اندر این بزم گر آمد به شعف عرش برین
اندر آن بزم ز خون دشت بلا شد رنگین
اندر این بزم به تن جامه به صد شادی بود
اندر آن بزم کفن خلعت دامادی بود
اندر این بزم حنا بر کف و خندان اصحاب
اندر آن بزم ز خون در کف داماد خضاب
اندر این بزم همه خوشدل و نعمت الوان
اندر آن بزم همه تشنه و دلها سوزان
اندر این بزم گر اصحاب ثناخوان بودند
اندر آن بزم همه در غم و افغان بودند
گرچه قربانی این بزم ز حد برتر بود
لیک قربانی آن بزم علیاکبر بود
نقل این بزم به کف قند و به لب شکر بود
نقل آن بزم رخ ماه علیاصغر بود
شور این بزم به نه گنبد دوار افتاد
اندر آن بزم ز تن دست علمدار افتاد
کفزنان جمله درین بزم به صد شوق و شعف
اندر آن بزم همه سینه زنان رو به نجف
شد ازین بزم اگر جودی محزون دلشاد
زد در آن بزم به سردست غم از پا افتاد









