ایهاالمظلوم
شهادت-امام-حسن-عسکری-علیه السلام
لطفاً برای جستجوی گریزهای متفاوت در این مناسبت به کادر جستجوی گریز مراجعه فرمایید
مورد
محمود ژولیده
محمود ژولیدهشهادت امام حسن عسکری (علیه السلام)
اینست راز روضه ی اشک روان شدن
خورشید بودن و پسِ پرده نهان شدن
 
دور از وطن شدن،به شب تار،بی خبر
تبعید از مدینه به یک پادگان شدن
 
 
محروم از دیار وَ دیدار شیعیان 
زندان شدن،غریب شدن، بی امان شدن
 
هر شب شبیه سید و مولای خود علی
با چاه در نوا شدن و همزبان شدن
 
با دست و پای بسته چو اجداد طاهرین
از فرط غصه،پیر و بظاهر جوان شدن
 
هم حرف بد شنیدن و دم بر نیامدن
هم بارها به دشمن خود میزبان شدن
 
عمری امام بودن و پیرو نداشتن
هر دم به یک جفا و ستم امتحان شدن
 
امت گهی وَبالِ سرِ گُردة امام
گاهی عجیب،مسخره ی مردمان شدن
 
گاه از مدینه،یکسره تا سامرا اسیر
چون شام و کوفه، همسفر ساربان شدن
 
گاهی شهید سَمّ و گهی، سُمّ استران
گاهی اسیر نیزه و گاهی سنان شدن
 
گاهی به جُرمِ  زادة زهرا شدن - غریب
گاهی به جرم آل علی، بی نشان شدن
 
آیا اِمامتان حسنِ عسگری نبود
تا کی هنوز منتظر این و آن شدن
 
 
اصلا پِی بقای ولایت بنا شده
چندین امام ، یار امام زمان شدن
 
ای شیعه هر غمی که رسد،((فَابکِ لِلحسین))
اینست راز روضه اشک روان شدن
مهدی مقیمی
مهدی مقیمیشهادت امام حسن عسکری (علیه السلام)
من آن مسافرم که دو چشمم بهاری است
بارانِ غربتم به روی گونه جاری است
من آن مسافرم که ز اجداد اطهرم
غربت برای زندگی ام یادگاری است
سهم من از تمامیِ دنیاست جام زهر
سهم دو دیده ی پسرم بی قراری است
پهلو شکسته مادرم آمد به سامرا
ایام ماتم و محن و سوگواری است
دردی عجیب پیکر من را فرا گرفت
ضعفی نشسته در تنم این زهر ، کاری است
 
من می روم به دیده ی خونبار ، سامرا
گردیده کربلای من انگار ، سامرا
 
 
زهری که خورده ام به تنم التهاب ریخت
رنگم پرید و بر رخ من ماهتاب ریخت
سوزاند زهر معتمد از پای تا سرم
زهرش شراره بر جگرم بی حساب ریخت
تا اینکه دست و پا بزنم هم رمق نماند
از بس  توان ز پیکر من با شتاب ریخت
این غم عذاب داد مرا تا در آن میان
دیدم به چهره ی پسرم اضطراب ریخت
می خواستم که آب بنوشم ز تشنگی
از دستهای بی رمقم ظرف آب ریخت
 
من که ز دست مهدیِ خود آب خورده ام
یاد حسین کردم و صد بار مرده ام
 
 
ساعات آخر است ، من انگار می روم
با دیده ی تر و تنِ تبدار می روم
دنیا به یادِ کوچه برایم جهنم است
با یاد مادر و در و دیوار می روم
ببیهوده نیست فصل جوانی خزانی ام
قامت خمیده از غم مسمار می روم
در سامرا به یاد مدینه نفس زدم
با داغ روضه های شرربار می روم
نام دو جا همیشه ز غم می کشد مرا
هر بار که به " کوچه"  و  " بازار "  می روم
 
ما اهل بیت حامل فریاد زینبیم
لحظه به لحظه وهمه جا یاد زینبیم
 
 
در بسترم من و به سرم مادرِ حسین
گردید خاک کرببلا بستر حسین
من سر به دامن پسر خود گذاشتم
ای وای بر حسین و علی اکبر حسین
فرزند من کنار من است و دلم شکست
بر حالت حسین و علی اصغر حسین
اینجا جسارتی به من و پیکرم نشد
در زیر دست و پاست ولی پیکر حسین
والله قلب عمۀ ما تکه تکه شد
هر دفعه ای که دید به نیزه سر حسین
 
پامال شد به روی زمین جسم جدِّ من
اشکش چکید هر که شنید اسم جدِّ من
غلامرضا سازگار
غلامرضا سازگارشهادت امام حسن عسکری (علیه السلام)
بیا و سر به روی سینه‌ام بگذار، مهدی‌جان
شرر زد بر درونم زهر آتشبار، مهدی‌جان
 
