محسن ناصحی

از درد زهر سوخته جان مطهرش

بازگشت
از درد زهر سوخته جان مطهرش
محروم شد جهان ز جمال منورش
 
آثار تشنگی به لبانش رسیده است
می‌لرزد از شراره‌ی این درد، پیکرش
 
دارد برای هر نفسش درد می‌کشد
تنها خداست با خبر از قلب مضطرش
 
مهدی مگر بیاید و این درد کم شود
مانده‌ست تا به شوقِ تماشای دلبرش
 
دارد یتیم می‌شود آقای کائنات
در حال رفتن است _خدا_ سایه‌ی سرش
 
آقا یتیم می‌شود اما قرار نیست 
سیلی زند کسی به رخِ ماه‌منظرش
 
اینجا پسر ندیده تن بی سر پدر 
اینجا پسر ندیده اسیری مادرش
اشعار مرتبط با این شعر و مناسبت