صمد علیزاده

یاد آنروز که در کوچه جسارت کردند

بازگشت
یاد آنروز که در کوچه جسارت کردند
پشت در از شرر ظلم وستم غوغا شد
 
مرد تنها وغریبی که دو دستش بستند
وای من فاتح خیبر سپرش زهرا شد
 
نه به مسجد که در آن کوچه علی راکشتند
راه خورشیدچوبستند شبش یلداشد
 
باهمان میخ در و جوهر خون زهرا
حکم ضربت به سرشیرخدا امضاشد
 
آنکه در خانه غریب است وندارد یاری
آخرین ذکرلبش نالهء یا اماه شد
 
دیده بودند مگر نقش لب حیدر را
هدف تیر جفا چشم ترسقا شد
 
باز هم قصه خورشید وقمر میگویم
قدخورشید کنار قمر خود تا شد
 
مادرش آمده با قامت خم می بینی
اقتدا کرد به زهرا و رکوع معنا شد
 
شاعری گفت که بر نعش پسر دعوا شد
نه به والله سر پیرهنش دعوا شد
 
آخرین لحظه نگاهش به حرم چون افتاد
باخودش گفت خدا زینب من تنها شد
 
کربلا پایه گذاری شده در آن کوچه
چه بگویم که چه شدهرچه که شدآنجاشد
اشعار مرتبط با این شعر و مناسبت