ایهاالمظلوم
شعر و اشعار شهادت حضرت رقيه (سلام الله علیها) و صوت سبک و گریز اشعار
لطفاً برای جستجوی گریزهای متفاوت در این مناسبت به کادر جستجوی گریز مراجعه فرمایید
مورد
ناصر دودانگه
ناصر دودانگهشهادت حضرت رقيه بنت الحسين (سلام الله عليها)
رسیده به آرزوی سفرش …
با هزار حرف نگفته دخترت
از رو ناقه افتاده ، مهم اینه
از چشای تو نیفته دخترت
 
دخترا منتظرن بابا بیاد
درداشونو ، تو بغل بهش بگن
سر تو اومد ولی بغل نداشت
کاری کرد که حرفا تو دل بمونن
 
گفت : به دیدن کسی که هیچکسو
مثل بابا دوس نداره اومدی
قربون اومدن نصفه شبی ت
چرا با رگای پاره اومدی …
 
مگه من نگفته بودم که میای
با خودت بغل بیار ، سر زدنی …
اومدم که بپرم تو بغلت
دیدم اندازه ی آغوش منی …
 
آخ ببخشید این چه حرفی بود زدم
تو به اندازه ی کافی خسته ای …
ببوسم زخم گلوتو خوب بشه …
صد برابر همه ، شکسته ای
 
نمک بچه ، شیرین زبونیشه ….
با نمک بودن به بچه ت نیومد
لکنتش نزاشت باهات حرف بزنه
همه ی حرفاشو با یه بوسه زد
 
رو لبای پاره جون داد که بگه
کم بابا هم پناه دختره …
دخترو تازیونه نمی کشه
لب بابا، قتلگاه دختره ….
 
زن ها و دخترای شامی فقط
دنبال بهونه ی خنده بودن
خندیدن …دخترتو که دق دادن
سر قبرش همه شرمنده بودن
رضا دین پرور
رضا دین پرورشهادت حضرت رقيه بنت الحسين (سلام الله عليها)
بعد این فتح و ظفر، رنج و بلایی سخت است
دخترم! بی تو شوم کرببلایی سخت است
از تو دل کندن و اینگونه جدایی سخت است
بین ویرانه بمانی و نیایی سخت است
 
مضطرم! بین تو و رفتن و ماندن، چه کنم؟
تو که راحت شدی از درد، ولی من چه کنم؟
 
آنکه بی جنگ، ز خولی و سنان بُرده تویی
آنکه از غربت بابای خودش مُرده تویی
من علی هستم و زهرای لگد خورده تویی
صورتت سوخته، حوری دل آزرده تویی
 
گل رخسار ترا قرمزی لاله نشست
تن مجروح ترا آن زن غساله نشست
 
کاش با ما، تو هم از شام سفر می کردی
باز هم ناله از آن درد کمر می کردی
دختران را ز سر کوچه خبر می کردی
معجرت را سر بازار، به سر می کردی
 
چقدر نُقل زبانِ همه زن ها شده ای
به غرورِ همه بَرخورده که تنها شده ای
 
ما که رفتیم ولی بر موی ما، چنگ نخورد
به سر و صورت ما مُشت هماهنگ نخورد
از روی بام، به پیشانی ما سنگ نخورد
وقت افتادن سرها، دُهُل جنگ نخورد
 
خاطرات بدم از شام، فقط این ها نیست
دیگر آن دخترِ بی چاک و دهان، اینجا نیست
 
آن همه دوری و هجران! چقدر سخت گذشت
غم موهای پریشان! چقدر سخت گذشت
سکّوی بَرده فروشان! چقدر سخت گذشت
تشت و چوب و لب و دندان! چقدر سخت گذشت
 
وقت برگشت، به ما طعنه ی تیزی نزدند
بی حیاها به زنی حرف کنیزی نزدند
گروه یا مظلوم
گروه یا مظلومشهادت حضرت رقيه بنت الحسين (سلام الله عليها)
دخترت سر میکند با ناخوش احوالی پدر
با تب و‌ سردرد و با دردِ کهنسالی پدر
 
چکمه‌ها مثل تن تو از تنم رد می‌شدند
بودم انگاری به زیر پایشان قالی پدر
 
با تکانِ کوچکی زخمِ لبم وا میشود
با تو صحبت میکنم با اینچنین حالی پدر
 
من خبر دارم کلیسا پیش راهب رفته‌ای
خوشبحال مرد راهب.. جای من خالی پدر..
 
