باز بر جان آتشم شد شعلهور
سوزم از سرتا بپا پا تا به سر
سیل اشکم باز عالمگیر شد
صورتم چون صورت تصویر شد
یادم آمد کان ولی کردگار
تشنه لب بهر شهادت شد سوار
شصت و شش زن دور او بر سر زنان
این یکی در ناله آن یک در فغان
گفت زینب کای پناه خاصوعام
تو به قربان گه روی من سوی شام
گفت لیلا بین شها سوز دلم
شد کجا اکبر که بندد محملم
کودکان با بخت وارون در نزاع
جملگی با شاه دین اندر وداع
ناگهان از خیمه با صوت حزین
شد بلند افغان زین العابدین
کای پدرجان سوی مشتاقان نگر
ای طبیب آخر به بیماران نگر
خوش بسوی کوی جانان میروی
سوی قربانگاه شتابان میروی
بعد تو من ای امام بحر و بر
چون کنم با این زنان دربهدر
من تن تنها و دشمن بیشمار
چون کند یک تن میان صد هزار
ای یگانه گوهر بحر ولا
کی توانم دید من این ابتلاء
کی توان دیدن به چشم ای عین نور
گه سرت بر نیزه گاهی در تنور
کی توان دیدن ز جور شمر دون
گشته رخسار سکینه نیلگون
شصت و شش زن را چسان در شهر شام
میتوانم دید در غوغای عام
اذن ده تا رو سوی میدان کنم
جان خود را در رهت قربان کنم
شه چو او را گوش بر گفتار کرد
دیده از خوناب دل خونبار کرد
گفت بابا آتشی افروختی
جان من را زین مصیبت سوختی
لیک بر امر حق و حکم قضا
چاره نبود غیر تسلیم و رضا
این من و این خنجر شمر پلید
این تو و آن شام و آن بزم یزید
این منو این نیزه جور سنان
این تو و زنجیر ظلم کوفیان
چون بنای گفتگوی شام شد
روز پیش چشم جودی شام شد






