عید است و هر کسی را عیدی و نوبهاری
ما را چو ابر ماتم جز گریه نیست کاری
ما را در این بهاران گلزار کربلا بس
کانجا فتاده در خون هر گوشه گل عذاری
ما را به سیر و سبزه دیگر نبود حاجت
کز خط سبز اکبر داریم سبزهزاری
از داغ عیش قاسم ما راست چهره خونین
هر گه کسی به عیشی بندد بکف نگاری
هرگه به یاد آرم تیر و گلوی اصغر
پیچم به خویش از غم همچون گزیده ماری
چون بشکفد شکوفه در باغ یاد آرم
از سینهی حسین و آن زخمهای کاری
از یاد قد عباس دریاست چشمهی چشم
ما را دگر چه حاجت سروی و جویباری
گویم بود در افغان در قتلگه سکینه
هر گه بود در افغان در گلبن هزاری
روز سیاه زینب اندر خرابه شام
نگذاشت بهر جودی روزی و روزگاری