نگذرم از قاتلت که بعد تو بر من‌ گذشت
این چهل منزل به قدرِ یک‌ چهل سالی پدر
 
چشم نامحرم به سمت سایه‌ی خیمه دوید
کاسه‌ی چشم عموی من که شد خالی پدر
 
هم مرا هم خواهرت را یک‌ دل سیری زدند
بین خیمه بر سرِ تاراجِ خلخالی پدر
 
آب آوردم ولی دیدم سرت بر تن نبود
فکر میکردم هنوزم بین گودالی پدر
 
زجر هرباری که از گرما کلافه میشود
میکند حرص خودش را بر سرم خالی پدر
 
دختری که روسری‌ام بود بر روی سرش
گیسوانم را کشید و‌ کرد خوشحالی پدر
 
موقع بازی چرا از من فراری میشوند!
دخترت دارد مگر در چهره اشکالی پدر؟!
 
با کبودی و ورم های عجیب صورتم
کار غسلم‌ را نگیرد هیچ غسالی پدر
 
حق ندارد که تو را با خیزران اذیت کند
بر یزید پست این را میکنم حالی پدر
نا مشخص
نا مشخصشهادت حضرت رقيه بنت الحسين (سلام الله عليها)
ای حجازی که سر نی ز عراق آمده ای
ماهتابی تو که بیرون ز محاق آمده ای
یا که خورشیدی و در شام فراق آمده ای
همه جفت اند در آفاق و تو طاق آمده ای
 
زانکه با چشم سیه زهره ی زهرای منی
 
منکه خون میچکد از لاله ی گوشم چکنم؟
منکه از خون شده پر گل بر و دوشم چکنم؟
به تو با اینهمه گل ، گل نفروشم چکنم؟
دختری در به در و خانه به دوشم چکنم؟
 
درد دل با که کنم جز تو که بابای منی ؟
 
تو خود عشقی و من عاشق مفتون توام
فتنه ی چشم سیاه و لب میگون توام
گر چه بابا تو و من دختر دلخون توام
من درین بادیه دختر نه ، که مجنون توام
 
تو درین قافله بابا نه ، که لیلای منی
 
چند ای بر سر نی دار و ندار دل من
میروی دور و می آیی به کنار دل من
با سر توست به ویرانه قرار دل من
بی قراری مکن ای نیزه سوار دل من
 
که تو خود صبر و قرار دل شیدای منی
 
خیزران از لب لعل تو چرا بوسه ربود؟
غیرتم میکشد این عشق که العشق و حسود
ای که از بوسه ی او شد لب لعل تو کبود
لب من از لب تو قابل یک بوسه نبود؟
 
که چنین دور به نی از من و لبهای منی
 
سر نی موی تو شوریده تر از بخت من است
مثل من خم خم و چین چین و شکن در شکن است
وه چه خون ها که ازو در دل مشک ختن است
ای که موی تو به نی نافه گشای سخن است
 
تو به این نافه غزال غزل آرای منی
 
شب که افتادم و فریاد زدم در طلبت
تو دلیلم شدی آنجا و دویدم عقبت
پایم از آبله شد زخم و دلم از تعبت
ای طبیبی که رسد بوی شفا از دو لبت
 
مرهم زخم دل و آبله ی پای منی
 
گرچه در چشم صدف خواب ندارد جایی
لولو چشم ترم باش و بخوان لالایی
شود آیا گره موی مرا بگشایی؟
بزنی چنگ در آن موی و به من فرمایی
 
چنگی عشقم و تو چنگ نکیسای منی
 
کشت صیاد مرا بی ستمی کشت مرا
گفت صید حرمی محترمی کشت مرا
گرچه در راه غمت هر قدمی کشت مرا
بین غمهای تو دانی چه غمی کشت مرا؟
 
اینکه میمیرم و دانم تو مسیحای منی
 
یاد باد آنکه چراغ شب تارم بودی
شام تا بام به صد قصه کنارم بودی
شانه بر موی درازم زده یارم بودی
مثل شبهای درازی که کنارم بودی
 
گوش کن درد دلم را که تسلای منی
 
به تماشای تو دل باختم این فال من است
غزلی سوختم  و ساختم این حال من است
شاعرت گرچه “یتیم” است بگو مال من است
من یتیم و تو یتیم! این هم از اقبال من است
 
من تو را دانم و دانم که تو دانای منی
نا مشخص
نا مشخصشهادت حضرت رقيه بنت الحسين (سلام الله عليها)
من بودم و تنهایی و غم
با پای زخمی قامت خم
رویم شبیه صورتت شد
ژولیده و زخمی و درهم
مویم شبیه گیسویت شد
خاکستری و خونی و کم
می‌خورد مثل چهره ی تو
بر صورتم هر سنگ محکم
بین گذر افتاده بودم
بی معجر و بی یار و محرم
 
