مهدی رحیمی زمستان

روبروی لشکری از شمر تنها ایستاد

بازگشت
روبروی لشکری از شمر تنها ایستاد
کوه را بر شانه ­هایش داشت امّا ایستاد
 
گر چه لب­هایش کویری بود لبریز از عطش
تشنگی را سوخت در خود مثل دریا ایستاد
 
کوفه خونش خواب رفت و لال شد آن­جا که زن
پرده را از چهره ­اش برداشت، مولا ایستاد
 
حرف سرخش را تبسّم بست بر چشم افق
تا ابد چون هر غروبی سرخ بر پا ایستاد
 
دست دور شعله ­ی خون حسینش حلقه کرد
سوخت امّا شعله ای از کربلا را ایستاد
اشعار مرتبط با این شعر و مناسبت