ایها المظلوم-ayohalmazloom
شهادت-حضرت-عبدالله-ابن-الحسن-علیه-السلام
لطفاً برای جستجوی گریز های متفاوت در این مناسبت به کادر جستجوی گریز در سمت راست صفحه مراجعه فرمایید
نمایش هر صفحهمورد
بسکه خونبار است چشم خامه ام
بوی خون آید همی از نامه ام
 
ترسمش خون باز بندد راه را
سوی شه نابرده عبدالله را
 
آن نخستین سبط را دویم سلیل
آخرین قربانی پور خلیل
 
قامتش سروی ولی نوخواسته
تیشه کین شاخ او پیراسته
 
خاک بار ایدست بر سر خامه را
بو که بندد ره بخون این نامه را
 
سر برد این قصۀ جانگاه را
تا رساند نزد مهر آن ماه را
 
دید چون یکدستۀ باغ حسن
شاه دین را غرق گرداب فتن
 
کوفیان گردش سپاه اندر سپاه
چون بدور قرص مه شام سیاه
 
تاخت سوی حربگه نالان و زار
همچون ذره سوی مهر تابدار
 
شه بمیدان چشم خونین باز کرد
خواهر غمدیده را آواز کرد
 
که مهل ای خواهر مه روی من
کاید این کودک ز خیمه سوی من
 
بر نگردد ترسم این صید حرم
زین دیار از تیرباران ستم
 
گرگ خونخوار است وادی سر بسر
دیدۀ راحیل در راه پسر
 
دامنش بگرفت زینب با نیاز
گفت جانا زین سفر برگرد باز
 
از غمت ای گل بن نورس مرا
دل مکن خون داغ قاسم بس مرا
 
چاه در راه است و صحرا پر خطر
یوسفا زین دشت کنعان کن حذر
 
از صدف بارید آن درّ یتیم
عقد مروارید تر بر روی سیم
 
گفت عمه واهلم بهر خدا
من نخواهم شد زعم خود جدا
 
وقت گلچینی است در بستان عشق
در مبندم بر بهارستان عشق
 
بلبل از گل چون شکیبد در بهار
دست مع ای عمه از من باز دار
 
نیست شرط عاشقان خانه سوز
کشته شمع و زنده پروانه هنوز
 
عشق شمع از جذبه های دلکشم
او فکنده نعل دل در آتشم
 
دور دار ای عمه از من دامنت
آتشم ترسم بسوزد خرمنت
 
دور باش از آه آتش زای من
کاتش سود است سر تا پای من
 
بر مبند ای عمه بر من راه را
بو که بینم بار دیگر شاه را
 
باز گیر از گردن شوقم طناب
پیل طبعم دیده هندوستان بخواب
 
عندلیبم سوی بستان میرود
طوطیم زی شکرستان میرود
 
جذبه عشقش کشان سوی شهش
در کشش زینب بسوی خرگهش
 
عاقبت شد جذبه های عشق چیر
شد سوی برج شرف ماه منیر
 
دیده شاه افتاده در دریای خون
با تن تنها و خصم از حد فزون
 
گفت شاها نک بکف جان آمدم
بر بساط عشق مهمان آمدم
 
آمدم ای شاه من اینجا قنق
ای تو مهمان دار سکان افق
 
هین کنارم گیر و دستم به بر
ای بروز غم یتیمان را پدر
 
خواهران و دختران در خیمه گاه
دخت چون دختران چشمت براه
 
کز سفر کی باز گردد شاه ما
باز آید سوی گردون ماه ما
 
خیز سوی خیمه ها میکن گذار
چشمها را وارهان از انتظار
 
گفت شاهش الله ای جان عزیز
تیغ میبارد در این دشت ستیز
 
تو بخیمه باز گرد ای مهوشم
من بدین حالت که خود دارم خوشم
 
گفت شاها این نه آئین وفا است
من ذبیح عشق و این کوه منا است
 
کبش املح که فرستادش خدا
سوی ابراهیم از بهر فدا
 
تو خلیل و کبش املح نک منم
مرغزار عشق باشد مسکنم
 
نز گران جانی بتاخیر آمدم
کوکب صبحم اگر دیر آمدم
 
دید ناگه کافری در دست تیغ
که زند بر تارک شه بیدریغ
 
نامده آن تیغ کین شه را بسر
دست خود را کرد آن کودک سپر
 
تیغ بر بازوی عبدالله گذشت
وه چه گویم که چه زان بر شه گذشت
 
دست افشان آن سلیل ارجمند
خود چو بسمل در کنار شه فکند
 
گفت دستم گیر از سالار کون
ای به بی دستان بهر دو کون عون
 
پایمردی کن که کار از دست رفت
دستگیرم کاختیار از دست رفت
 
شه چو جان بگرفت اندر در تنش
دست خود را کرد طوق گردنش
 
ناگهان زد ظالمی از شست کین
تیر دلدوزش بحلق نازنین
 
گفت شه کی طایر طاوس پر
خوش بر افشان بال تا نزد پدر
 
یوسفا فارغ ز رنج چاه باش
رو بمصر کامرانی شاه باش
 
مرغ روحش پر رفتن باز کرد
همچو باز از دست شه پرواز کرد

ز اخبار دانان نیکو سرشت
یکی داستانی در آنجا نوشت

به ناگه خروشی ز خرگاه خاست
یک ویله از بانوان گشت راست

برادر پسر بود شه را یکی
گرانمایه فرخنده فرکودکی

بهشت و بهارش دو تن بنده بود
مه و آفتابش پرستنده بود

درآن دم ز فرخنده عم یاد کرد
نمود از حرم رخ به دشت نبرد

حسن (علیه السلام) باب و عبدالهش (علیه السلام) نام برد
حسین علی (علیه السلام) را دل آرام بود

