ای خواهر مستمند حیران
ای زینب زار مو پریشان
بازآ که دل از غمت غمین است
هنگام وداع آخرین است
دارم سخنی تو را بده گوش
منمای وصیتم فراموش
امروز ز کین اسیر کردی
من کشته تو دستگیر کردی
بعد از من خسته دل افکار
بر اهل حرم تویی پرستار
بر خیل زنان تو یاوری کن
اطفال مرا تو مادری کن
این لحظه چو رو کنم به میدان
در خون چو فتم ز جور عدوان
اینان که در این حرمسرایند
مگذار ز خیمه گه درآیند
بینند مرا چو زیر خنجر
مگذار زنند دست بر سر
آن لحظه که این گروه بیدین
در خیمه زنند آتش از کین
اطفال حزین ز خوف اعدا
چون روی کند سوی صحرا
مگذار که از تو دور افتند
در زیر سم ستور افتند
ای خواهر زار بی قرینه
جان تو و دخترم سکینه
اندر ره شام ای دل افکار
او را ز وفا تو باش غمخوار
این لشکر کین ز ضرب سیلی
مگذار رخش کنند نیلی
مگذار که چون اسیر کشمیر
بر گردن او نهند زنجیر
مگذار رود به چشم خونبار
با پای برهنه بر سر خار
این فاطمهام که نوعروس است
در حجله به صد غم و فسوس است
مگذار ز راه بی تمیزی
او را ببرند بر کنیزی
لیلای حزین داغدیده
کز داغ جوان قدش خمیده
مگذار سنان بهپیش محمل
آرد سر اکبرش مقابل
این فضه که هست زارو دلریش
زنهار جدا مکن تو از خویش
چون مهر من است پای بستش
مگذار که بشکنند دستش
القصه در این سفر بهر غم
کن شکر و به صبر باش همدم






