محمد علی بیابانی

کام بهار طعمۀ جام خزان شده

بازگشت
کام بهار طعمۀ جام خزان شده
زهری بلای جان امامی جوان شده
 
غربت کم است در حق مردی که خانه‌اش
زندان و خود شبیه به زندانیان شده
 
بی‌تاب لرزش بدنش دیدۀ زمین
گریان دست و پا زدنش آسمان شده
 
حتی برای کاسۀ آبی رمق نداشت
دستی که از شرار ستم ناتوان شده
 
برخورد چیست با لب و دندان که مهدی‌اش
حالا کنار بستر او روضه‌خوان شده
 
ای وای از آن غریب که لب‌های تشنه‌اش
زخمیِّ دست بی‌ادب خیزران شده
 
ای وای از آن عزیز که اهل و عیال او
پایین‌نشین مجلس نامحرمان شده
 
ای وای از آن شهید که انگشت‌های او
مقصود دست غارت یک ساربان شده
اشعار مرتبط با این شعر و مناسبت
این شعر صوت داردلمس کنید و صوت‌ها را ببینید