بیا تا سیر بینم وقت رفتن، ماه رویت را
که می‌باشد مرا این آخرین دیدار، مهدی‌جان
 
در ایام جوانی سیر گردیدم ز جان خود
ز بس بر من رسید از دشمنان آزار، مهدی‌جان
 
از آن ترسم که بعد از من، تو در تنهایی و غربت
به موج غم گذاری چهره بر دیوار، مهدی‌جان
 
تو در ایام طفلی بی‌پدر گشتی، عزیزِ دل
مرا شد در جوانی پاره قلب زار، مهدی‌جان
 
از آن می‌سوزم ای نور دو چشم خود، که می‌بینم
تو بهر گریه کردن هـم نداری یار، مهدی‌جان
 
غم تو بیشتر باشد ز غم‌های پدر، آری
اگر چه دیده‌ام من محنتِ بسیار، مهدی‌جان
 
تو باید قرن‌ها در پرده‌ی غیبت کنی گریه
بُوَد هر روز روزت مثل شامِ تار، مهدی‌جان
 
تو باید قرن‌ها چون جد مظلومت علی باشی
به حلقت استخوان باشد، به چشمت خار، مهدی‌جان
::
بگیر از مرحمت، فردای محشر، دست «میثم» را
که بر جرم و گناه خود کند اقرار، مهدی‌جان
غلامرضا سازگار
غلامرضا سازگارشهادت امام حسن عسکری (علیه السلام)
تسلیت ای حجّت ثانی عشر یابن الحسن
زود بود از بهر تو داغ پدر یابن الحسن
 
قلب بابت از شرار زهر دشمن آب شد
سوخت جسم و جانش از پا تا به سر یابن الحسن
 
کودک شش ساله بودی بر پدر خواندی نماز
ریختی از چشم خود خونِ جگر یابن الحسن
 
زود گرد بی کسی بر ماه رخسارت نشست
زود کردی جامۀ ماتم به بر یابن الحسن
 
قرن‌ها چشم تو گریان است بر جدّت حسین
لحظه لحظه ریختی اشک بصر یابن الحسن
 
طفل بودی پیش چشمت چشم بابا بسته شد
تو نگه کردی و او زد بال و پر یابن الحسن
 
مخفی از چشم همه، چشم تو بر بابا گریست
سوختی چون شمع سوزان تا سحر یابن الحسن
 
قرن‌ها فریاد زهرا مادرت آید به گوش
از مدینه بین آن دیوار و در یابن الحسن
 
یوسف زهرا بیا با ما بگو آخر چرا
تربت زهراست مخفی از نظر یابن الحسن
 
ای سرشک چارده معصوم از چشمت روان
ای زده هجر تو بر دل‌ها شرر یابن الحسن
 
روزِ «میثم» تیره‌تر می‌باشد از شام فراق
تا شود خورشید رویت جلوه‌گر یابن الحسن
محمود ژولیده
محمود ژولیدهشهادت امام حسن عسکری (علیه السلام)
می‌نویسم به دست لرزانم
آب در دست ماه می‌لرزید 
در دلِ خویش با خودش می‌گفت 
یادِ جدِّ غریب می اَرزید
 
با لبِ خشک و داغ و عطشانش
یادِ سوسوی اَختران می‌کرد
ظرف آب و صدای دندانش
یاد از چوب خیزران می‌کرد
 
 
یاد می‌کرد با دلی خون، از...
رأسِ جدّش میانِ طشت طلا
چونکه تبعید را به غربت دید
گشت گریان ز داغِ شام بلا
 
ناگهان یاد دختران افتاد
وای از ریسمانِ بسته به دست
یکطرف دست سیدِسجاد
یکطرف عمّه، پیشِ مردمِ پَست 
 
در گلستانِ سامرا یادِ 
غنچه های خرابه می افتاد
طعمِ زندانِ سرد را که چشید
یادِ  زندانِ کوفه می افتاد 
 
همه غمهای کوفه و شام از...
پیشِ چشمانِ او چو باد، وَزید
مجلس آرائیِ عبیدالله 
محمل آرائیِ زنانِ یزید
 
چشمِ بیگانگانِ بی پروا
شرمِ ناموسِ کبریا ز عذاب
شرمِ بی معجریِ زنها و...
آستین ها که بود جای حجاب
 
هیزیِ کافران، کُشنده تر از...
تیزیِ تیغ های کوفه و شام
دیده ها بود قاتلِ عصمت
نیزه ها بود بِینِ قلبِ امام
 
کُشتۀ سامرا در آن سَکَرات
یادِ مقتولِ کربلایی بود
یادِ شمشیر و نیزه و خنجر 
حنجرِ پاره، ماجرایی بود
 
 
سینۀ عسگری که سنگین شد
کَلبِ کوفی به سینه ای بنشست
چه بگویم ز چکمه و سُمِ اسب 
استخوان های پیکری بشکست
 
نالۀ مادری بگوش آید:
خَذَلوکَ بُنَیَّ یا مظلوم
ذَبَحوکَ مِنَ القَفا پسرم
قَتَلوکَ بُنَیَّ یا مظلوم
محمد جواد شیرازی
محمد جواد شیرازیشهادت امام حسن عسکری (علیه السلام)
با تو چه کرده زهر، پدر دست و پا نزن
با این گلوی خشک، کسی را صدا نزن
 