هنوزش ز ده بیش نگذشته سال
چو جد و پدر بود در فر و فال

ز دنبال او فاطمی بانوان
زبهر نگهداری او دوان

ز یکسوی عشقش کشیدی زمام
ز سوی دگر بانگ و افغان مام

شهنشه چو آن بانگ و افغان شنید
نگه کرد آن کشمکش را بدید

بزد نعره کای خواهر خون جگر
مرا او را بگیر و به خرگاه بر

مهل تا بدین سو شتاب آورد
اجل چشم او را به خواب آورد

که این دیوساران چو درنده گرگ
نبخشند بر ما ز خرد و بزرگ

گرفتش سر بانوان آستین
که باز آردش از ره دشت کین

بدو گفت شهزاده کای نیکبخت
به جان آفریننده سوگند، سخت

که از دیدن عم نام آورم
نتابم عنان گر بیفتد سرم

همی خواست بانو به گفتار گرم
سوی خیمه باز آردش نرم نرم

به ناگاه شهزاده ی راستین
رها کرد از چنگ او آستین

چو باز به پرواز شد
به نزدیک عم سرافراز شد

برادر پدر را چو زان گونه دید
بزد دست و از غم گریبان درید

شهش گفت: کای جان چرا آمدی؟
سپر پیش تیر بلا آمدی

مرانک به سوگ تو باید گریست
که این، دشت مرگ است، بازیچه نیست

بدو گفت: عشق تو شاها چنین
مرا می کشاند به میدان کین

به خواهر تو گویی نگه داردم
ولی در نهان، عشق نگذاردم

مرا نیز قربانی خویش گیر
چون یاران جان داده از پیش گیر

شهش خم شد و برگرفت از زمین
نهادش چو گلدسته در پیش زین

ببوسید روی و ببوید موی
بدو گشت پور حسن (علیه السلام) راز گوی

چو دید ابحر کعب، شه را چنان
گرفتار آن طفل شیرین زبان

به گرمی بدو کرد نزدیک راه
که تیغی زند بر سر ترک شاه

چو این دید شهزاده فریاد کرد
بگفتا: که هان! ای بد نهاد نه مرد

تو خواهی زنی تیغ بر عم من؟
بر آرد خدا جانت از تیره تن

برآشفت ابحر ز گفتار او
پر از چین چو دیو دژم کرد، رو

سوی تارک شه بیفکند تیغ
سپر کرد شهزاده دست و، دریغ

یکی دست آن ماه در راه دوست
بیاویخت از تیغ دشمن به پوست

بپیچید شهزاده بر خود ز درد
در آغوش شه ناله بنیاد کرد

خروشید کای عم نگه کن ببین
که دستم بیفتاد از تیغ کین

شهنشاه بگریست بر حال او
کشیدش به بر، تنگ و بوسید رو

بگفتش: که جانا شکیب آر پیش
که ایدون روی پیش پاکان خویش

در این بود فرزند شاه نجف
که آمد دمان حرمله پیش صف

خدنگی بر آورد زهر آبدار
که از کوه خارا نمودی گذار

به چرخ اندرش بست و بگشاد شست
گلوگاه شهزاده از وی بخست

از آن تیر جان پیش جانان سپرد
تو ای چرخ شرمی از آن دستبرد

بکشتی چنان کودک شاه را
که مانست در چرخ دین ماه را

شه از مرگ او اندر آمد به خشم
دو رخ را بشویید از آب چشم

بر کشتگانش نهاد و به جنگ
برآهیخت از درد دل تیغ چنگ

به جولان درآمد اگر اسب شاه
ز ماهی پر از ویله شد تا به ماه

شد از تیغ یک زخم آن شهریار
زمین پر دو نیمه ستور و سوار

کنون رزم عبدالله بن حسن
بباید شنودن ز گفتار من
 
که درچهره انباز بد ماه را
برادر پسر بد شهنشاه را
 
یکی تازه شاخ از نهال رسول (صل الله علیه و آله)
یکی نغز میوه ز باغ بتول
 
دلاور چو فرخ نیاکان خویش
سرافراز مانند پاکان خویش
 
از آن پس که خویشان خود کشته دید
یکی آه سرد از جگر بر کشید
 
بر شاه دین با دلی دردناک
چمان گشت و بنهاد رخ رابه خاک
 
زبوسه زمین را گهر ریز کرد
زمو خاک را عنبر آمیز کرد
 
به شه گفت کای داور تاجدار
ز پیغمبر و مرتضی یادگار
 
به مایی تو همچون پدر مهربان
پرستار و غمخوار روز و شبان
 
به سرخاک پای تو دیهیم ماست
یکی بنگر ای داور دادراست
 
که از جمله خویشان و آزاده گان
نماندند جز حیدری زاده گان
 
نخستین مرا برخی خویش ساز
ازین نامور دوده ی سرفراز
 
بفرمای تا من شوم پیش جنگ
جهان را کنم بر بد اندیش تنگ
 
به کار آورم دست وتیغ یلی
به یاد آورم کارزار علی (علیه السلام)
 
از آن پس که سازم فدای تو سر
کنم شاد از خود روان پدر
 
چو آن شد نباشد دراین کارزار
که گردد برادرش را پشت ویار
 
به جای پدر ما سکالیم جنگ
نماییم از خود برو یال رنگ
 
همان بهتر ای پادشاه زمن
که ما چند تن زاده گان حسن (علیه السلام)
 
