میثم مومنی نژاد

آخر جدا شدی ای جانم از بدن می میرم ای حسین رحمی به حال من

بازگشت

آخر جدا شدی    ای جانم از بدن
می میرم ای حسین    رحمی به حال من
آهسته تر برو     ای شاه کم سپاه
دیدار بعد ما     در بین قتلگاه
ای حسینم   ای حسینم   ای ضیائ هر دو عینم
رخصت اگر دهی      با جمع کودکان
صف بسته می شویم     دنبال تو روان
غربت نشسته است     بر ماه روی تو
من جای مادرم     بوسم گلوی تو
ای حسینم.......
ترسم ببینمت    ای حجت خدا
در زیر خنجر     و بالای نیزه ها
تابی نمانده   ای    پشت و پناه من
تو دست و پا مزن     پیش نگاه من
ای حسینم.....

اشعار مرتبط با این شعر و مناسبت
این شعر صوت داردلمس کنید و صوت‌ها را ببینید