسین آنکه سروران جهان 
زنند از غم او روز و شب به سینه و سر
عبدالجواد جودی خراسانی
عبدالجواد جودی خراسانیمدح امام حسین (علیه السلام) ، کربلا و کاروان
الا که گفتگو کنی تو از بهار و فصل دی
تو غافلی به روز و شب ز حال خویش تا بکی
 
گرفتم آنکه بوده ای هزار سال حکمران
گَهَت به دست جام جم گَهَت به فرق تاج کی
 
زمان مرگ چون رسد چه فرق از آنکه بوده ای
خدیو خطّۀ خطا امیر ملک روم و ری
 
نکوتر است مُردنت از این طریق زندگی
که پیش رو بُود اجل که مرگ باشدت ز پی
 
تنی که یافت پرورش به ناز و نعمت جهان
به خاک تیرۀ لحد ببین تو خوابگاه وی
 
بروزگار اگر تو را بُود قرار تا ابد
همین بنات نعش را به بینی و همین جُدَی
 
بگیر زآب دیدگان ز چهره زنگ معصیت
که غیر این دوا تو را به این مرض علاج نی
 
بریز جای اشک خون ز دیده در عزای آن
که تشنه کرد شمر دون جدا سر از قفای وی
 
امان از آن دمی که اوفتاد بهر کشتنش
به چهره شمر فتنه جو سنان سنگدل ز پی
 
فغان که زیر تیغ کین بدش ز درد بی کسی
گهش صدای العطش گهش فغان یا بُنی
 
سرش چو رفت بر سنان ز خیمگاه و قتلگه
از آن طرف فغان دل از این طرف نوای نی
 
ز سُمّ اسب نرم شد چو پیکرش به حیرتم
که توسن سپهر را چرا قضا نکرد پی
 
به ساربان جز از وفا چه کرده بود «جودیا»
که بعد قتل از جفا جدا نمود دست وی
 
صبا برو سوی نجف بگو به شاه لو کشف
که زینبت اسیر شد تو را قرار تا بکی
 
یکی بکربلا بیا عیال خود نظاره کن
ره دراز شام را چسان کند سکینه طی
 
سر حسین بریده و به تخته زر یزید را
بدست چوب خیزران به چهره جام پر ز می
 
بهار گلشن نبی چو شد بد هر دون خزان
دگر به «جودی» حزین چه فرق از تموز و دی
عبدالجواد جودی خراسانی
عبدالجواد جودی خراسانیمدح امام حسین (علیه السلام) ، کربلا و کاروان
دولت جاوید یافت بسته زنجیر او 
زندگی از سر گرفت کشته شمشیر او
 
عاشق صادق چو دید در کف جانان کمان 
تن به رضا داد و کرد جان هدف تیر او 
 
هرکه بشد از رضا صید کمند بلا 
خوابگه شیر شد سایه نخجیر او
 
عشق به هر خانه‌ای کامد و ویران نمود 
گو که نکوشد دگر عقل به تعمیر او 
 
گر طلبی راه عشق بین سوی او کامده 
هر دو جهان از ازل زنده ز تاثیر او 
 
مهر و مه مشرقین شاه شهیدان حسین 
آنکه ملایک کنند سجده تصویر او 
 
آه که او تشنه لب کشته شد و کس نگفت 
بوده چه او را گنه هست چه تقصیر او
 
شد ز عطش زیر تیغ دود دلش بر فلک 
دور فلک تیره گشت ز آه جهانگیر او 
 
در دم آخر سخن جز به اشارت نگفت 
زانکه ز دل رفته بود طاقت تقریر او 
 
دید چو سرو قد قامت اکبر نگون 
گشت کمان از الم قامت چون تیر او
 
ز آتش غم سوخت چو بر لب شط فرات 
آب ز پیکان مکید اصغر بی‌شیر او 
 
تا که زد این شرح غم جودی محزون رقم 
رفت ز کف زین الم طاقت تحریر او
عبدالجواد جودی خراسانی
عبدالجواد جودی خراسانیمدح امام حسین (علیه السلام) ، کربلا و کاروان
ای به خون غرقه که خون دل ز برای تو بود 
جای خون گشتن آن است که جای تو بود 
 
