روبروی لشکری از شمر تنها ایستاد
کوه را بر شانه هایش داشت امّا ایستاد
گر چه لبهایش کویری بود لبریز از عطش
تشنگی را سوخت در خود مثل دریا ایستاد
کوفه خونش خواب رفت و لال شد آنجا که زن
پرده را از چهره اش برداشت، مولا ایستاد
حرف سرخش را تبسّم بست بر چشم افق
تا ابد چون هر غروبی سرخ بر پا ایستاد
دست دور شعله ی خون حسینش حلقه کرد
سوخت امّا شعله ای از کربلا را ایستاد