ز اعمام و عم زاده گان پیشتر
ببازیم در یاری شاه سر
 
چو گفتار او را شه دین شنید
چو جانش به آغوش اندر کشید
 
ز فرخ برادرش آورد یاد
به رخ از مژه اشک خونین گشاد
 
زمانی بمویید و برزد خروش
همایون تنش گشت بی تاب وتوش
 
بدو گفت کای نوبهار مهی
به باغ دلم راد سرو سهی
 
بلند اختر آسمان جلال
شکفته گل گلستان جلال
 
شما از پدر یادگار من اید
شکیب دل بی قرار من اید
 
مرا دیده بینا ز روی شماست
کمند دلم تار موی شماست
 
چو من بر به رخسارتان بنگرم
زروی برادر به یاد آورم
 
چسان زاده گان گرامیش را
جوانان آزاد نامیش را
 
فرستم که گردند آماج تیر
ز خونشان شود دشت چون آبگیر
 
مخواه ازمن این کار و بر جای باش
به زخم دل من نمک برمپاش
 
بدوگفت شهزاده کای دین پناه
مرا بیش ازین سخره ی غم مخواه
 
همه یاوران زین سرای سپنج
برفتند و رستند ز آسیب و رنج
 
غم مرگشان برده از من قرار
بدین سخت انده نیم پایدار
 
چو ما را جز این راه درپیش نیست
اگر زودتر درد و غم بیش نیست
 
یکی بخش بر چشم گریان من
بدین جان ازدرد بریان من
 
یتیمم دلم مشکن ای داد راست
شکستن دل بی پدر کی رواست
 
شهنشه چو دید آنهمه زاری اش
زبان چربی وخوب گفتاری اش
 
درآغوش بگرفت وبنواختش
چو جان از بر خود روان ساختش
 
جوان تاخت یکران به دشت ستیز
به هیکل فکنده یکی تیغ نیز
 
یکی نیزه بر کف چو بالای خویش
سلاح دگر ز آنچه بایست بیش
 
برآراسته تن به رخت نبرد
بدانسان که شاید زمردان مرد
 
عنان بر چپ و راست لختی بتافت
زمین از پی باره گی برشکافت
 
پرند دلیری کشید از نیام
برون شد هژبر یلی ازکنام
 
سواری به رزم سپه اسب راند
که چشم سپهر از رخش خیره ماند
 
ز رویش عیان کبریای حسن (علیه السلام)
ز مویش شمیم رسول (صل الله علیه و آله) زمن
 
چو از راه دور آن برو جوشنا
بدیدند مردان شیراوژنا
 
به تنشان زره گشت سندان همه
بفرمودشان چنگ و دندان همه
 
خروشید شهزاده ی نامدار
که ای مرد زشت وبد روزگار
 
نداند مرا هر که نام ونژاد
همان پرورد دوده ی پاکزاد
 
بگویم که بشناسدم دشمنم
پسر زاده ی شیر یزدان منم
 
گزین مادرم دخت پیغمبر است
حسن باب من شاه نام آورست
 
پدرم از کران تا کران جهان
خداوند بودی به فرماندهان
 
جهانجوی عمم شه کربلاست
که ایدون گرفتار رنج وبلاست
 
همین شه که با او نبرد آورید
دل نازکش را به درد آورید
 
همین بنده باشد ز جان آفرین
به صورت به معنی جهان آفرین
 
سپهر و زمین زیر فرمان است
همه آفرینش ثنا خوان اوست
 
من ای قوم فرخنده عبداللهم
یکی بنده زین راد شاهنشهم
 
کسی را چو من دست و شمشیر نیست
چو من جنگ یازم به خون شیر کیست
 
بود دست شیر خدا دست من
یکی تیر مرگ است درشست من
 
اگر هست مردی زجان گشته سیر
بیاید ببیند دل و جنگ شیر
 
سپه را چو آوای فرزند شاه
به گوش آمد از پهنه ی رزمگاه
 
بلرزید تنشان چو لرزنده برگ
تو گفتی شنیدند آوای مرگ
 
بدانست انکس که بد مرد جنگ
کزان نامور رخ بتابد پلنگ
 
کسی پای مردی بننهاد پیش
ببودند ترسنده برجای خویش
 
هژبر دژ آگاه نیزار دین
جگر بند سبط رسول امین
 
بجنباند نیزه بزد بر سپاه
هیاهو در افکند در رزمگاه
 
ندیده دم تیغ آن تیغ زن
روان دلیران بجستی ز تن
 
به نوک سنان وبه شمشیر تیز
بر آورد زان گمرهان رستخیز
 
چو لختی دلیرانه ناورد ساخت
به سوی سپهدار لشگر بتاخت
 
سوار و پیاده ی سپه بر درید
به نزدیک بن سعد جادو رسید
 
همی خواست خونش بریزد زتن
سراسیمه شد جان زشت اهرمن
 
از آن دست وشمشیر برگاشت روی
نهان در سپه گشت ناپاک خوی
 
به دستان چو زد اهرمن بازگشت
جهانجو به مرکز سبک تاز گشت
 
بیامد دمان پیش روی سپاه
وزان ناکسان شد هماورد خواه
 
چو سالار لشگر بدید آنکه مرد
ستاده خروشان به دشت نبرد
 
ز سویی که پنهان بد آمد برون
سبک راند در قلب لشگر هیون
 
همی برگمارید مردان به جنگ
که تازند بر پور شه بی درنگ
 
زشامی سواران در آن داوری
یکی مرد بد نام او تبحری
 
به بن سعد بد خوی ناپاک زاد
نکوهش گری را زبان برگشاد
 
که تا کی به قلب سپه آرمی
سواران به کشتن فرستی همی
 
بزرگان سپهداری اینسان کنند
که از کودکی دل هراسان کنند
 
بدانگه که دیدی سرترک اوی
چرا در نهفتی به بیغوله روی
 
نیامد ز کند آوران عراق
ترا شرمی اندر رخ ای مرد عاق
 
مرآن هاشمی کودکی بیش نیست
کسی را از و جای تشویش نیست
 
چو بدخواه بیغاره ی او شنفت
زدستان به رویش بخندید و گفت
 
که این هاشمی شبل شیر خداست
زپیگار او گر گریزم رواست
 
به شیر خدا گو که بازیده جنگ
به رزمش که را بوده پای درنگ
 
کجا روبه پیر بیند چو شیر
بساید بر پنجه ی او دلیر
 
کسی خویش را دردم اژدها
کشاند چو داند نیابد رها
 
من این کار کردم پی جان خویش
توکز جان نترسی بنه پای پیش
 
گمانم دم تیغ او مرگ تست
به جای کفن بر زره برگ تست
 
وگر مانی از وی بتابی عنان
به نزد تو آیم کواژه زنان
 
چو زو تبحری این نکوهش شنید
دژم گشت و لب رابه دندان گزید
 
بیفکند سوی جوان راهوار
به همراه خود برد پانصد سوار
 
برآن آفتاب سپه شکوه
فکندند توسن همه همگروه
 
نیاورد شهزاده در دل هراس
بفرمود کای قوم حق ناشناس
 
چنین همگروه از چه ره تاختید
نبرد هژبر دمان ساختید
 
ندانید مانا که من در نبرد
سرصد سپاه اندر آرم به گرد
 
بگفت این ویکران در ایشان فکند
سواران بسی پست کرد از سمند
 
چو پور برادرش رادید شاه
که افتاد تنها میان سپاه
 
دمان از پی یاری اوسه مرد
ز یاران روان سوی پیکار کرد
 
محمد یکی بود پور انس
ندیده به مردی چو او چشم کس
 
دگر زاده ی (بودجانه ) که بود
و اسد نام آن شیر با کبر و خود
 
دگر پارسی بنده یی از حسن
که آوردجو بود و لشگر شکن
 
مرآن بنده ی نامور پیش تاخت
ابر بدگهر تبحری تیغ آخت
 
دو ناوردجو رزمساز آمدند
درآن پهنه دو ترکتاز آمدند
 
بترسید شهزاده ی نامدار
به فرخ غلامش از آن نابکار
 
سبک با سنان در سواران فتاد
زمردان همی داد جان ها به باد
 
زسویی اسد گشت همدست اوی
ز سویی محمد یل نامجوی
 
به یکره مرآن چارتن هم عنان
نهادند شمشیر در دشمنان
 
چو آن شیر مردان گشادند دست
به پانصد سوار اندر آمد شکست
 
شبث بدگهر مرد ناپاکرای
چو این دید زان چار رزم آزمای
 
گزین کرد پانصد سوار ازسپاه
دمان تاخت در دشت آوردگاه
 
بغرید وبر تبحری زد خروش
که ای ناسزا مرد تاریک هوش
 
توبا این سواران شمشیر زن
گریزان چرا گشتی از چار تن
 
بپیچان عنان با سپه بازگرد
که من یار باشم ترا درنبرد
 
دو تیره روان با سواری هزار
فکندند اسب از پی کارزار
 
برآن چار تن حمله کردند سخت
چو این دید شهزاده ی نیکبخت
 
برآورد یک نعره ی حیدری
برآهیخت شمشیر نام آوری
 
بزد بر سپاه شبث خویش را
همی خواست کشتن بد اندیش را
 
ز سویی غلام سرافراز شاه
دلیرانه بر تبحری بست راه
 
دو مرد دگر نیز با تیغ کین
پی یاری پور دارای دین
 
برفتند مردانه در پیش کار
شد از تیغشان بدخواه زار
 
زمین شد پر از کشته ی اسب و مرد
هوا گشت گردان زمینی زگرد
 
به شمشیر ونیزه غلام حسن (علیه السلام)
بکشت از سواران سه پنجاه تن
 
بدان شیر نیزار جنگ آوری
بزد نیزه عثمان بن تبحری
 
ز اسبش درافکند و شیر سیاه
پیاده در آمد به جنگ سپاه
 
سپر برسر آورد و تیغ آخته
بشد جنگ بدخواه را ساخته
 
اسد چون پیاده ز دورش بدید
بزد اسب و نزد دلاور رسید
 
بگفتش که بر باره ی خود نشین
پیاده روا نیست گشتن به کین
 
چو او خواست برباره گردد سوار
مرآن بدگهر لشکر نابکار
 
رسیدند و برهر دو تیغ آختند
جداشان ز یکدیگر انداختند
 
چو برخی اسد زان سواران بکشت
دمان تبحری نیزه ی کین به مشت
 
رسید و سنان زد به پهلوی اوی
بدانسان که بگذشت زانسوی اوی
 
یکی بدگهر پیش بنهاد گام
که بد زاده ی هاشم، ارزق به نام
 
سبک تیغ، یک زخم زد بر سرش
که از پا در افتاد جنگی برش
 
به خاک اندر آمد سرشیر مرد
تهی گشت ازو نیستان نبرد
 
وز آنسوی عبدالله نامدار
همی کرد با دشمنان کارزار
 
بسی زخم تیغ وسنان بر تنش
خلیده بسی تیر در جوشنش
 
زبس جست پیگار و افکند مرد
سپاه شبث را پراکنده کرد
 
بیامد دمان سوی یاران خویش
که بیند نبرد سواران خویش
 
اسد را بدید از جهان شسته دست
غلامش به زخم سنان گشته پست
 
به ارزق در آویخت آن نامدار
زدش تیغی اندر سرترک دار
 
که ترک وسر او بهم بردرید
دم تیغ بر زین توسن رسید
 
