دور اگر از تو من ای خواهر نالان بودم
روز و شب از غم تو زار و پریشان بودم
حالت روز و شب این سفر از من پرسی
روز در ماتم و شب گوشه ویران بودم
در لب شط فرات از غم یک جرعه آب
سینه سوزان من لب تشنه عطشان بودم
میکشیدند چو بر حنجر بابم خنجر
موکنان مویه کنان من به صد افغان بودم
آن زمانی که زدند آتش کین خیمه ما
شعله در دامن و من رو به بیابان بودم
سر بابم به سر نیزه چهل منزل و من
پای آن نیزه ز غم سر به گریبان بودم
اوفتادم ز سر ناقه شبی در ره شام
با اجل تا به سحر دست به گریبان بودم
روز وارد شدن کوفه تمام شب را
با اسیران ستم گوشه زندان بودم
خورد چون بر لب بابم ز جفا چوب یزید
در میان اسرا من به صد افغان بودم
روز بگذشته چو دیدم مژه جودی را
دوش را تا سحر آماده طوفان بودم




