بر کاروان بی سر و بی افسر ای بشیر
نزدیک گشت روضه پیغمبر ای بشیر
در ده بشارت اهل وطن را که آمدند
از شام عترت شه دین پرور ای بشیر
رو کن سوی مدینه و با چشم خون فشان
کن چاک جامه خاک نما بر سر ای بشیر
چون میرسی به روضه زهرا بگو به او
آمد ز شام عابد غم پرور ای بشیر
با او بگو که بر سر بازارهای شام
بردند زینبت به دو چشم تر ای بشیر
با او بگو که شمر لعین از قفا برید
راس حسین زار تو از پیکر ای بشیر
با او بگو که ماند سه روز اندر آفتاب
جسمی که بود بر تو ز جان بهتر ای بشیر
با او بگو که دست حسین را ز بعد قتل
ببرید ساربان ز تن اطهر ای بشیر
با او بگو که بازوی عباس شد قلم
از ضرب تیغ قوم ستم گستر ای بشیر
با او بگو که اهل حریم تو را زدند
سنگ جفا بسر سر هر معبر ای بشیر
سوغات این سفر تو به صغرای غم نصیب
میبر تو گیسوان علی اکبر ای بشیر
با او بگو که باب تو در زیر تیغ شمر
از بهر آب داشت دو چشم تر ای بشیر
با او بگو که بر سر دوش پدر شکافت
از تیر حرمله گلوی اصغر ای بشیر
روزی شود ز بعد تو جودی ز برق آه
آتش زند به خرمن خشک و تر ای بشیر




