ای که خوانی سبق عشق ز عشاق مخوانش
که ندارد غم سربازی و دارد غم جانش
از پی دنیی عقبی نرود عاشق صادق
به جز از دوست نه اندیشه این است و نه آنش
تشنه وصل ندارد هوس آب روان را
گر لب تشنه کشندش به لب آب روانش
رسم عشاق اگر مینگری سوی شهی بین
کآتش عشق چنان سوخت که نگذاشت نشانش
شافع روز جزا زاده زهرا که پیمبر
لب نهادش به لب و سود زبان را به زبانش
او به جانبازی جانان و جهانی به نظاره
او به ایزد نگران و همه عالم نگرانش
آه کاخر به روی خاک ز کینه بفکندند
آنکه دایم به سر دوش نبی بود مکانش
نرم شد زیر سم اسب کباب از عطش آمد
تن و جانی که پیمبر بشمردی تن و جانش
لب لعلی که از او چشمه خضر است نشانی
کرد آزرده یزید از چه ز چوب خزرانش
ای شه تشنه لبان تا نرود از بدنش جان
جودی آن نیست که جز نام تو آید به زبانش







