امروز اگر ابالفضل در کوفه پیش من بود
ابن زیاد نعشاش، مابینِ یک کفن بود
درد غریبیام را غربتکشیده داند
این بی کسی من هم، ارثیه از حسن بود
گفتم "حسینِ مظلوم"، در کوچههای کوفه
وقتی که لشگر من، در حال کم شدن بود
خالی شده است کوفه، از سنگهای کوچه
در دست بچههاشان هم سنگ سرشکن بود
نعل از درون کوره، هنگام ساختن هم
از شرم پیکر تو مشغول سوختن بود
با دست بسته روى، دارالإماره گفتم
اى کاش آن سه شعبه، سهم گلوى من بود
دیشب کنار خولی خورجین پارهای را
دیدم که پهن کرده، مشغول دوختن بود
پیمان بین شاه و بنده شکستنی نیست
خونی که ریخت در آب، پیغام این دهن بود