چو او کشته شد زان سر سروران
تن تبحری یافت زخمی گران
 
گریزان شد از پهنه با لشکرش
تفو برسر وترک شوم اخترش
 
دمان زان سپس سبط خیرالانام
بیامد به بالین فرخ غلام
 
تن پاک او از زمین برگرفت
ابر پیش زین تکاور گرفت
 
چو لختی بدین گونه پیمود راه
که او را برد نیمه جان نزد شاه
 
چمان چرمه ی او زره باز ماند
چنان کش نیارست شهزاده راند
 
از آن رو که بس تشنه بدگامزن
صد و بیست تیرش نشسته به تن
 
از آن باره ناچار آمد به زیر
هم آمد فرود آن غلام دلیر
 
چو فرزند شیر خدا عون راد
به پور برادر نگاهش افتاد
 
که مانده پیاده خود و خسته اسب
دمان تاخت مانند آذر گشسب
 
عنان یکی باره ی راهوار
به دست اندر آمد سوی کارزار
 
به شهزاده فرمود تک برنشین
مراین باره ی بادپا رابه زین
 
نگون بنده ی خویش را برنشان
به لشگرگه شهریارش رسان
 
چو از عم نامی جوان این شنود
بسی نیک کردار او را ستود
 
نخستین بیامد به نزد غلام
که بنشاندش از بر تیز گام
 
بدیدش سپرده به جانان روان
رها گشته ازدامگاه جهان
 
بدو هر دو شهزاده گریان شدند
سپس هردوبر زین به یکران شدند
 
سرافراز عون جوان سوی شاه
شد و تاخت شهزاده بر رزمگاه
 
هماورد جست از سپاه گران
نیامد به رزمش کس از کافران
 
به لشگر سپهدار دشنام داد
بسی بر به بیغارشان کردیاد
 
نپذرفت ازو کس که آید به جنگ
نهفتند مر نام را زیر ننگ
 
یکی بد کنش پیش بنهاد گام
که بد پور احجار و یوسف به نام
 
بگفت ای سپهدار بی مغز و پی
تو راداده فرمانده ی کوفه ری
 
کنون بر سر تست چتر مهی
چه بیهوده مردان به کشتن دهی
 
دمی با تن خویش شو پیشکار
هنرمندی خودنما آشکار
 
بدو گفت بن سعد خاموش باش
برامر سالارخود گوش باش
 
کسی کم براین کار بگماشته است
بدین گونه منشور بنگاشته است
 
که با دانش و عزم وتدبیر ورای
همه کار این رزم آرم به پای
 
نه چون یک سواران درآیم به کار
کشم چند تن تا شوم کشته زار
 
مرا گفته پاداش از نیک و زشت
کنم با نکوکار و هم بد کنشت
 
کنون گر بتابی سراز گفت من
ببرم سرت را زتاریک تن
 
بپیما ره پهنه و سر مخار
نخواهم که جز تو رود پیش کار
 
چویوسف چنین دید ناچار ماند
اگر خواه و ناخواه توسن براند
 
چو شهزاده دیدش سنان برفراخت
براو باره ی کوه پیکر بتاخت
 
به حلق اندرش نیزه ی آبگون
چنان زد که رفت از پس سربرون
 
ز زین سمندش نگونسار کرد
بشست از پلیدیش دشت نبرد
 
یکی پور یوسف بدش نامدار
خدنگ افکن وتیغ بند وسوار
 
پلیدی که او طارقش نام برد
ستمکار و بد کیش و خود کام بود
 
چو باب بد اندیش را کشته دید
زخونش همه دشت آغشته دید
 
برآشفت و دندان به هم برفشرد
سپهدار خود را به زشتی شمرد
 
وزان پس روان شد به میدان جنگ
یکی تیغ زهر آبداده به چنگ
 
مرآن اهرمن گوهر دین تباه
بسی ناسزا گفت بر پور شاه
 
گران مایه شهزاده ی نامدار
هان نیزه افکند بر نابکار
 
بزد تیغ بد خواه ناهوشمند
به دو نیم کرد آن سنان بلند
 
همی خواست تا تیغ دیگر زند
جوان را ز زین بر زمین فکند
 
گزین زاده ی شاه فرمانروای
به هم دست و تیغش گرفت از هوای
 
بیفشرد و پیچید و درهم شکست
به در کرد هندی پرندش زدست
 
پس آنگه به سر پنجه ا زپشت زین
ربود و زدش خشمگین بر زمین
 
بد انسان که شد خرد استخوان اوی
تهی گشت گیتی ز ناپاکخوی
 
پسر عم یکی داشت طارق چو دد
که بد نام او مدرک بی خرد
 
پلیدی بد اندیش و پرخاشگر
بد اختر سهیلش کجا بد پدر
 
برون تاخت اسب از میان سپاه
ییامد دمان سوی آوردگاه
 
به شیر خداوند آن بد نژاد
همی ناسزا گفت و دشنام داد
 
چو آن زاده شیر پروردگار
بنوشید از و گفت نا استوار
 
بزد باره و راه بروی ببست
بخواباند بر کتف او تیغ ودست
 
جداکرد با آن پرند آورش
سرو دست یک نیمه ز پیکرش
 
دگر نیم او را ز پشت سمند
بیفکند شهزاده ی ارجمند
 
فرود آمد از باره ی خویشتن
نشست ازبر اسب آن تیره تن
 
خروشید و از لشگر نابکار
همی جست مرد از پی کارزار
 
ز بیم دم تیغ آن سرفزار
نیامد سواری به رزمش طراز
 
به چشم آمدش نیزه ی سی ارش
به دشت اندر افتاده آمد برش
 
بگشت از بر زین تازی سمند
ربود از زمین آن سنان بلند
 
بغرید آن شیر آهن تنه
بزد خویش را برصف میمنه
 
درآن حمله با آن سنان بلند
ده ودو مبارز زتوسن فکند
 
پراکنده بنمود چون میمنه
سوی میسره تاخت پس یکتنه
 
فزون با همان نیزه رزم آزمود
بسی زین تهی از سواران نمود
 
سپس روی و مو پر زگرد سپاه
درآن پهنه آمد به نزدیک شاه
 
زهر رخنه ی جوشنش خون روان
سراپاش چون شاخه ی ارغوان
 
فرود آمد از کوهه ای رهسپر
به پوزش برشه فرو برد سر
 
بگفت ای خداوند بالا وپست
ز لب تشنگی شد شکیبم زدست
 
زبس تشنگی رفته دستم ز کار
ببسته است برمن درکارزار
 
اگر بخشی ام شربتی آب سرد
نمانم ازین لشگر گشن فرد
 
نبود آب وآن زاده ی بوتراب
زشرم برادر پسر گشت آب
 
بگفت ای فروغ جهان بین من
شرارم به دل برزدی زین سخن
 
گرم شربتی آب می بود غش
نمی کرد نوباوه ام از عطش
 
هم ایدون علی شاه فرخ سرشت
تو را آب بخشد زجوی بهشت
 
ازین مژده شهزاده ی سرافراز
بیفکند در دشت کین ترکتاز
 
دگر باره پیچان سنان کرد راست
از آن سگالان هماورد خواست
 
هزاری چهار از سواران به تیغ
فکندند یکران بدو ایدریغ
 
به جانسوزی دشمن نابکار
بر آهیخت آن تیغ دشمن شکار
 
همی راند اسب و همی کشت مرد
همی گشت پر گرد دشت نبرد
 
سواران به گرد اندرش همعنان
زدندش به زوبین و تیغ وسنان
 
برآمد به گردون خروش تبیر
زهر سوی بروی فکندند تیر
 
جهان چون نیستانی از تیرشد
هوا تیره از گرد چون قیر شد
 
زدندش زهر سوی با تیر وتیغ
همه پیکرش چاک شد ایدریغ
 
تو گفتی سراپای مرد جوان
بد از تشنگی باز کرده دهان
 
به تن جوشنش گشته خفتان لعل
زخون سرش باره گی سرخ نعل
 
زبی آبی و زخم تیر وسنان
برفت از تن زورمندش توان
 
فرو ماند از کر و فر باره گی
بر او چیره گشتند یکباره گی
 
چو این دید خورشید چرخ یلی
ابوالفضل دریای خشم علی(علیه السلام)
 
علم رابه دست علی پور شاه
سپرد وبرون تاخت زی رزمگاه
 
به همره برادرش عون و علی
دو شیر دژ آگاه غاب یلی
 
به لشگر زدوده پرند آختند
بسی سرز پیگر جدا ساختند
 
به پور برادر رسیدند چون
بدیدندش ازمرکب خود نگون
 
پراکنده کردند ازو دشمنان
به یکسو کشیدندش از آن میان
 
چو شهزاده را زخم بسیار بود
نیارست دیگر نبرد آزمود
 
به ناگاه بد گوهری زشتخو
که فیهان بدش نام شد سوی او
 
به یک زخم او را فکند از هیون
بخفت آسمان دلیری به خون
 
روان از تنش عرش پرواز گشت
به فرخنده باب خود انباز گشت
 
چو عباس نام آورد اورا بدید
یکی آه سرد از جگر برکشید
 
به فیهان بر افکند اسب ستیز
سرش را بیفکند با تیغ تیز
 
برترکش ابوالفضل تیغی راند
که نام و نشانش به گیتی نماند
 
پس آنگاه فرخ سپهدار دین
تن کشته بگرفت در پیش زین
 
بیاورد از دشت آوردگاه
به افسوس بنهاد در نزد شاه
 
شهنشه چو دید آن تن چاک چاک
رخ و موی آغشته با خون و خاک
 
خروشید و جوشید وبگریست زار
پس آنگاه با دیده ی اشگبار
 
تن چاک شهزاده ی پاکرای
بیاورد در پیش پرده سرای
 
بخواباند چرخ یلی رابه خاک
ز زخم تنش خون همی کرد پاک
 
همی گفت زارای جوان حسن (علیه السلام)
که بشکست از مرگ تو پشت من
 
که زد تیر ضرغام کوشنده را؟
که خوشاند دریای جوشنده را؟
 
که یال دلیریت در خون کشید؟
که بر من سیه کرد روز سپید؟
 
همی بود شه مویه ساز و دژم
که ناگه برآمد خروش از حرم
 
دویدند از پرده ها بانوان
چو بر گرد کوشنده شیر آهوان
 
به مژگان یکی تیرش از تن کشید
یکی بر لبش لب نهاد و مکید
 
برآمد یکی شیون از نینوا
که شد اهل گیتی ازو پر نوا
 
جوانمرد افسرده دل مادرش
همی گفت مویان به بالین درش
 
که ای تار مویت کمند دلم
مسلسل دو زلف تو بند دلم
 
که برنوجوانیت رحمی نکرد
که جان مرا کرد پر داغ و درد
 
تنی را که پرورده ام همچو جان
که درخون کشیدش به زخم گران؟
 
چو رفتی ازیدر سوی باب خویش
گرفتی ره گلشن خلد پیش
 
نگفتی که من مادری داشتم
زخویشش چرا دور بگذاشتم
 
همانا ندانستی ای نوجوان
که بی تو نماند تنم راتوان
 
همی گفت و زینگونه زاری نمود
به مرگ پسر سوگواری نمود
 
چه بندیم دل درسرای غرور
که بس مام بنشاند درسوک پور
 
پس از سوک عبدالله بن حسن
من از سوک قاسم سرایم سخن
در سرش طرح معما می‌ کرد
با دل عمه مدارا می‌ کرد
 