مانند محتضر سرت افتاده، وای من
رعشه به جان پیکرت افتاده، وای من
 
 
نگذار تا که کعبه شود از تو بی نصیب
این گونه پر نکش نرو از خانه، ای غریب
 
پایان به شعله ی دل بی تاب می دهم
با دست های خویش به تو آب می دهم
 
مسموم زهرِ غربت این پادگان شدی
سِنی نداشتی که شبیه خزان شدی
 
داری چه سخت میکشی از سینه ات، نفس
خسته شدی سه سال ازین بند و این قفس
 
راحت شدی ازین همه سرباز و پادگان
راحت شدی ز نعره ی هر روز پاسبان
 
راحت شدی ازین همه حکام مستبد
راحت شدی ازین همه نیرنگ معتمد
 
وقت وداع آخرمان گریه می کنی
داری به یاد مادرمان گریه می کنی
 
یاد علی و غربت دستان بسته ای؟!
یاد وداع مادر پهلو شکسته ای؟!
 
در یاد محسنی که غریبانه پر کشید
در پشت درب خانه ی صدیقه شد شهید
 
تربت به دست داری و در حال احتضار
رو می کنی به کرب و بلا با دو چشم تار
 
 
یاد حسین و تشنگی اش بین قتلگاه
با چشم خیس می کشی از سینه آه، آه
 
در آخرین نظر، شده ای خیره بر کفن
نام حسین، شد به لبت آخرین سخن
مرضیه عاطفی
مرضیه عاطفیشهادت امام حسن عسکری (علیه السلام)
جگر با زهر شد درگیر و آه از سینه ات برخواست
از این غم باز هم در سینه ام بزم عزا برپاست
 
نفس میسوزد و دارد دو چشمت تار می بیند
دوباره روی خاکِ سردِ حجره یک حسن تنهاست
 
 
خودت را رو به قبله کرده ای با زحمت بسیار 
اجل نزدیک شد! از سردی دستان تو پیداست
 
شدی دوم-حسن که باز خرجِ کینه ات کردند
به دستِ زهرِ مسمومی که قصدِ کشتنش بالاست
 
رسید آخر به لب جانت؛ امام ِ عسکری جانم
ملائک آمدند آقا به دورِ پیکرت غوغاست
 
سپس مهدی‌ رسید و جعفر کذاب ها دیدند
که این صاحب-عزا با سنّ کم هم سرور و آقاست
 
یتیمانه پدر را دفن کرد و تازه شد داغش
به یادِ پیکری زخمی، دلش آوارهٔ صحراست
 
لبش آهسته با خود گفت غرقِ آه یا جداه
لبانت از عطش خشک و کنارت پهنهٔ دریاست
 
بمیرد کاش آن خنجر که دارد چشم بر حنجر
إلهی بشکند دستی که بر قتل تو بی پرواست
 
 
پریشان آمد و حالِ تو را دید و «بنیّ» گفت
پریشان-حالی اش از پیکرِ عریانِ تو پیداست
 
میانِ ازدحامی سخت شد پیراهنت پاره
عزادارِ شبانه روزِ این غم مادرم زهراست!
حسن لطفی
حسن لطفیشهادت امام حسن عسکری (علیه السلام)
هشت روز است که با درد مدارا دارد
کوهِ صبری که در این بسترِ غم، جا دارد
 
هشت روز است که از زهر به خود می‌پیچد
هشت روز است که از مرگ تمنا دارد
 
هشت روز است که جان کندنِ او را دیده
همسری که به کنارش غم عُظمی دارد
 
ذره ذره نفسش سوخت، تنش آب شده
هشت روز است که این‌گونه تقلا دارد
 
هشت تَن کشته‌ی زهرند از اجدادش لیک..‌.
زهر این دفعه چرا شکلِ معما دارد؟! 
 
سرِ او روی زمین مانده در این مدت؟ نه! 
پسری هست به دامن سرِ بابا دارد
 
 
خانه‌اش کرببلا حجره‌ی او گودال است
هشت روز است به لب وای حسینا دارد
 
هشت روز است که در خلوت خود می‌خواند:
چقَدَر گودی گودال مگر جا دارد؟! 
 
روضه می‌خوانْد: چرا آن‌همه طولش دادند
یک نفر تشنه مگر آن‌همه بلوا دارد
 
وقت دارند سه ساعت سرِ فرصت بزنند
شمر آنجاست ولی با همه دعوا دارد
 
آه از آن سینه که سنگینیِ پا را حس کرد
وای از آن تیغ که بد کینه از آقا دارد
 
شمر مشغولِ حسین است،  گَهی هم می‌زد، 
خواهری را که به سر، چادرِ زهرا دارد...
 
***
 
*حضرت امام حسن عسکری (علیه‌السلام) در روز اول ماه ربیع مسموم و در هشتم ماه ربیع مظلومانه به شهادت رسیدند.