قصد ایجاد تو بودی تو که در ملک وجود 
خود اگر پادشاه آید چو گدای تو بود 
 
به مقامی که بود جای تو را در جنت 
چشم آن است که دهلیز سرای تو بود
 
پیش روی تو قدر را سر تسلیم به پیش 
خود قضا راست رضا آنچه رضای تو بود 
 
خود تو وجه اللهی و دیده حق بین شب و روز 
بی‌سبب نیست که مشتاق لقای تو بود 
 
جای آن است که لب ز آب روان‌ تر نکنم 
که لب خشک جدا سر ز قفای تو بود
 
نینوای تو ز بیداد مخالف به عراق 
شوری افکند که چون نی به نوای تو بود 
 
ناله‌ای کز عطش از سینه کشیدی شب و روز 
قاف تا قاف جهان پر ز صدای تو بود 
 
کردی ایثار ره دوست سر و مال و عیال 
من از این کرده ندانم چه سزای تو بود
 
دو جهان قیمت یک موی علی اصغر نیست 
خون بهای تو جزا آنکه خدای تو بود 
 
خواستی کشته علی اکبر و تا حشر او را 
از دل و جان سر تسلیم و رضای تو بود
 
حکم بر کشتن زینب چو بداد ابن زیاد 
دم نزد دم نزدن دید چو رای تو بود 
 
سر پاک تو کجا مطبخ خولی ز کجا 
روی خاکستر و خاشاک نه جای تو بود 
 
جودی از ناله چون نال ار شوی از دردمنال 
ساز با درد که درد تو دوای تو بود
عبدالجواد جودی خراسانی
عبدالجواد جودی خراسانیمدح امام حسین (علیه السلام) ، کربلا و کاروان
ای خوش آنان که چو جا در بر دلبر گیرند 
ز سرو جان جهان یکسره دل برگیرند 
 
نه غم مال نه اندیشه‌ای از اهل و عیال 
آن به تاراج دهند و دل از این برگیرند 
 
اول از چشمه خورشید خورند آب حیات 
چون گذشتند ز سر زندگی از سر گیرند
 
بنمایند به بازار محبت چون روی 
نقد جان داده متاع غم دلبر گیرند 
 
سینه گه فرش نمایند به زیر سم اسب 
گاه از عرش برین مرتبه برتر گیرند 
 
گه به خورشید ز رخساره تجلی بخشند 
گاه از پرتو او بر جگر اخگر گیرند 
 
گه گذارند سر خود به سر خاکستر 
گاه گرد ره خود گنبد اخضر گیرند 
 
به دگر تشنه لبان چشمه کوثر بخشند 
خود همه تشنه و آب از دم خنجر گیرند 
 
پیش پیکان بلا سینه نمایند سپر 
به جگر تیر بلا را همه تا پر گیرند
 
در ره دوست نه در فکر صغیر و نه کبیر 
اولین مرتبه دل ز اکبر و اصغر گیرند 
 
گاه بر مرده دهند از لب جانبخش حیات 
گاه یاقوت لب از چوب به گوهر گیرند 
 
جودی آنان که دم از عشق زدندی آری 
جای در آتش غم همچو سمندر گیرند
عبدالجواد جودی خراسانی
عبدالجواد جودی خراسانیمدح امام حسین (علیه السلام) ، کربلا و کاروان
عاشورا امام حسین (علیه السلام) ، کربلا و کاروان
این شهنشاه که تیغش صف لشکر بشکست 
از یکی حمله صف ما همه لشکر بشکست 
 
