دولت جاوید یافت بسته زنجیر او
زندگی از سر گرفت کشته شمشیر او
عاشق صادق چو دید در کف جانان کمان
تن به رضا داد و کرد جان هدف تیر او
هرکه بشد از رضا صید کمند بلا
خوابگه شیر شد سایه نخجیر او
عشق به هر خانهای کامد و ویران نمود
گو که نکوشد دگر عقل به تعمیر او
گر طلبی راه عشق بین سوی او کامده
هر دو جهان از ازل زنده ز تاثیر او
مهر و مه مشرقین شاه شهیدان حسین
آنکه ملایک کنند سجده تصویر او
آه که او تشنه لب کشته شد و کس نگفت
بوده چه او را گنه هست چه تقصیر او
شد ز عطش زیر تیغ دود دلش بر فلک
دور فلک تیره گشت ز آه جهانگیر او
در دم آخر سخن جز به اشارت نگفت
زانکه ز دل رفته بود طاقت تقریر او
دید چو سرو قد قامت اکبر نگون
گشت کمان از الم قامت چون تیر او
ز آتش غم سوخت چو بر لب شط فرات
آب ز پیکان مکید اصغر بیشیر او
تا که زد این شرح غم جودی محزون رقم
رفت ز کف زین الم طاقت تحریر او