دیدی چه شد آزار دیدم
آزار در بازار دیدم
در کوچه ها هفت آسمان را
روی سرم آوار دیدم
طشت می و پای عدو ، نی
زیر سرت هر بار دیدم
رقاصه های بی حیا را
بسیار در بسیار دیدم
از ضرب مشت و سیلی شام
بابا جهان را تار دیدم
 
نایی نمانده بین زانو
بی تابم از این درد پهلو
بر پهلویم سنگین لگد زد
بین بیابان مرد اخمو
بعد از لگد تا مشتش آمد
در صورتم افتاد ابرو
در این سفر با معجرم سوخت
زیبایی ام از چهره تا مو
تغییر کردم قصه دارد
میگویمت گیسو به گیسو
 
تو دیده ای چشمم چه دیده است
یا آنچه را گوشم شنیده است
حق میدهم ای غیرت الله
رنگت اگر چون من پریده است
دست یزید بی حیا که
ظلمش به ما خیلی رسیده است
قصد فروش دخترت داشت…..
انگار که ما را خریده است
ما را که حق در اوج عصمت
از نور زهرا آفریده است…..
نا مشخص
نا مشخصشهادت حضرت رقيه بنت الحسين (سلام الله عليها)
بعد تو دختر تو بی‌کس و مضطر مانده
در دل دشمنِ تو کینه ی حیدر مانده
 
چقدر گریه کنم تا که بیایی بغلم
حسرت بوسه ی تو بر دل پرپر مانده
 
هست در خاطرِ من که دم مقتل دیدم
بر تن بی سرِ تو نیزه و خنجر مانده
 
ساربان زخم زبان زد به من و گفت بگو
غیر سجاد مگر مرد به لشگر مانده؟
 
اسم تو بردم و با مشت به من سیلی زد
جای انگشترِ تو بر روی دختر مانده
 
گفت این بار اگر گریه کنی میکشمت
چشم من بر سر ساقی دلاور مانده
 
لای لایی رباب قلب مرا آتش زد
روی دستم اثر ناخن اصغر مانده
 
آه بابا،همه هستیم به غارت رفته
نه النگوست به دستم نه گل سر مانده
 
غیرت الله،تو از نیزه ببین ناموست
در پِیِ روسری و در پِیِ معجر مانده
 
شده یک بار روی خار مغیلان بروی
از همان لحظه دگر لرز به پیکر مانده
 
ضربه ی زجر مرا دست به دیوارم کرد
چقدر در نظرم روضه ی مادر مانده
 
محسنش سقط شد و پهلوی زهرا بشکست
چند تا لکه ی خونش به روی در مانده
جواد کریم زاده
جواد کریم زادهشهادت حضرت رقيه بنت الحسين (سلام الله عليها)
از این رو دختری بابایی ام من
که دستانم فقط در دست او بود
ازاین رو دختری خوشبخت بودم
که جایم روی زانوی عمو بود
 
خرابه نیست جای دختر شاه
که جای او حریر قصر نورست
سر نی نیست جای شاه عالم
که جای شه سریر قصر نورست
 
پدر بگشای یکدم چشم خود را
به گیسوی پریشانم نظر کن
ز آتش گیسویم کز، معجرم سوخت
پدر یک امشبی با من سحر کن
 
مرا میداد زجر آن ضجر کافر
کتک میزد مرا در دشت و هامون
زگیسویم کشید و بر زمین زد
که شد این صورتم غرقابه ی خون
 
به روی خار با پای برهنه
به من شلاق و گاهی مشت میزد
کمک حالم چو میشد عمه زینب
سنان ما را به قصد کشت میزد
 
ز سویی خنده های شمر و خولی
میان قافله میکشت ما را
ز سوی دیگری از بهر آزار
نگاه حرمله میکشت ما را
 
کنون بخت بدم بین ای پدر جان
خرابه گشته جای دختر تو
به بزم من طبق آورده‌ اند و
میانش تحفه ای شد از سر تو
 
بگو روی و محاسن از چه خونین
گلویت را چرا از کین بریدند
یتیمم از چه در طفیلی نمودند
تنت را از چه رو گرگان دریدند
 
رقیه هستم و باب الحوائج
ملیکه، دخت شاهنشاه عشقم
کنار عمه جانم تا قیامت
ملیکه، شاه بانوی دمشقم