فکر آن بود که می‌ شد ای کاش
رفع آزار ز آقا می کرد
 
به عمویش که نظر می‌ انداخت
یاد تنهایی بابا می‌ کرد
 
دم خیمه همه ی واقعه را
داشت از دور تماشا می‌ کرد
 
چشم در چشم عزیز زهرا
زیر لب داشت خدایا می‌ کرد
 
ناگهان دید عمو تا افتاد
هرکسی نیزه مهیا می‌ کرد
 
نیزه‌ ها بود که بالا می‌ رفت
سینه‌ ای بود که جا وا می‌ کرد
 
کاش با نیزه زدن حل می‌ شد
نیزه را در بدنش تا می‌ کرد
 
لب گودال هجوم خنجر
داشت عضوی ز تنش وا می‌ کرد
 
هر که نزدیک ترش می‌ آمد
نیزه‌ ای در گلویش جا می‌ کرد
 
زود می‌ آمد و می‌ زد به حسین
هرکسی هر چه که پیدا می‌ کرد
 
آن طرف هلهله بود و این سو
ناله‌ ها زینب کبری می کرد
 
گفت ای کاش نمی‌ دیدم من
زخم‌ هایت همه سر وا می‌ کرد
 
دست من باد بلا گردانت
ذبح گشتم به روی دامانت
این کیست که طوفان شده میل خطر کرده ؟
در کوچکی خود را علمدار دگر کرده
این که برای مادرش مردی شده حالا
خسته شده از بس میان خیمه سر کرده
این کیست که در پیش روی لشگر کوفه
با چه غرور محکمی سینه سپر کرده
آنقدر روی پنجه ی پایش فشار آورد
تا یک کمی قدّ خودش را بیشتر کرده
با دیدنش اهل حرم یاد حسن کردند
از بس شبیه مجتبی عمامه سر کرده
اما تمامی حواسش سمت گودال است
آنجا که حتی عمه را هم خونجگر کرده
 
آنجا که دستی بر سر و روی عمو میزد
با چکمه نامردی به پهلوی عمو میزد
 
از این به بعد عمه خودم دور و برت هستم
من بعد از این پروانه ی دور سرت هستم
من در رگم خون علمدار جمل دارم
من مجتبای دوم پیغمبرت هستم
ابن الحسن هستم ، عمو ابن الحسینم کرد
عبداللهم اما علیّ اکبرت هستم
دشمن غلط کرده به سمت خیمه ها آید
آسوده باش عمه اگر من لشگرت هستم
گیرم ابالفضل نوامیس تورا کشتند
حالا خودم خدمتگزار معجرت هستم
 
هرچند مثل من پریشانی ، گرفتاری
گیسو پریشانی مکن تا که مرا داری
 
عمه رهایم کن مرا مست خدا کردند
اصلاً تمامی مرا قالوا بلا کردند
عمه بگو در خیمه آیا نیزه ای مانده؟
حالا که بازوی مرا شیر خدا کردند
بعد از قلاف کوچه ی تنگ بنی هاشم
دست مرا نذر غریب کربلا کردند
آیا نمی بینی چگونه نیزه میریزند
آیا نمی بینی تنش را جا به جا کردند
آیا نمی بینی چگونه چکمه هاشان را
بر سینه ی گنجینة الاسرار جا کردند
پا برهنه شد و به میدان زد
داد می زد : عمو رسیدم من
دست ِمن هست؛ پس نبُر دیگر
تیغ زیر گلو رسیدم من
 
تا بیایم غریب لب تشنه
با خدا درد ِدل مفصل کن
با مناجات گوشه ی گودال
نیزه ها را کمی معطل کن
 
چقدر دیر آمدم! تیغی
بوسه بر دست مهربانت زد
قاری خوش صدای ِ آل الله
چه کسی نیزه بر دهانت زد!؟
 
چند خط شکسته ی ممتد
شکل زخم عمیق ِ پیشانیت
بی علمدار بودن خیمه
علت اصلی پریشانیت
 
نیزه های شکسته می بینم
لب ِ گودال و داخل ِ گودال
چادر زینب تو خاکی شد
روی ِ تل مقابل گودال
 
برق یک شیء ِ آهنین دیدم
کاسه ای آب شاید آوردند!؟
نه عموجان! خیال خامی بود
تازه یک خنجر ِ بد آوردند
 
دشنه ای کُند می رسد از راه
نیت کشتن تو را دارد
چقدر زخم خورده ای! ای وای
خواهرت خیمه بوریا دارد !؟
 
سایه ی چکمه ای مرا ترساند
حق بده، خصلت یتیم این است
صحنه ی غارت عبای شما
دیدن و باورش چه سنگین است
 
حول و حوش هزار و نهصد بود
زخمهای تو را شمردم من
احتیاجی به تیر حرمله نیست
ای عموی ِغریب، مُردم من
وقتی تمام لشگریان هار میشوند
دور و بر عمو همه خونخوار میشوند
امثال شمر و حرمله بیکار میشوند
از نو دوباره وارد پیکار میشوند
 
باید برای شاه غریبم سپر شوم
باید که آماده ی رفع خطر شوم
 
ای وای از آن اراذل بی چشم و روی پست
ای وای از آن که راه ورا سوی خیمه بست
ای وای از آن سه شعبه که بر سینه اش نشست
ای وای ز پاره سنگ که رسید وسرش شکست
 
ای وای زخون ، خون خدایی که سکه شد
عمه ببین عموی گلم تکه تکه شد
 
سوگند میدمت که رهایم کن عمه جان
سوگند میدمت که فدایم کن عمه جان
نذر امیر کرببلایم کن عمه جان
آخر شهید خون خدایم کن عمه جان
 
دشمن شکسته است سرش را، سرم فداش
هستی من بود... پدر و مادرم فداش
 
دنبال من نیا به سرت سنگ میزنند
کفتارها به معجرتان چنگ میزنند
باتیر وتیغ و نیزه نماهنگ میزنند
این ها یکی شدند و هماهنگ میزنند
 
من میروم فدایی آقای خود شوم
نه ، میروم فدایی بابای خود شوم
 
گودال میروم سپر حنجرش شوم
گودال میروم که فدای سرش شوم
مانده ست بی زره ، زره پیکرش شوم
یا نه فقط دست به کمک مادرش شوم
 
وقتش رسیده در بغلش دست و پا زنم
وقتش رسیده مادر خود را صدا زنم
 
ملعون رسید ؟ فدای سرت غصه ای نخور
خنجر کشید ؟ فدای سرت غصه ای نخور
دستم برید ؟ فدای سرت غصه ای نخور
حلقم درید ؟ فدای سرت غصه ای نخور
 
هرچند به زخم نیزه من عادت نداشتم
اما به من حق بده طاقت نداشتم
عمه جان ول کن من از اصغر که بهتر نیستم
عمه با قاسم مگر اصلا برادر نیستم ؟
 
سن و سالم را نبین از قد و قامت هم نپرس
پهلوانم من ، مگر از نسل حیدر نیستم ؟
 
هی فقط امروز چسبیدی به من از صبح زود
دستهایم را رها کن من که دختر نیستم
 
تو به فکر بچه ها ، زن ها ، به فکر خیمه باش
من بزرگم ، لااقل کمتر ز اصغر نیستم
 
ناله هل من معین دارد کبابم می کند
من مگر عمه ز سربازان لشکر نیستم ؟
 
گیرم این مردم همه دشمن، کسی هم نشوند
عمه جان دارد صدایم می کند ، کر نیستم
 
یک عمو مانده برایم در تمام زندگی
دیگر اصلا فکر دست و بازو و سر نیستم
 
دارد آنجا عمه جان هی نیزه بالا می رود
حیف عمه ، قتلگه من پیش مادر نیستم
 
آسمان دارد صدایم می کند این الحبیب؟!
من اگر بالم نسوزد که کبوتر نیستم
پا بر زمین میکوبد و با بیقراری
دارد به سینه میزند با مشت ، کودک
وقتی عمو از اسب با صورت زمین خورد
هی میزند خود را به قصد کشت، کودک
 
