مرضیه عاطفی

غم داری و آرامش خاطر نداری

بازگشت
غم داری و آرامش خاطر نداری
دور و برت یک خادم حاضر نداری 
 
بر خاک قبرت آفتاب افتاده گریان
میسوزد از اینکه چرا زائر نداری؟!
 
 
آخر چرا کنجِ بقیعِ سوت و کورت
گریه کن و سینه زن و ذاکر نداری؟!
 
یا باقرَ العلم ِ النّبی از تو سرودم
تا که نگوید هیچکس شاعر نداری
 
خیلی غریبی! ذاکر و شاعر بماند...
حتی کنار قبر خود عابر نداری
 
 
من در مقاتل خواندم و اما تو دیدی
یک روزِ خوش در باطن و ظاهر نداری
      
از آتش ِ در خیمه تا خار مغیلان
از کودکی جز داغ در خاطر نداری!
اشعار مرتبط با این شعر و مناسبت