عجب شهریست اینجا ، پر هیاهو
هزاران ناسزا آید ز هر کو
مگر این کاروان صاحب ندارد؟
که می آید شرار سنگ بر او؟
خدایا جان من بستان که تا من
نبینم زینب کبری بدین رو
تمام شهر آذین بسته ی خون
هزاران چشم می تازد ز هر کو
کسی معجر بیارد بهر زینب
که چشمان ابالفضل است این سو