تنهایی اش را دید در گودال و حالا
باید برایش آخرین سرباز میشد
درگیر و دار پر زدن سمت ِ عمو بود
دستانِ عمه مانع پرواز میشد
 
با هر مکافاتی که میشد دست خود را
از دست های عمه جانش باز میکرد
میرفت در گودال با دستانِ خالی
شمشیر اگر میداشت که اعجاز میکرد…
 
از زیر دست و پای اسبان میدوید و
از لابه لای جمعیت با زور رد شد
میخواست تا راهی برای خود کند باز
با مشت میکوبید هرکس را که سد شد
 
پای برهنه میدوید و داد میزد :
قدری تحمل کن عمو دارم می آیم
از لابلای دشمنان فریاد میزد :
ای گرگها !! من بچه شیرِ مجتبایم
 
گودال پر از جمعیت بود و عمو را
بی حال بینِ لشگری خونریز میدید
بر غربتش بیش از همیشه اشک میریخت
وقتی که بر تل عمه اش را نیز میدید
 
میدید بر روی زمین شاهِ زمان را
یوسف به جای چاه در گودال مانده
دارد هزار و نه صد و پنجاه تا زخم
تکیه زده بر نیزه ای بی حال مانده
 
باران ِ سنگ و تیر و تیغ و نیزه یکریز
از شش جهت روی ِ سر ِ ارباب میریخت
با خنده پیش ِ چشم ِ آن لب تشنه “قاتل”
بر روی خاک گرم دائم آب میریخت
 
سر نیزه ها بر صورت و پهلوش میخورد
مانندِ نی زار است کل پیکر او
وقتی لگد بر سینه اش میزد حرامی
گودال بود و ضجه های مادر او
 
از لابه لای جمعیت با زور رد شد
انداخت خود را توی آغوش عمویش
هر تیر و تیغی که می آمد سمتِ مولا
میبرد دست کوچک خود را به سویش
 
میگفت ” بابا” بر عمویش گاه و بیگاه
بابا چرا بی من تو در گودال رفتی ؟
دلواپس ِ اهل حرم بودی و دیدم
با سرعت از پیش همه اطفال رفتی ..
 
دیدم که عمه بر گلویت بوسه میداد
دیدم نگاهت را که سمت ِ آسمان بود
فهمیدم از حجم ِ ترک های لب تو
داغ و عطش در سینه ی تو بی کران بود
 
من آمدم تا پیکرم جای تن تو
آماج تیغ و تیر زخم و درد باشد
برخیز با یک یا علی سمت حرم رو
می مانم اینجا و شما برگرد … باشد؟!
 
بر زخم هایت میگذارم دست شاید
از پیکرت هی چشمه چشمه خون نیاید
هر کار کردم تیرِ توی سینه ات را_
بیرون کشم بابا، ولی بیرون نیاید
 
می مانم اینجا تا به من مشغول باشند
این نیزه ها .. این سنگ ها.. این دشمنانت …
برگرد سمت خیمه ها ی بی علمدار
دشمن هجوم آورده سمت ِ کودکانت…
 
بر غیرتش برخورد عبدالله آنجا
مانند قاسم سینه ی خود را سپر کرد
شمشیری آمد ناگهان سمت عمویش
با دست خالی از عمو دفع خطر کرد
 
بر پوست آویزان شده دست ظریفش
لبخند میزد تا عمو قلبش نلرزد
وقتی سه شعبه بر گلویش خورد میگفت:
در راه تو سر میدهم قطعاً می ارزد
 
