ای عارض تو همچو گل گلشن رسول
وی طلعتت فروغ دل و دیده بتول
در پیش روی و رای تو بینور مهر و ماه
آری فروغ را نبود رونق اصول
ای نقطهای که دایره کاینات را
باشد به بندگی تو سر بر خط قبول
عشق تو خیمه زد به مقامی که رفعتش
یکباره راه آمد و شد بست بر عقول
شاها تویی که روز ازل در رضای دوست
بار بلای کرب و بلا را شدی حمول
از یاد غربت تو همه انبیا غمین
وز درد محنت تو همه اولیا ملول
جانی نمانده بود ز سوز عطش تو را
قاتل چرا به قتل تو بود اینقدر عجول
دردا که بی کفن به زمین ماند آنکه کرد
روح الامین به خدمت او ز آسمان نزول
وا حسرتا که آتش کین سوخت خیمهای
کش جبرئیل اذن گرفتی پی دخول
جودی گرفته دفتر مدحت شها بکف
ای وای اگر تو را نشود تحفهاش قبول







