در هلال غم فلک کشتی در آب انداخته
یا ز سر گردون کله از اضطراب انداخته
گوهر رخشنده ای افتاده اندر بحر خون
یا قضا جسم حسین در آفتاب انداخته
جسم مجروحش چو ایوب اوفتاده روی خاک
یا که او را سوز زخم بیحساب انداخته
شد عیان کفالخضیب از آسمان اندر زمین
یا که نعش قاسم پا در خضاب انداخته
بید مجنون است این یا شاخ طوبی خورده پیچ
یا به گردن چرخ عابد را طناب انداخته
چهره خورشید تابان گشته پنهان در حجاب
یا که از گیسو به رخ اکبر نقاب انداخته
مردمک از چشم جودی جای اشک آید برون
یا ز باران دیده دریا حباب انداخته