پا بر زمین میکوبد او از درد اما
خوشحال از اینکه آبرو دار پدر شد
جسمش که با جسم عموجانش یکی شد
بر نیزه ها هم با سر ِ او همسفر شد
براساس گریز به
موضوع گریز :
مناسبت گریز :
براساس سبک شعر
روضه شور واحد تک زمینه رجز خوانی زمزمه جفت نوحه مناجات نامشخص مدح مسجدی سینه زنی واحد سنگین دکلمه دم پایانی واحد تند پیش زمینه سرود سالار زینب حاج ناظم همه جا کربلا راس تو میرود بالای نیزه ها ببینید ببینید گلم رنگ ندارد نوحه سنتی ببینید ببینید گلم رنگ ندارد سیدی ماکو مثلک الغریب غریب گیر آوردنت زبانحال به سمت گودال از خیمه دویدم من دودمه مدح و مرثیه مفاعیل مفاعیل فعول شعر خوانی
براساس قالب شعر
دوبیتی غزل قصیده مثنوی چهار پاره رباعی ترجیع بند مستزاد شعر نو شعر سپید ترکیب بند قطعه مسمط نا مشخص مربع ترکیب تک بیتی مخمس
براساس زبان
فارسی عربی ترکی
براساس شاعر
محتشم کاشانی میلاد عرفان پور امیر عباسی قاسم صرافان محمد مهدی سیار غلامرضا سازگار رضا یعقوبیان علی اکبر لطیفیان قاسم نعمتی اسماعیل تقوایی مرتضی محمود پور حسن لطفی امیر حسین سلطانی محمود اسدی علی انسانی مظاهر کثیری نژاد محمود ژولیده ولی الله کلامی زنجانی میثم مومنی نژاد حسن ثابت جو عباس میرخلف زاده سید حمیدرضا برقعی سید هاشم وفایی سید رضا موید خراسانی محمدرضا سروری یوسف رحیمی احمد بابایی محسن عرب خالقی سید پوریا هاشمی علیرضا خاکساری وحید زحمتکش شهری مهدی رحیمی زمستان حسن کردی روح اله نوروزی مرضیه عاطفی بهمن عظیمی حسین رحمانی میلاد قبایی محسن صرامی رضا آهی رضا تاجیک اصغر چرمی محمد جواد شیرازی مهدی نظری وحید قاسمی وحید محمدی محسن کاویانی مجتبی صمدی شهاب حمید رمی محمد حسین رحیمیان محمد حسن بیات لو امیر روشن ضمیر نا مشخص محمد محسن زاده گنجی امیر ایزدی حسین قربانچه رضا رسول زاده جواد حیدری محمد سهرابی محمد جواد پرچمی سيد مهدي سرخان رضا یزدانی سید مهدی موسوی حسن صنوبری محسن رضوانی سیدجواد پرئی سید محمد جواد شرافت علی سلیمیان محمدجواد غفورزاده (شفق) سید مجتبی رجبی نورآملی حسن بیاتانی عماد خراسانی رحمان نوازنی مسعود اصلانی حافظ محمدرضا آغاسی علی حسنی صمد علیزاده محمد صمیمی کاظم بهمنی مجید تال مهدی قهرمانی احسان محسنی فر شیخ رضا جعفری میثم سلطانی مصطفی صابر خراسانی محمد فردوسی علیرضا قزوه قاسم افرند محمد مهدی عبداللهی محمد خسروی جواد دیندار سعید خرازی علیرضا عنصری حسین میرزایی حسن جواهری مصطفی قمشه ای علامه حسن زاده آملی میثم خالدیان علی زمانیان حسین ایمانی سیدعلی احمدی(فقیر) سید مجتبی شجاع محمد حسین فرحبخشیان (ژولیده نیشابوری) محسن داداشی امام خمینی (ره) فواد کرمانی امیر رضا سیفی احمد اکبرزاده ملا فتح‌الله وفایی شوشتری صدّیقه‌ی طاهره (علیهاسلام‌الله) محمود شاهرخي (م.جذبه) سید محمد رستگار جواد هاشمی (تربت) سید حبیب نظاری غلام‌رضا دبیران محمدحسین علومی تبریزی سعید بیابانکی سعید توفیقی علیرضا لک جواد محمد زمانی آیت الله محمدحسین غروی اصفهانی سید یاسر افشاری محمود کریمی احمد واعظی آیت الله وحید خراسانی حضرت آقای خامنه ای سید الشهدا عبدالجواد جودی خراسانی بهروز مرادی سالک قزوینی رفیق اصفهانی سید رضا حسینی (سعدی زمان) بابافغانی شیرازی تأثیر تبریزی صغیر اصفهانی (ره) وحید مصلحی یاسر حوتی حسین رستمی محمد بنواری (مهاجر) محمد بیابانی علیرضا شریف هادی جان فدا علی آمره حامد تجری مصطفی متولی مجتبی خرسندی علی صالحی علیرضا بیاتانی مهدی رحمان دوست مهدی نسترن سید محمد جوادی سید مهدی جلالی مجتبی روشن روان حامد خاکی سید محمد علی ریاضی احسان مردانی مهدی مومنی مریم سقلاطونی مجتبی شکریان همدانی عارفه دهقانی حسینعلی شفیعی (شفیع) رضا پیروی سعید پاشازاده ناصر حامدی رضا قاسمی حامد جولازاده پیمان طالبی میلاد حسنی امیر حسام یوسفی نوید اسماعیل زاده عباس شبخیز قراملکی (شبخیز) مهدی جهاندار کرامت نعمت زاده علی اصغر حاج حیدری مهدی صفی یاری محمد علی بیابانی محمد امین سبکبار هانی امیر فرجی سینا نژادسلامتی رسول میثمی صباحی بیدگلی وصال شیرازی مهدی پورپاک فاطمه نانی زاده محسن خان محمدی حبیب نیازی مجید لشگری میرزا احمد عابد نهاوندی(مرشد چلویی) آیت الله سیداحمد نجفی(آقاجون) محمد جواد خراشادی زاده ناظرزاده کرمانی سیدجلال حسینی احمد جلالی حسین عسگری علی اصغر کوهکن حجت الاسلام میر تبریزی محسن مهدوی حبیب الله چایچیان رضا فراهانی محمدرضا شمس خاکی شیرازی ابراهیم بازیار عباس احمدی سید محمد اویار حسینی محمد احمدی مرحوم الهیار خان (آصف) جواد قدوسی مجید قاسمی محمد رسولی داوود رحیمی مسعود یوسف پور حیدر توکل فاضل نظری علی ناظمی صفایی جندقی کریم رجب زاده میرزا یحیی مدرس اصفهانی غلامرضا کافی عمان سامانی مهدی محمدی پانته آ صفایی محمد بختیاری حمیدرضا بشیری محمدسعید عطارنژاد پروانه نجاتی نیما نجاری علی اشتری جعفر خونویی رضا دین پرور محمد ظفر سید رضا میرجعفری خوشدل تهرانی مهدی نعمت نژاد محسن راحت حق سجاد محرابی سید فرید احمدی مهدی زنگنه کاظم رستمی روح الله عیوضی علی اصغر ذاکری گروه یا مظلوم امیر حسین حیدری امیر اکبرزاده مهرداد مهرابی سید محمد بابامیری توحید شالچیان نغمه مستشار نظامی رحیم معینی کرمانشاهی سید محمد میرهاشمی امیرحسین الفت غلامحسین پویان احمد علوی فیاض هوشیار پارسیان مرتضی امیری اسفندقه محمدعلی مجاهدی جعفر بابایی(حلّاج) اصغر عرب فرشته جان نثاری سیدمحسن حبیب لورسه محمد علامه صادق رحمانی فرهاد اصغری یاسر مسافر عباس ویجویی عباس عنقا منوچهر نوربخش سیدحسن حسینی محمدجواد باقری محمد ارجمند محمد عظیمی محمدحسین بهجت تبریزی(شهریار) محمدسعید میرزایی مهدی خطاط ادیب الممالک فراهانی محمدعلی رحیمی محمد قاسمی احسان نرگسی رضاپور داریوش جعفری حامد آقایی سید محسن حبیب الله پور مجتبی حاذق محسن حنیفی آرش براری بهنام فرشی هستی محرابی طاها ملکی یاسر قربانی محمد داوری امیرحسین آکار اسماعیل شبرنگ آرمان صائمی علی رضوانی عماد بهرامی عادل حسین قربان امیرعظیمی حبیب باقرزاده حسین محسنات علی اصغر یزدی مجتبی رافعی میثم خنکدار ابراهیم لآلی قاسم احمدی مهدی علی قاسمی پوریا باقری علی اکبر نازک کار نوید اطاعتی فاطمه خمسی مهدی میری مجتبی کرمی محمد دستان علی کاوند مهدی قربانی محمد مبشری محمدرضا رضایی موسی علیمرادی محمدعلی نوری میلاد یعقوبی حسین صیامی مرتضی مظاهری میرزا احمد الهامی کرمانشاهی ناصر دودانگه علیرضا وفایی(خیال) امیر فرخنده حسین واعظی سعید نسیمی محسن غلامحسینی منصوره محمدی مزینان ابراهیم روشن روش سید علی حسینی مرضیه نعیم امینی حمید فرجی امیرعلی شریفی جعفر ابوالفتحی محمد کاظمی نیا امیر علوی رضا قربانی مهدی کاشف امیرحسین محمودپور رضا اسماعیلی حسن فطرس عالیه رجبی رضا باقریان محسن عزیزی محمدرضا ناصری روح الله پیدایی محمد زوار ایمان کریمی مصطفی رفیعی مجتبی قاسمی محمود قاسمی مجید خضرایی یونس وصالی محمود یوسفی ایمان دهقانیا بردیا محمدی مجتبی دسترنج ملتمس محمد مهدی شیرازی محسن زعفرانیه حسین خیریان حامد شریف مهدی شریف زاده ابالفضل مروتی مصطفی کارگر معین بازوند سید جعفر حیدری محسن ناصحی روح الله قناعتیان محمدحسین ملکیان مقداد اصفهانی رسول عسگری عفت نظری سجاد شاکری احمد ایرانی نسب مسعود اکثیری حسن رویت علی سپهری سید امیر میثم مرتضوی سیدمحمد مظلوم حسین رضایی حیران علی مشهوری (مهزیار) علی قدیمی نیر تبریزی فیاض لاهیجی حسین عباسپور محمد بن