رضا فراهانی

جنگ نزدیک انتها می شد

بازگشت
جنگ نزدیک انتها می شد
کربلا غرق در بلا می شد
 
گرد گودال ازدحامی بود
محو این صحنه ما سوا می شد
 
تکیه داده به نیزه ای آقا
خاطرش محو خیمه ها می شد
 
لشگر کوفه دوره اش کردند
سنگ و تیرش زدند ، تا می شد
 
آنقدر نیزه خورد بر جسمش
نیزه بر روی نیزه جا می شد
 
زخمی و بی رمق به خاک افتاد
داشت روح از تنش رها می شد
 
تا که می خواست باز برخیزد
استخوان شکسته "تا" می شد
 
لشگر آن دم که بر سرش می ریخت
همه آفاق نینوا می شد
 
پیکرش را که پشت و رو کردند
زخمها تازه خوب وا می شد
 
بر سر و صورتش لگد می خورد
غرق خون وجه کبریا می شد
 
شمر وقتی که روی سینه نشست
کربلا تازه کربلا می شد
 
هر چه می گشت سینه سنگین تر
نفسش سخت و پرصدا می شد
 
خنجر از حنجرش نشد ببرد
ولی افسوس ، از قفا می شد
 
کاش پیش از رسیدن زینب
شمر از روی سینه پا می شد
 
یا که زینب به خیمه بر می گشت
مات از صبر او خدا می شد
 
آه ، ناموس حق در آن غوغا
صید صد چشم بی حیا می شد
 
گفت: جای تو ای برادر کاش
سر زینب ز تن جدا می شد
 
ناله ی مادرش شنیده که شد
"راز گودال" برملا می شد
 
صبح فردا و نعل تازه و اسب
بدنش مثل بوریا می شد
اشعار مرتبط با این شعر و مناسبت