این غضنفر که چو بگرفت به کف تیغ دو سر 
سپه ما همه چون حیدر صفدر بشکست 
 
پیکر خصم بس از تیغ دو پیکر انداخت 
از نهیبش به فلک قد دو پیکر بشکست
 
مژده ای قوم که گردید نگون از مرکب 
از غمش قد علی پشت پیامبر بشکست 
 
لیک بر خویش منازید شما ای لشکر 
که قد او نه ز تیغ و نه ز خنجر بشکست 
 
به کمان خانه ابروش نیفتاد خمی 
گرچه بر سینه او تیر جفا پر بشکست
 
نه فلک کرد قدش خم نه شما در این دشت 
کمرش را غم مرگ علی اکبر بشکست 
 
اندر این دشت بلا قامت چون سروش را 
زخم کاری گلوی علی اصغر بشکست 
 
قد او خم نشد از نیزه و تیر و شمشیر 
پشت او را الم مرگ برادر بشکست
 
دل افسرده و آزرده او را ای قوم 
غم بی‌تابی و بی یاری خواهر بشکست 
 
جودیا لب ز سخن بند که از بار الم 
قد طوبی به لب چشمه کوثر بشکست
عبدالجواد جودی خراسانی
عبدالجواد جودی خراسانیمدح امام حسین (علیه السلام) ، کربلا و کاروان
جان عشاق به تن از غم جانان عجب است 
دل عشاق به جا ماندن از این جان عجب است 
 
بر سر کوی وفا بارد اگر تیغ بلا 
سر به تن داشتن از خنجر بران عجب است 
 
کشته گشتن به سر کوی وفا نیست عجب 
زنده برگشتن و بودن به غم جان عجب است
 
طالب دوست چو افتد به خیال رخ دوست 
در نظر آرد اگر روضه رضوان عجب است 
 
هدف تیر اگر سینه نماید نه عجب 
دیده را گر نکند مسکن پیکان عجب است 
 
اندر آن دشت که پیکان بلا گشت بلند 
سر عاشق نشد ار گوی به چوگان عجب است 
 
هر که خورد آب حیات از دم شمشیر نگار 
گر به خاطر رسدش چشمه حیوان عجب است 
 
گر برندش سر و آنگه به لبش چوب زنند 
نشکفد گر لب او چون گل خندان عجب است
 
پابرهنه به ره عشق دویدن سهل است 
لیک اندیشه از خار مغیلان عجب است 
 
نه عجب خار به پا گر خلد اندر ره دوست 
گر برون آورد آن خار به مژگان عجب است 
 
جودی و مدح تو ای مادح ذات تو خدا 
به کف مفلسی این گوهر رخشان عجب است
عبدالجواد جودی خراسانی
عبدالجواد جودی خراسانیمدح امام حسین (علیه السلام) ، کربلا و کاروان
آستان بوسم اگر آن قبله مقصود را 
تا قیامت شکر گویم طالع مسعود را 
 
غیر سودایش ندارم هیچ سودای دگر 
خوش ز خاطر برد عشقش هر زیان و سود را 
 
عالم ایجاد را جانبخش اگر جانش بود 
از چه در سوکش ز تن جان رفته هر موجود را
 
نوح از جودی جودش گشت از طوفان خلاص 
آری آری دیده سوی اوست هر ذی جود را 
 
آه از آن ساعت که بعد از قتل او زینب بدید 
در کف شمر ستمگر تیغ خون آلود را 
 
می‌زدندش تیر و او اندر وضو از خون تیر
طاعت از این عبد آری خوش بود معبود را
 
چشمه چشمه شد چسان از نوک پیکان سینه‌اش 
کان تن نازک مثل شد جوشن داوود را 
 
آتشی کاندر خیام افکند خولی بگذراند 
از نهم افلاک چون آه یتیمان دود را 
 
ساربان چون قطع کرد از بند دستش بهر زر 
کاش یا رب می‌شکستی دست آن مردود را
 
جور شمر و آتش ظلم یزید از یاد برد 
قصه شداد را و کرده نمرود را 
 
هیچ نشماری به عالم جود جودی را ولی 
روز محشر قدردانی مرد صاحب جود را
مناسبت‌های مرتبط

پیشنهادهای نزدیک به جستجوی شما