یوسف اهلی شیرازی جویای تبریزی (میرزا دارا) سید رضا هاشمی گلپایگانی سید علی اصغر صائم کاشانی امیرحسین کاظمی سارا سادات باختر علی اصغر شیری محمد حسین آغولی (ترکی شیرازی) سلمان احمدی وحید اشجع مهرداد افشاری مرجان اکبرزاد محمد-مهدی-امیری شهره انجم شعاع عبدالحمید-انصاری‌-نسب مرتضی-بادپروا محمدرضا-بازرگانی زهرا براتی امیرحسن بزرگی متین زهرا بشری موحد سید-حکیم-بینش فاطمه‌ سادات پادموسوی سعید-تاج‌-محمدی مهدی چراغ‌زاد حامد حسینخانی سیده فرشته حسینی سیدموسی حسینی کاشانی علی‌اصغر الحیدری (شاعر هندوستانی) محمد سجاد حیدری سمیه خردمند ایرج میرزا محسن سیداسماعیلی میرزا محمد باقر صامت بروجردی میرزا حاجب بروجردی (افصح الشعراء) میرزا محمد رفیع (رفیع‌الدین) (واعظ قزوینی) آشفته شیرازی سید وحید حسینی مسعود مهربان مهدی انصاری رضا حامی آرانی سید حسن رستگار محمدجواد وثوقی حمید کریمی اسماعیل روستایی احمد شاکری ابراهیم زمانی محمد کیخسروی محمد جواد مهدوی یاسین قاسمی حسین کریمی مهدی امامی جواد کلهر مجتبی فلاح محمدجواد غفوریان پدرام اسکندری حسن اسحاقی نوید طاهری محمود مربوبی سیروس بداغی میلاد فریدنیا شهریار سنجری رضا ملایی مجید رجبی امیرحسین نجمی عمران بهروج صادق میرصالحیان حجت بحرالعلومی محمدحسین ذاکری رسول رشیدی راد زینب احمدی حامد خادمیان حمیدرضا محسنات حسین اخوان (تائب) محمود شریفی مهدی مقیمی وحید دکامین شهرام شاهرخی فرشید یارمحمدی علی فردوسی رضا شریفی سیدعلی رکن الدین عبدالحسین مخلص آبادی حسین سنگری رضا هدایت خواه مهران قربانی محسن قاسمی غریب سید مصطفی غفاری جم سید مسعود طباطبایی احمد عزیزی حسین زحمتکش حمید عرب خالقی سجاد روان مرد میثم کاوسی رضا مشهدی امیرحسین وطن دوست محمد کابلی محمدهاشم مصطفوی محمد دنیوی (حاتم) علی اکبر حائری محمدرضا طالبی کمیل کاشانی محمدباقر انتصاری مرتضی عابدینی علی حنیفه عبدالرضا کوهمال جهرمی سینا شهیدا مهدی فرجی حسنا محمدزاده سید مصطفی مهدجو علی میرحیدری علی خفاچی حسین ایزدی پرویز بیگلری چاوش اکبری زهرا هدایتی هاشم طوسی (مسلم) نجمه پورملاکی نادر حسینی سجاد شرفخانی علی زارعی رضایی محمدعلی رضاپور سید محسن حسینی مرحوم نادعلی کربلایی ابوالفضل عصمت پرست مجتبی نجیمی مجید نجفی مجید بوریان منش علی علی بیگی سید محسن علوی محمد جواد مطیع ها ناهید رفیعی امیررضا یوسفی مقدم سید علی نقیب ایوب پرندآور نوید پور مرادی علی ذوالقدر سید ابوالفضل مبارز علی شکاری حمید رحیمی انسیه سادات هاشمی محسن حافظی عبدالحسین میرزایی مهدی قاسمی رضا خورشید فرد وحیده افضلی سید محمد حسین حسینی محمد سجاد عادلی مهدی زارعی سید محمد جواد میرصفی یدالله شهریاری امید مهدی نژاد محمد صادق باقی زاده محمد خادم محمدرضا کاکائی سید حجت سیادت مهدی مردانی جواد محمود آبادی حسین شهرابی حامدرضا معاونیان احمد جواد نوآبادی محمد علی قاسمی خادم عرفان ابوالحسنی ظهیر مومنی سید صادق رمضانیان عاطفه سادات موسوی عاصی خراسانی علی محمدی حسین زارع سید مصطفی سیاح موسوی حمید محبی وحید نوری حسین اوتادی هادی ملک پور مهدی کبیری محمدرضا نادعلیان فرشید حقی رامین برومند (زائر) محمدرضا اسدی سجاد زارع مولایی سید امیر حسین فاضلی سید مصطفی حسینی راد محمد رستمی محسن همتی محمود تاری سید واصفی غلامرضا شکوهی کمیل باقری محمد حسین بناریان لیلا علیزاده مهدی حنیفه جواد کریم زاده سید صابره موسوی میرزا محمد تقی قمی (محیط) حاج ملا احمد بن محمد مهدی فاضل نراقی (صفایی) عباس همتی یغما جندقی
براساس مداح
حاج منصور ارضی حاج محمود کریمی حاج محمدرضا طاهری حاج سعید حدادیان حاج میثم مطیعی حاج مجید بنی فاطمه حاج حمید علیمی حاج حسین سیب سرخی حاج مهدی سلحشور حاج سید جواد ذاکر حاج جواد مقدم حاج عبدالرضا هلالی حاج سید مهدی میردامادی حاج مهدی رسولی حاج حسن خلج حاج مهدی لیثی حاج نریمان پناهی حاج سید رضا نریمانی حاج احمد واعظی حاج حسین طاهری حاج مهدی سماواتی حاج محمد حسین پویانفر حاج سید حمیدرضا برقعی نا مشخص حاج میثم مؤمنی نژاد حاج مهدی اکبری حاج قاسم صرافان حاج مهدی مختاری حاج محمدرضا محمدزاده حاج کاظم اکبری حاج ابالفضل بختیاری حاج محمدرضا آغاسی حاج حنیف طاهری حاج وحید نادری حاج حسین رضائیان حاج امیر عباسی حاج محمد بیابانی حاج سید علی رضوی حاج سید مهدی هوشی السادات نزارالقطری حاج اسلام میرزایی حاج حسین سازور حاج محسن عرب خالقی حاج صابر خراسانی سید رسول نریمانی محمد جعفری ارسلان کرمانشاهی جبار بذری حاج اکبر مولایی حاج امیر برومند حاج محمدرضا بذری حاج حیدر خمسه حاج حسن حسین خانی حاج حسین عباسی مقدم حاج غلامحسین علیزاده حاج حسین عینی فرد حاج مهدی رعنایی حاج مصطفی روحانی حاج روح الله بهمنی حاج امیر کرمانشاهی حاج میرزای محمدی حاج وحید گلستانی حاج سید امیر حسینی علی فانی حاج سید علی مومنی حاج امین مقدم حاج محمد کمیل حاج محمد حسین حدادیان حاج سعید پاشازاده حاج مقداد پیرحیاتی حاج محمد سهرابی حاج محمد فصولی کربلایی حاج فرهاد محمدی حاج ابوذر بیوکافی حاج سید محمد جوادی حاج سید محمد عاملی حاج وحید یوسفی حاج محمد یزدخواستی حاج مجتبی رمضانی کویتی پور حاج محسن صائمی حاج حسین رستمی مرحوم استاد محمدعلی کریم خانی حاج حسین باشی حاج مهدی وثیق حاج شیخ محمد ناصری سید علی حسینی حاج محمد امانی مرحوم محمدعلی چمنی حاج رضا قنبری حاج عبدالله شیران مرحوم استاد سلیم موذن زاده حاج علی اصغر ارغوان مرحوم حاج فیروز زیرک کار سید حسین قاضی سید مهدی حسینی استاد محسن فرهمند حاج احمد عثنی عشران حاج محمد احمدیان حاج صادق آهنگران حاج اکبر نوربهمنی سیدرضا میرجعفری سیدرضا تحویلدار ایمان کیوانی حاج محمدحسین عطائیان حاج حسن شالبافان حاج محمدصادق عبادی حاج علی عرب حاج علیرضا قزوه حاج آرش پیله وری حاج مهدی تقی خانی حاج یزدان ناصری حاج امیرحسن محمودی حاج حمید دادوندی حاج احمد نیکبختیان حاج امیرحسن سالاروند حاج هاشم سالار حسینی حاج ابراهیم رحیمی حاج محمد صمیمی حاج حمیدرضا قناعتیان حاج محسن عراقی حاج محسن طاهری حاج حسین ستوده حاج مهدی دقیقی حاج حسین رجبیه حاج رحیم ابراهیمی حاج حسین فخری حاج صادق حمزه حاج حسین هوشیار حاج حسین جعفری استاد رائفی پور حاج داوود احمدی نژاد مرحوم مرشد حسین پنجه پور حاج سید محمد حسینی حاج هادی گروسی حاج محمدرضا مختاریان حاج حسن کاشانی حاج وحید جلیلوند حاج حیدر منفرد حاج علی مهدوی نژاد حاج مرتضی امیری اسفندقه حاج حسین خلجی حاج وحید قاسمی حاج سید محمود علوی حاج سعید قانع حاج سید جعفر طباطبائی حاج حسین محمدی فام حاج هادی جان فدا حاج علی علیان حاج صادق کریمی حاج محسن توکلیان حاج محمد قربانخوانی حاج حسن رضا عبداللهی حاج مرشد میرزا مرحوم مرشد میرزا حاج مهدی اقدم نژاد شهید حسین معز غلامی حاج حسین رحمانی حاج علی اکبر سلحشور حاج محمد گرمابدری حاج محمد جواد احمدی حاج احمد اثنی عشران حاج جواد ابوالقاسمی حاج محمد مهدی اسماعیلی حاج محسن حسن زاده حاج اکبر بازوبند آیت الله سید محمدحسن طهرانی مجید رضانژاد محمدجواد توحیدی حاج یدالله محمدی مرحوم سید مهدی احمدی اصفهانی حاج محمود گرجی حاج رضا علی رضایی حاج جواد باقری حاج سید ابراهیم طاهریان حاج مسعود پیرایش حاج محمدرضا نوشه ور حاج حسن بیاتانی حاج علی اکبر زادفرج حاج علی جباری حاج علی کرمی حاج سعید خرازی حاج هادی ملک پور حاج حسن عطایی حاج محمد کریمی حاج محمد رستمی حاج جواد حیدری