عبدالجواد جودی خراسانی

اگرچه تا به فلک می‌رود فغان و خروشم

بازگشت
اگرچه تا به فلک می‌رود فغان و خروشم 
و گرچه از غم دوران نه صبر ماند و نه هوشم 
 
ولی سوال گر از من کنی که همسفرت کو 
ز خجلتی که مرا هست در جواب خموشم
 
در این سفر به من آن ظلم‌ها که آمده از کین 
هزار یک نتوان گفت اگر هزار بکوشم
 
فراق همسفرانم نشانده بر سر آتش 
کجاست بر سر آتش میسرم که نجوشم
 
به کربلا چو حسینم نمود روی به میدان 
صدای ناله او ناگهان رسید به گوشم
 
که ای گروه دلم شد کباب قطره آبی 
به من دهید نه آخر کم از طیور و وحوشم
 
از آن زمان که شنیدستم استغاثه او را 
حرام باشد اگر آب خوش گوار بنوشم
 
هنوز کتف من از ضرب تازیانه کبود است 
به راه شام ز بس خورد تازیانه به دوشم
 
به هر کجا که نمودم فغان ز مرگ عزیزان 
نمود شمر ستمگر ز تازیانه خموشم
 
خموش جودی از این داستان غم افزا 
که از فغان تو از سر پرید طایر هوشم
اشعار مرتبط با این شعر و مناسبت